تبلیغات
برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات. - مطالب هایلایت

برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

چشمان آرام و کدر، کوتاه قد و ضعیف الجثه، با صورت لاغر و گوش های بزرگ برگشته، شب کلاهی سفید بر سر و جامه سفیدی از پارچه خشن در بر و پا برهنه، غذایش برنج است و میوه و به جز آب نمی آشامد. روی زمین می خوابد، کم می خوابد و دایم کار می کند.
 
گویی جسمش به حساب نمی آید. در برخورد اول هیچ چیز در او جلب توجه نمی کند، مگر حالت صبری عظیم و عشقی بزرگ... به سادگی کودکان است و حتی با رقیبان خود نیز مهربان و مؤدب است. صمیمیتی بی شائبه دارد. با فروتنی تمام به انتقاد از خود می پردازد و به قدری وسواسی است که شکاک به نظر می رسد و گویی با خود می گوید: «من اشتباه کرده ام»، هیچ سیاستی در کارش نیست. از اینکه دیگران را با نطق و خطابه، تحت تاثیر قرار دهد گریزان است یا بهتر است بگویم اصلا به این فکر نیست. از تظاهرات عمومی که محرک آن شخص خودش باشد، بیزار است...»

این جملات ابتدایی کتاب رومن رولان است که در سال 1924 زمانی که به تاریخ شرق علاقه مند شد و تحت تاثیر شخصیت گاندی قرار گرفت، در رابطه با زندگینامه ماهاتما گاندی نوشت.


سیاستمدار زاهد




پدر گاندی مردی دست و دلباز و بخشنده بود اما سواد چندانی نداشت و در قید و بند جمع آوری مال نیز نبود. به گونه ای که پس از مرگش دارایی چندانی برای خانواده اش بر جای نگذاشت. مادر وی نیز به شدت مذهبی و بی سواد بود. او زندگی توأم با ریاضت کشی و روزه داری های طولانی و نیکوکارانه داشت و شخصیت مادر بود که بعدها در فرزندش تاثیری عمیق بر جای گذاشت تا آنجا که گاندی رفتار وی را «مقدس گونه» می خواند.

پدر و مادر وی پیرو مکتب جائینیسم مذهب هندو بودند. باورهای اساسی این مکتبشامل بی آزاری ،تعدی و بدی نکردن، گیاهخواری و خویشتن داری بود. در مجموع هر چند وی در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد اما خانواده او هرگز از طبقات ممتاز جامعه نبودند.


آموزه های زاهدمنشانه او بود که به مردم توصیه می کرد حتی دشمنان خود را دوست بدارند. پیرمرد لاغر اندام سیه چرده ژنده پوش هیچ شباهتی به رهبران مقتدر جهان نداشت. صدایی به فریاد بلند نکرد و از پیروانش نخواست که دشمنان را برای رسیدن به هدف، به هلاکت برسانند. وی به منظور تهییج مردم با صلابت و محکم سخن نمی گفت، توده ها را بر باد نمی نشاند و به منظور بر کشیدن و بر حق نمایاندن خود، کسی را تحقیر و تکفیر نکرد، با این حال موفق شد قلب میلیون ها نفر از مردم هندوستان را به تسخیر در آورد، چنان که در هنگام مرگش حتی دشمنان وی متاثر شدند.

او نه پیرو مکتبی بود و نه مکتبی را پایه گذاشت اما به جرأت می توان وی را از تاثیرگذارترین شخصیت های قرن بیستم و چه بسا تمام تاریخ بشر دانست.





بعد از یک بهار پرطراوت، تابستان گرم از راه می‌رسد. جای آن رگبارهای وقت و بی‌وقت را، هرم گرمای هوا می‌گیرد. روزهایی که همه چیز تحت تأثیر این گرما، در سستی و رخوتی خاص فرو می‌روند. رنگ‌ها رنگ می‌بازند اما، میوه‌های رنگارنگ یکی پس از دیگری از راه می‌رسند. طعم ترش و شیرین آنها باز هم به ما یادآوری می‌کند که تابستان از راه رسیده است. خنکی هندوانه در گرمای بعدازظهر می‌چسبد. مدرسه‌ها تعطیل می‌شوند و موجی از شادی و نشاط کوچه و خیابان را در برمی‌گیرد. سفرهای تفریحی برنامه‌ریزی می‌شوند، مهمانان از راه می‌رسند. اوقات فراغت شروع شده و اما در یک چشم به هم زدن نیز به پایان می‌رسد. تا به خود بیاییم، خنکای نسیم پائیزی را احساس می‌کنیم.

خداحافظی تصویر با فصل تابستان

اکنون دیگر عمر تابستان به سر آمده است. دفتر خاطرات تابستانی دیگر بسته می‌شود، از امروز قلم در دست گرفته و خاطرات روزهای زیبای پائیزی را به رشته‌ی تحریر درمی‌آوریم. حال باید به پائیز هزار افسون، به این فصل زیبا و شگفت‌انگیز خداوند خیر مقدم گفت. وقت آن است که جامه‌‌ی سبز و رنگ پریده‌ی درختان، رفته رفته رنگ‌های شادتری به خود بگیرد. ماه مدرسه از راه رسیده و همه چیز در حال و هوایی دیگر غوطه ور است. اما تا به خود بیاییم، این فصل نیز به پایان خواهد رسید. زمان همچون برق و باد می‌گذرد؛ پس تا دیر نشده از روزهای خنک پاییزی لذت ببرید.

خداحافظی تصویر با فصل تابستان

همراه شما و در آلبومی تصویری، با آن گرمای نفس گیر و رخوت دلنشین خداحافظی کرده و به فردایی هزار رنگ سلام می‌کنیم.

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان


شنبه 7 شهریور 1394

در ستایشِ شکوفاییِ طبیعتِ جاه طلب.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

شنبه 7 شهریور 1394

چشم از پنجره بردار، منجی در آینه است.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

همیشه مواظب باش
 نور امید
 در سخت ترین لحظات زندگیت
خاموش نشود.
با حداقل نور هم می شود از
دل یک صحرای بزرگ حتی شبانه
عبور کرد.
پس شجاع باش و با شهامت از رویایت محافظت کن. ....

عنوان پست از علیرضا روشن.


یکشنبه 1 شهریور 1394

تو ادامه بده و هر روز زندگی کن.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

8-21-2015 11-25-28 PM

از اهالی ایو کلِیر ویسکانسین، آن‌هایی که «بَبِت جِیکوییش» را می‌شناختند، می‌دانند که او به «بانوی آفتابگردان» معروف بود. متأسفانه در ماه نوامبر گذشته، پس از یک جدال طولانی با سرطان، ببت مرد و همسرش، «دان جیکوییش» تصمیم گرفت که یکی از آرزوهای همیشگی همسر از دست رفته‌اش را عملی کند. او در مزرعه‌ای به مساحت ۴۰۰ هکتار، گل‌های آفتابگردان کاشت و شرکتی با نام «دانه‌های امیدِ ببت» ترتیب داد تا درآمد حاصل از مزرعه، صرف تحقیقات روی سرطان شود. آقای جیکوییش در مصاحبه‌اش با شبکه‌ی ABC می‌گوید «او [ببت] از اهمیت تحقیقات آزمایشگاهی مطلع بود. پزشکان می‌گفتند او بین ۲ هفته تا دو سال زنده خواهد ماند. او ۹ سال زنده ماند. ایده‌ی همسرم این بود که هر روزی که بتوانم زنده بمانم، یک روز به درمان هم نزدیک‌تر شده‌ام. متأسفانه در طول سالیان، سلامت او رو به کاهش رفت و در اوج بیماری‌اش، ایجاد یک شرکت و شروع تجارت برای‌ش دشوار بود.» این شرکت یک وب‌سایت هم دارد که در آن، درباره‌ی کارشان توضیح داده‌شده.

آقای جیکوییش چند ماه پس از مرگ همسرش، نامه‌ای پیدا کرد که ببت برای او نوشته‌بود. زن عاشق برای شوهرش نوشته‌بود: «تو ادامه بده و هر روز زندگی کن، من را در هوای صبح احساس کن، وقتی که از خواب برمی‌خیزی و برای خودت قهوه درست می‌کنی. من همیشه آن جا در کنارت خواهم بود.»

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-5

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-8

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-12

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-13

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-14

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-16

منبع

فرانک مجیدی

جمعه 30 مرداد 1394

زندگی راه خود را پیدا می کند.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

دوشنبه 1 تیر 1394

گاماس، گاماس!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


همه بارها را یكجا روی دوش‌تان نریزید.

یك آرزو را عملی كنید و بعد سراغ اجرای تصمیم دیگرتان بروید.



چهارشنبه 20 خرداد 1394

Finally They got Married

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

,murad osmann  the famous Russian photographer behind the #FollowMeTo photo project, has finally married Natalia Zakharova, his beautiful sweetheart who has been leading him around the world.

“I promise to hold your hand and tell you I love you every day for the rest of our lives,” Osmann writes on his Instagram. We wish this talented and wonderful couple love, happiness and good fortune. Check out their wedding photos below!

First they got engaged…

…and then they got married!

wedding-photos-follow-me-to-couple-murad-osmann-natalia-zakharova-16


wedding-photos-follow-me-to-couple-murad-osmann-natalia-zakharova-34

یکشنبه 10 خرداد 1394

تا لایق جانان شوی.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

جمعه 18 اردیبهشت 1394

به امتحانش نمی ارزد.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


لطفا همه ی خطوط این پست را با حوصله بخوانید. چون این نه یک پست علمی ، بلکه یک پست اجتماعی است!

در مهندسی مکانیک شاخه ی جامدات گاهی وقتی قطعه ای ساخته می شود نیاز داریم که آن را تست کنیم. این تست ها بسیار متنوع اند که به نوع قطعه و کاربرد آن وابسته است؛ و در دو گروه تست های مخرب و تست های غیر مخرب قرار می گیرد.

اگر تعداد قطعه کم بوده و فرایند ساخت دشواری داشته باشد، مثلا جوش های روی بدنه ی یک موشک، باید روی آن تست های غیر مخرب انجام دهیم. یعنی با روش های مختلفی از جمله رادیو گرافی یا تست های فراصوتی و ... سعی کنیم بفهمیم در دل آن نقص یا ترکی ( که بعدا رشد خواهد کرد و منجر به شکست شود) وجود دارد یا نه؟ پس این شد تست برای قطعات با ارزش.

وقتی از قطعه ای تعداد زیادی داشته باشیم، مثلا هزار عدد پیچ، ده تای آن را اتفاقی بر میداریم و تحت تست های مخربی مثل برش، پیچش، کشش، خمش و ... انجام می دهیم و تحت نیرو های مختلف امتحانشان می کنیم. مثلا در تست برش آنقدر پیج را با تحت نیروی برشی قرار می دهیم تا ببرد. بعد اگر نیرویی که پیچ تحت آن بریده شد اختلاف قابل قبولی با نیرویی که قرار است پیچ در واقعیت با آن مواجه شود را داشت (ضریب اطمینان) در آن تست موفق عمل کرده است. پس پیچ های دیگری که با این پیچ شاخته شده اند هم قابل قبول خواهند بود. اما تست های مورد آزمایش تخریب خواهند شد. پس این هم شد تست برای قطعات کم ارزش.

راستش شاید آدم های اطراف ما با ارزش ترین مخلوقات خدا هستند. ( اگر نیستند مثال نقض بیاورید!) از هر انسان فقط و فقط یکی خلق می شود. اگر بشکند ترمیمش خیلی خیلی مشکل است. برای مطمئن شدن از سلامت یک انسان روی او تست مخرب انجام ندهید. سعی نکنید خرابش کنید ببینید خراب بوده یا نه؟! امتحانش نکنید. تست های غیر مخرب برای همین است. حرف های یک انسان، عقاید او، اخلاق او و حتی گاهی نگاه او نشان می دهد که روحش ترک دارد یا نه؟! او را تحت خمش قرار ندهید که ببینید کمرش خم می شود یا نه؟ تحت برش قرار ندهید ببینید در مشکلات می بُرد یا نه؟ او را نپیچانید، شاید کشش اش را نداشته باشد. شاید خودش در زندگی اش حواسش را جمع کرده و خواهد کرد که هیچ وقت با چنین باری مواجه نشود. شما برایش تله نگذارید. امتحانش نکنید. شاید بد نباشد. بدش نکنید ببینید قابلیت بد شدن را دارد یا نه؟ چون همه ی ما داریم. مگر نه؟!

منبع: به امتحانش نمی ارزد

جمعه 28 فروردین 1394

ویرایش نشده ها

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


Gönlünü gün edeni sevmez sevda...
İster hep onu üzeni...
Her ona kucak açan olmaz fayda...
Bekler hep onu sileni...

Mustafa Sandal - Gönlünü Gün Edeni - YouTube


شنبه 22 فروردین 1394

میان این همه شلوغی، یک نفر باشد که تو را بفهمد بس است.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

پنجشنبه 20 فروردین 1394

رویایی که رنگ واقعیت به خود گرفت.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

فلیکس بومگارتنر اتریشی مدتی قبل ، رکورد بلندترین سقوط آزاد جهان را شکست و در این کار به سرعت ۱۳۴۱ کیلومتر در ساعت رسید.

این نخستین بار بود که دیوار صوتی در سقوط آزاد توسط یک انسان شکسته شد.

در سمت چپ تصویر، نقاشی فلیکس بومگارتنر را می بینید.

تصویری که او در ۵ سالگی کشید و به عنوان یک رویا به مادرش داد.




سه شنبه 12 اسفند 1393

Sanma uğruna viraneyim

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

هرجا دلت شکست،
خودت تیکه هاشو جمع کن...
تا هر کسی منت دستای
زخمی شو سرت نذاره.......

پس اس: من به سوی دیگران دست دراز کنم؟!؟! در حالی که خدای من تویی. (دعای عرفه)



جمعه 8 اسفند 1393

هی دیوانه، دست خودت را بگیر.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


شاعری می گوید: «آن چه می جویی تویی، آن چه می خواهی تویی/ پس ز تو تا آن چه می خواهی، ره بسیار نیست...»

شاعری به نام عطار که شاید این روزها در دوردست ترین نقطه از ما و زندگی مدرن ایستاده و از عوالمی حرف می زند که حالا دیگر در عصر آهن و فلز و خطوط هوایی اینترنت، یا خریداری ندارد یا خریدارانش آن قدر غریب و ناآشنا هستند که اصل حرف، در حاشیه ها گم می شود.

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد؛ لحظه ای که نمی دانید از کجا آمده اید، در این جهان درندشت چه می کنید. کجای قصه زندگی خود ایستاده اید و قبل از آن چه شده و بعد از آن چه می شود. لحظه هایی که همه چیز شبیه تصویرهای برفکی تلویزیون، گنگ و مبهم است و گاهی، فقط یک لحظه نیست، ساعت ها و روزها طول می کشد تا برفک ها کنار بروند و تصاویر کمی شفاف تر از قبل، دیده شوند. من به این لحظات می گویم لحظات «گم شدن توی غبار».

هی دیوانه دست خودت را بگیر

 لحظاتی که ناگهان هیچ می شوم و حتی یک وقت هایی دلم می خواهد تا ابد طول بکشند. شبیه به من، هرکسی برای این لحظه های خودش، اسمی دارد. یک نفر را می شناسم که به این لحظه ها می گوید: «توی غار رفتن». یک نفر دیگر اسمش را «گم گشتی» می گذارد و بعضی ها هم هیچ اسمی برایش پیدا نمی کنند، فقط ناگهان محو می شوند و خودشان را گم می کنند تا وقتی که پیدا شوند.

ترانه علیدوستی، یک دیالوگی دارد توی فیلم «کنعان» که خیلی کلیشه شده. دیالوگی که می گوید: «من دلم می خواهد صبح که از خواب پا می شم، کسی با من حرف نزنه...» این دیالوگ، به لطف فضای مجازی و از هر دری سخنی، خیلی دست به دست شده و معمولا آن هایی که دلشان می خواهد در طبقه روشن فکران خاص پندار جامعه امروزی قرار بگیرند، حداقل یک بار برای توضیح احوالات خود، این دیالوگ را نوشته اند و زمزمه کرده اند.

دیالوگ از سرگشتگی زنی می گوید که در آستانه روزهای میان سالی، می خواهد از باقی مانده دوران جوانی اش استفاده کند. می خواهد طلاق بگیرد و برود یک جایی که حتی کسی برای دوست داشتنش هم نباشد و دقیقا نقطه اعجاب این دیالوگ همین است. همین که آن شخصیت و همه طرفدارانش سال هاست آن را تکرار می کنند، دنبال نقطه ای هستند که در آن هیچ کسی و هیچ چیزی نباشد و تنهایی، نقطه عطف زندگی آن ها شود.

هی دیوانه دست خودت را بگیر

تنهایی، بزرگ ترین سوال ذهنی همه ماست. ترس از تنها ماندن هم بزرگ ترین ترس ما. حتی آن هایی که شبیه استاد ادبیات فیلم «شب های روشن»، عاشق تنهایی خود می شوند و تجرد را انتخاب می کنند هم یک جورهایی برای مقابله با همین ترس اصیل و نهادینه است که دست به همچین انتخابی می زنند. واقعیت این است که ما از همان لحظه ای که به دنیا می آییم، به دنبال راه های فرار از ترس تنهایی خودمان هستیم و حتی تا آخرین لحظه، امیدوار به پیدا کردن آن کسی که ما را شبیه خودمان بشناسد و با ما شبیه به خودمان اخت شود، زندگی می کنیم.

آن لحظه های غربت با خود و جهان، معمولا بعد از یک بحران بزرگ یا سال ها رخوت به سراغ آدم می آیند. وقتی یک بحران را از سر می گذرانی، یا وقتی که چشم باز می کنی و می بینی که سال هاست هر روز زندگی ات یک شکل بوده، ناگهان کم می آوری. ناگهان تمام می شوی و توی این تمام شدن، خودت را هدف می گیری و سوال های بنیادی علیت حضور است که همین طور روانه می شود؛ از چپ و راست. سوال های بنیادی که جواب دادن به آن ها، گاهی نفس بر و سخت است و گاهی هم می تواند تغییر بزرگ برای یک عمر زندگی بیاورد.

گم شدن توی غبار، گم گشتگی، رفتن توی غار و هر اسم دیگری، برای آن لحظات خاص زندگی بگذاری، مهم نیست، مهم این است که آن لحظات را بشناسی و برای خودت از آن ها تعریف خاصی داشته باشی. تعریفی که باعث می شود غربت آن لحظه ها آن قدر نفس بر نباشد و مسیر زندگی از آن چه که هست و باید، کج نشود. تعریف داشتن برای این لحظات، باعث می شود تا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و بعد اتفاقی به نام «بلوغ»، سراغت بیاید.

هی دیوانه دست خودت را بگیر

در لحظه ای که توی غبار زندگی گم می شوی، کافی است که خودت را بلد باشی. کافی است که آن قدر از خودت بدانی که راه را اشتباه نروی. توی لحظه های غبارگرفته، باید بلد باشی دست خودت را بگیری، گوشه ای بنشانی و آرامش کنی. اضطراب از گم شدن، حق هیچ کسی نیست و این حق را تنها خودت می توانی در دستت بگذاری. حقی که تنها سهم بزرگ ما از جهان هستی است و تنها رسالت مهم.

خودت را که بلد باشی، همان می شود که شاعر می گوید. همانی که هرچه می خواهی و به دنبالش هستی، در خودت است و به شکل ساده ای فاصله کوتاه است. غبارها که برود، اولین چیزی که می بینی و حس می کنی، خودت است، پس بهتر است که همان جا، دقیقا همان لحظه ای که فکر کردی گم شدی، دست خود را بگیری و در گوشش زمزمه کنی؛ کمی آرام باش دیوانه جان، ما دوباره جاده را پیدا می کنیم.

هفته نامه چلچراغ- نازنین متین نیا

یکشنبه 3 اسفند 1393

کاملا صحیحه.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

پنجشنبه 9 بهمن 1393

نامه زیبای مارلون براندو به مهماندار هواپیما

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

مارلون براندو وقتی ۴۲ ساله بود در طی سفری هوایی بر روی اقیانوس اطلس برای مدتی روبروی یک مهماندار هواپیما می نشیند. خانم مهمانداربرای مراقبت از یک مسافر که حالش به طور ناگهانی بد شده بود روبروی وی نشسته بود. تاثیری که جذبه این خانم بر مارلون براندو گذاشته بود چنان بود که او را وا داشت قبل از پایان سفر در نامه ایی زیبا، مهماندار را مخاطب قرار دهد. او به هنگام خروج از هواپیما این نامه را شخصا به مهماندار می دهد:

نامه زیبای مارلون براندو به مهماندار هواپیما

خانم عزیز

یک حالت غیرقابل توصیف در صورت شما است. حالتی دوست داشتنی که با تعریف معمولی از زیبایی فرق دارد. حالتی با وقار، لطیف و زنانه. به نظر می رسد دوران کودکی پر محبتی داشتید یا شاید هم موجودیت ژنتیک شما تصادفاَ هم خوب دستچین شده و هم از متانت و اصالت نصیب برده است. همه این خصوصیات را نمی توانستی خودت به دست آورده باشی.

بدون در نظر گرفتن برازندگی و ابهتی که در حرکات و حالت شما است توانستید جلوه خاص و متینی از خودتان بروز دهید که دلپذیر است.

ملاقات هر چند کوتاه شما برایم جالب بوده است و ضمن آرزوی خوشبختی امیدوارم فرصت دیگری برای تلاقی نگاه مان به وجود آید.

آرزوی بهترین ها

مارلون براندو


نامه زیبای مارلون براندو به مهماندار هواپیما

نامه لطیف و عاشقانه فوق بی شک می تواند با لحن های بهتری نیز ترجمه شود

پنجشنبه 18 دی 1393

ضرب المثل_ناشناس

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

تنها چیزی که در عالم هستی عادلانه تقسیم شده است "شعور" است.

هیچ کس نمی گوید به من کم رسیده است!

پنجشنبه 18 دی 1393

قانونی که ارزشش بیش از هزار کلمه هست.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

یادتون باشه، قانون بی ارزش شدن سهل الوصول ها می گه: چیزی که به راحتی به دست بیاد، قدردانی نمی شه.

پی اس: از لابه لای پاسخ کامنت هایی که داده بودین پیداش کردم.

یکشنبه 18 آبان 1393

محرمانه

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

اینجا سرزمین کسانی است که هزاران سال، بر ماندن پیکر یک آزاده‌ی مظلوم در زیر پای اسب ها می‌گریند و خود، هر روز هموطنانشان را زیر دست و پای خودشان له می‌کنند.

پی اس: بقیه ی عزاداریاتون رو نگه دارین، پخشش کنین تو کل ِ سالتون، هر موقع خواستید دروغ بگید، زیر ِ پای ِ یکی رو خالی کنید، احتکار کنید، کم فروشی کنید، تهمت بزنید، حق رو نا حق کنید، یاد ِامام حسین بیفتید و عزاداری کنید...!

چهارشنبه 30 مهر 1393

قسمت سرگرمیش کشی هست که روزنامه رو باهاش بستن.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

باب اسفنجی داره گریه میکنه،  گری میاد پیشش و میو میکنه.

باب اسفنجی: الان نه گری! دستم بنده! دارم گریه میکنم!!!

باب روزنامه رو برمیداره و به گری میگه بیا روزنامه آوردن. من که فقط قسمت سرگرمی شو میخام.


شنبه 19 مهر 1393

راس میگه خب....!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

جمعه 4 مهر 1393

:-)

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

جمعه 4 مهر 1393

دنیای بی‌کینه، مسلما دنیای بهتری است!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

دوشنبه 17 شهریور 1393

یه کم ملایم تر کامنت بذار ندا.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

وقتی خیلی معصومانه و زلال رفتار میکنیم، خداوند گرگ هایی را بر سر راهمان قرار میدهد تا از این خامی و خوش خیالی بیائیم بیرون.

حتی جای  بعضی زخم ها هر چقدر هم دردناک، به درسی که از آنها می گیریم می ارزد .

پی اس: واقعا متاسفم برای تجربه تلخی که داشتی ندا، گاهی اتفاقاتی می افته که ما توش سهمی نداریم

اینجاست که باید رها کرد و توکل به خدا داشت.

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (سوره : الشرح آیه : 6 )


جمعه 14 شهریور 1393

مهربان بودن سخت است؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

jeff-bezos-princeton-university-2010

مهربان بودن‌ سخت است.

 این جمله‌را پدربزرگ جف زمانی که باگفتن سیگارکشیدن به مادربزرگش، موجب ناراحتی‌اش شده‌بود، گفته بود.

جف فردی که یک وبسایت‌ را تبدیل به‌غول کالا  (آمازون) و خریداینترنتی نمودو الان با دارایی نزدیک به ۲۹ میلیارددلار، یکی ازثروتمندهای زمانه محسوب می‌شود.

چهارشنبه 12 شهریور 1393

این جوریاس.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

دختر باید آفریده دست هنرمندی مثل خدا باشه،
نه خط خطی های دست یه جراح ...

عصر ایران؛ احسان محمدی- ورزشکاری را می شناسید که بعد از انتشار خبر مرگش هفت نفر خودکشی کنند؟ این اتفاق تنها برای غلامرضا تختی افتاد.

وقتی مردم حس کردند با رفتن پهلوان کمرشان شکست. از همه فجیع تر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازه اش گذاشت که "جهان، بی جهان پهلوان ماندنی نیست."

اتفاقات در زندگی ایرانی همیشه دو رویه دارد: روایت رسمی و روایت شخصی! هر سال 17 دی سالمرگ جهان پهلوان غلامرضا تختی، گزارشگرهای تلویزیون سراغ همه می روند از دوستانش تا بقال سرکوچه، انگار نه انگار تختی همسری هم داشت و پسری برومند و خوشفکر به نام بابک و حتی نوه ای به نام غلامرضا! امسال البته می توانند از همسرش یاد کنند چون درگذشته است!
 
این اتفاق برای شهید رجایی هم رخ می دهد. از همه در مورد خصوصیات اخلاقی او می پرسند جز همسرش که نزدیک ترین کس به او بوده است. چرا؟ چون همفکر روایت رسمی نیست!

غلامرضا تختی نوه جهان پهلوان تختی آخرین بار وبلاگش را 23 تیر 1388 به روز کرده است. بیش از 5 سال قبل. مطلبی نوشته بود که نمی شود عیناً نقل کرد. جز اینکه گفته است دوست ندارد «بعضی» ها بروند سر قبر پدربزرگ اش که ....

غلامرضا تختی ایستاده است آن بالا، با بازوهای ستبر، با لبخندی کمرنگ در ته چهره اش که سخت مردانه است. حالا هی عکس منتشر کنند و بگویند که در هتل خودکشی کرد. چه کسی باور می کند؟

 هیچ کس دوست ندارد این حرف ها را حتی اگر حقیقت داشته باشد بپذیرد.  دلیل اش آسان است. مردم آنقدر دوستش دارند و تختی تختی می کنند که انگار همین چند ساعت پیش او را دیده اند.

 ایستاده توی مترو وقتی جایش را به پیرمردی بخشیده است، تکیه داده به دیوار خانه ای کلنگی وقتی «سبدکالا»یش را به خانواده ای مستحق بخشیده است،  دو زانو نشسته کنار مردهایی که بوی مصدق و طالقانی می دهند در مدارا و وطن پرستی.

مردم دوستش  دارند به خاطر اینکه وقتی بعد از آن کودتای ننگین دنبال مردی می گشتند که به او تکیه کنند، که حس کنند کنارشان در یک قاب می ایستد او می آمد، بی هیاهو. ساده. با لبخند. می ایستاد توی قاب. کنار مردم و لبخند می زد تا مردمش از شادمانی پهلوان غم شان را فراموش کنند.

ماهنامه «نسیم بیداری»  چند سال پیش عکسی از او روی جلد منتشر کرد که وقتی محمدرضا شاه مدالی گردنش می انداخت سر خم نکرده بود. بعدها مضمون کوک کردند و فیلم نشان دادند که آن عکس صرفاً یک بُرش بوده و در فیلم واقعی غلامرضا تختی خم می شود. فیلم حقیقت داشت. خم شد ولی دست شاه را نبوسید. دستی که خیلی از چهره های فرهنگی و سیاسی و ورزشی آن روزگار برای بوسیدنش پا روی سر هم می گذاشتند. تختی دست شاه را نبوسید چون دست مردم اش را می بوسید.

یک روزنامه نگار پر سابقه ایرانی درباره او می نویسد: « غلامرضا تختی تمام مشخصات یک قهرمان توده ها را در جهان دو قطبی داشت. در محله فقیرنشین جنوب تهران به دنیا آمد، پدرش تاجری ورشکسته بود که زود درگذشت و او را با تنگدستی یتیم گذاشت. تختی همراه کار، ورزش کرد تا بیست سالگی که برای اولین بار ورزش او را به اروپا برد [مسابقات کشتی کاپ فرانسه] که در آن مدالی نگرفت. اما در شهری که در اوج مبارزات نهضت ملی نفت بود شهرت یافت و به دیدار دکتر مصدق رییس   دولت نائل آمد و شد از هواداران وی.

  در همین فاصله بود که زلزله بوئین زهرا رخ داد؛ زلزله ای که ویرانگر بود و به دنبال آن ناتوانی دستگاه دولتی برای عملیات کمک و امداد، موسسات جهانی را به ایران کشاند. اما در این میان، موجی که تختی در تهران به راه انداخت ناگهان جلوه ای دیگر به مبارزات اجتماعی داد. اول کار او که یک کامیون در اختیار گرفته بود در محلات پرجمعیت با بلندگو از مردم می خواست به زلزله زدگان کمک کنند. واکنش ها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله نیکوکاران به راه افتادند. ده‌ها کامیون به وی سپرده شد و مردم می رسیدند و رخت و لباس و پول به تختی می سپردند».

غلامرضا تختی را در ابن بابویه دفن کرده اند، الگوی هر کس که می خواهد بگوید بویی از جوانمردی برده است. اما روزگار و شاید ما تلخی کرده ایم با خانواده اش. با رازهای خانواده اش. با حرف هایی که نمی شود نوشت. آنقدر فضا را تنگ کردیم/ کردند که  خانواده اش رفته اند آمریکا. سال هاست. جور دیگر فکر می کردند. دست شان خیلی بوی تشک و دوبنده نمی داد. اهل کتاب شدند. بابک - تنها یادگارش - ترجمه می کند و می نویسد درست مثل همسرش، عروس تختی، منیرو روانی پور.

غلامرضا - نوه غلامرضا تختی - خونش ایرانی است اما در آمریکا دارد بزرگ می شود و دردناک نیست که نواده بزرگترین پهلوان سرزمین اسطوره ها چند سال دیگر فارسی را با لهجه آمریکایی حرف بزند؟!

امسال زادروز جهان پهلوان یک غایب آشنا و در عین حال غریب دارد؛ شهلا توکلی - همسر تختی - که آن قدر سکوت کرد تا  چندی پیش درگذشت. انگار دوست داشت تختی همان طور بماند برای همه. با آن سینه ستبر، با آن بازوبند پهلوانی که از هر مدال المپیک و جهانی برای ما طلایی تر است. تختی یک شمایل است، در قلب ایرانی هایی که هنوز شجاعت، شهامت، جوانمردی و گرفتن دست فتاده را از یاد نبرده اند...

چهارشنبه 5 شهریور 1393

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم (بقره-216)

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

همه ی ما می دونیم که قرار  هست فقط یه بار زندگی کنیم .
ولی این واقعیت رو درک نکردیم .
 اگر درک کرده بودیم خودمون رو مجبور به تحمل هیچ چیز و هیچ کس نمی کردیم
.

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :