برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

مجله همشهری دانستنیها - اشکان خسروپور: دکتر داریوش دانشور فرهود، از نخستین کسانی است که دانش ژنتیک را به ایران آورد و نقشه ژنتیک اقوام ایرانی را تهیه کرد. سرنوشت یکی از اولین متخصصان ژنتیک ایران را یک کنجکاوی ساده در محوطه دانشگاه ماینس آلمان تغییر داد. جوان بیست ساله ای ها که سال ها تحت تعلیم آموزه های پدر نسبت به همه چیز کنجکاوی به خرج می داد، یک روز که مثل تمام شاگردان دانشکده شان از ناهار بر می گشت، در محوطه دانشگاه به یک ساختمان نیمه خالی برخورد که هر روز از کنارش می گذشتند، اما کمتر کسی به آن توجه می کرد. رشته های انسان شناسی و ِژنتیک تازه در آلمان پاگرفته بودند و کمتر کسی تمایل داشت با این دنیای ناشناخته آشنا شود و ریسک یک تخصص تازه را بپذیرد. داریوش دانشور فرهود اما این طور نبود. همین ساختمان نیمه جان که آن روزها کمتر از 10 نفر در آن تحصیل می کردند، باعث شد او در بازگشت به ایران، رشته جدیدی را پایه گذاری کند. دکتر فرهود می گوید محیط در تربیت او تاثیر بسیاری داشته، اما تاثیر نهایی را کلمه «چرا» در زندگی او گذاشته است.
 
«پدرِ مادرم پزشک و رییس اداره بهداری تنکابن بود. جد مادری ام پزشک دربار ناصرالدین شاه و عمویم نیز پزشک بود. از سوی دیگر، پدرم یک دبیر ادبیات توانمند بود. خوبی اش این بود که از همه چیز ذره ای می دانست و از همه مهم تر این که، بسیار مهربان بود. از همان زمانی که سه یا چهار سال داشتم، دستم را می گرفت، مرا به گردش می برد و از همه چیز برایم حرف می زد؛ از ایران، فردوسی، شاهنامه و مسائل علمی و دیدنی. آدم روشنفکری بود. او همیشه مرا تشویق می کرد که درباره پدیده های مهم سوال بپرسم و به این راحتی ها قانع نشوم. او می گفت، باید درباره همه چیز «چرا» بگویم. توصیه مهم دیگرش که همیشه آن را به یاد دارم هم این بود که، کسی اگر درِ مطب تو را زد، حق نداری ناامید او را برگردانی.»
 
مردی «دی.ان.ای»های ایران 
 
داریوش فرهود چندماهه بود که به خاطر شغل جدید پدر یعنی «ریاست اداره فرهنگ آبادان» به جنوب کشور رفتند و در شهر کوچک «هفت گرد» ساکن شدند. او سال اول ابتدایی را در هفت گرد گذراند و بعد تا پنجم ابتدایی به شهر نفت خیز مسجد سلیمان رفت. یازده ساله بود که به تهران برگشتند. ششم ابتدایی را در مدرسه رازی در خیابان گمرک گذراند و از اول دبیرستان به مدرسه رهنما رفت. «پدرم مدیر دبیرستان رهنما بود. او در مدرسه به طرز متفاوتی با من رفتار می کرد، طوری که کسی متوجه نمی شد من پسرش هستم. در مدرسه به شدت سختگیر اما در عین حال مهربان بود. در مدرسه من آقای داریوش بودم و در خانه، باز به جلد پسر بابا در می آمدم.» داریوش کلاس های دهم و یازدهم را به دارالفنون رفت و از کلاس دوازدهم تا پایان فارغ التحصیلی، در دبیرستان البرز ماند. «این روزها همه این مدارس مرا از خودشان می دانند. یک جا باید برای نواختن زنگ مدرسه بروم و در جایی دیگر من را به عنوان سخنران و مهمان دعوت می کنند. تمام آن دبیرستان ها هنوز هم هستند.»

هیچ وقت معدلم 20 نشد.
 
در تمام سال های تحصیل، داریوش دانشور فرهود یک دانش آموز معمولی بود که سعی می کرد در تمام رشته ها چیزی را یاد بگیرد. «هیچ وقت معدلم 20 نشد. شاید آن روزها زیاد هم باهوش به نظر نمی رسیدم چون  تمام نمره هایم عالی نبودند. گاهی در یک درس نمره پایین تری می آوردم، اما در عوض، در درسی دیگر نمره ام «بیست مثبت» می شد که یک درجه از 20 بالاتر بود. به اصطلاح امروز، هوش هیجانی بیشتری داشتم. این که در چه درسی نمره بهتر بیاورم به معلمم بستگی داشت. بعدها به این نتیجه رسیدم که انگار به طور ناخودآگاه سعی می کردم در تمام زمینه ها کارکنم. این اخلاق را هنوز هم دارم.
 
به شاگردانم می گویم من اقیانوسی به عمق یک سانتی متر هستم. فارغ از رشته خودم، از هر چیز دیگری، حتی خیاطی و نوازندگی نکاتی می دانم. داریوش جوان دیپلم که گرفت راهی آلمان شد تا در رشته پزشکی تحصیل کند. در میان این همه رشته، شهر و کشور او دانشگاه ماینس در آلمان را انتخاب کرده بود چون: «به ایران نزدیک تر بود. ضمن این که از نظر فرهنگی به کشور ما نزدیک تر بود. آلمانی ها و ایرانی ها به خاطر موضوع های ریشه ای و ژنتیکی احساس خوبی نسبت به یکدیگر داشتند. هنوز هم این طور است و آلمان ها طور دیگری روی ما حساب می کنند.»
 
مردی «دی.ان.ای»های ایران 
 
چند سال اول به آموختن زبان آلمانی و یاد گرفتن درس های عمومی پزشکی گذشت. او مثل همه دانشجویان ایرانی همدوره اش قبل و بعد از وقت ناهار از رو به روی یک ساختمان نسبتا تازه می گذشت؛ بنایی در محوطه دانشگاه که کمتر کسی به آن توجه یا رفت و آمد داشت. «یک بار به فکرم رسید، به آن جا بروم و ببینم چه خبر است. روی یک تابلو نوشته بودند: «انسان شناسی». داخل که شدم دیدم درباره مردم شناسی در رده های مختلف حرف می زنند و ژنتیک یکی از شاخه های مورد بحثشان است. آن ها چند سال پیش به ایران آمده بودند و در زمینه قشقایی ها کار کرده بودند. بعدتر دیدم که در آلمان خیلی ها پزشکی، ژنتیک، انسان شناسی و روانشناسی را با هم می خوانند که در کارشان پیشرفت کنند. به همین خاطر من هم وارد بحثشان شدم و بعد از مدتی تبدیل به دانشجویی شده بودم که همزمان در چند رشته مشغول تحصیل بود.»

عبور از ناکامی ها
 
داریوش فرهود برخلاف کلیشه ای که ممکن است در ذهن بسیاری باشد، مدرک دکترایش را راحت به دست نیاورد و حتی در دوره ای نمره های نه چندان خوبی هم نصیبش شد. تفاوت او با کسانی که موفق نمی شوند، این بود که از چنین اتفاقی درس گرفت و برای آینده اش برنامه ریخت. کسی که باعث برنامه ریزی و تغییر آینده او شده بود، فقط می خواست چند روزی حال او را بهتر کند، اما در نهایت سرنوشتش را با برنامه ریزی گره زد. «سال 1961 (1340) در آلمان یک سری آزمون دادم و در آن ها ناکام شدم. امتحان های مهمی بودند که نتوانستم نمره کافی در آن ها به دست بیاورم. خیلی کسل شدم، به دوستی که در انگلستان داشتم زنگ زدم و درد دل کردم.
 
او که دید وضعم خراب است و روحیه ندارم، گفت چند روزی بیا خانه من، با هم گردش می کنیم و هوایت عوض می شود. با این خیال که چند روز هوایم عوض می شود، سراغ او رفتم، اما با رسیدن به ایستگاه مقصد جا خوردم. به جای خودش یک دوست را فرستاده بود که می گفت دوستم بیمار است. در نتیجه به جای این که بیرون برویم، در خانه مشغول مریض‌داری شده بودم. یکی از همین روزها، کنار پنجره نشستم و یک کاغذ برداشتم و برای خودم یک برنامه ریختم. این برنامه یک زمان بندی نسبتا دقیق هم داشت. خیلی دقیق گفته بودم که در چه زمانی، چه درس هایی را بر می دارم و دقیقا چه زمانی، با چه مدرکی فارغ التحصیل می شوم.»
 
او در نهایت، همین برنامه را دنبال کرد و دست آخر دقیقا در ماه می سال 1972 (1351) یعنی موعد مقرری که تعیین کرده بود، به ایران برگشت. «شاید الان فکر کنید، پیروی از یک برنامه کاغذی برای دانشجویی مثل من که کار دیگری به جز درس خواندن نداشت و در کشوری اقامت کرده بود که ثبات داشت، کار چندان دشواری هم نبوده. منکر نمی شوم که کشور آلمان جای خوبی بود و امکانات داشت، اما پیروی از این برنامه هم ساده به نظر نمی رسید. آن زمان درگیری در دنیا کمتر بود، اما به هر حال من به عنوان یک انسان مشکلاتی داشتم که می توانستند جلوی پیشرفتم را بگیرند. مثل همه آدم ها گاهی عاشق می شدم، به سختی می خوردم یا هزار دل مشغولی برایم پیش می آمد. با وجود این، سعی کردم از دست اندازها عبور کرده و به مقصد برسم.»
 
مردی «دی.ان.ای»های ایران 
 
تهیه نقشه ژنتیک ایرانیان
 
مدارج تخصصی ای که دکتر فرهود در آلمان گذرانده بود، باعث شدند حتی پیش از حضورش در ایران برای حضور او در کشور شرایطی را فراهم کنند. او هم برنامه های مختلفی برای بررسی وضعیت مردم ایران از نظر ژنتیکی طراحی کرده بود و آن ها را بعد از حضورش در کشور به اجرا گذاشت. «بخش مهمی از کارهای ما در همان آغاز، نقشه برداری ژنتیکی از مردم کشور، جمعیت های مختلف و گروه های گوناگون ایرانی بود. ایرانیان را بنا به نژاد، موقعیت جغرافیایی و حتی دین و مذهبشان جدا کردیم و از هر کدام نمونه های مختلفی دریافت کردیم. تکمیل شدن این نقشه ها می توانست به ما نشان بدهد که چه بیماری هایی در کدام گروه های سنی و جمعیتی بیشتر هستند. اقوام گوناگون، عشایر یا حتی پیروان ادیان مختلف را با هم مقایسه کردیم. نتیجه این کند و کاوها در نهایت به انتشار حدود 220 مقاله علمی منجر شد که نقشه ژن ایرانیان را به تصویر می کشید.»
 
دکتر داریوش فرهود تحت یک سیستم آموزشی خاص و منظم دوران دکترایش را گذرانده بود و همین باعث شد از همان آغاز ورود به ایران، در فکر نظم دادن به طرز فکر و کار پزشکان ایران باشد. «خیلی ها هنوز هم به اشتباه فکر می کنند که کار ما فقط ویزیت بیماران و طبابت است. گاهی هم باید عمل جراحی انجام بدهیم، اما اصلا این طور نیست. پزشک همزمان مسئول سلامت بدن، روح و روان و حتی رفاه اجتماعی بیمار است. یک مسئله اجتماعی مثل کرایه خانه به من مربوط است، چون اگر کرایه بالا برود، بیمار من مریض تر می شود و حالش بهتر نخواهد شد. او اگر استرس داشته باشد، بارداری برایش دشوار است. من به عنوان یک پزشک باید بتوانم از تمام این مسائل سر دربیاورم و همه آن ها برایم مهم باشند. نسخه پیچیدن که کار دشواری نیست. مهم این است که حال بیماران خوب شود.»
 
او با همین نگاه همراه همکارانش در فرهنگستان علوم پزشکی ایران درِ شاخه ای از علوم را به روی دانشجویان گشوده که سعی می کند به همه حوزه ها تا حدی اشراف داشته باشد. «عنوان این بخش «ان بی ایکس» است که مخفف نانوتکنولوژی و ژنتیک، فناوری اطلاعات، علوم شناختی و جامعه شناسی است. با این نگاه، دانشجو خوب متوجه می شود که باید برمسائل مختلف اشراف داشته باشد. متاسفانه دانشجوی امروزی ممکن است در مسائل تخصصی و پیشرفته از من هم اطلاعات بیشتری داشته باشد اما از بقیه مسائل اطلاعات کمی داشته باشد، ما باید به دانشجوهایمان اشراف اطلاعاتی بدهیم. کسی موفق است که بینش داشته باشد و بتواند همه چیز را با هم بسنجد وگرنه اطلاعات را که کامپیوتر هم می تواند ذخیره و بازیابی کند.»
 
مردی «دی.ان.ای»های ایران 
دکتر فرهود بعد از بازنشستگی هنوز بیشتر از 12 ساعت کار می کند و چند پروژه مختلف را رهبری می کند  
 
در جست و جوی ماندگاری
 
داریوش فرهود بعد از یک ناکامی تلخ در امتحانات دانشگاه برنامه مفصلی برای خودش چید، آن را با دقت دنبال کرد و در نهایت توانست در سی و چهار سالگی با دو مدرک دکترا در رشته های پزشکی و انسان شناسی به ایران برگردد. او در رشته روان شناسی هم واحدهایی را گذرانده بود اما برای این که از برنامه زمان بندی ده ساله عقب نماند، درس هایش را نیمه رها کرد و به ایران بازگشت. زمانی که به کشور برگشت، علم ژنتیک چندان شناخته شده نبود و او یک سیستم جدید را از نو پایه گذاری کرد. دکتر فرهود در طول سال های گذشته تحقیقات بسیاری در حوزه ژنتیک ایرانیان انجام داده است. او بر همین اساس نگرانی های زیادی نسبت به احتمال تغییر ژن ایرانی ها در آینده نزدیک دارد و می گوید:
 
«بخشی از ژن ها از پدر و مادر در بدو تولد به ارث می رسند، اما برخی دیگر، زمینه ای در وجود فرد دارند که اگر شرایط مهیا شود، چراغ آن ژن روشن می شود و در رفتار و زندگی فرد بروز پیدا می کند. این پدیده که به نام «اپی ژنتیک» می شناسیم، باعث می شود خصوصیاتی در ماه به وجود بیایند که تا پیش از آن وجود نداشته اند. این خصوصیات را جامعه، رفتار دیگران، وضعیت آب و هوا و خیلی چیزهای دیگر روی ما باقی می گذارند.» مثال ملموس تر دکتر فرهود از «اپی ژنتیک» به زندگی جانوران بر می گردد. «شاید از خودتان پرسیده باشید جانوران چطور یاد می گیرند که با چه شیوه ای و در کجا لانه بسازند. ممکن است بگویید از مادر و پدرشان یاد گرفته اند، اما جوجه های ماشینی که مادر و پدر ندارند چطور؟ آن ها از کجا یاد گرفته اند؟ جواب این است: همه موجودات زنده به مرور از اطرافشان تاثیر گرفته اند و یک کار مشخص را آموخته اند. طی سال های دراز و نسل های مختلف این رفتار وارد ژنشان و تبدیل به بخشی از شخصیت آن ها شده که در طول نسل های بعدی هم انتقال پیدا می کند.»

کشف اطلاعات از شعر
 
یکی از نکته های خاصی که دکتر فرهود می گوید بیشتر از آن که صرفا به حوزه ژنتیک مربوط باشد، ارتباط هایی با دنیای ادبیات پیدا می کند و به علاقه خاص او به دنیای شعر بر می گردد. او که در طول سال های گذشته، تحقیقات مفصلی روی کتاب های پزشکی و حتی اشعار سرایندگان قدیمی ایرانی انجام داده می گوید: «به نظر می رسد که فردوسی و سعدی بیشتر از دیگران روی موضوعی شبیه ژنتیک مانور داده باشند، مثلا فردوسی می گوید: «نشان از دو سو دارد این نیک پی/ ز افراسیاب و ز کاووس پی» یا سعدی که می گوید: «عاقبت گرگ زاده، گرگ شود/ گرچه با آدمی بزرگ شود.» این ابیات همان قانون وراثت را نشان می دهند و این که ژن در طول نسل ها منتقل می شود. شاید گفته شود که چنین حرف هایی پشتوانه علمی ندارند چنان که وقتی ما می بینیم چهره نوزاد به پدر و مادرش شبیه است، نیازی به دانستن علم خاصی نداریم و می توانیم این را به طور شهودی نیز  متوجه شویم. این حرف را قبول دارم ولی آنچه پژوهش های من و همکارانم در سال های اخیر نشان داده اند و چند سال پیش نیز آن را منتشر کردیم، نشان می دهد، حکمای ایرانی احتمالا از تاثیر محیط بر افراد نیز باخبر بوده اند فقط طرز بیانشان با آنچه امروز گفته می شود، متفاوت بود.»
 
مردی «دی.ان.ای»های ایران 
 
حفظ نکنید!
 
دکتر فرهود دقیقا 30 سال بعد از اردیبهشت ماه 1351 که وارد ایران شد، حکم بازنشستگی اش را گرفت. «افراد برای رسیدن از درجه دانشیاری به استادی باید 100 امتیاز به دست بیاورند. این امتیاز به کیفیت تدریس، پژوهش های انجام شده، مقالات و... بر می گردد. به دست آوردن امتیاز کامل کار دشواری است و برخی از استادها مدتی طول می کشد تا آن را به دست بیاورند. من روزی که بازنشسته شدم 565 امتیاز داشتم که در نهایت 480 امتیاز آن به طور قطعی پذیرفته شد.» دکتر فرهود بعد از بازنشستگی، هنوز هم مشغول کار است. روزی بیشتر از 12 ساعت کار می کند و همزمان چند پروژه مختلف را سرپرستی و هدایت می کند. «به تازگی مشغول طراحی چند مجله بین المللی هستم که در ایران کارهایش انجام می شود، اما قطعا مجلات بی نظیری در سطح بین المللی خواهندبود. این مجله ها عموما به زبان انگلیسی منتشر خواهندشد و به جز دانش ژنتیک به حوزه های دیگر دانش نیز می پردازند. امیدوارم تا ماه ژانویه سال 2018 (دی 1396) اولین نمونه از این مجله خاص و مدرن منتشر شود.»
 
او تمام این کارها را انجام می دهد تا به قول خودش بتواند «ماندگار» بشود؛ «مدت ها پیش یکی از شاگردانم گفته بود، کاش می توانستیم فرزندانی سختکوش و توانمند مثل شما بار بیاوریم. به او یادآور شدم، کسانی که شاگردان خوب من هستند، وقتی رفتار مرا می بینند و از من الگو می گیرند، بعد از مدتی سخت کوشی و مهربانی در وجودشان رشد می کند. من تمام این کارها را انجام می دهم تا در آینده ماندگار شوم. منظورم همایشی که چند سالی است به بعضی چهره ها مدال می دهد، نیست. من دوست دارم نغمه ای باشم که مردم به یاد بسپارند و الگو قرار بدهند.» دکتر فرهود همیشه یک توصیه مهم برای شاگردانش و حالا برای خوانندگان هم دارد: «حفظ کردن یک عبارت، جمله، کتاب یا محتویات کلاس مهم نیست. ما نباید به کسی که چیزی را حفظ می کند، جایزه بدهیم. پاداش متعلق به کسی است که کنجکاو است. بگذارید یک مثال ساده بزنم. همه ما مسلمان ها قرآن خوانده ایم. تماممان هم آن را با عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع کرده ایم. این که عبارت یا حتی دیگر آیه های کتاب مقدس قرآن را حفظ باشیم، کافی نیست. ما باید روی صفات خوب خدا مثل «رحمان» و «رحیم» تمرکز و تکیه کنیم. اگر به جمله قرآن عمل کنی برنده ای، نه این که مدام حرفش را بزنی.»

تایم لاین روزانه
 
 
مردی «دی.ان.ای»های ایران 
دکتر فرهود می گوید کار می کند چون مردم به او نیاز دارند
 
بازنشسته پرکار
 
دکتر فرهود به گفته خودش این روزها یکی از پرکارترین اوقات زندگی اش را می گذراند. بعد از بازنشستگی معمولا خیلی ها از کار دست می کشند، اما او برعکس، از این دوران به بعد خیلی پرکارتر شده است. او از این اتفاق اصلا ناراضی نیست و به نظرش این که یک نفر در سن و سال او زیاد کار کند، یک رخداد طبیعی است. «آدم ها در دو مرحله زندگیشان باید زیاد کار کنند. یکی در زمان جوانی که انرژی و توان زیادی وجود دارد، فرد باید کار کند و اعتماد به نفس و تجربه بیندوزد و دیگری در دوران کهنسالی که باید این تجربه را در اختیار دیگران بگذارد. من به کارکردن نیازی ندارم، ولی به عنوان یک پزشک متعلق به خودم نیستم. مردم کشورم به من و تخصصم نیاز دارند. به همین دلیل من باید کار کنم، تا پیش از آن که به قول سعدی از تو نیاید هیچ کار». دکتر فرهود به همین دلیل هر روز از ساعت 5 و 30 دقیقه صبح تا حدود هشت شب سر کار است. ساعت های کاری او بیشتر به تحقیق، طبابت، سردبیری مجلات تخصصی و نظارت بر مجموعه کتاب های «ایران فرهنگی» می گذرد.

تایم لاین حرفه ای
 
یک کتابچه پر از عنوان علمی
 
دکتر داریوش دانشور فرهود در طول سال های گذشته سمت های متعددی را تجربه کرده و در جایگاه های علمی گوناگونی قرار داشته است. نوشتن تمام این عناوین به یک کتابچه جداگانه نیاز دارد، اما بد نیست چند عنوان از زندگی او را با هم مرور کنیم.

1336: ورود به آلمان برای تحصیل در رشته پزشکی
1348: دریافت دکترای پزشکی از دانشگاه ارلانگن آلمان
1351: دریافت دکترای ژنتیک انسانی از دانشگاه ماینس آلمان
1354: راه اندازی گروه ژنتیک انسانی دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران
از 1355 تا امروز: عضو کمیته اخلاق ژنتیک پزشکی در سازمان بهداشت جهانی
از 1375 تا امروز: عضو فرهنگستان علوم پزشکی ایران

یک تجربه
 
 مردی «دی.ان.ای»های ایران
 
دکتر فرهود معتقد است، دو ابزار زندگی روزمره جلوی «تفکر» را می گیرند./ تلویزیون و اینترنت ندارم
 
«شاید برای جوان ها عجیب به نظر برسد، ولی من موبایل ندارم و تلویزیون را هم سال هاست  کنار گذاشته ام. همیشه با خودم فکر کرده ام، موبایل به چه دردی می خورد؟ واقعا هیچ دردی. وقتی هر جا می رویم، یک دستگاه تلفن معمولی هست، وجود یک وسیله اضافه به جز این که ذهن آدم را مشوش کند و جلوی فکر کردن آدم را بگیرد، فایده ای ندارد. برخوردم با اینترنت هم این طور است، می دانید چرا؟ در موبایل و اینترنت شما به فکرکردن نیازی ندارید. هر چیزی را اراده کنید، با چند کلیک جلویتان ظاهر می شود. چنین سیستمی در نهایت امکان تفکر و تخیل را از انسان می گیرد. جنبه های خوبی هم دارد، اما نباید به هر چیزی عادت کرد. ممکن است روزی یک یا دو بار به موبایل نیاز داشته باشم که از فرد دیگری خواهش می کنم برایم شماره بگیرد.
 
تلویزیون هم جزء دستگاه های ممنوع خانه ماست. دلیلش را می دانید؟ تلویزیون در تمام دنیا یک وسیله سرگرم کننده اشتباه است. گیرم در تلویزیون خودمان، سرگرمی های جنسی و مخرب به شیوه های خارجی وجود نداشته باشد، با وجود این باز هم چیز جذاب و مفیدی وجود ندارد که بتوانیم تماشایش کنیم. در تلویزیون کارهای تکراری و صحنه های به دردنخور به شما عرضه می شوند که جلوی فکرکردنتان را می گیرند و فقط سرگرمتان می کنند. گاهی با خودم فکر می کنم آدم برای این که 10 دقیقه اطلاعات مفید به دست بیاورد، باید چهار تا پنج ساعت پای تلویزیون بنشیند. با این حساب، چرا باید چنین کاری کرد؟ با همه این ها من از اطلاعات روز دنیا عقب نیستم. هرچه بخواهم در روزنامه و مجلات- ایرانی و خارجی هست- اگر هم به اطلاعات جزیی یا فوری نیاز داشته باشم، به عزیزانی که در دفترم کار می کنند، می گویم تا آن را از اینترنت برایم جست و جو کنند. ولی خودم این کار را نمی کنم، چون کار من فکر کردن است.»

یک نکته
 
دکتر فرهود می گوید استفاده نادرست از علم مخرب است/ژنتیک معجزه نمی کند
 
«این روزها حرف هایی زده می شود درباره این که با علم ژنتیک می توان تغییراتی در افراد به وجود آورد و آن ها را مطابق میل پدر و مادرشان یا هر کس دیگری تغییر داد. برای مثال آدم ها می توانند قدبلند یا چشم آبی باشند یا هر خصوصیت دیگری در ژنشان فعال شود. چنین چیزی هنوز روی انسان عملی نشده و من امیدوارم هیچ وقت هم چنین اتفاقی نیفتد چون از نظر اخلاقی کار درستی نیست. با این کار، نظم طبیعت به هم می خورد. فکرش را بکنید اگر آدم ها از مسیر طبیعی زاد و ولد منحرف شوند، چه می شود. کشوری که پول بیشتر یا توانایی علمی گسترده تری داشته باشد، یک سری انسان سفارشی و با ویژگی هایی از پیش تعیین شده، می سازد و بر دیگران پیروز می شود؛ با این کار توازن در آن جامعه به هم می خورد. به همین خاطر، امیدوارم در راه پیشرفت علم به افراط کشیده نشویم.»

هفته نامه صدا - هادی اعلمی فریمان: اریک سلین در نقش کارگزار و فرهنگ در انقلاب ها با بررسی نقش حیاتی بازیگران منفرد (کارگزار) و ایده ها (فرهنگ) تلاش می کند تا فصلی جدید در اهمیت این بازیگران را بررسی کند. به زعم او فیدل کاسترو در یکی از مهم ترین مبارزات نظامی و روانی انقلاب، دو تن از کاریزماتیک ترین جانشینان خود را به خارج می فرستاد تا پیاده روی تهییج کننده و مشهور جنگ استقلال را در جاهای دیگر پیاده کنند. یکی از آنها کامیلو سین فرنگس و یکی ارنستو چه گوارا بود.
 
بر این مبنا چه گوارا را عنصری مهم برای متحد ساختن مردم در جهت هدفی انقلابی محسوب می کند که اسطوره انقلاب کوبا را شکل داد. با این مقدمه هدف این یادداشت کوتاه علاوه بر نگاهی اجمالی به زندگی چه گوارا، بررسی او با توجه و از منظر دو دیدگاه است، ابتدا این که می توان و لزوما باید او را در ساختار تئوری های انقلاب واکاوی و تحلیل کرد و سپس این که اگر قرار باشد نگرشی جدید به چه گوارا داشته باشیم به یقین باید با توجه به مفهوم هرمنوتیک او را بررسی کرد.

البته هرمنوتیک باید با کمی تنزل از مفهوم فلسفی آن باشد. مراد من این است که با استناد به معرفت هرمنوتیک به «فرآیند فهم یک اثر» بپردازیم و برای شناخت چه گوارا به عنوان یک اثر تاریخی به روش های متعدد برای بازیابی یک تاریخ و مولفه های متعدد و چند جانبه آن توجه کنیم؛ زیرا درباره چه گوارا نوستالژی عمیقی از آرمانگرایی مطلقی بر ذهن نسلی از انقلابیون و سپس جوانان و دانشجویان به ویژه دانشجویان و جنبش 1968 فرانسه نقش بسته است و این آرمانگرایی خستگی ناپذیر و تسلیم نشدنی امروزه اسطوره همه عدالت خواهان شده است.
 
چه چیزی چه گوارا را به چریک محبوب تبدیل می کند؟

شاید همین یک جمله او برای پایبندی اش به عدالت کفایت کند که باید همیشه آماده باشی تا در اعماق وجودت هر بی عدالتی را که بر هر فردی در هر نقطه ای از دنیا اتفاق می افتد حس کنی، این بهترین خصوصیت انقلابی است.
 
بر این مبنا چه گوارا یک پروژه مطالعاتی با انبوهی از پرسش هاست، که چرا جنبش خاص او ناکام ماند، ارزیابی او از جنبش های دهقانی در آفریقا و بولیوی چه بود و چرا او را در خود حل نکرد و گرفتار قدرت رسمی نشد. او با امید فراوان تا واپسین حیات به مبارزه با امپریالیسم باور داشت و با تلخ کامی و تنهایی در مصاف با مزدوران امپریالیسم کشته شد و همین باور قلبی، او را جاودانه کرده است.

تاریخ رسمی زندگی چه گوارا تقریبا در همه جا یکسان روایت شده است، البته روایت های متعدد. اما بعضا با توجه به دیدگاه های فکری متفاوت چپگرایان و سوسیالیست های ضد امپریالیستی او را در بالاترین سطح می ستایند و امروزه نقش بستن چهره او بر تی شرت ها و پرچم ها یا دانشگاه ها و لیوان های قهوه و در و دیوار اکثر شهرهای دنیا دیگر شهرتی جهانی یافته است و لیبرال ها نیز از منتقدان جدی رفتار و کنش سیاسی او هستند و برخی نیز سکوت می کنند، گرچه عموما او را در پایبندی به باورهایش ستایش می کنند. مگر جهان چند اسطوره از این نوع به خود دیده و می شناسد؟

ارنستو چه گوارا از پدری ایرلندی و مادری اسپانیایی در 14 ژوئن 1928 در «روزاریو» دومین شهر مهم و بزرگ آرژانتین به دنیا آمد. او در خانواده ای ممتاز از تبار اسپانیایی و ایرلندی با گرایش های سیاسی چپ بزرگ شد. «ارنستو» بزرگ ترین فرزند خانواده بود. در سال 1953 از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد و سپس سفر به دیگر کشورهای آمریکایی را آغاز کرد، سفری که نقطه عطفی در زندگی او بود.
 
او را به عنوان یک دانشجوی جوان پزشکی سراسر آمریکای جنوبی را سفر کرده و پس از مشاهده فقر، گرسنگی و بیماری در کشورهای مختلف آمریکای لاتین بهترین شیوه را پناه بردن به اصول مارکسیست – لنینیستی ناب یافت و اردوگاه سرمایه داری غرب را عامل مهمی در به استثمار کشیدن جهان دانست. او در مکزیکوسیتی با رائول و فیدل کاسترو دیدار کرد و به جنبش 26 ژوئیه آنها پیوست که در پی براندازی دیکتاتوری «باتیستا» در کوبا بودند.

«گوارا» در دسامبر 1956 از جمله مبارزانی بود که به منظور آغاز مبارزه چریکی از عرشه کشتی کوچک «گرانما» قدم به خاک کوبا گذاشتند. او که پزشک گروه بود همچون یک فرمانده ارتش شورشی ظاهر شد. در پی سقوط «باتیستا» در دسامبر 1956، چه گوارا یکی از رهبران حکومت تازه کارگران و دهقانان شد و پست های دولتی متعددی چون ریاست بانک مرکزی کوبا و وزارت صنایع به او واگذار شد. چه گوارا بارها به نمایندگی از کوبا در مجامع مختلف چون سازمان ملل متحد شرکت کرد.
 
او در یک سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل گفت: «کوبا به اینجا آمده است تا موضع خود را درباره مهم ترین مسائل مورد مناقشه اعلام کند و این کار را با احساس مسئولیت تمام و تا جایی که امکان دارد، از این تریبون به انجام خواهد رساند و در عین حال، گفتاری از سر صداقت و راستی خواهد داشت... باید شاهد خانه تکانی و حرکت رو به جلوی این مجمع باشیم... باید مجمع عمومی نوزدهم در تاریخ سازمان ملل همواره برجسته شود و در یادها بماند. ما برای این هدف تلاش می کنیم.
 
 چه چیزی چه گوارا را به چریک محبوب تبدیل می کند؟
 
احساس می کنیم که حق داریم و متعهد به انجام آن هستیم، زیرا کشور ما یکی از نقاط پر اصطکاک جهان امروز است، جایی که اصول حاکم بر استقلال کشورهای کوچک در آن همه روزه بلکه هر دقیقه، به معرض آزمایش در می آید... برای بقا شروع دیگری هم هست: حفظ وحدت ملی، ایمان و قاطعیت در دفاع از کیان کشور و انقلاب... نمایندگان محترم! به استحضارتان می رسانم که این شروط در کوبا وجود دارد. یکی از مسائل مهمی که مجمع باید به آن بپردازد و برای ما اهمیت خاصی دارد که برای آن راه حلی بیابیم، همزیستی مسالمت آمیز بین دولت هایی است که نظام اقتصادی و اجتماعی متفاوتی دارند.»

او در مقام یکی از رهبران جنبش 26 ژوئیه به برگزاری گردهمایی های گروه های سیاسی – که سرانجام در 1965 به بنیان گذاری حزب کمونیست کوبا انجامید – یاری رساند. گوارا در اوایل 1965 از همه مسئولیت ها و پست های دولتی کناره گیری کرد و به منظور کمک به پیشبرد مبارزه های ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری در دیگر کشورها، کوبا را ترک کرد و همراه با داوطلبانی که بعدها «بولیوی» به او پیوستند، نخست به کنگو «زئیر» رفت و در جنبش ضد امپریالیستی آن کشور به رهبری «پاتریس لومومبا» شرکت جست. از نوامبر 1966 تا اکتبر 1967 جنبش چریکی بولیوی را بر ضد دیکتاتوری نظامی آن کشور رهبری کرد. در هفتم اکتبر 1967 در عملیات رزمی ساخته سازمان سیا به دست نظامیان بولیوی زخمی و دستگیر و روز بعد از آن تیرباران شد.

این معرفی کوتاهی از زندگی بلند و سراسر فراز و نشیب چه گوارا است که ماهیتی جهانی دارد. گرچه تفسیرها از انقلابی بودن تا تروریست جهانی بودن او متفاوت است. اولین راهبرد چه گوارا در زندگی، عمل به انقلاب سوسیالیستی و سپس صدور آن به همه جای جهان تحت ستم بوده است.
 
از زندگی تا مرگ او سپس تبدیل به اسطوره شد. آریل هافمن که زمانی مشاور سالوادور آلنده بود، درباره چه گوارا نکاتی حساس و البته احساساتی را بیان کرده است: «در همان اکتبر 1967 هم که ارنستو چه گوارا – معروف به چه – در جنگل های بولیوی کشته شد، دیگر برای نسل من اسطوره ای بود، نه فقط در آمریکای لاتین، که در سراسر دنیا. همچون بسیاری حماسه ها، قصه پیچیده و پر ابهام این پزشک آرژانتینی که شغل و وطنش را به هدف آزادی فرودستان جهان رها کرد با یک سفر آغاز شد...

چه، قدرت مسلط دنیا. چه، مرشد اخلاقی مردمان دارد اعلام می کند باید از ویرانه های انسان کهن، انسانی نو، انسانی بی منیت و با عشقی سوزان به دیگران، به هستی داد. چه، این مرد سودایی، انقلاب را وا می گذارد تا گرچه دچار بیماری آسم است، در جاهای دیگر نبرد را علیه ظلم و استبداد ادامه دهد.
 
پس چطور می شود این محبوبیتِ همه گیر چه گوارا به خصوص میان جوانان مرفه را درک کرد؟ شاید در این روزگار بی پدر و مادرِ هویت ها و پیوندهای مدام در تغییر و تحول، تصورِ ماجراجوی بی پروایی که سرنوشتِ کشورها را عوض کرد و مرزها را درنوردید و بی آن که حتی یک بار به علائق و اصولش پشت کند از محدودیت ها گذشت، برای جوانِ بی قرارِ عصر ما مطلوب ترین ترکیب را فراهم می آورد، او را به وسطِ عرصه ملتهبِ رعایت های اخلاقی می بَرَد و همزمان برای میل امروزین شان به زدن به کوه و در و دشت هم جذاب و دلپذیر است.

برای آنها که هیچ گاه جا پای او نخواهند گذاشت و ضمنا خودشان را در دنیایی از بدبینی، منافع شخصی، و مصرفِ دیوانه وار گرفتار می بینند، هیچ چیز به قدر رویکردِ «چه» در تحقیر آسایش و رفاهِ دنیوی و امیال معمول و پیش پا افتاده انسانی نمی تواند همدلی برانگیزد و مایه خشنودی شان باشد.
 
 چه چیزی چه گوارا را به چریک محبوب تبدیل می کند؟
 
ممکن است آدم فکر کند دوریِ «چه» از ما، این نکته بدیهی که امروز دیگر تکرار کردن راه و رسم زندگی او ناممکن است، او را اینچنین جذاب می کند و آیا واقعا «چه» با موهای هیپی وار و سبیل کم پشتِ انقلابی اش، یک حلقه رابطِ پست مدرنیستیِ عالی نیست برای پیوند زدن دنیای امروز به فقط و فقط نشانه ها و آداب و رسوم و لباسِ دهه شصتی که غیر محافظه کار و پر از فتنه بود. آن گذشته مملو از آشوب؟ آیا قابل تصور است که یکی از تنها دو آمریکای لاتینی که در فهرست مهم ترین شخصیت های قرن بیستم هفته نامه «تایم» آمده، چهره اش خیلی راحت مَسخ شود به نمادِ طغیان و تمرد، چون دیگر خطرناک نیست؟

من نمی توانم خیلی مطمئن باشم. مشکوکم جوانانِ عالم بفهمند مردی که پوسترش از روی دیوار نگاه شان می کند، نمی تواند این قدر آدم بی ربطی باشد، آن قدیسِ بی دینی که آماده مرگ است چون تحمل دنیایی را ندارد که در آن فرودستانِ زمین، آوارگان و واماندگانِ تاریخ، تا به ابد به انبوه حاشیه های دنیا تبعید می شوند.

حتی با این که دیگر به این نتیجه رسیده ام که باید احترام قهرمانان مُرده و وظیفه سنگینی که شهادت شان به دوشِ زندگان می گذارد، نگه دارم اما می خواهم به خودم اجازه دهم پیشگویی کنم یا شاید هشدار می دهم؛ همین الان روی این سیاره بیشتر از سه میلیارد نفر با درآمدِ زیر دو دلار در روز زندگی می کنند و هر روز که می گذرد چهل هزار کودک – بیشتر از هر ثانیه یکی – از بیماری هایی مرتبط با گرسنگی مزمن جان می سپرند.
 
هست، همیشه هست، شرایط ناعادلانه و نابرابر وحشتناکی که دهه ها قبل باعث شد «چه» سفرش را به سمت گلوله تقدیر و عکس در انتظارش در بولیوی آغاز کند. قدرتمندان زمین باید حواس شان را جمع کنند: «پس این تی شرت هایی که سعی کرده ایم او را محصور کنیم، چشمانِ چه گوارا همچنان بی قرار و مشتعل اند.»

دیدگاه های مشابه بسیاری از این دست درباره چه گوارا بیان شده است. فیدل گفت من از مرگ دو تن بسیار متاسف و اندوهگین شدم، مادرم و چه. ژان پل سارتر او را کامل ترین انسان عصر ما نامید. البته این گونه برداشت ها می تواند مبالغه آمیز نیز باشد اما برای عصری که فاقد اسطوره های بزرگ و بعضا اخلاقی است، وجود پدیده ای مانند چه گوارا نعمتی برای بشریت تلقی می شود فراتر از دیدگاه های موصوف.
 
آنچه از زندگی چه گوارا بر می آید این که او به عدالت انسانی و اخلاق در سوسیالیسم باوری جدی و عمیق داشت. صدور انقلاب را نسخه ای مهم و اساسی برای رفع عقب ماندگی جهان سوم می دانست و حرکت به سمت پرولتاریای لترناسیونالیسم و انقلاب جهانی را نسخه پیروزی تلقی می کرد و به انسان تراز نو معتقد بود. گفته های به یاد مانده از او مؤید این دیدگاه است، کما اینکه در راه خود استوار نیز ماند: «اگر تو برابر هر بی عدالتی از خشم به لرزه بیفتی، بدان یکی از رفقای ما هستی و رسالت یک انسان برای رسیدن به آزادی در صف ایستادن نیست، بلکه بر هم زدن صف است.»

و سرانجام در بازگشت به بررسی نقش کارگزار و فرهنگ با استناد به اریک سلین گزاره هایی خواهم داشت: بر اساس فرض او میراث فعالیت انقلابی در آمریکای لاتین بیش از همه بیانگر مکان ها، تاریخ ها و مهم تر از همه قهرمانان است. توپاک آمازو، توسن لوورتور، خوزه مارتی، امایلیانو زاپاتا... چه گوارا از اولین مخالفت ها علیه غاصبان اسپانیایی بودند و نسل های بعدی انقلابیون درصدد بوده اند با توسل به این شخصیت ها و ایده آل ها به مبارزات انقلابی خود قدرت و احترام بخشند. برعکس مردم به دنبال این بودند که مبارزات خود را از طریق اسطوره ای که حول این شخصیت ها ایجاد شده بود معنا و درک کنند.
 
چه چیزی چه گوارا را به چریک محبوب تبدیل می کند؟

کیش انقلابی قهرمانان در بسیاری از جاها به ایجاد فرهنگ سیاسی عمومی مقاومت، شورش و انقلاب انجامیده است. گزاره اصلی سلین این است که یکی از اجزای مهم پتانسیل انقلابی هر جمعیتی این است که رهبران انقلابی از نوع ادراک مردم در خصوص گزینه های پیش رو اطلاع داشته باشند. این گزینه ها منبع عمل جمعی یا جعبه ابزاری از سمبل ها، سرگذشت ها، آیین ها و جهان بینی ها را تشکیل می دهد. منبع عمل جمعی منابع لازم را برای ایجاد استراتژی ها اقدام و نحوه برخورد با جامعه در اختیار بازیگران انقلابی قرار می دهد. بر این مبنا او نقش کارگزار را بسیار حیاتی می داند زیرا رهبران انقلابی برای بسیج مردم از مفاهیم جاودانه مانند عدالت و آزادی، برابری و دموکراسی و رهایی از فقر و رنج استفاده می کنند.

استدلال سلین البته ماهیتی عام دارد و او بیشتر چارچوبی را ارائه می دهد که لاجرم تمام نیروهای نخبه انقلابی با پوششی از این مفاهیم کسب قدرت سیاسی را دنبال می کنند و جامعه مشروعیت لازم این هدف را در اختیار آنها قرار می دهد. اما درباره چه گوارا و معدودی از رهبران مانند گاندی یا ماندلا – که البته استثنا هستند – شاید نتیجه گیری تلاش برای سوء استفاده از قدرت صرف مصداق نداشته باشد، زیرا آنچه اینها را ماندگار و جاودانه یا محبوب کرده است، رعایت اخلاق انسانی در مناسبات سیاسی و توجه به حاشیه نشینان و محرومان و فقرای جهان است و البته پدیده نابرابری مهم ترین نگرانی آنها برای بشریت و مهم تر این که عمل و منش سیاسی در پیوند با اخلاق قرار می گیرد.
 
شاید اگر ماندلا بخشش و گذشت نمی کرد و یا چه گوارا مصالحه می کرد و در ساختار قدرت کوبا می ماند و در سنی کوتاه توسط مزدوران کشته نمی شد، جاودانگی در کار نبود. کنش رفتاری او در پیوند با گفتار او مشی صداقت و راستی در مسیر را به مردم نشان می دهد و همین است که راز ماندگاری اوست.

چشمان آرام و کدر، کوتاه قد و ضعیف الجثه، با صورت لاغر و گوش های بزرگ برگشته، شب کلاهی سفید بر سر و جامه سفیدی از پارچه خشن در بر و پا برهنه، غذایش برنج است و میوه و به جز آب نمی آشامد. روی زمین می خوابد، کم می خوابد و دایم کار می کند.
 
گویی جسمش به حساب نمی آید. در برخورد اول هیچ چیز در او جلب توجه نمی کند، مگر حالت صبری عظیم و عشقی بزرگ... به سادگی کودکان است و حتی با رقیبان خود نیز مهربان و مؤدب است. صمیمیتی بی شائبه دارد. با فروتنی تمام به انتقاد از خود می پردازد و به قدری وسواسی است که شکاک به نظر می رسد و گویی با خود می گوید: «من اشتباه کرده ام»، هیچ سیاستی در کارش نیست. از اینکه دیگران را با نطق و خطابه، تحت تاثیر قرار دهد گریزان است یا بهتر است بگویم اصلا به این فکر نیست. از تظاهرات عمومی که محرک آن شخص خودش باشد، بیزار است...»

این جملات ابتدایی کتاب رومن رولان است که در سال 1924 زمانی که به تاریخ شرق علاقه مند شد و تحت تاثیر شخصیت گاندی قرار گرفت، در رابطه با زندگینامه ماهاتما گاندی نوشت.


سیاستمدار زاهد




پدر گاندی مردی دست و دلباز و بخشنده بود اما سواد چندانی نداشت و در قید و بند جمع آوری مال نیز نبود. به گونه ای که پس از مرگش دارایی چندانی برای خانواده اش بر جای نگذاشت. مادر وی نیز به شدت مذهبی و بی سواد بود. او زندگی توأم با ریاضت کشی و روزه داری های طولانی و نیکوکارانه داشت و شخصیت مادر بود که بعدها در فرزندش تاثیری عمیق بر جای گذاشت تا آنجا که گاندی رفتار وی را «مقدس گونه» می خواند.

پدر و مادر وی پیرو مکتب جائینیسم مذهب هندو بودند. باورهای اساسی این مکتبشامل بی آزاری ،تعدی و بدی نکردن، گیاهخواری و خویشتن داری بود. در مجموع هر چند وی در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد اما خانواده او هرگز از طبقات ممتاز جامعه نبودند.


آموزه های زاهدمنشانه او بود که به مردم توصیه می کرد حتی دشمنان خود را دوست بدارند. پیرمرد لاغر اندام سیه چرده ژنده پوش هیچ شباهتی به رهبران مقتدر جهان نداشت. صدایی به فریاد بلند نکرد و از پیروانش نخواست که دشمنان را برای رسیدن به هدف، به هلاکت برسانند. وی به منظور تهییج مردم با صلابت و محکم سخن نمی گفت، توده ها را بر باد نمی نشاند و به منظور بر کشیدن و بر حق نمایاندن خود، کسی را تحقیر و تکفیر نکرد، با این حال موفق شد قلب میلیون ها نفر از مردم هندوستان را به تسخیر در آورد، چنان که در هنگام مرگش حتی دشمنان وی متاثر شدند.

او نه پیرو مکتبی بود و نه مکتبی را پایه گذاشت اما به جرأت می توان وی را از تاثیرگذارترین شخصیت های قرن بیستم و چه بسا تمام تاریخ بشر دانست.





بعد از یک بهار پرطراوت، تابستان گرم از راه می‌رسد. جای آن رگبارهای وقت و بی‌وقت را، هرم گرمای هوا می‌گیرد. روزهایی که همه چیز تحت تأثیر این گرما، در سستی و رخوتی خاص فرو می‌روند. رنگ‌ها رنگ می‌بازند اما، میوه‌های رنگارنگ یکی پس از دیگری از راه می‌رسند. طعم ترش و شیرین آنها باز هم به ما یادآوری می‌کند که تابستان از راه رسیده است. خنکی هندوانه در گرمای بعدازظهر می‌چسبد. مدرسه‌ها تعطیل می‌شوند و موجی از شادی و نشاط کوچه و خیابان را در برمی‌گیرد. سفرهای تفریحی برنامه‌ریزی می‌شوند، مهمانان از راه می‌رسند. اوقات فراغت شروع شده و اما در یک چشم به هم زدن نیز به پایان می‌رسد. تا به خود بیاییم، خنکای نسیم پائیزی را احساس می‌کنیم.

خداحافظی تصویر با فصل تابستان

اکنون دیگر عمر تابستان به سر آمده است. دفتر خاطرات تابستانی دیگر بسته می‌شود، از امروز قلم در دست گرفته و خاطرات روزهای زیبای پائیزی را به رشته‌ی تحریر درمی‌آوریم. حال باید به پائیز هزار افسون، به این فصل زیبا و شگفت‌انگیز خداوند خیر مقدم گفت. وقت آن است که جامه‌‌ی سبز و رنگ پریده‌ی درختان، رفته رفته رنگ‌های شادتری به خود بگیرد. ماه مدرسه از راه رسیده و همه چیز در حال و هوایی دیگر غوطه ور است. اما تا به خود بیاییم، این فصل نیز به پایان خواهد رسید. زمان همچون برق و باد می‌گذرد؛ پس تا دیر نشده از روزهای خنک پاییزی لذت ببرید.

خداحافظی تصویر با فصل تابستان

همراه شما و در آلبومی تصویری، با آن گرمای نفس گیر و رخوت دلنشین خداحافظی کرده و به فردایی هزار رنگ سلام می‌کنیم.

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان

وداعی تصویر با فصل تابستان


شنبه 7 شهریور 1394

در ستایشِ شکوفاییِ طبیعتِ جاه طلب.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

شنبه 7 شهریور 1394

چشم از پنجره بردار، منجی در آینه است.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

همیشه مواظب باش
 نور امید
 در سخت ترین لحظات زندگیت
خاموش نشود.
با حداقل نور هم می شود از
دل یک صحرای بزرگ حتی شبانه
عبور کرد.
پس شجاع باش و با شهامت از رویایت محافظت کن. ....

عنوان پست از علیرضا روشن.


یکشنبه 1 شهریور 1394

تو ادامه بده و هر روز زندگی کن.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

8-21-2015 11-25-28 PM

از اهالی ایو کلِیر ویسکانسین، آن‌هایی که «بَبِت جِیکوییش» را می‌شناختند، می‌دانند که او به «بانوی آفتابگردان» معروف بود. متأسفانه در ماه نوامبر گذشته، پس از یک جدال طولانی با سرطان، ببت مرد و همسرش، «دان جیکوییش» تصمیم گرفت که یکی از آرزوهای همیشگی همسر از دست رفته‌اش را عملی کند. او در مزرعه‌ای به مساحت ۴۰۰ هکتار، گل‌های آفتابگردان کاشت و شرکتی با نام «دانه‌های امیدِ ببت» ترتیب داد تا درآمد حاصل از مزرعه، صرف تحقیقات روی سرطان شود. آقای جیکوییش در مصاحبه‌اش با شبکه‌ی ABC می‌گوید «او [ببت] از اهمیت تحقیقات آزمایشگاهی مطلع بود. پزشکان می‌گفتند او بین ۲ هفته تا دو سال زنده خواهد ماند. او ۹ سال زنده ماند. ایده‌ی همسرم این بود که هر روزی که بتوانم زنده بمانم، یک روز به درمان هم نزدیک‌تر شده‌ام. متأسفانه در طول سالیان، سلامت او رو به کاهش رفت و در اوج بیماری‌اش، ایجاد یک شرکت و شروع تجارت برای‌ش دشوار بود.» این شرکت یک وب‌سایت هم دارد که در آن، درباره‌ی کارشان توضیح داده‌شده.

آقای جیکوییش چند ماه پس از مرگ همسرش، نامه‌ای پیدا کرد که ببت برای او نوشته‌بود. زن عاشق برای شوهرش نوشته‌بود: «تو ادامه بده و هر روز زندگی کن، من را در هوای صبح احساس کن، وقتی که از خواب برمی‌خیزی و برای خودت قهوه درست می‌کنی. من همیشه آن جا در کنارت خواهم بود.»

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-5

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-8

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-12

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-13

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-14

babbettes-seeds-hope-cancer-sunflower-four-miles-16

منبع

فرانک مجیدی

جمعه 30 مرداد 1394

زندگی راه خود را پیدا می کند.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: هایلایت، 

دوشنبه 1 تیر 1394

گاماس، گاماس!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


همه بارها را یكجا روی دوش‌تان نریزید.

یك آرزو را عملی كنید و بعد سراغ اجرای تصمیم دیگرتان بروید.



چهارشنبه 20 خرداد 1394

Finally They got Married

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

,murad osmann  the famous Russian photographer behind the #FollowMeTo photo project, has finally married Natalia Zakharova, his beautiful sweetheart who has been leading him around the world.

“I promise to hold your hand and tell you I love you every day for the rest of our lives,” Osmann writes on his Instagram. We wish this talented and wonderful couple love, happiness and good fortune. Check out their wedding photos below!

First they got engaged…

…and then they got married!

wedding-photos-follow-me-to-couple-murad-osmann-natalia-zakharova-16


wedding-photos-follow-me-to-couple-murad-osmann-natalia-zakharova-34

یکشنبه 10 خرداد 1394

تا لایق جانان شوی.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

جمعه 18 اردیبهشت 1394

به امتحانش نمی ارزد.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


لطفا همه ی خطوط این پست را با حوصله بخوانید. چون این نه یک پست علمی ، بلکه یک پست اجتماعی است!

در مهندسی مکانیک شاخه ی جامدات گاهی وقتی قطعه ای ساخته می شود نیاز داریم که آن را تست کنیم. این تست ها بسیار متنوع اند که به نوع قطعه و کاربرد آن وابسته است؛ و در دو گروه تست های مخرب و تست های غیر مخرب قرار می گیرد.

اگر تعداد قطعه کم بوده و فرایند ساخت دشواری داشته باشد، مثلا جوش های روی بدنه ی یک موشک، باید روی آن تست های غیر مخرب انجام دهیم. یعنی با روش های مختلفی از جمله رادیو گرافی یا تست های فراصوتی و ... سعی کنیم بفهمیم در دل آن نقص یا ترکی ( که بعدا رشد خواهد کرد و منجر به شکست شود) وجود دارد یا نه؟ پس این شد تست برای قطعات با ارزش.

وقتی از قطعه ای تعداد زیادی داشته باشیم، مثلا هزار عدد پیچ، ده تای آن را اتفاقی بر میداریم و تحت تست های مخربی مثل برش، پیچش، کشش، خمش و ... انجام می دهیم و تحت نیرو های مختلف امتحانشان می کنیم. مثلا در تست برش آنقدر پیج را با تحت نیروی برشی قرار می دهیم تا ببرد. بعد اگر نیرویی که پیچ تحت آن بریده شد اختلاف قابل قبولی با نیرویی که قرار است پیچ در واقعیت با آن مواجه شود را داشت (ضریب اطمینان) در آن تست موفق عمل کرده است. پس پیچ های دیگری که با این پیچ شاخته شده اند هم قابل قبول خواهند بود. اما تست های مورد آزمایش تخریب خواهند شد. پس این هم شد تست برای قطعات کم ارزش.

راستش شاید آدم های اطراف ما با ارزش ترین مخلوقات خدا هستند. ( اگر نیستند مثال نقض بیاورید!) از هر انسان فقط و فقط یکی خلق می شود. اگر بشکند ترمیمش خیلی خیلی مشکل است. برای مطمئن شدن از سلامت یک انسان روی او تست مخرب انجام ندهید. سعی نکنید خرابش کنید ببینید خراب بوده یا نه؟! امتحانش نکنید. تست های غیر مخرب برای همین است. حرف های یک انسان، عقاید او، اخلاق او و حتی گاهی نگاه او نشان می دهد که روحش ترک دارد یا نه؟! او را تحت خمش قرار ندهید که ببینید کمرش خم می شود یا نه؟ تحت برش قرار ندهید ببینید در مشکلات می بُرد یا نه؟ او را نپیچانید، شاید کشش اش را نداشته باشد. شاید خودش در زندگی اش حواسش را جمع کرده و خواهد کرد که هیچ وقت با چنین باری مواجه نشود. شما برایش تله نگذارید. امتحانش نکنید. شاید بد نباشد. بدش نکنید ببینید قابلیت بد شدن را دارد یا نه؟ چون همه ی ما داریم. مگر نه؟!

منبع: به امتحانش نمی ارزد

جمعه 28 فروردین 1394

ویرایش نشده ها

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


Gönlünü gün edeni sevmez sevda...
İster hep onu üzeni...
Her ona kucak açan olmaz fayda...
Bekler hep onu sileni...

Mustafa Sandal - Gönlünü Gün Edeni - YouTube


شنبه 22 فروردین 1394

میان این همه شلوغی، یک نفر باشد که تو را بفهمد بس است.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

پنجشنبه 20 فروردین 1394

رویایی که رنگ واقعیت به خود گرفت.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

فلیکس بومگارتنر اتریشی مدتی قبل ، رکورد بلندترین سقوط آزاد جهان را شکست و در این کار به سرعت ۱۳۴۱ کیلومتر در ساعت رسید.

این نخستین بار بود که دیوار صوتی در سقوط آزاد توسط یک انسان شکسته شد.

در سمت چپ تصویر، نقاشی فلیکس بومگارتنر را می بینید.

تصویری که او در ۵ سالگی کشید و به عنوان یک رویا به مادرش داد.




سه شنبه 12 اسفند 1393

Sanma uğruna viraneyim

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

هرجا دلت شکست،
خودت تیکه هاشو جمع کن...
تا هر کسی منت دستای
زخمی شو سرت نذاره.......

پس اس: من به سوی دیگران دست دراز کنم؟!؟! در حالی که خدای من تویی. (دعای عرفه)



جمعه 8 اسفند 1393

هی دیوانه، دست خودت را بگیر.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 


شاعری می گوید: «آن چه می جویی تویی، آن چه می خواهی تویی/ پس ز تو تا آن چه می خواهی، ره بسیار نیست...»

شاعری به نام عطار که شاید این روزها در دوردست ترین نقطه از ما و زندگی مدرن ایستاده و از عوالمی حرف می زند که حالا دیگر در عصر آهن و فلز و خطوط هوایی اینترنت، یا خریداری ندارد یا خریدارانش آن قدر غریب و ناآشنا هستند که اصل حرف، در حاشیه ها گم می شود.

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد؛ لحظه ای که نمی دانید از کجا آمده اید، در این جهان درندشت چه می کنید. کجای قصه زندگی خود ایستاده اید و قبل از آن چه شده و بعد از آن چه می شود. لحظه هایی که همه چیز شبیه تصویرهای برفکی تلویزیون، گنگ و مبهم است و گاهی، فقط یک لحظه نیست، ساعت ها و روزها طول می کشد تا برفک ها کنار بروند و تصاویر کمی شفاف تر از قبل، دیده شوند. من به این لحظات می گویم لحظات «گم شدن توی غبار».

هی دیوانه دست خودت را بگیر

 لحظاتی که ناگهان هیچ می شوم و حتی یک وقت هایی دلم می خواهد تا ابد طول بکشند. شبیه به من، هرکسی برای این لحظه های خودش، اسمی دارد. یک نفر را می شناسم که به این لحظه ها می گوید: «توی غار رفتن». یک نفر دیگر اسمش را «گم گشتی» می گذارد و بعضی ها هم هیچ اسمی برایش پیدا نمی کنند، فقط ناگهان محو می شوند و خودشان را گم می کنند تا وقتی که پیدا شوند.

ترانه علیدوستی، یک دیالوگی دارد توی فیلم «کنعان» که خیلی کلیشه شده. دیالوگی که می گوید: «من دلم می خواهد صبح که از خواب پا می شم، کسی با من حرف نزنه...» این دیالوگ، به لطف فضای مجازی و از هر دری سخنی، خیلی دست به دست شده و معمولا آن هایی که دلشان می خواهد در طبقه روشن فکران خاص پندار جامعه امروزی قرار بگیرند، حداقل یک بار برای توضیح احوالات خود، این دیالوگ را نوشته اند و زمزمه کرده اند.

دیالوگ از سرگشتگی زنی می گوید که در آستانه روزهای میان سالی، می خواهد از باقی مانده دوران جوانی اش استفاده کند. می خواهد طلاق بگیرد و برود یک جایی که حتی کسی برای دوست داشتنش هم نباشد و دقیقا نقطه اعجاب این دیالوگ همین است. همین که آن شخصیت و همه طرفدارانش سال هاست آن را تکرار می کنند، دنبال نقطه ای هستند که در آن هیچ کسی و هیچ چیزی نباشد و تنهایی، نقطه عطف زندگی آن ها شود.

هی دیوانه دست خودت را بگیر

تنهایی، بزرگ ترین سوال ذهنی همه ماست. ترس از تنها ماندن هم بزرگ ترین ترس ما. حتی آن هایی که شبیه استاد ادبیات فیلم «شب های روشن»، عاشق تنهایی خود می شوند و تجرد را انتخاب می کنند هم یک جورهایی برای مقابله با همین ترس اصیل و نهادینه است که دست به همچین انتخابی می زنند. واقعیت این است که ما از همان لحظه ای که به دنیا می آییم، به دنبال راه های فرار از ترس تنهایی خودمان هستیم و حتی تا آخرین لحظه، امیدوار به پیدا کردن آن کسی که ما را شبیه خودمان بشناسد و با ما شبیه به خودمان اخت شود، زندگی می کنیم.

آن لحظه های غربت با خود و جهان، معمولا بعد از یک بحران بزرگ یا سال ها رخوت به سراغ آدم می آیند. وقتی یک بحران را از سر می گذرانی، یا وقتی که چشم باز می کنی و می بینی که سال هاست هر روز زندگی ات یک شکل بوده، ناگهان کم می آوری. ناگهان تمام می شوی و توی این تمام شدن، خودت را هدف می گیری و سوال های بنیادی علیت حضور است که همین طور روانه می شود؛ از چپ و راست. سوال های بنیادی که جواب دادن به آن ها، گاهی نفس بر و سخت است و گاهی هم می تواند تغییر بزرگ برای یک عمر زندگی بیاورد.

گم شدن توی غبار، گم گشتگی، رفتن توی غار و هر اسم دیگری، برای آن لحظات خاص زندگی بگذاری، مهم نیست، مهم این است که آن لحظات را بشناسی و برای خودت از آن ها تعریف خاصی داشته باشی. تعریفی که باعث می شود غربت آن لحظه ها آن قدر نفس بر نباشد و مسیر زندگی از آن چه که هست و باید، کج نشود. تعریف داشتن برای این لحظات، باعث می شود تا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و بعد اتفاقی به نام «بلوغ»، سراغت بیاید.

هی دیوانه دست خودت را بگیر

در لحظه ای که توی غبار زندگی گم می شوی، کافی است که خودت را بلد باشی. کافی است که آن قدر از خودت بدانی که راه را اشتباه نروی. توی لحظه های غبارگرفته، باید بلد باشی دست خودت را بگیری، گوشه ای بنشانی و آرامش کنی. اضطراب از گم شدن، حق هیچ کسی نیست و این حق را تنها خودت می توانی در دستت بگذاری. حقی که تنها سهم بزرگ ما از جهان هستی است و تنها رسالت مهم.

خودت را که بلد باشی، همان می شود که شاعر می گوید. همانی که هرچه می خواهی و به دنبالش هستی، در خودت است و به شکل ساده ای فاصله کوتاه است. غبارها که برود، اولین چیزی که می بینی و حس می کنی، خودت است، پس بهتر است که همان جا، دقیقا همان لحظه ای که فکر کردی گم شدی، دست خود را بگیری و در گوشش زمزمه کنی؛ کمی آرام باش دیوانه جان، ما دوباره جاده را پیدا می کنیم.

هفته نامه چلچراغ- نازنین متین نیا

یکشنبه 3 اسفند 1393

کاملا صحیحه.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

پنجشنبه 9 بهمن 1393

نامه زیبای مارلون براندو به مهماندار هواپیما

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

مارلون براندو وقتی ۴۲ ساله بود در طی سفری هوایی بر روی اقیانوس اطلس برای مدتی روبروی یک مهماندار هواپیما می نشیند. خانم مهمانداربرای مراقبت از یک مسافر که حالش به طور ناگهانی بد شده بود روبروی وی نشسته بود. تاثیری که جذبه این خانم بر مارلون براندو گذاشته بود چنان بود که او را وا داشت قبل از پایان سفر در نامه ایی زیبا، مهماندار را مخاطب قرار دهد. او به هنگام خروج از هواپیما این نامه را شخصا به مهماندار می دهد:

نامه زیبای مارلون براندو به مهماندار هواپیما

خانم عزیز

یک حالت غیرقابل توصیف در صورت شما است. حالتی دوست داشتنی که با تعریف معمولی از زیبایی فرق دارد. حالتی با وقار، لطیف و زنانه. به نظر می رسد دوران کودکی پر محبتی داشتید یا شاید هم موجودیت ژنتیک شما تصادفاَ هم خوب دستچین شده و هم از متانت و اصالت نصیب برده است. همه این خصوصیات را نمی توانستی خودت به دست آورده باشی.

بدون در نظر گرفتن برازندگی و ابهتی که در حرکات و حالت شما است توانستید جلوه خاص و متینی از خودتان بروز دهید که دلپذیر است.

ملاقات هر چند کوتاه شما برایم جالب بوده است و ضمن آرزوی خوشبختی امیدوارم فرصت دیگری برای تلاقی نگاه مان به وجود آید.

آرزوی بهترین ها

مارلون براندو


نامه زیبای مارلون براندو به مهماندار هواپیما

نامه لطیف و عاشقانه فوق بی شک می تواند با لحن های بهتری نیز ترجمه شود

پنجشنبه 18 دی 1393

ضرب المثل_ناشناس

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

تنها چیزی که در عالم هستی عادلانه تقسیم شده است "شعور" است.

هیچ کس نمی گوید به من کم رسیده است!

پنجشنبه 18 دی 1393

قانونی که ارزشش بیش از هزار کلمه هست.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

یادتون باشه، قانون بی ارزش شدن سهل الوصول ها می گه: چیزی که به راحتی به دست بیاد، قدردانی نمی شه.

پی اس: از لابه لای پاسخ کامنت هایی که داده بودین پیداش کردم.

یکشنبه 18 آبان 1393

محرمانه

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

اینجا سرزمین کسانی است که هزاران سال، بر ماندن پیکر یک آزاده‌ی مظلوم در زیر پای اسب ها می‌گریند و خود، هر روز هموطنانشان را زیر دست و پای خودشان له می‌کنند.

پی اس: بقیه ی عزاداریاتون رو نگه دارین، پخشش کنین تو کل ِ سالتون، هر موقع خواستید دروغ بگید، زیر ِ پای ِ یکی رو خالی کنید، احتکار کنید، کم فروشی کنید، تهمت بزنید، حق رو نا حق کنید، یاد ِامام حسین بیفتید و عزاداری کنید...!

چهارشنبه 30 مهر 1393

قسمت سرگرمیش کشی هست که روزنامه رو باهاش بستن.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

باب اسفنجی داره گریه میکنه،  گری میاد پیشش و میو میکنه.

باب اسفنجی: الان نه گری! دستم بنده! دارم گریه میکنم!!!

باب روزنامه رو برمیداره و به گری میگه بیا روزنامه آوردن. من که فقط قسمت سرگرمی شو میخام.


شنبه 19 مهر 1393

راس میگه خب....!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

جمعه 4 مهر 1393

:-)

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

جمعه 4 مهر 1393

دنیای بی‌کینه، مسلما دنیای بهتری است!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

دوشنبه 17 شهریور 1393

یه کم ملایم تر کامنت بذار ندا.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

وقتی خیلی معصومانه و زلال رفتار میکنیم، خداوند گرگ هایی را بر سر راهمان قرار میدهد تا از این خامی و خوش خیالی بیائیم بیرون.

حتی جای  بعضی زخم ها هر چقدر هم دردناک، به درسی که از آنها می گیریم می ارزد .

پی اس: واقعا متاسفم برای تجربه تلخی که داشتی ندا، گاهی اتفاقاتی می افته که ما توش سهمی نداریم

اینجاست که باید رها کرد و توکل به خدا داشت.

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (سوره : الشرح آیه : 6 )


جمعه 14 شهریور 1393

مهربان بودن سخت است؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

jeff-bezos-princeton-university-2010

مهربان بودن‌ سخت است.

 این جمله‌را پدربزرگ جف زمانی که باگفتن سیگارکشیدن به مادربزرگش، موجب ناراحتی‌اش شده‌بود، گفته بود.

جف فردی که یک وبسایت‌ را تبدیل به‌غول کالا  (آمازون) و خریداینترنتی نمودو الان با دارایی نزدیک به ۲۹ میلیارددلار، یکی ازثروتمندهای زمانه محسوب می‌شود.

چهارشنبه 12 شهریور 1393

این جوریاس.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: هایلایت، 

دختر باید آفریده دست هنرمندی مثل خدا باشه،
نه خط خطی های دست یه جراح ...

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :