برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

ژاپن در جستجوی راهکارهای صرفه جویی در مصرف انرژی


ژاپن کشوری فاقد منابع سوخت فسیلی است، اما مصرف انرژی زیادی دارد. ژاپنی‌ها را می توان در مصرف بی‌رویه‌ی انرژی، خصوصاً برق سرآمدی در نوع خود توصیف کرد اما این کشور بعد از فاجعه‌ی سونامی و زلزله در فوکوشیما طرح‌های نوینی برای خودکفایی و کاهش مصرف انرژی دارد. آیا ژاپن می‌تواند از طریق مشارکت اجتماعی مصرف برق خود را کاهش دهد؟

در دانشگاه “میجی گاکوئین” (Meiji Gakuin) ، خانم پروفسور “کیکو تاناکا” (Keiko Tanaka) کلاس‌هایی را اداره می‌کند که تنها نیمی از لامپ‌های آن روشن است. کلاس‌هایی که تاکید کمتری بر استفاده از کامپیوتر و سایر وسایل برقی دارند. پروفسور تاناکا این روزها بیشتر از گچ و تخته سیاه استفاده می‌کند. زمین‌لرزه 9 ریشتری ژاپن در تاریخ جمعه 11 ماه مارس سال 2011 ( 20 اسفندماه سال 1389 ) که سونامی را نیز بدنبال داشت، بدون‌تردید تاثیر بسزایی در تغییر الگوی مصرف شهروندانی نظیر پروفسور تاناکا داشته است. سونامی و زمین لرزه‌ای که در نزدیکی شهر “سندایی” (Sendaii) در استان “میاگی” (Miyagi) به وقوع پیوست و شرق شبه جزیره “اوشیکا” (Oshika)  ناحیه “توهوکو” (Tohoku)  را نیز تحت‌تاثیر قرار داد، شاید یکی از فاجعه‌بارترین‌ها در نوع خود بود چرا که تبعات آتی آن کماکان مشکلات عمده‌ای را در سیستم برق‌رسانی ژاپن ایجاد کرده است.

هرچند که این مشکلات تا حد زیادی مرتفع شده اما متخصصانی همچون پروفسور تاناکا باور دارند که نه‌تنها دانشگاهیان بلکه سایر مردم عادی نیز وظیفه دارند تا برای رفع نیازهای جامعه خود، مسئولیت حفاظت از انرژی و صرفه‌جویی هرچه بیشتر را برعهده بگیرند. ژاپن کشوری است که بالاجبار 84 درصد انرژی مصرفی خود را وارد می‌کند. نخستین رآکتور هسته‌ای تجاری در اواسط سال 1966 (1345 ه.ش.) در ژاپن شروع به فعالیت کرد. پیش از حادثه فوکوشیما بیش از 50 رآکتور مسئولیت تولید 30 درصد از برق این کشور را برعهده داشتند و قرار بود که این میزان تا سال 2017 به حدود 40 درصد ارتقاء پیدا کند اما بعد از فوکوشیما شرایط به نحوی غیرقابل باور تغییر کرد، چنانچه در حال حاضر تنها نیمی از این برآورد عملی شده است. البته کماکان انتظار می‌رود که انرژی هسته‌ای بتواند نقشی موثر در تامین سوخت این کشور ایفاء نماید.

ژاپنی‌های پرمصرف

پروفسور تاناکا چندی پیش در مصاحبه با بخش خبری مجله‌ی نشنال جئوگرافیک چنین گفت: «ژاپن کشوری است که در آن دختران 18 ساله تنها برای بالا رفتن از یک طبقه از پله‌برقی استفاده می‌کنند. ژاپن کشوری است که توالت‌های فرنگی‌اش با سیستمهای مخصوص، گرم نگه داشته می‌شوند. کشوری که در آن از صداسازهای الکتریکی پرمصرف جهت پوشش دادن سایر اصوات نامطلوب استفاده می‌شود. به معنای واقعی کلمه می‌توان گفت که ژاپنی‌ها به زندگی راحت و استفاده از وسایلی که هزینه‌های بسیار بالای انرژی را به همراه دارند، عادت کرده‌اند و این مساله آینده درخشانی را به تصویر نمی‌کشد.» حادثه‌ی نیروگاه هسته‌ای “فوکوشیما دائیچی” (Fukushima Daiichi) و آسیبی که سونامی و زلزله به سایر زیرساختهای ژاپن وارد ساخت، بعدها به دقت مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت. هزینه‌ی خسارات شاید یکی از بیشترین مواردی بود که زیر ذره‌بین و نگاههای موشکافانه مسئولین ژاپنی قرار گرفت. بیشتر تاکیدات نیز بر مساله تامین برق بوده و هست چرا که بنا بر گزارشات نیروگاه فوکوشیما نقش عمده‌ای در تامین برق ژاپن داشته است. آژانس بین‌المللی انرژی بارها در گزارشات متعدد اعلام کرده که ژاپن احتمالاً یکی از کشورهاییست که در آینده با کمبود جدی برق مواجه خواهد بود مگر آنکه الگوی مصرف خود را هرچه سریعتر تغییر دهد. درست است که این مساله تاکنون از طریق مدیریت حل شده اما متخصصان باور دارند که کمبود برق در ژاپن را باید جدی گرفت.

japanenergy1

نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما در زمین‌لرزه‌ی سال ۲۰۱۱ خسارات جبران‌ناپذیری دید و مشکلات زیست‌محیطی زیادی ایجاد کرد

ژاپن ظرف 3 سال و نیم گذشته تمام تلاش خود را بکار بسته تا با تعمیر زیرساختهای آسیب‌دیده و افزایش صادرات گاز طبیعی مایع (LNG) مشکل را مدیریت کند اما کارشناسان آژانس بین‌المللی انرژی کماکان باور دارند که بحران می‌تواند دیر یا زود گریبان ژاپن را بگیرد. لازم به ذکر است که تا قبل از ماه مارس سال 2011 (قبل از وقوع سونامی و زلزله) نیروگاه‌های هسته‌ای ژاپن در حدود یک سوم برق این کشور را تامین می‌کرد. ژاپنی‌ها در خلال یک برنامه بلندمدت تصمیم دارند تا سال 2050 م. به میزان 54 درصد و تا سال 2100 م. بالغ بر 90 درصد از تولید گاز دی‌اکسیدکربن خود بکاهند و این یعنی عزم دولت برای کاهش مصرف انرژی‌های غیرقابل‌تجدید عملاً جدی است. در فوریه امسال نخست وزیر ژاپن رسماً اعلام کرد که 80 درصد نفت و 20 درصد گاز طبیعی مصرفی این کشور از خلیج‌فارس و تنگه هرمز می‌آید. در ماه آوریل نیز دولت مجدد اعلام کرد که درصدد است تا سال 2030 م. حدود 60 درصد انرژی مصرفی خود را از طریق انرژی هسته‌ای تامین نماید و برای تحقق این منظور مشارکت مردمی و کاهش در مصرف انرژی را بالاخص در برهه کنونی از ضروریات می‌داند.

اغلب مردم ژاپن به زندگی راحت و استفاده از وسایلی که هزینه¬های بسیار بالای انرژی را به همراه دارد، عادت کرده‌اند

پیش به‌سوی انرژی‌های تجدیدپذیر

نخست وزیر ژاپن خاطر نشان ساخته که ژاپن بایستی در برنامه بلندمدت خود بالاجبار به سمت انرژی‌های تجدیدپذیر برود. هدف دولت ژاپن این است که تا سال 2020 انرژی 10 میلیون منزل مسکونی را از طریق انرژی خورشیدی تامین نماید. ژاپن هیچ منبع سوخت فسیلی ندارد و به همین دلیل اغلب در ماه‌های جولای و آگوست (تیر و مرداد) یعنی زمانی که دستگاه‌های تهویه مطبوع هوا بیشترین فشار را بر شبکه برق‌رسانی وارد می‌کنند؛ با یک مشکل حاد مواجه می‌شود و آن‌هم تامین برق شهروندان است. متخصصان می‌گویند که شهروندان ژاپنی هر چقدر که در مصرف برق صرفه‌جویی کنند، باز هم کم است. چندین سال است که دولت تاکید دارد تا ژاپنی‌ها حداقل در فصل تابستان 15 الی 25 درصد در مصرف برق صرفه‌جویی کنند اما این مساله قطعاً بدون همت شهروندانی نظیر پروفسور تاناکا میسر نخواهد شد. آژانس بین‌المللی انرژی می‌گوید که ژاپن برای برداشتن گامهای مثبت بایستی به دقت مبانی همچون کارآیی انرژی و معیارهای حفاظتی را برای مردم تشریح نماید.

تعهد دولت به اجرای دستورالعمل‌های یک کمپین زیست‌محیطی

با توجه به بحران مصرف برق در فصل تابستان، دولت ژاپن درصدد برآمد تا بالاخره تعهد اجرای دستاوردهای کمپین “کولبیز” (Cool Biz) را برعهده بگیرد. کمپین کولبیز، کمپینی بود که در سال 2005 (1384 ه.ش.) وزیر محیط‌زیست ژاپن آقای “یوریکو کویکه” (Yuriko Koike)  آن را به منظور کاهش مصرف برق در ژاپن راه‌اندازی کرد. دولت ژاپن در راستای تعهد به اجرای دستاوردهای این کمپین زیست‌محیطی از ادارات خواسته که درجه حرارت محیط‌های کاری خود را در حد 28 درجه سانتیگراد ثابت نگه دارند. این در حالی است که درجه حرارت هوا در تابستان‌های توکیو از مرز 30 درجه سانتیگراد می‌گذرد و به این شرایط بایستی رطوبت ملموس هوا را هم اضافه کرد. دولت ژاپن می‌گوید که خوشبختانه تاکنون کارمندان ادارات برای پیروی از این دستورالعمل‌ها از خود علاقه نشان داده‌اند. جالب است که حتی وزیر اقتصاد ژاپن اعلام کرده زیرمجموعه تحت مدیریت وی قصد دارد تا در زمینه صرفه‌جویی در مصرف انرژی برای سایر ارگانهای دولتی الگو باشد.

کاهش استفاده از پرینترها، دستگاه‌های کپی، غیرفعال کردن درب‌های اتوماتیک، کاهش شمار آسانسورهایی که بی‌وقفه در ساختمان‌های مختلف در حال سرویس‌دهی هستند و در نهایت تغییر زمانهای کاری از برنامه‌های پیشنهادی وزیر اقتصاد بوده که ظاهراً با استقبال مواجه شده است. با این وجود برخی از روشهای حمایتی جهت صرفه‌جویی در مصرف انرژی کماکان ناکام مانده‌اند . “تارو کونو” (Taro Kono)  یکی از نمایندگان پارلمان ملی ژاپن می‌گوید که وی تلاش زیادی کرده تا صاحبان مشاغل را بیش از پیش به استفاده از وسایل ارتباطی دوربرد تشویق نماید؛ اما نتیجه‌ی اینکار مثبت نبوده چرا که برای اکثر مدیران و صاحبان مشاغل حضور فیزیکی کارمندان در محیط کار و دیدن اینکه آنها واقعاً چه کاری انجام می‌دهند، مهم است. در حقیقت حتی در دنیای مدرن امروز و در کشوری پیشرفته همچون ژاپن نیز تمایل چندانی به دست کشیدن از شیوه‌های قدیمی مدیریتی و پذیرفتن شیوه‌های مدیریت از راه دور وجود ندارد.

japangreenenergy2

در یک دهه‌ی اخیر دولت ژاپن از مردن خواسته به صورت جدی در مصرف انرژی صرفه‌جویی کنند

بر اساس داده‌های “موسسه منابع جهانی” (World Resources Institute) که به طور گسترده‌ای گرایشات جامعه جهانی را بررسی می‌کند، مصرف انرژی ژاپن به ازای هر واحد از تولید ناخالص داخلی (GDP) حدوداً 20 درصد پایین‌تر از متوسط جهانی و حتی 30 درصد کمتر از آمریکا است. “آژانس منابع طبیعی و انرژی ژاپن” (ANRE) تخمین زده است که در طی 30 سال گذشته ژاپن توانسته کارآیی انرژی خود را 37 درصد بهبود بخشد و این رقم در نوع خود بیانگر همت والای یک جامعه در صرفه‌جویی است. آژانس بین‌المللی انرژی در گزارشی تحت عنوان “تعجیل در صرفه‌جویی مصرف برق در ژاپن” عنوان کرده که هنوز مشخص نیست مشاغل کوچک و متوسط ژاپن تا چه حد می‌توانند میزان مصرف داوطلبانه خود از انرژی الکتریکی را کاهش دهند اما ظاهراً مردم در این کشور تمایل به تغییر در شیوه‌ی مصرف دارند. این آژانس گفته که بسیاری از معیارهای صرفه¬جویی در مصرف انرژی در برخی شرکت‌ها مستلزم تغییر ساعت کاری آنها به بعدازظهرها و حتی روزهای تعطیل است و این موضوعی است که تایید جمعی را طلب می‌کند چرا که در این شرایط حتی برنامه کاری بسیاری از والدین نیز به طور قطع تغییر خواهد کرد.

طی 30 سال گذشته ژاپن توانسته کارآیی انرژی خود را 37 درصد ارتقاء بخشد  اما به گفته‌ی متخصصان هنوز تا رسیدن به مقصود نهایی راهی طولانی در پیش است

برنامه‌های جایگزین

شواهد حاکی از آن است که دامنه‌ی معضل کمبود برق در ژاپن به واسطه نیازهای فراوان و بلندمدت رو به گسترش است اما در حال حاضر یک مساله دیگر نیز موجب نگرانی شده است. سابق بر این نیروگاههای هسته‌ای ژاپن بر اساس یک برنامه مشخص هر 13 ماه یک بار تحت نظارت و کنترل سیاستمداران منطقه مربوطه و متخصصین قرار می‌گرفتند و در نهایت با تایید آنها استارت مجدد کار زده می‌شد. تایید این استارت‌های مجدد معمولاً یک امر معمول بوده اما از فاجعه فوکوشیما به بعد این برنامه کلاً دستخوش تغییر و تاخیر شده است. نتیجه این تاخیر حتی می‌تواند بیشتر از آسیب‌هایی باشد که زمین‌لرزه به ژاپن وارد کرده. درحال حاضر تعداد قابل ملاحظه‌ای از نیروگاه هسته‌ای ژاپن غیرفعال هستند. متخصصان انرژی می‌گویند که اگر این نیروگاهها هرچه سریعتر فعال نشوند، ممکن است که یک زنجیره بهم پیوسته دچار اختلال گردد. فاجعه فوکوشیما تاثیر بسزایی در زمینه دستیابی سریع به منابع جایگزین انرژی را در ژاپن داشت. از آنجایی که این کشور منابع ژئوترمال غنی دارد لذا برنامه‌های متعددی نیز در دستور کار است. ژاپن با داشتن نزدیک به 200 آتشفشان و حدوداً 28000 چشمه آب گرم توانایی تولید 80000 مگاوات برق را دارا است و این میزان می‌تواند نیمی از نیازهای برق کشور را تامین نماید. علاوه بر این در سال 2009 (1388 ه.ش.) مطلبی در آکادمی ملی علوم ژاپن چاپ شد مبنی بر اینکه منابع بادی این کشور می‌تواند نیمی دیگر از نیاز برقی را مرتفع سازد.

japangreenenergy3

ژاپن برنامه‌های زیادی را برای استفاده از انرژی زمین‌گرمایی در دست اجرا دارد

200 آتشفشان و 28 هزار چشمه‌ی آب گرم ژاپن، به راحتی قادر به تولید 80 هزار مگاوات برق هستند. این میزان می‌تواند نیمی از نیازهای برق این کشور را تامین کند

از سوی دیگر ژاپنی‌ها به شدت درصدد جستجوی راهی برای ارتقاء سیستم بهره‌برداری از پتانسیل انرژی خورشیدی هستند و این خود یک دلیل دیگر است که باعث شده نه‌تنها توجه دولت بلکه حتی توجه مردم عادی جامعه نیز به سمت کاهش مصرف انرژی و تلاش در راستای همگامی با دولت بیشتر شود. هم‌اکنون بسیاری از شهروندان در ژاپن مدعی شده‌اند که می‌خواهند تا میزان سلول‌های فتوولتائیک خورشیدی را خصوصاً در پشت بام‎هایشان افزایش دهند. این‎همه در حالی صورت می‌گیرد که در سال 2010 (1389 ه.ش.)، سلول‎های خورشیدی تنها 3500 مگاوات برق را در ژاپن تولید می‌کردند اما اکنون ژاپن درصدد است تا در خلال یک برنامه بلندمدت و تا سال 2030م. این رقم را به 53000 مگاوات ارتقاء بخشد.

علاوه بر هدف دولت مبنی بر تولید انرژی 10 میلیون خانه تا سال 2020 ، این کشور پانل‎های خورشیدی کافی را هم در اختیار دارد تا انرژی 18 میلیون خانه را تا سال 2030 تامین نماید. یکی از شهروندان ژاپنی که در این زمینه به همیاری دولت آمده، “ماسا یوشی سون” (Masayoshi Son) بنیانگزار کمپانی صوتی و تصویری “سافت بانک موبایل” (Softbank Mobile) و ثروتمندترین مرد ژاپن است. این سرمایه¬گذار قصد دارد تا با صرف میلیون‌ها دلار هزینه شخصی خود یک تحقیق اساسی در زمینه انرژی‌های تجدیدپذیر انجام دهد. تاکنون از 47 ایالت ژاپن، دو سوم پذیرفته‌اند که در این تحقیق مشارکت داشته باشند. به گفته متخصصان مهمترین گام را در تحقق این اهداف بلندمدت اعضاء جامعه برخواهند داشت چرا که این تنها مشارکت مردمی است که می‌تواند اهدافی تا چنین حد بلندپروازانه را به واقعیت نزدیک کند.

japangreenenergy4

بسیاری از مردم ژاپن قصد دارند که از پنل‌های خورشیدی روی بام خانه‌های خود استفاده کنند

در سال 2010 سلولهای خورشیدی تنها 3500 مگاوات برق را در ژاپن تولید می‌کردند. این کشور قصد دارد تا سال 2030 این رقم را تا 53 هزار مگاوات افزایش دهد

مشارکت اجتماعی زمینه‌ساز گام‎های بزرگ

“اندرو د ویت” (Andrew D. Wit) استاد اقتصاد عمومی “دانشگاه ریکیو” (Rikkyo University) توکیو که در زمینه وضعیت مصرف انرژی در کشورهای مختلف مطالعات زیادی انجام داده، می‌گوید: «به طور قطع منابع جایگزین جهت استفاده از انرژیهای پاک در ژاپن فراوان است. شاید این حرف به نظر جنبه ایده‌آلیستی داشته باشد اما من مطمئن هستم که ژاپن توانایی آن را دارد که از تمامی این مشکلات و محدودیت‌ها برای دستیابی به انرژی‌های تجدیدپذیر استفاده کند چرا که جامعه ژاپنی به‌شدت خواهان همگامی با دولت است.» آقای د ویت به این موضوع هم اشراف دارد که استفاده از انرژی هسته‌ای و فواید آن مساله‌ای نیست که بتوان به راحتی آن را نادیده گرفت. وی می‌گوید: «در زمینه استفاده از انرژیهای پاک هنوز هم بحث و سخن فراوان است. برخی معتقدند در مناطقی که انرژی بادی را مورد بهره‌برداری قرار می‌دهند، صدا خیلی زیاد است و برخی نیز می‌گویند پره‌های مخصوص آسیابهای بادی پرندگان را می‌کشند و … . به هرحال هنوز چالش‌های بسیاری در عرصه استفاده از انرژیهای پاک وجود دارد که می‌تواند با همدلی مردم مرتفع شود.»

japangreenenergy5

جمع‌‌بندی

مساله تامین انرژی آینده ژاپن هنوز هم در پرده ابهام است و سوالات بسیاری در این زمینه وجود دارد اما در حال حاضر ذهن اغلب شهروندان بر مساله صرفه‌جویی و کاهش مصرف متمرکز شده است. “کازوتو تسوچیا” (Kazuto Tsuchiya) دانشجوی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی که تابستان را با خانواده خود در ایالت “سوزوکا” (Suzuka) واقع در مرکز ژاپن می‌گذراند، می‌گوید که بستگانش تصمیم داشته‌اند که برای تابستان یک دستگاه خنک‌کننده هوا ابتیاع نمایند اما به خاطر شرایط این تصمیم را به بعد موکول کرده‌اند. وی در خاتمه یادآور شد که ما ژاپنی‌ها تصمیم گرفته¬ایم که حتی اگر لازم شد، گرمای تابستان را با بادبزن‌های سنتی ژاپن تحمل کنیم اما در مصرف برق صرفه‌جویی کنیم. او به چشم خود شاهد این است که همشهریانش نه‌تنها مساله حفاظت از انرژی را جدی گرفته‌اند بلکه حتی می‌توان گفت که مشتاقانه آن را پذیرفته‌اند. به نظر می‌رسد که ژاپنی‌ها این جمله که ” ما چاره‌ای نداریم، پس مجبوریم که شرایط را بپذیریم” بسیار جدی گرفته‌اند.

فرناز حیدری

منبع: NationalGeographic, WorldNuclear, Indexmundi



چه کسی انتظار دارد پسربچه کوچکی که بنا بر مصلحت پدر بعد از گذراندن دوره دبستان به کار در مزرعه گماشته شده، روزی این چنین در دنیا بدرخشد؟

داستان موفقیت هنری فورد، موسس شرکت اتومبیل سازی فورد

سیبی که روی سر فورد خورد

پدر چندان بی رحم نبود. اقتضای زندگی فقیرانه هنری ایجاب می کرد که او به جای صرف هزینه در تحصیل به کارهای سخت مزرعه بپردازد اما مزرعه پایان رویاهای فورد نبود. او از همان کودکی با تکه های فلز و آهنی که پیدا می کرد چیزهایی را می ساخت اما سیبی که نیوتن را متحول کرد، در هنری فورد به گونه ای دیگر متجلی شد.

هنری فورد در خاطرات خود می گوید: «اولین باری که یک لکوموتیو را از نزدیک دیدم هنوز به خاطر دارم. در واقع آشنایی من با دنیای اتومبیل از همین اتفاق شروع شد. چند سال بعد از این اتفاق با تلاش و سعی فراوان توانستم نمونه ای از آن لکوموتیو را تهیه کنم اما ذهن من همچنان به فکر ساختن وسیله نقلیه ای بود که بتواند جاده ها را با سرعت پشت سر بگذارد.»

جدایی از پدر

پدر برای تشویق کارهای خلاقانه پسر کارگاه کوچکی را برایش ساخته بود اما میل و اشتیاق هنری از این فراتر رفت. او تصمیم گرفت در یک کارگاه موتورسازی آموزش ببیند اما این تصمیم هنری مخالفت شدید پدر را به دنبال داشت زیرا جدایی از پسر به معنای از دست داد بزرگترین کمک و دستیار بود اما هنری 17 ساله تصمیمش را گرفت و بعد از 3 سال توانست مهارت نسبی در زمینه فنون مکانیک به دست بیاورد.

داستان موفقیت هنری فورد، موسس شرکت اتومبیل سازی فورد

فورد متفاوت فکر می کرد

آن روزها اختلاف نظر زیادی بر سر استفاده از بنزین به عنوان سوخت ماشین ها بود. فرضیه استفاده از بنزین برای تامین سوخت ماشین مضحک تر از چیزی بود که جنبه واقعیت پیدا کند. هنری فورد تحصیلات دانشگاهی نداشت اما با مطالعه نشریات علمی و پیگیری مباحث علمی و فنی در خصوص مکانیک چیزی از یک فارغ التحصیل رشته مکانیک کم نداشت. در سال 1892 زمانی که هنری فورد 29 سال بیشتر نداشت، ساخت اولین موتور بنزینی اتومبیل را به پایان رساند.

از اولین تلنگری که بعد از دیدن لکوموتیو در او زده شده بود، درست 17 سال می گذشت. هنری فورد 17 سال بی وقفه و مصرانه دنبال تحقق رویای خود بود. فورد حدود یک سال اتومبیل خود را در زمینه های مختلف تحت آزمایش قرار داد و در نهایت توانست آن را به قیمت 200 دلار بفروشد اما بعد از این موفقیت دست از تلاش نکشید.

به خاطر پول دست از رویایش برنداشت

هنری فورد قبل از اختراع اولین موتور بنزینی اتومبیل در یک شرکت به عنوان سرمکانیک مشغول به کار بود. بعد از این اتفاق، روسای شرکت به او پیشنهاد سمت بالاتر و حقوق بیشتری را دادند اما محوریت فعالیت های آن شرکت بر پایه برق بود.

پذیرفتن پیشنهاد، یعنی فراموشی رویای موتورهای بنزینی. شاید این موقعیت برای خیلی از افراد به وجود بیاید و اغلب افراد با فراموشی رویای خود ترجیح می دهند جایگاهی را در اختیار داشته باشند که آنها را تامین کند. با همین توجیه ساده رویاها به دست فراموشی سپرده می شود اما هنری فورد از آن گروه از افراد نبود. او می گوید: «برای اینکه تحت فرمان کسی نباشم دست از کار کشیدم.»

استعفا از کار

هنری فورد بعد از جدایی از شرکت هیچ پولی در بساط نداشت. توجیه کردن اسپانسرها برای تولید انبوه اتومبیل کار سختی بود. کسی اهل خطر نبود. با این حال چند سرمایه گذار با دل و جرأت بالاخره موافقت کردند در این پروژه بزرگ با هنری فورد همکاری کنند. کارخانه فورد در سال تنها می توانست 6 تا 7 اتومبیل تولید کند. او به کیفیت کار فکر می کرد اما شرکای او به فروش و سود بیشتر؛ همین اختلافات باعث استعفای فورد شد.

داستان موفقیت هنری فورد، موسس شرکت اتومبیل سازی فورد

مسابقه ای که فورد را نجات داد

فورد بعد از استعفا عقب نشینی نکرد. او برای نشان دادن قدرت اتومبیل های تولیدی خود در یک مسابقه اتومبیلرانی شرکت کرد و با اختلاف نیم مایل برنده مسابقه شد. این پیروزی به مردم فهماند سریع ترین اتومبیل ها متعلق به تولیدات فورد است.

بعد از این اتفاق، فورد شرکت موتور فورد را تاسیس کرد. او هم مدیرعامل بود، هم سرپرست کارگاه و هم سرمکانیک. برخلاف دیگر تولیدکنندگان که سنگینی خودرو را نشانه با ارزش تر بودن آن می دانستند، فورد اولین اتومبیل سبک وزن خود را به نام «مدل A» ساخت که علاوه بر شیک بودن، سریع و کم مصرف بود. او در اولین سال تولید کارخانه توانست 1708 دستگاه اتومبیل بفروشد.

وقتی اوضاع فورد سکه شد

کارخانه اتومبیل سازی فورد هر سال رشد قابل توجهی داشت. بعد از گذشت 5 سال حدود 1908 نفر در کارخانه او مشغول به کار بودند. اوج کار فورد به آنجا رسیده بود که روزانه 100 اتومبیل تولید می کردند. شرکای او بیم آن را داشتند که کارخانه دچار ورشکستگی شود. جواب فورد به آنها این بود: «امیدوارم روزی بتوانم روزانه هزار اتومبیل روانه بازار کنم.»

پدر روبات های صنعتی

برخلاف تصور مطبوعات که ورشکستگی کارخانه فورد را قطعی می دانستند، فورد گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. او برای تولید بیشتر، اولین مجموعه بزرگ صنعتی را راه انداخت. در واقع او با راه اندازی سیستم خط تولید مکانیزه نام «پدر روبات های صنعتی» را از آن خود کرد.

فور توانست کارخانجات اتومبیل سازی را در کشورهای مختلف تاسیس کند. تولیدات کارخانه فورد دیگر به مرز 4 هزار اتومبیل در سال رسید و حتی بعد از مرگ او نیز متوقف نشد. او در خاطرات خود می گوید: «به عقیده من هر کسی که روی کره زمین درباره چیزی آگاهی کامل داشته باشد دیگر کاری را ناممکن نخواهد شمرد.»

در تمام مدت تمرین لبخند از گوشه لبش محو نمی شود.
حتی در تمام مدت مصاحبه هم می خندید و
در جواب اینکه چرا این قدر می خندی می گفت: «فقط روبات ها لبخند نمی زنند.»

 هرچند خودش اعتقاد دارد برخلاف لبخندهایی که تحویل دوربین ها می دهد،
سختی ها و مشکلات در زندگی کم پاپیچش نشده اند،
اما پنج سال پیش یک روز تصمیم گرفته به جای نشستن پای مشکلات،
از منطقه خطر زندگی اش به پرواز دربیاید و توپ را بکوبد جایی کنار خوشبختی؛
جایی که این روزها در محدوده 21 سالگی، میلاد عبادی پور پرمشتری ترین ستاره والیبال ایران باشد،
جوان ترین بازیکن تیم و البته یکی از بهترین اسپکرهای دنیا در همین لیگ جهانی 2015.

قطعا اگر والیبال هم به جای محتشمیان و غرولندهای همیشگی اش سر کواچه،
یک کواچی پور برای گزارش بازی های تیم ملی والیبال ایران داشت،
برای توصیف جوان ترین ستاره ملی پوش والیبال ایران،
چاره ای جز استفاده از ترکیب «چقدر خوبه این میلاد عبادی پور» باقی نمی ماند.

فته نامه همشهری جوان - محمد امیرپور: بی خود نبود که روزی جنارو گتوسو درباره اش گفته بود: «وقتی کار با توپ پیرلو را در تمرینات یا بازی های می دیدم، تعجب می کردم اگر واقعا من را به عنوان فوتبالیست بشناسد.» مختصات دنیای پیرلو ابعاد عجیب و غریبی دارد. با چهارچوب هایی که روی برتری شخصی، قدرت ذهنی، بی خیالی درونی و چیزهای دیگری شکل می گیرند و البته آن نگاه خیره و مات به زمین که اجازه هر جور ماجراجویی بیرونی را در زندگی و فکرش می گیرد.

خداحافظ استاد

نگاهی که انگار از دل کاراکترهای شخصیت های نابغه و منزوی سینما در می آید. شبیه چشم های پل نیومن، داستین هافمن و البته جفت نگاه های رابرت دینرو در «مخمصه» که همیشه چند ثانیه ای با آن چشم های بی حس و ماتش به دوربین زل می زد و بعد یکدفعه هرچیزی در اطرافش در خطر انفجار قرار می گرفت. انگار فرمول ارسال پاس های حساب شده اش را از روی کاغذی دستنویس که ارثیه خانوادگی اش به حساب می آمد، ارث برده بود: پاس هایی که نمونه مشابه اش را هیچ جای دیگری نمی شد پیدا کرد. مردی که به خاطر شخصیت آرام و ظاهر درونگرایش در زمین، بین تیفوسی های تمام استادیوم های ایتالیا تا روز آخر بازیکنی دوست داشتنی و محترم به حساب می آمد.

فرقی نمی کرد المپیکو رم باشد. سانسیرو یا سن پائولوی سیسیل، پیرلو تا روز آخر در تمام این استادیوم ها ستایش می شد و البته سرنوشتی که نیل مک کالی بارها در مخمصه تکرارش کرد: «به خودت اجازه نده به چیزی وابسته شوی که نتوانی در 30 ثانیه ازش دل بکنی.» جدایی پیرلو 36 ساله از بیانکونری هم همین قدر طول کشید. به اندازه ثانیه هایی کوتاه برای خداحافظی با هواداران و یک فورزا یووه در آخر متن خداحافظی اش با هواداران که تلخی از سر و رویش می بارید. درست به اندازه چهل سال پیش که به همین تندی به حضور 10 ساله اش در میلان پایان داد.

- آندره آ پیرلو فوتبالیست عجیبی است. با وجود حرکات و تصمیمات عجیبش در زمین فوتبال، رفتار و شخصیتی در چهره اش موج می زند که به نظر می رسد آدم بی خیالی است. اما پشت این چهره بی تفاوت و سرد، مردی قرار دارد که گویی زندگی اش با هندسه عجین شده است؛ چیزی که از او یک فوتبالیست خاص خلق کرده بود؛ فوتبالیستی که هرچه به روزهای پایان دوران ورزشی اش نزدیک تر می شد، بیشتر استعدادهایش را بروز می داد. خودش درباره شیوه بازی اش می گفت: «به روش های مختلفی به یک بازی نگاه می کنم. من نگاه وسیعی نسبت به کل زمین بازی دارم. این کمک می کند تصویر بزرگ تری از بازی داشته باشم. بقیه هافبک ها فقط به رو به رو و مهاجمان نگاه می کنند، اما من روی فضای میان خودم و آنها تمرکز می کنم و می توانم با توپ در این فضاها کار کنم. این بیشتر یک کار هندسی است تا تاکتیکی، فضاها برایم بزرگ تر به نظر می رسند.»

خداحافظ استاد

این عادت بهترین های هر کاری است که درک بالایی از هندسه داشته باشند. شبیه پیرلو که با علم هندسه تبدیل شد به استاد فضاشناسی، بعد هم آن قدر این کار را در تیم هایی که در آنها بازی می کرد، انجام داد که در تمام ایتالیا به او لقب مهندس دادند.

وقتی در 14 سالگی برای نوجوانان برشیا بازی می کرد، در یک دوراهی قرار گرفت. دوراهی ای که یک طرفش خانواده پیرلو قرار گرفته بودند دوستانی که به خاطر حسادت مسخره اش می کردند و در سمت دیگر رویایی که پیرلوی 14ساله شب ها با آن می خوابید. آرزوی تبدیل شدن به روبرتو باجو. برخلاف خیلی از بازیکنان دیگر که فوتبال طناب نجاتی است برای فرارشان از فقر و وضعیت بد اقتصادی، آندره آ از این نظر هیچ مشکلی نداشت.

خانواده ثروتمند او و کارخانه های پدرش می توانستند انگیزه های مبارزه را از او بگیرند. بشود یکی شبیه برادرش که تا آخر عمر در یکی از کارخانه های پدرش کار کند، بدون هیچ چالش و انگیزه ای برای مبارزه. اما آندره آ به قدری محشر بود که حتی هم تیمی هایش هم نمی توانستند تحملش کنند و یکبار او را وسط زمین کتک زدند. این درسی بود که او از فوتبال یاد گرفت. فوتبال مبارزه ای 11 به 11 نیست. باید هر 21 نفر مقابلت را شکست بدهی.

آندره آی 14 ساله تصمیمش را گرفته بود و مثل فارست گامپ شروع به دویدن کرد.

- اینتری ها هیچ وقت قدر داشته هایشان را نمی دانند. پیرلو 18 ساله هم که سه سال را در اینترمیلان گذراند، دو سالی به تیم های دیگر قرض داده شد. بدشانسی زمانی بیشتر شد که مارچلو لیپی هم که نشانه های یک پدیده را در آندره آی جوان دیده بود، اخراج شد و تمام دوران پیرلو با مربی بعدی اینتر روی نیمکت گذشت. بعد از سه فصل نه چندان خوب، پیرلو در معاوضه بین دو تیم همشهری در ازای درزن برنکیچ به میلان منتقل شد.

درزن برنکیچ مطمئنا مثل بقیه خریدهای مفتضحانه ماسیمو موراثی، چیز دندانگیری از آب درنیامد، اما پیرلو دو سال بعد به خاطر اینکه مثل یک رهبر ارکستر به تیم جدیدش، میلان نظم می داد، مترونوم لقب گرفت، یکبار برلوسکونی درباره اش گفته بود او داوینچی فوتبال است و کسی از رموزش سر در نخواهدآورد، اما واقعا چه کسی به این سوالات جواب می دهد؛ اینکه او چطور با دو چشم همه جای زمین را می بیند، اینکه در یک زمان به چند چیز فکر می کند. سقف پردازش ذهن پیرلو چقدر است؟ یا مانند ماشین هایی که طراحی می شوند تا با گری گاسپارف شطرنج بازی کنند، در یک ثانیه چند حرکت را پیش بینی می کند؟ کسی چه می داند، شاید او واقعا داوینچی فوتبال باشد که رموزش تا دهه ها کشف نخواهدشد. دروازه بان تورینو یکبار بعد از گل کاشته ای که از او خورده بود، گفت: «شب بازی با یوونتوس بارها فیلم کاشته های پیرلو را دیدم. اما به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که دعا کنم ضربه کاشته ای گیر نیاورد، چون از من کاری بر نمی آمد.»

خداحافظ استاد

- ناپلئون روزی در سخنرانی اش گفته بود: «من ژنرال خوب زیاد دارم، اما یک ژنرال خوش شانس هم نیاز دارم.»

پیرلو این شانس را داشت که آخرین هافبک بازیساز سنتی ای باشد که جلو مدافعان قرار می گرفت و با وجود تغییر در تاکتیک های فوتبال به خاطر نبوغ ذاتی اش هنوز هم توانسته بود در سطح اول رقابت باقی بماند. گواردیولا که دقیقا در پستی مشابه پیرلو بازی می کرد، سال 2004 و قبل از خداحافظی از دنیای بازیگری گفته بود درهای فوتبال مدرن روی بازیکنانی شبیه ما بسته شده، چون الان دوران هافبک هایی مثل پاتریک ویه را یا داویدز است، اما پیرلو 10 سال بعد از اظهارنظر گواردیولا باز هم مرد اول تیم ملی ایتالیا و یوونتوس ماند و همه از احیای دوباره اش می گفتند.

 به نظر می رسید بین تمام ژنرال های ایتالیا، پیرلو همان ژنرال خوش شانس بود. مثل فینال جام جهانی 2006 که ضربه کرنرش مستقیم رفت روی سر ماتراتزی تا ایتالیایی ها برای آخرین بار طعم خوشبختی را بچشند یا ضربه چیپ استثنایی استاد به جوهارت در یورو 2012 که جریان ضربات پنالتی را به نفع ایتالیا برگرداند و لاجوردی ها را به فینال رساند.

دوران زوال میلان به خاطر اشتباه مدیران باشگاه در از دست دادن ژنرال خوش شانس شان از سال 2010 شروع شد که در تصمیمی عجیب پیرلو را مازاد اعلام کردند. نتیجه یک سال بعد مشخص شد. یوونتوس با 13پاس گلی که پیرلو در طول فصل داده بود، قهرمان سری آ شد. در حالی که الگری و گالیانی و میلان با هفت امتیاز اختلاف با یووه به رتبه دوم رسیده بودند. او یک نابغه است: همین که با لباس سه دشمن همیشگی اینتر، میلان و یووه بازی کنی و باز هم بین همه آنها محبوب بمانی، ثابت می کند او ژنرال خوش شانس ایتالیا بوده است.

- هنرمندان هیچ وقت توی صف نمی ایستند و قوانین و معادلات خشک ریاضی و فرمول های فیزیک روی آنها تاثیری ندارد. اعداد وقتی به آدم هایی مثل پیرلو می رسند، معنای دیگری می دهند، مثل 36 سالگی. پیرلو تا همین حوالی هم دست نیافتنی به نظر می رسید و نقیضه ای بود بر اینکه بالا رفتن سن، به معنی دوری از دنیای حرفه است.

خداحافظ استاد

انگار این دیالوگ نیل مک کالی را که در رستوران رو به روی آل پاچینو در نقش هانا نشسته بود و می گفت: «زندگی توفانی از هیجان و جاذبه است، این اسمش زندگی نیست که بنشینی در خانه ات و بدون هیچ هیجانی غذایت را بخوری و اخبار گوش کنی.» جایی شنیده بود، چون پیرلو هم تا همین چند هفته پیش مشغول تحقیرکردن 36 سالگی و بازی در فینال لیگ قهرمانان اروپا بود. کافی است به آمارهای او دقت کنید. چهار سال پیش در تمام بازی های فصل میلان بازی کرد و فقط یک گل و سه پاس گل را در کارنامه اش ثبت کرد، اما فصل پیش با اینکه در بیش از نیمی از بازی های فصل مصدوم بود، چهار گل و پنج پاس گل ثبت کرد و با دقت 89 درصد پاس صحیح، بهترین عملکرد پنج سال گذشته را به نمایش گذاشت.

- درست چند روز قبل از فینال باشگاه های اروپا آندره آ پیرلو با همان لحن آرام و همیشگی از امکان جدایی از یوونتوس گفت و تقریبا یک ماه بعد از آن، مردی که به خاطر تمام خاطرات خوبی که برایمان ساخته بود، آرشیتکت صدایش می کردند، به نیویورک سیتی رفت و یوونتوسی ها بیانیه ای پر از اساس برای خداحافظی اش آماده کردند: «پیرلو ستاره ای بدون تظاهر بود. جاذبه ای خاموش. استاد حرکات غیرمنتظره که با پاس هایش می توانست هر تیمی را به زانو در بیاورد.

164 بازی، 19 گل و 35 پاس گل. اما ستایش کردنت با آمار و ارقام بی انصافی است. ما ظهور دوباره مان را به تو مدیونیم پروفسور و این چند خط تنها چیزی بود که می توانستیم به بهترین شماره 21 تاریخ باشگاه تقدیم کنیم.» حیف که شعار فینو آله فینو (تا پایان راه) در فینال دورتموند جور درنیامد و پایانی افسانه ای برای مهندس در کار نبود. بعد از آن یکشنبه نفرین شده خداحافظی الکس دل پیرو، کنار آمدن با خداحافظی پیرلو اصلا کار راحتی نیست. پیرلو، استاد، مهندس، آرشیتکت، پروفسور یا هر چیز دیگر... خداحافظ و دل فوتبال برایت تنگ می شود.

خاطراتی از کتاب بیوگرافی آندره آ پیرلو

آندره آ پیرلو سال گذشته کتاب زندگینامه اش را منتشر کرد که به عنوان کوتاه ترین کتاب بیوگرافی دنیا شناخته شد. انگار سکوت و آرامش آقای پروفسور، به کتابش هم سرایت کرده است. بخش هایی از خاطراتی را که پیرلو در کتاب آورده، با هم مرور می کنیم.

•    آدریانو گالیانی رو به رویم نشسته بود و می گفت استراتژی باشگاه عوض شده. من بالای 30 سال سن داشتم و پیشنهاد قرارداد یکساله دادند. دوست داشتم جایی باشم که من را یک بازیکن مهم درنظر بگیرند، بازیکنی که در برنامه های باشگاه نقشی کلیدی داشته باشد، نه کسی که مانند کالای قراضه به گوشه انبار پرتاب شود. بعد هم از پیشنهاد سه ساله یوونتوس گفتم. یک خودکار آبی با مارک کارتیر. گالیانی آن را به من هدیه داد و با خنده زشتی گفت خواهش می کنم قراردادت با یووه را با این خودکار امضا نکن. به عنوان بازیکنی که 10 سال در میلان حضور داشتم، انتظار داشتم خداحافظی ام این قدر مضحک نباشد.

خداحافظ استاد

•    در یکی از بعدازظهرهایی که در تیم جوانان برشیا حضور داشتم، بعد از بازی هم تیمی هایم من را کتک زدند، در حالی که 14 سال داشتم. من همبازی آنان بودم، اما در حقیقت در زمین مقابل آنان بازی می کردم. با صدای بلند فریاد می زدم: «به من پاس بدید.» سکوت همه جا را فرا می گرفت، اما هیچ کسی توجه نمی کرد و من با صدای بلندتر داد می زدم: «بچه ها به من هم پاس بدید.» همه برای خودشان بازی می کردند و کسی به من پاس نمی داد. عملا در زمین فقط راه می رفتم. همه من را نادیده می گرفتند، چرا که از آنها بهتر فوتبال بازی می کردم.

احساس روح بودن به من دست می داد. حتی کسی نگاه هم نمی کرد. درست وسط بازی روی زمین نشستم و گریه کردم. جلو 21 بازیکن حریف، البته 10 بازیکن مثلا هم تیمی ام بودند. وقتی شروع کردم، نمی توانستم متوقف شوم. دویدم و گریه کردم. ایستادم و گریه کردم، احساس افسردگی پیدا کرده بودم. در سن و سالی که شما معمولا باید گلزنی کنید و خوشحال باشید، من فقط غم و اندوه را در زمین فوتبال تجربه می کردم.

•    کمد لباس هایم در رختکن یوونتوس در ورودی رختکن قرار داشت. اینجا خطرناک ترین نقطه تورین بین نیمه های بازی بود. کونته با عصبانیت وارد رختکن می شد و هرچیزی را که دستش می رسید، پرت می کرد. بطری آب معدنی، لیوان چای، قوطی نوشابه. تفاوتی هم نداشت که نتیجه بازی چه باشد، عقب باشیم یا جلو. همیشه جزئیاتی وجود داشت که او را عصبانی کرده باشد. اگر به عقب برگردم، حتما جایم را در رختکن تیم عوض می کنم. کونته فقط به یک سخنرانی نیاز داشت تا تمام وجودت را اشغال کند. انگار واژه ها از رگ هایش بیرون می آمدند.

•    بعد از جام جهانی 2006 خودم را در لباس رئال مادرید تصور می کردم. قراردادی پنج ساله با دستمزدی غیرقابل باور. در قلبم خودم را بازیکن رئال می دانستم، نه میلان. در میلان هم هر روز خبری درباره کالچوپولی شایعه می شود. 15 امتیاز کسر، سقوط به سری ب و... . کار به جایی رسیده بود که فکر می کردم ترور جان لنون هم باید کار یکی از روسای میلان بوده باشد!

وسط همین جریان ها فابیو کاپلو زنگ زد به من: «سلام آندره آ. ما امرسون را هم از یووه گرفتیم و تو را برای مرکز میدان لازم دارم.»، «باشه قبول فابیو...». در کمتر از یک دقیقه به کاپلو و رئال مادرید جواب مثبت دادم تا اینکه خبر به برلوسکونی رسید. من را به ویلایش دعوت کرد. حول و حوش ساعت 9 شب رسیدم به ویلای رئیس.

روی کاناپه ای کنار شومینه نشسته بود و از این گفت که چقدر برای میلان بازیکن مهمی هستم. بعد گالیانی یک پوشه روی میز گذاشت: «آندره آ قرارداد پنج ساله است است. جلو دستمزد را خالی گذاشتیم. هرچقدر می خواهی جلویش بنویس. نگاهی به مدیر برنامه هایم انداختم و تولیو گفت اینها نمی گذارند جداشوی، دردسر درست نکن. هنوز هم از امضای قرارداد دوباره با میلان پشیمانم. رئال قطعا باشگاه بزرگ تری بود و البته رویایی که از دست رفت.

 رادیو برای بسیاری از بچه‌ها در کشور زامبیا در جنوب آفریقا نقش مدرسه را بازی می‌کند. حتی معلم‌ها ‌نیز از طریق رادیو آموزش می‌بینند.


مدرسه جایی میان مزارع ذرت قرار دارد و کلاس درس هم به کلاس معمولی شباهت ندارد. تخته سیاه هم به درختی تنومند تکیه داده شده‌است و از میز‌ و‌ صندلی هم خبری نیست. ۵۲ دانش‌آموز مدرسه به جای نیمکت روی سنگ‌ می‌نشینند.
کلاس درس زیر آسمان آبی برگزار می‌شود. یک رادیوی پلاستیکی که با انرژی خورشید کار می‌کند، درست کنار بچه‌ها روی زمین، زیر آفتاب داغ قراردارد. معلم هر روز فرکانس رادیو را تنظیم می‌کند‌ و ‌آن را خوب زیر نورخورشید قرار می‌دهد.
معلم‌ها نیز همزمان آموزش می‌بینند
دقیقا چند دقیقه مانده به ۱۰ صبح برنامه درسی دانش‌آموزان کلاس دوم شروع می‌شود: "توجه! درس هم‌اکنون شروع می‌شود".
به مدت ۳۵ دقیقه، فردی از طریق رادیو به معلم دستورالعمل‌های دقیق می‌دهد. به طورمثال گوینده رادیو به معلم می‌گوید: «روی تخته سیاه حرف "ب" را بنویسید.» و یا اینکه «از یکی از دانش‌آموزان بخواهید پای تخته بیاید.» شاید این راهنمایی‌ها پیش پا افتاده به نظر بیایند اما برای معلم مدرسه‌ی "نشیمونیا استمون" کمک بزرگی است.
در مناطق روستایی زامبیا معلم‌های تحصیل کرده نایاب هستند. بسیاری از آنها هیچ تحصیلاتی ندارند. حتی آقای استمون، معلم ۳۲ ساله مدرسه هم تحصیلات آموزگاری ندارد: «من درس نخوانده‌ام اما می‌خواهم برای بچه‌های مدرسه شرایطی بهتر از زندگی خودم فراهم کنم.»
آستریدا، یکی از دانش‌آموزان مدرسه که هیچ کلاس درس دیگری را نمی‌شناسد، می‌گوید: «من با خوشحالی به مدرسه می‌آیم چون ما از طریق رادیو خواندن و نوشتن یاد می‌گیریم و علاوه بر ‌این اینجا به ما نهارهم می‌دهند.» او می‌گوید که می‌خواهد در آینده خودش هم معلم بشود.


رادیو همه مناطق را در ‌بر ‌می‌گیرد
بسیاری از بچه‌های زامبیا در مناطق دور‌افتاده‌ای زندگی می‌کنند و کیلومتر‌ها از مدرسه فاصله دارند. البته مسافت‌های کیلومتری از مدرسه تنها مشکل نیست، بلکه راه مدرسه برای دانش‌آموزان، به‌ویژه دختربچه‌ها بسیار خطرناک است.
در‌ گذشته نه تنها برخی از دانش‌آموزان ربوده شده‌اند، بلکه شماری از آنها نیز مورد تجاوز قرار گرفته‌اند.
یک کشیش کاتولیک، "پدر کلی"، ۱۸ مدرسه رادیویی را در این منطقه مدیریت می‌کند.
در سال ۲۰۰۰ وزارت آموزش ‌و ‌پرورش زامبیا، پروژه مدرسه رادیویی را آغاز کرد. البته بخش عمده‌ی هزینه‌های این پروژه از طریق کمک‌های سازمان غیر‌دولتی کاتولیک "کمک به کودکان" در آلمان تامین می‌شود.
شاید به نظر بیاید که یک برنامه ضبط شده بر روی سی‌دی یا نوارکاست دقیقا همین فایده را داشته باشد اما با برنامه رادیویی که زمان مشخصی دارد، معلم‌ها خود را موظف به برگزاری کلاس در زمان معین شده می‌بینند، زیرا برنامه پخش شده تکرار نمی‌شود. این بخشی از اصول برنامه است.
پدر کلی معتقد است، دانش‌آموزان مدارس رادیویی به همان خوبی دانش‌آموزان در مدارس معمولی یا حتی بهتر از آنها از پس امتحانات برمی‌آیند.

کلاس‌های انگلیسی، ریاضی، کشاورزی
یکی از درس‌های مهم که بچه‌های کلاس دوم یاد می‌گیرند کشاورزی پایدار است. به طور مثال، با بازی و آهنگ‌هایی که از رادیو پخش می‌شود، دانش‌آموزان می‌آموزند چگونه بذر را در خاک بکارند و آبیاری کنند.
بیشتر مردم منطقه شیخونی از دامداری و کشاورزی زندگی خود را تامین می‌کنند، اما خاک نامناسب و کمبود بارندگی عمدتا باعث خشک شدن محصولات می‌شود.
آنها در مدرسه رادیویی طی سه سال یاد می‌گیرند که شیوه درست کاشت نهال درخت و سبزیجات چگونه است. آستریدا می‌گوید: «من می‌توانم به پدربزرگ و مادربزرگم نشان بدهم چه چیزهایی یاد گرفته‌ام و به آنها کمک کنم.»

کشور زامبیا
کشور زامبیا تا سال ۱۹۶۴ مستعمره بریتانیا بود و در این سال به استقلال رسید. این کشور دارای نظام سیاسی جمهوری است. زامبیا حدود ۱۵ میلیون جمعیت دارد، پایتخت آن شهر لوساکا است و مردمش به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند.


سایت معتبر recode به تازگی مقاله بسیار مفصلی را به امید کردستانی اختصاص داده است، مقاله‌ای که جایگاه این ایرانی شاخص در دنیای آی‌تی را به خوبی به نمایش می‌گذارد:

امید کردستانی، یکی از محبوب‌ترین اشخاص در سیلیکون ولی است. در این مورد کمتر کسی است که شک و تردیدی داشته باشد. تقریبا همه افرادی که سابقه همکاری با کردستانی را دارند، از همکاران نت‌اسکیپ تا گوگل، همه با صفحات تحسین‌‌برانگیز از او یاد می‌کنند و قدرت رهبری و همکاری او را می‌ستایند.

هفته پیش گوگل آمار شگفت‌انگیز از کارکرد اقتصادی و سود کسب شده در سه ماهه دوم سال ۲۰۱۵ را منتشر کرد. آماری که در سایت‌های ایرانی هم بازتاب پیدا کرد. در این میان چیزی که مورد غفلت قرار گرفت، جایگاه کردستانی و بازگشت او به گوگل، در کسب این موفقیت اقتصادی بود.

عایدی گوگل در این بازه زمانی ۱۴٫۳۵ میلیارد دلار بود و سود هر سهم ۶٫۹۹ دلار. گوگل در حال حاضر دومین شرکت ارزشمند دنیا از نظر اقتصادی محسوب می‌شود و موفقیت‌های سال پیش گوگل در بخش اقتصادی، تا حد زیادی مرهون سیاست‌های کردستانی است.

اگر یک سال و یک هفته به گذشته برویم، به زمانی می‌رسیم که لری پیچ، امید کردستانی را دوباره به گوگل آورد و در ماه اکتبر هم به او منصبی دائمی داد.

کردستانی در بدو مراجعه با گوگلی مواجه شده بود که در حال مواجهه با یک بحران بود، آمار رشد سود مالی که در گذشته سیر همواره صعودی داشت، یکنواخت و هموار شده بود و گوگل دچار یک بی‌برنامگی در مصرف کردن درآمدهای خود برای پروژه‌هایی با آینده نامعلوم شده بود، پروژه‌هایی مثل گوگل گلس و یا پروژه Loon که قرار بود با بالون اینترنت را به همه دنیا برساند. از سوی دیگر گوگل به صورت بادکنکی در حال رشد بود و میزان خلاقیت در این شرکت کاهش یافته بود.

چنین مشکلاتی ما را ما در یک پزشک هم در یک مقاله تحلیل کرده بودیم و هشدار داده بودیم که گوگل در حال تبدیل شدن به یک مایکروسافت جدید است. یعنی دارد به یک شرکت پیر، کند و غیرخلاق تبدیل می‌شود که تنها با تکیه به سابقه و درآمد محصولات انحصاری خود که در مورد گوگل موتور جستجویش است، پابرجا مانده است. (این مقاله البته از سوی بسیاری از خوانندگان مورد تأمل قرار نگرفت و این تصور ایجاد شد که ما در حال گزافه‌گویی هستیم!)

اینجا بود که کردستانی وارد شرکت شد تا سیستم تجاری این شرکت را سر و سامان دهد. کردستانی یک خودی و یک گوگلی اصیل بود. او سابق بر این، زمانی به گوگل آمده بود که این شرکت تنها ده مهندس داشت. کردستانی آمده بود تا با در پیش گرفتن سیاست‌هایی متفاوت نسبت به «نیکش آرورا» که در غیاب او مدیریت اجرایی در زمینه فروش داشت، این شرکت را به چیزی که نیاز داشت، برساند.


گوگلی متفاوت

گوگل نسبت به زمانی که کردستانی این شرکت را ترک کرده بود، یعنی آوریل سال ۲۰۰۹، بسیار عوض شده بود و حسابی پوست انداخته بود. در سال ۲۰۰۹، درآمد سه ماهه گوگل حدود ۴٫۱ میلیارد دلار و میزان هزینه این شرکت حدود ۱٫۵ میلیارد دلار بود و این شرکت کمی بیشتر از ۲۰ هزار نفر را استخدام کرده بود. از آن زمان، تا سال پیش، میزان درآمد گوگل سه برابر شده بود و هزینه‌ها هم حدود ۴ برابر.

زمان خروج کردستانی، اندروید سیستم عامل تنها ۲ درصد گوشی‌های موبایل بود، اما حالا از هر پنج گوشی هوشمند در دنیا، ۴ تای آنها سیستم عامل اندروید را اجرا می‌کنند. با این همه هنوز هم میزان سود گوگل یا لااقل سود مستقیم گوگل از محل اندروید، نسبت به دیگر تجارت‌های گوگل، ناچیز است.

زمانی که کردستانی از گوگل رفت، هنوز گوگل و فروشگاه اپلیکیشن گوگل یعنی پلی استور وجود نداشتند و خبری از سیستم‌های نمایش آگهی جدید گوگل نبود.

در آن زمان گوگل با بحران‌های قانونی مثل تحقیقاتی در زمینه تخطی از قوانین ضدانحصار مواجه نشده بود. گوگل همچنین به صرافت ورود به عرصه‌هایی مثل محصولات هوشمند پوشیدنی، وسایل مرتبط با هم یا اینترنت چیزها، روباتیک، انرژی‌های سبز، سرویس‌های وایرلس و اینترنت فوق سریع نیفتاده بود و هیچ بالون یا «دورن»ای را هم به آسمان نفرستاده بود.

در این سال‌ها که خبری از کردستانی در گوگل نبود، گوگل گلس و گوگل پلاس با سر و صدا و جنجال بسیار فراوان آمده بودند و بعد از چندی خود گوگل متوجه شده بود که محصولات موفقی نیستند.

در آن زمان دشمنان گوگل تا به حد امروزی قدرتمند نشده بودند و آمازون و فیس‌بوک شرکت‌های همتای گوگل محسوب نمی‌شدند. البته گوگل در آن زمان علاقه‌ای به ورود به عرصه‌ای بیگانه و زمینه‌های تخصصی فعالیت دیگر شرکت‌ها نشده بود.

7-21-2015 9-53-19 AM


چرا کردستانی دوباره به گوگل آورده شد؟

گفتگو با یک دوجین از افراد، دو دلیل عمده را برای بازگشت امید کردستانی مطرح می‌کند:

۱- لری پیج به کردستانی اعتماد کامل دارد. میزان اعتمادی که پیج نسبت به او دارد، بسیار نادر است.

۲- روح، عصاره و به تعبیر فرنگی‌ها DNA گوگل در ذات کردستانی وجود دارد. او در بخش اقتصادی، منش و شیوه عملکرد خاص گوگل را به راحتی اعمال می‌کند.

7-21-2015 9-54-28 AM

در این سال‌ها گوگل به صورت روزافزونی کارشناسانی جدید استخدام کرده بود، اما بازگشت کردستانی این نوید را می‌داد که فرهنگ قدیمی مقبول گوگل، دوباره به این شرکت برگردد.


کردستانی در سال ۱۹۶۳ در تهران به دنیا آمد. پدر او یک مهندس و مادرش پرستار بود. در ۱۴ سالگی، یعنی همان زمانی که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید و تظاهرات مردمی به اوج رسید، خانواده او ابتدا به انگلیس و سپس به آمریکا رفتند.

او در سخنرانی سال ۲۰۰۷ خود در دانشگاه ایالتی سن خوزه به دلایل کوچ به آمریکا اشاره می‌کند، از دید او آمریکا مکانی شاد برای زندگی بود، درست به همین خاطر بود که توانست مادرش را متقاعد کند که به آمریکا بروند. یک دوست خانوادگی آنها در آن زمان در آمریکا، مهندسی می‌خواند و کردستانی تصمیم گرفت که راه او را دنبال کند.

او کارش را با کار در شرکت HP و مطالعه در دانشکده اقتصاد استنفورد ادامه داد. سپس به شرکت GO رفت، شرکتی که در آن زمان در زمینه رایانش موبایل کار می‌کرد و سپس ورشکست شد.

در سال ۱۹۹۵، او کار با نت‌اسکیپ را شروع کرد. یک عضو سابق نت‌اسکیپ به نام «رام شریرام» عملکرد کردستانی را در این زمان می‌ستاید و می‌گوید که وی بدون تکبر، اعتماد می‌آفرید.

بعد از خروج از شرکت AOL کردستانی سرانجام به گگل آمد. سرمایه‌گذاران ابتدایی گوگل در آن زمان، مؤسسان گوگل یعنی پیج و برین را متقاعد کردند که در پخش اقتصادی باید آدم خبره‌ای را به کار بگیرند و در آن کردستانی به آنها معرفی شد.

کردستانی سر میز پینگ پنگ، مؤسسان گوگل را ملاقات کرد و در این زمان ۲ درصد سهام شرکت جوان گوگل به او داده شد. سهامی که بعدها او را ثروتمند و میلیاردر کرد!

کردستانی بود که سیستم اقتصادی گوگل را پایه گذاشت، به همت او بود که سیستم‌های نمایش آگهی متنی گوگل که متناسب با جستجوی کاربر، آگهی به خورد آنها می‌دهند (AdSense و AdWords) شکل گرفت.

کردستانی توانست خمیرمایه و فرهنگ گوگل را به راحتی اخذ کند و در بخش اقتصادی اعمال کند. او بود که شرکای کوچکی را بی سر و صدا جذب می‌کرد و بر توان گوگل می‌افزود، مثلا فقط از عهده او برمی‌آمد که از شرکت چینی آن زمان گمنام علی بابا، مسئولات فروش جوان، برای کار در گوگل استخدام کند. او همچنین تعدادی از مدیران موفق را کشف کرد و به گوگل آورد، او بود که آرورا، شریل سندبرگ و تیم آرمسترانگ را به گوگل آورد.

در یک ایمیل، مدیر عامل اسپاتیفای -داتیل ایک- او را بیل کمپل مقایشه می‌کند، نابغه‌ای که به اپل و گوگل مشاوره می‌دهد.

کردستانی روابط بسیار نزدیکی با مؤسسان گوگل دارد و پیداست که این نزدیکی و اعتماد، آسان به دست نیامده است. یک تئوری این است که نقش کردستانی و نیز اشخاصی مثل اریک اشمیت در موفقیت اقتصادی گوگل، چنین جایگاه بی‌هتمایی را به او داده است.

7-21-2015 9-58-13 AM


در همایش اخیر Code کردستانی توضیح داده بود که او گوگل را به این خاطر ترک کرده بود که وقت بیشتری برای صرف کردن با خانواده داشته باشد. البته در این میان از دست دادن یک دوست بسیار نزدیک هم ممکن است، عامل دیگری بوده باشد:

دو ماه قبل از خروج او، مایک هومر، که در نت‌اسکیپ، رئیس او بود، درگذشت. هومر نقش مرشد و مربی را برای کردستانی جوان بازی می‌کرد و او بود که رفتن به گوگل را به او توصیه کرده بود، آن هم در شرایطی که استیو جابز به صورت همزمان خواستار کردستانی شده بود.

کردستانی تا جایی که می‌تواند از برخورد با رسانه‌ها و نشریات، به خصوص در زمینه‌هایی که به زندگی شخصی او مربوط می‌شود، پرهیز می‌کند. به همین خاطر آگاهی ما از دوران غیبت او هم اندک است.

اما می‌دانیم که در این زمان، هنوز هم به طور مرتب پیج را ملاقات می‌کرد. از آغاز سال ۲۰۱۱ او مشاوره داده به شرکت‌های نوگام یا استارت‌آپ‌ها را آغاز کرد.

یکی از مشاوره‌های او به شرکتی به نام GenapSys بود که کارش بررسی DNA یا سکانس کردن آن است. تعدادی از مدیران و کارکنان ارشد این شرکت ایرانی هستند. (+) یکی از مدیران دیگر این شرکت کلاکر کلوت است که کردستانی در دوره غیاب خود عادت داشت مرتب با خودروی فراری خود به دفتر او بر گفتگو برود. از کردستانی حتی خواسته شد که جزو مدیران این شرکت شود، اما وی مؤدبانه این درخواست را رد کرد.

کردستانی در این مدت همچنین جزو هیئت مدیره سایت اسپاتیفای شد. شرکتی که شایعاتی مبنی بر علاقه گوگل به خرید آن هم شنیده شد. در ابتدا اصلا گمان نمی‌رفت که اسپاتیفای در زمینه پخش محتواهای دیجیتال شامل موسیقی، روزی مجبور به رقابت با این شرکت جوان شود.


یکی از دستاوردهای یک ساله کردستانی، افزوده شدن بر میزان استفاده از یوتیوب در سطح دنیا به خصوص بر میزان تماشای محتواهای آن از طریق ابزارهای موبایل است. دستاوردی که علیرغم تهدید رقیبی مثل فیس‌بوک، به دست آمده است.

در دور جدید کار کردستانی با گوگل، کار برای او دشوارتر از پیش است، چرا که او باید شرکایی را در عرصه‌های نو و متفاوت که گوگل در آنها، انحصار و دست بالا ندارد، پیدا کند. چیزهایی مثل خودروهای بی‌راننده، مخابرات و اینترنت پهن‌باند یا پزشکی.


کتاب "آقای سفیر" که حاصل مصاحبه ی «محمد مهدی راجی» با دکتر ظریف است، تاکنون شش بار در نشر نی تجدید چاپ شده، در یادداشت زیر گوشه هایی از کتاب را پر رنگ کرده ایم، بخش هایی که گمان می کردم شاید برای مخاطب جذاب باشد و از ظریف در مصاحبه های رسانه ای کمتر شنیده باشد، مطالعه ی این بخش ها که بریده ای از پاسخ های ظریف به راجی است می تواند دید کاملی از طرز تفکر و شکل کاری دکتر ظریف به خواننده بدهد، واضح است که جملاتی که می خوانید بیان کامل سخنان ایشان نیست و به قولی دستچین شده است و چه بهتر که کل کتاب را مطالعه کنید.

آنچه که از

نامزد بازی

به فاصله ی یک هفته به اصفهان رفتم تا خواهرم که پانزده سال از من بزرگ تر است را ببینم،ایشان نیز خواهر یکی از دوستان خودش را به عنوان دختری متدین و انقلابی برای ازدواج معرفی کرد. در ماه مبارک رمضان بود که روزی خواهرم آن ها را به خانه ی خود دعوت کرد؛ دو خانم جوان آمدند اما من دقت نکردم و حتی متوجه نشدم منظورشان کدام یکی از آن ها است مادر و پدرم هنوز در تهران بودند .

آنچه که از
همسر ظریف در مراسم خیریه

بنابراین با اجازه ی آنها همراه خواهر و شوهر خواهرم به خواستگاری رفتیم ، به یاد دارم در آن جلسه کمی قرآن و حدیث خواندم که ایشان پسندیده بودند؛ زمانی که به خانه بازگشتیم به مادرم اطلاع دادم که برای تشریفات به اصفهان بیایند نامزدی مان مصادف با شب های احیا بود، ما به همراه خواهر همسرم به دعای ابوحمزه ثمالی رفتیم و این "نامزد بازی" ما بود ،در آن زمان ایشان 17 سال داشتند و من 19 ساله بودم که ازدواج کردیم ،جالب اینکه پسرم نیز در سن 19 سالگی و دخترم در 17 سالگی ازدواج کردند. زندگی  در آمریکا از سن 17 سالگی تا 47 سالگی بیشتر سالهای عمرم را در آمریکا گذراندم.

جالب اینجاست که اکثر ایرانیانی که در آمریکا زندگی می کنند اسم غذاها و ادویه را به انگلیسی می دانند، اما من و همسرم هنوز نمی دانیم. ما به رستوران مسلمان ها می رفتیم یا به رستوران هایی که ماهی و سبزیجات سرو می کردند، به خانه ی آمریکایی ها رفت و امد نداشتیم ،مثلا دختر خواهر بنده که خیلی متدین هستند و در امریکا زندگی کرده اند اسم تمام ادویه ها را به انگلیسی می دانند ،اما همسرم با خانم های امریکایی رفت وآمد نداشته که در مورد ادویه و یا غذا صحبت کند زمانی که سفیر بودم و به آمریکا رفت و آمد داشتم تنها در حوزه اجبار سیاسی تعامل می کردیم نمی خواهم جانماز آب بکشم، اما گرایش های شخصی بنده نیز اینچنین بود.

قطعنامه 598

قطعنامه در اوج قدرت نظامی ایران تصویب شد، فکر می کنم آنجه باعث شروع بحث قطعنامه ی 598 شد؛ فتح فاو و نگرانی از سقوط عراق بود، تا اینکه  وضع جبهه ها تغییر اساسی کرد: ما فاو و مجنون را از دست دادیم و عراقی ها وارد خاک ایران شدند قطعنامه 598 در یکی از بندهایش دستور به آتش بس فوری و عقب نشینی بدون تاخیر می دهد، زمانی که آتش بس را پذیرفتیم عقب نشینی از خواست عراق به خواست ایران تبدیل شده بود.

آنچه که از
جوانی های ظریف

در زمان پذیرش عراق می خواست مذاکره کند اما ما خواستار آتش بس فوری بودیم دیدگاه عده ای برخورد با شورای امنیت بود و عده ای دیگر تلاش بر تلطیف کردن فضا داشتند بالاخره تصمیم وزارت امور خارجه با همراهی امام این بود که ما استراتژی خاصی را در پیش گیریم و آن را ادامه دهیم تا از تحریم ایران جلوگیری کنیم.یکی از بزرگترین افتخارات من در زندگی این است که توانستم این کار را به سرانجام برسانم بزرگترین موفقیت سیاسی جمهوری اسلامی در جنگ گرفتن آن گزارش معروف از دبیرکل بود که عراق را رسما به عنوان مسئول تجاوز به جمهوری اسلامی شناسایی کرد.

دیپلماسی

کار دیپلماسی بسیار سخت است؛در دیپلماسی باید واقع بین باشید و نباید کسی را دوست قلمداد کنید ،ضمن اینکه باید در مقابل همه تظاهر به دوستی کنید زمانی که می خواستند قطعنامه ی اول را علیه ایران تصویب کنند، تصویری از من هست که در کنار سفیر انگلیس می خندم؛ می خواستم به آن ها نشان دهم  که کاری که می کنند برای ما آخر دنیا نیست، اما این دلیل نمی شود که من او را آدم قابل اعتمادی بدانم یا کارکردن با وی برای من لذت بخش باشد.

دردیپلماسی ممکن است کسی از اینکه می تواند کاری را در جهت منافع کشورش انجام دهد، لذت ببرد اما در واقع کار بسیار دشواری را در پیش دارد به طوری که نیاز به فکر و سنجش مداوم وجود دارد من تلاش می کنم هیچگاه از واژه ی "دشمن" استفاده نکنم.دیپلمات های ایرانی بعد از انقلاب فن دیپلماسی نمی دانستند و زبان انگلیسی شان خوب نبود، ظاهرشان نیز مناسب نبود ،خود من روز اول با کاپشن به نمایندگی نیویورک رفتم افرادی بودند با کت سربازی به سازمان ملل می رفتند، بعد اینکه کت سربازی را کنار گذاشتند کت و شلوار های کثیف می پوشیدند، به تازگی یقه ی آخوندی مد شده بود و در نیویورک پیدا نمی شد، از همسرم خواهش کردم تا یقه ی پیراهنم را بشکافد به همین صورت یقه دیپلماتیک درست کردیم، سفیر هند در یونسکو در واکنش به من گفت :امروز اولین بار که با ظاهری مرتب به اینجا آمده ای و این خیلی مهم است زیرا اگر دیگران شما را نامرتب ببینند دیگر به عقایدتان توجه نمی کنند.

آنچه که از

چپ ها

اسم روزنامه سلام می آمد تنمان می لرزید، یادم است در یک مورد این روزنامه در نامه ای به وزیر خارجه نوشته بود که ظریف در جایی این صحبت را درباره آمریکا کرده و وزارت خارجه باید موضع خودش را روشن کند در غیر اینصورت ما افشاگری می کنیم بیشتر تندروی ها از لانه ی جاسوسی گرفته تا قضیه مکه و ممانعت از روابط با مصر به دست "جناح چپ" صورت گرفت.

روزی به شوخی و جدی به آقای (رییس دولت اصلاحات) گفتم زمانی دوستانتان به خاطر اینکه ما حرف های معتدل می زدیم با ما مخالف بودند، حالا که خودشان همان حرف های ما را می زنند. یکی از شرایط تندروهای مجلس ششم برای اینکه به آقای صادق خرازی رای اعتماد بدهند؛ این بود که مرا از معاونت عزل کند، روش مبارزه با نظام سلطه این نیست که شما با رفتار و عملکردتان مبانی نظام سلطه را تقویت کنید، اگر می خواهید با نظام سلطه برخورد کنید باید مبانی سلطه را برهم بزنید.ایشان(محتشمی پور) در هیئت دولت گفته بود این فرد آمریکایی است و نمی تواند برود من به آقای محتشمی پور پیغام دادم که در این دنیا نمی توانم کاری انجام دهم اما درآن دنیا از شما نخواهم گذشت.

گفت و گوی تمدن ها «تنش زدایی» جلوگیری از ابزار سازی نظام سلطه برای ادامه حیات آن است،مبنای سیاست تنش زدایی در دوران اصلاحات با بحث گفت و گوی تمدن ها آغاز شد ،گفت و گوی تمدن ها در واقع شناسایی نظام سلطه و تشخیص و پیشنهاد پادزهر آن بود؛ زیرا آنها به دنبال برخورد تمدن ها بودند، "گفت و گوی تمدن ها" این مبنای فکری ان ها را زیر سئوال می برد،عجیب این است که ما نفهمیدیم چه چیز باارزشی در اختیارمان است. متاسفانه بعدها خودمان به این کالای با ارزش فرهنگی مان حمله کردیم ،تندروها در همه جای دنیا با یکدیگر متحد هستند؛ اما نه در ظاهر و روش بلکه در هدف ،لذا تندروها اصولا مخالف دیدگاه گفت و گوی تمدن ها بودند؛ چه تندروهای به ظاهر انقلابی و چه تندروهای سلطه گر نظامی.

آنچه که از

ایران و آمریکا

رابطه با آمریکا یا هر کشور دیگری "ابزار" است و باید در جهت منافع ملی به کار گرفته شود؛ رابطه با امریکا به قول فقها: نه واجب است نه حرام. بنده به دلایل متعدد معتقدم که ما از تعامل مستقیم کم تر ضرر می بینیم، چون واسطه ها چه دولتی و چه شخصی نه صداقت دارند و نه مسائل ما را به درستی می فهمند و نه پیام ها را درست منتقل می کنند ، انباشت برخوردهای منفی حل نشده از کودتای 28 مرداد تا لانه جاسوسی و از حمایت آمریکا از عراق تا موضوع هسته ای، برداشت های اشتباه، سوتفاهمات ناشی از تعاملات غیر مستقیم، مهم ترین عوامل بی اعتمادی و تقابل است، روابط ایران و آمریکا نیازمند یک پارادایم جدید است، طرفین خواسته ها، نگرانی ها و دیدگاه های خود از طرف دیگر را مشخص کنند؛ این اقدام قبل از اینکه دوجانبه باشد یک اقدام داخلی است هر یک از طرف ها باید در محیط های تصمیم گیری خود مثل: شورای امنیت ملی یا نهاد رهبری، تصویر روشنی که از مشکلات با طرف مقابل دارند و راه حل های آن ایجاد کنند.

صدام


دکتر خرازی در سال 79 سفری به عراق داشتند، که بنده همراه ایشان بودم ،موضوع سفر دو جانبه ایران و عراق و موضوعات باقیمانده از جنگ بود ،عراقی ها تاکید داشتند تعداد همراهان در ملاقات به دلایل امنیتی باید بسیار محدود باشد ،نمی خواستند محل اقامت "صدام" مشخص شود ،طرف های ساعت 9 صبح بود که دو اتومبیل تشریفات وزارت خارجه عراق آمدند و ما را از هتل به محلی که ظاهرا یکی از کاخ های ریاست جمهوری در داخل شهر بود بردند،مدتی در شهر ما را گرداندند ظاهرا می خواستند مطمئن شوند که ما مسیبر را گم کرده ایم.

آنچه که از

در بیرون شهر هم مدتی رانندگی کردند تا به باغی رسیدند نکته بسیار قابل توجه در این گفت و گو خودشیفتگی عجیب صدام بود، وی حتی در مورد توافق 1975 که در زمان ضعف عراق و قدرت شاه حاصل شده بود به گونه ای وانمود می کرد که گویا نظراتش را بر شاه تحمیل کرده است، فکر می کنم در نهایت نیز همین "خودشیفتگی" باعث سقوط صدام شد.

کیهان

متاسفانه از ابتدای دولت اصلاحات دروغ پردازی های گسترده ای به راه افتاده بود ، گروهی ر ا متهم کردند که بدون مجوز مقامات کشور اقداماتی انجام داده اند برای مثال روزی روزنامه "کیهان" تیتر بزرگ زد که «اینجا چاران است با ما به سی.تی.بی.تی بیایید» زیر آن در همان صفحه اول نوشت : گروهی که به باند نیویورک در وزارت خارجه معروف اند در جاده کرج – چالوس یک ایستگاه جاسوسی درست کرده اند که اطلاعاتش مستقیم به وین می رود ،ظاهرا فردای آن روز بعد از تماسی که بالترین مرجع کشور با کیهان گرفته شد مجبور شد بنویسد که این کار با هماهنگی مقمات کشور انجام شده است .در طول دوران مسئولیتم هیچ اقدامی را بدون هماهنگی با مقامات بالاتر انجام نداده ام  همان اقدام هم مصوبه شورای امنیت ملی ر ا داشت اما متاسفانه هجمه بسیار گستردگی و هماهنگی که منبع اصلی اش نیز یک دو نفر بیش تر نبودند آغاز شد.

آنچه که از

توافق سعد آباد


تصمیم گیری در مورد بحث هسته ای تصمیم دولت اصلاحات یا احمدی نژاد نیست، تصمیم گیری توسط رهبری صورت می گیرد این نتیجه اجرای سیاست های رهبری توسط دولت اصلاحات و افرادی مثل بنده بود و موجب شد خانم رایس بگوید:«تهران ما را در دنیا مسئول مشکل هسته ای ایران کرده است »اما در دولت بعدی (احمدی نژاد) گفتمان و روش اجرا تغییر کرد و به نتیجه ای رسید که الان می بینیم و دنیا ما را یک تهدید امنیتی می شناسد ،در دوره مسئولیت دکتر روحانی، بنده مسئول گروه مذاکره کننده بودم، در تمام دورانی که من مسئولیت داشتم یک کلمه بدون اجازه رهبری گفته نشده است .

چین و روسیه


حتما یکی از منافعشان این است که مانع از این بشوند که ایالات متحده قدرت غالب جهانی شود و تلاش خود را می کنند تا روش های امریکا برای پیگیری اهدافش را تعدیل کنند؛ به عبارت دیگر در شرایط کنونی بین المللی ، روسیه و چین تا حد قابل توجهی به عنوان بازیگران ملی عمل می کنند ، نه بازیگران جهانی؛ اگر منافع جهانی نیز برای خود تصور می کنند در چارچوب منافع ملی اش می بیند در نتیجه منافع «روسیه و چین» در این است که بحث هسته ای ایران در"شورای امنیت" پیگیری شود 1+5برای روسیه و چین امکان بازیگری بیشتر ،چانه زنی ،به حداقل رساندن هزینه های خود از فشار بر ایران و کسب منافع فراوان تر از همه اطراف دعوا را فراهم می کند.روسیه به عنوان یک بازیگر درجه دو یا حتی درجه سه در صحنه ی جهانی وارد می شود و در واقع نیاز به این نقش دارد ازاین بازیگر جز این توقعی نمی رود.

احمدی نژاد

آنچه که از

در اولین سفر آقای احمدی نژاد به نیویورک می دانم ایشان تمایل داشتند در همان سفر بنده را قبل از دیگر سفرا برکنار کنند ،اما ظاهرا مورد توافق رهبری قرار نگرفت ،علی رغم تاکید رهبری بر ادامه مسئولیت بنده این جانب فقط در آنجا حضور داشتم و کاری به من محول نمیشد حتی در مورد قطعنامه هایی که در شورای امنیت تصویب شد ،به هر ترتیب بنده از نظر روحی دو سال بسیار پر فشار را گذراندم.

حاجی واشنگتن

ایران کشور تنهایی است و از نظر قومی و نژادی ،مذهبی ، زبانی جزو هیچ کدام از گروه بندی های منطقه نیست ،در صورتی که دیگران اشتراکات زیادی با هم دارند ،این خاصیت بسیار مهم نوع بازیگری ایران در جامعه بین المللی را مشخص می کند، در ابتدای انقلاب نیروهای قدیمی کنار گذاشته شدند ،به دنبال آن برخی افراد تازه وارد با حوزه روابط بین الملل و اصولا با ساختار دیپلماسی بیگانه بودند آن ها عموما زبان بلد نبودند ،شاید به تعبیری قصه "حاجی واشنگتن" شرح حال بسیاری از دیپلمات های ما باشد با این تفاوت که دیپلمات های پس از انقلاب خودباوری ویژه ای داشتند اما حاجی واشنتگتن این خود باوری را نداشت ،شباهت حاجی واشنگتن با من این است که علی رغم اینکه با کم و زیادش  سی سال در امریکا زندگی کردم، آداب و رسوم ایرانی و اسلامی خود را حفظ کرده ام ، گرچه امیدوارم نکات مثبتی هم از ظواهر فرهنگ غربی،مانند احترام به حقوق و وقت دیگران آموخته باشم.
ایمان عبدلی

بیشتر کارخانه‌های خودروسازی در سراسر جهان از روبات‌ها بهره می‌برند؛ اما شرکت ایتالیایی لامبورگینی مسیر متفاوتی را در پیش گرفته است. با ما همراه باشید تا سری به این کارخانه شگفت‌انگیز بزنیم.

شرکت لامبورگینی به دلیل زبان طراحی پیشرفته‌ و فناوری اتومبیل‌هایی که اثر هنری محسوب می‌شوند، در سراسر جهان معروف است. با این حال این شرکت محبوب در ساخت اتومبیل‌های خود از مهارت‌های انسانی استفاده می‌کند. به کارخانه لامبورگینی واقع در شهر سانتاگاتا بولونیزه ایتالیا سر زدیم تا ببینیم چگونه یک لامبورگینی ساخته می‌شود.


خانواده لامبورگینی
کارمندان لامبورگینی از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر و از دوشنبه تا جمعه کار می‌کنند. کارخانه فیبر کربن لامبورگینی به منظور همگامی با تقاضای بالا در سه شیفت کار می‌کند. کارمندان این شرکت به راحتی قابل‌شناسایی هستند؛ زیرا یک لباس فرم مشکی لامبورگینی به تن دارند که نشان می‌دهد در کدام بخش کارخانه کار می‌کنند.
شرکت لامبورگینی به تمام کارمندان خود در این کارخانه آموزش می‌دهد و زمانی که کارمندان یک مهارت را یاد گرفتند، تشویق می‌شوند تا مهارت‌های دیگر را نیز بیاموزند. زمانی که کارمندی به اندازه کافی در کارخانه لامبورگینی وقت سپری کند تا حدی که بتواند تمام بخش‌های کارخانه را بشناسد، می‌تواند به عنوان راننده آزمایشی لامبورگینی کار کند.

نهایت دقت در انجام کارها با دست

جذاب‌ترین بخش این کارخانه این است که ببینید تمام اتومبیل‌ها توسط دست مونتاژ می‌شوند. در واقع تنها دو روبات در کل کارخانه به چشم می‌خورد، یک دستگاه که بدنه خالی را در خط مونتاژ می‌گذارد و یک دستگاه چرخنده که اتومبیل‌ها را در صورت نیاز سروته می‌کند. در نتیجه کارخانه لامبورگینی بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید، ساکت است.
بدنه و پنل‌های بدنه از قبل رنگ شده و در بسته‌بندی‌های پلاستیکی به کارخانه می‌آیند. اتومبیل اوراکان (Huracán ) در شرکت آئودی در آلمان رنگ می‌شود؛ زیرا در ساخت آن بیشتر از آلومینیوم استفاده شده تا فیبر کربن. اتومبیل اونتادور (Aventador ) نیز توسط یک شرکت ایتالیایی به نام Imperiale  رنگ می‌شود که برای رنگ کردن هر اتومبیل یک نفر را تعیین می‌کند تا رنگ یکدست درآید. اولین کار پس از باز کردن بسته‌بندی بدنه و پنل‌ها، نصب پوشش‌های ضخیم روی آن‌ها است تا از ایجاد خراش روی رنگ جلوگیری شود.
از آغاز تا پایان، اتومبیل اونتادور حدود ۹۰ دقیقه در ۱۲ ایستگاه مختلف طی می‌کند. این در حالی است که اتومبیل اوراکان حدود ۴۰ دقیقه در ۲۳ ایستگاه سپری می‌کند. هر اتومبیل در یک خط مونتاژ مجزا ساخته می‌شود و یک صفحه‌نمایش که بالای هر ایستگاه نصب شده، نشان می‌دهد اتومبیل چه مدت‌زمانی آنجا بوده است. این کار باعث می‌شود کارمندان زمان خود را مؤثرتر مدیریت کنند.
کارخانه لامبورگینی بخش ریخته‌گری ندارد، در نتیجه موتورهای ۱۰ و ۱۲ سیلندری که در اتومبیل‌ها به کار می‌روند، توسط تأمین‌کنندگانی خارج از کارخانه ساخته شده و به کارخانه ارسال می‌شوند. یک بخش تودوزی تمام بخش‌های داخل کابین از جمله صندلی‌ها، بالش‌های زانو و پنل‌های در را می‌سازد. یک اتاقک خاص وجود دارد که می‌تواند چند شرایط نوری مختلف را چند بار تست کند تا مطمئن شود پنل‌های پوشیده از چرم که کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، بدون در نظر گرفتن میزان نوری که وجود دارد، یک رنگ هستند. بخش‌های داخل کابین پس از عبور از این تست، به بخش مونتاژ ارسال می‌شوند.
زمانی که اتومبیلی تکمیل شود، بایستی از سه دور تست نهایی رد شود. تست اول با استفاده از لیزرها و دوربین‌ها انجام می‌شود که هم‌ترازی تمام بخش‌ها را با دقت بررسی می‌کنند. تست دوم قرار دادن اتومبیل روی یک تردمیل به مدت ۴۰ دقیقه و با حداکثر سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت است تا مطمئن شوند تمام اجزا به خوبی کار می‌کنند. در نهایت تست سوم یک تست رانندگی ۲۰ الی ۳۰ مایلی است که در جاده‌های عمومی انجام می‌شود.
اگرچه این روند تست رانندگی از سال ۱۹۶۳ در جاده‌های اطراف کارخانه انجام می‌شود؛ اما ساکنین منطقه هر بار که این اتومبیل‌ها را می‌بینند، شگفت‌زده می‌شوند.


























«اول اینکه در شروع کار هیچ پولی نداشتیم، دوم اینکه چیزی از فناوری سر در نمی آوردیم و سوم اینکه هرگز برای کارمان برنامه ریزی نکرده بودیم.» مرد جوان وقتی روزهای اول کسب و کارش، برای سخنرانی به دانشگاه هاروارد دعوت شد، درباره واقعیت های حرفه ای اش راست گفت. هرچند حرف های او به مذاق خیلی از اساتید دانشگاه خوش نیامد.

آنها صحبت های «جک ما» کارآفرین چینی را برای دانشجوها دلسردکننده می دانستند، اما واقعیت درست همانی بود که او می گفت. جک ما با همه ضعف هایی که خودش به آن واقف بود، آستین بالا زد و اولین سایت تجارت الکترونیکی چین را راه انداخت. سایتی با نام عجیب «علی بابا» که در مدتی کم به موفقیتی چشمگیر رسید. حالا ارزش سهام علی بابا از فیس بوک و آمازون پیش افتاده و صاحبش مرد اول آسیا شده. رسیدن به این افتخار برای علی بابا و جک ما آسان نبود. آنها از روز اول، راه سختی را با هم شروع کردند.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

1- زمانی که فقط کمونیست ها بودند


جک ما، قهرمان داستان علی بابای امروزی است. او با نام چینی «ما یون» در 15 اکتبر 1964 در شهر هانگژو چین به دنیا آمد. در دورانی که ترس و وحشت سراسر چین را فرا گرفته بود. کمونیست ها به سرکردگی مائو سر کار بودند و کل دنیا یک جورهایی با آنها سر جنگ داشت. پدربرزگ جک، از افسران حزب ناسیونالیست بود، حزبی که در مقابل کمونیست ها شکست خورده بودند. همین هم باعث شد خانواده «ما» همیشه در سختی باشند. آنها در آن دوران و با داشتن سه فرزند قادر نبودند خرج خودشان را در بیاورند. به همین خاطر، پسرک ناچار به دستفروشی رو آورد و از همان ابتدا یک کودک کار شد.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

2- بچه ناسازگار، درس خوان نبود


نه در مدرسه سر سازگاری با کسی داشت نه در دانشگاه. دوران مدرسه که تماما به زد و خورد با بقیه گذشت. خودش در کتاب علی بابا (نوشته «مارتا اوری») می گوید: «هیچ وقت از کسی ترس نداشتم. هیچ وقت از بچه هایی که بزرگ تر از من بودند، نمی ترسیدم. برای همین دائم با آنها گلاویز بودم.» او عاشق جیرجیرک ها بود، البته بیشتر از کندن بال های آنها لذت می برد. ما یون می توانست با شنیدن صدای جیرجیرک ها، اندازه و سن و سال شان را حدس بزند. این بزرگ ترین استعداد پسرک در دوران تحصیل بود!

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

3- جک ما متولد می شود


زندگی ما یون، با سفر ریچارد نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا به شهر هانگژو در 1972 میلادی تغییر کرد. با آمدن نیکسون هانگژو که در نزدیکی شانگهای قرار داشت، ناگهان پر از گردشگر شد. پسرک فقیر این وسط سرگرمی خوبی برای خودش راه انداخت. او صبح زود به هتل ها می رفت و گردشگرها را برای گشت زدن به دور شهر می برد، تنها با یک امید؛ اینکه از آنها زبان انگلیسی یاد بگیرد. اسم جک را هم یکی از همین گردشگرهای خارجی روی او گذاشت. یون از همان سال یکدفعه به «جک ما» تبدیل شد.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

4- نان توی درس خواندن است

جک ما در چین کمونیستی نه پول داشت نه رابطه. با این حساب تنها راه خوشبختی اش را مثل دیگران در رفتن به دانشگاه می دید. هرچند برای رسیدن به دانشگاه دلخواهش آن قدر هم بااستعداد نبود و مهارت زیادی از خودش نشان ناد. او دو بار در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کرد و حتی بار دوم هم با نمره ای بدتر از دفعه اول رد شد، اما بالاخره از پس امتحان سوم برآمد و توانست در سال 1984 به موسسه آموزش مربی هانگژو وارد شود.

جک در رشته زبان انگلیسی تحصیل می کرد، در حالی که هم دستفروش بود، هم راننده یک سه چرخه و هم معلم زبان بچه ها. اما این وسط هنوز یک چیزی روی اعصابش می رفت؛ درآمد پایین. با ماهی 12 دلار، چرخ زندگی جک هیچ جوره نمی چرخید. می گویند او حتی می خواست در «کی اف سی» مشغول کار شود، اما نتوانست؛ چون قدش کوتاه تر از استاندارد بود.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

5- دنیای عجیب اینترنت

جک اولین کسب و کارش را در 1994 راه انداخت. او با تعدادی از معلم های بازنشسته زبان، انجمنی تشکیل داد که به مردم خدمات ترجمه و آموزش زبان ارائه می دادند. این موسسه هنوز هم در هانگژو برقرار است و مرد اول علی بابا با آن همکاری دارد، اما داستان قهرمان علی بابا از زمانی اوج می گیرد که او پایش به آمریکا می رسد.

جک قصه ما، یک سال بعد از تاسیس موسسه اش از طرف سازمان ارتباطات چین به سیاتل رفت و در آنجا برای اولین بار با اینترنت آشنا شد. اولین کلمه ای که در اینترنت جست و جو کرد، واژه «خرس» بود. دیدن پاندای چینی آنقدر سر کیفش آورد که به فکر تاسیس یک صفحه تجارت الکترونیکی چینی با کمک همسر و دوستانش افتاد. او در آن سال، سایت chinapage.com را راه اندازی کرد. سایتی که فقط فهرستی از شرکت های فعال تجاری ارائه می داد.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

6- جمع دوستان از راه رسیدند

ما پنج سال تمام در اینترنت چرخید تا اینکه دست آخر به رویایش رسید؛ داشتن سایتی همپای آمازون، برای توسعه خرید و فروش الکترونیکی در چین، او یک روز پاییزی در سال 1999، همسر و 17 نفر از دوستان و همکلاسی هایش را به آپارتمانی در هانگژو دعوت کرد و به آنها گفت باید از این به بعد چین را فراموش کنند و به فکر رقابت با کمپانی های بزرگ آمریکایی در «سیلیکون ولی» باشند. خیلی ها در جمع آن روز فکر کردند جک ما دیوانه شده، اما نتیجه کار همه را حیرت زده کرد. او در همان سال سرمایه ای بیش از پنج میلیون دلار به دست آورد که تنها ظرف یک سال بعد، به رقمی حدود 20 میلیون دلار رسید.

7- فتح فوربس

سال بعد کار و بار آقای چشم بادامی آن قدر گرفته بود که به عنوان یک کارآفرین موفق روی جلد مجله اقتصادی مشهور فوربس رفت. این اولین باری بود که تصویر یک چینی در صفحه اول مجله مشهور قرار می گرفت. یک سال بعد جک ما تصمیم به راه اندازی سایت دیگری گرفت.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

سایتی به اسم «تائوبائو»، رقیبت اصلی eBay. می گویند روزی که فکر «تائوبائو» به سر جک افتاد، همه را مجبور کرد برعکس رودست های شان بایستند تا انرژی به مغزشان برسد!

8- حراجی تائوبائو راه افتاد


موسس شرکت علی بابا معتقد بود در محیط اینترنت، همه باید بتوانند معاملات خود را بسیار راحت تر از قبل انجام دهند. به عقیده بسیاری از افراد شاید نتوانند از وب سایت های الکترونیکی استفاده کنند یا علم و مهارت آن را نداشته باشند بنابراین طراحی بسیار ساده و هوشمندانه سایت، می توانست فضای مناسبی برای تجارت بسازد. جک می خواست کاری کند تا همه افراد حتی بدون داشتن تخصصی در تجارت اینترنتی، از قابلیت های شرکت های دیجیتالی استفاده کنند. او در سال 2003، سایت تائوبائو را به همین منظور به راه انداخت. آن قدر که دیگر ebay در چین فراموش شد. علی بابا و تائوبائو همه چین را در مدتی کوتاه به نام خودشان کرده بودند.

9- یاهو خبردار شد

علی بابا دیگر آن قدر مشهور شده بود که یاهو بخواهد در آن سرمایه گذاری کلانی بکند. در سال 2005، یاهوی چین یک میلیارد دلار در علی بابا سرمایه گذاری کرد و نزدیک به 40 درصد سهام آن را به دست آورد. این مساله برای علی بابا جهش بزرگی بود. آنها برای شکست ebay خیز برداشته بودند و یاهو کمک مهم و موثری محسوب می شد. البته یاهو هم این وسط حسابی سود برد و بعدها از فروش سهام علی بابا، ده میلیارد دلار به جیب زد.

همکاری یاهو و علی بابا در آن زمان بزرگ ترین خرید مالکیت یک کسب و کار در تاریخ چین به شمار می آمد. البته رابطه یاهو و علی بابا خیلی هم به درازا نکشید. وقتی بازار علی بابا به رشدی چند برابری رسید، جک ما تازه متوجه شد چه بخش بزرگی از شرکتش را به ارزانی به آمریکایی های موبور فروخته است. خیلی ها معتقد بودند اگر جک ما کمتر از یک سال صبر می کرد، می توانست همان سهم را به چندین برابر قیمت به یاهو بفروشد.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

10- علی بابا در بورس هنگ کنگ


برای اولین بار سهام علی بابا عمومی شد. آنها در سال 2007 دامنه اینترنتی Alibaba.com را در هنگ کنگ عمومی کردند و با حضوری قدرتمند پا به بورس گذاشتند. چند سال وضع به همین منوال بود تا اینکه در سال 2012، علی بابا دوباره خصوصی شد. بعد هم از بورس هنگ کنگ بیرون کشید و به وال استریت رفت. آن زمان ارزش سهام علی بابا در هنگ کنگ، به 1.6 میلیارد دلار می رسید. رقمی که باعث شد علی بابا و زیرمجموعه هایش، باارزش ترین شرکت اینترنتی چین معرفی شوند.

11- سود روی سود می آمد


2008، سال خوشی علی بابا بود. حالا از زیرمجموعه ها، مال و منال خوبی به گروه می رسید و تائوبائو گردش مالی قابل توجهی داشت. سود 16دلاری برای هر تراکنش تائوبائو، مبلغ خیره کننده ای بود که با نگاهی به جمعیت بالای چینی ها و علاقه آنها به خرید از تائوبائو، سود کلانی را نصیب شرکت علی بابا می کرد. در همین سال بود که علی بابا یکی دیگر از زیرمجموعه های خودش به نام Tmall را معرفی کرد. یک سایت دگیر برای چینی ها، که خرید و فروش از هر جای دنیا را برای شان راحت می کرد.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

12- علی بابا جهانی می شود


علی بابا با Tmall نشان داد که قصد تصرف بازارهای جهانی را دارد. این سایت روی فروش برندهای معروف دنیا تمرکز داشت و همین یک دهن کجی بزرگ به آمریکایی هایی بود که با حیرت به پیشرفت علی بابا نگاه می کردند و البته هرازگاهی با نقد روش جک ما، منتظر شکست بزرگ او بودند، اما جاک ما و دارودسته اش نه فقط شکست نخوردند که هر روز زیرمجموعه ای تازه به راه انداختند.

حالا زیرمجموعه های علی بابا زیاد شده اند. AliExpress به خرید و فروش های کوچک تر اختصاص دارد و تائوبائو (Taobao) مثل eBay محلی برای حراج کالاست؛ Tmall برندهای معتبر را عرضه می کند و Juhasuan برای عرضه خواروبار تاسیس شده. حتی علی بابا با الگوبرداری از شرکت PayPal، سیستم پرداخت مخصوص خودش را هم ایجاد کرده و اسمش را AliPay گذاشته. راه افتادن سایت Alimama در کنار علی بابا، یکی از بامزه بازی های جک ما در فضای مجازی است که البته فروش خوبی هم دارد!

13- جک راه خودش را داشت


سایت علی بابا هزاران کسب و کار مختلف را به همراه محصولات شان، معرفی و از این طریق میان خریدار و فروشنده ارتباط برقرار می کند. فروشندگان می توانند مشخصات و آگهی محصولات خود را در سایت بگذارند تا سایت به خریداران معرفی شان کند. فرض کنید شما خریدارید و می خواهید در این سایت درباره محصول مورد نظرتان آگهی بدهید.

با مراجعه به علی بابا و ثبت آگهی مورد نظر، بسیاری از تامین کنندگان و تولیدکنندگان این محصول، آن را می بینند؛ چرا که این آگهی علاوه بر وب سایت علی بابا، از طریق موتورهای جست و جو هم قابل دسترسی است. آگهی شما برای اشخاصی که در زمینه این درخواست فعالیت دارند، ارسال می شود. آنها هم پیام هایی برای تان می فرستند که در آن به قیمت، شرایط خرید، کاتالوگ ها و... اشاره شده است. حالا شما می توانید از بین این پیام ها بهترین ها را انتخاب کنید و با فروشندگانش ارتباط برقرار کنید.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

14- راه های پول درآوردن زیادند


خیلی ها هنوز به علی بابا ایراد می گیرند و آنرا کپی هوشمندانه ای از آمازون می دانند. اما داستان اینجاست که علی بابا برخلاف آمازون، خودش کالا را به مصرف کننده نهایی نمی رساند. بلکه تنها به عنوان بازار بزرگی برای عرضه کالاهای تجاری کمپانی های بزرگ عمل می کند و فقط یک جور دلال و روابط بین مصرف کننده و تولیدکننده است. علی بابا سود خودش را از طریق قرار دادن آگهی های «وابسته به جست و جو با استفاده از لغات کلیدی» مثل گوگل یا دریافت حق کمیسیون به دست می آورد. البته علی بابا یک منبع درآمد دیگر هم دارد و آن فروش حق عضویت ویژه، سرویس های پردازش ابری و دسترسی به اطلاعات است.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

15- آقای خاص


خیلی ها نیمی از جذابیت علی بابا را ناشی از موسس آن می دانند. مردی که با داشتن عنوان پولدارترین مرد آسیا و نفر سی و سوم دنیا در این عرصه روزهایی از سال لباس های عجیب می پوشید و بی خیال ژست مدیرعاملی اش، جلوی کارمندان نمایش های کمدی بازی می کرد. جک ما عاشق کنگ فو است و هرازگاهی در دفترش شمه هایی از مهارتش را به رخ می کشید. کارمندان علی بابا هر روز منتظر یک حرکت بامزه از رئیس شان بودند. البته جک برای اطرافیان خود، غیر از سرگرمی درس های زیادی داشت.

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

16- و علی بابا بازار را ترکاند!


این سایت در اولین عرضه سهام خودش در بورس نیویورک 100 میلیون سهم را در مدت 20 دقیقه فروخت و در کمتر از 10 ساعت، 21 میلیارد دلار به دست آورد. تمام رسانه های آمریکایی در دو سه ساعت اول با شگفتی فراوان از این پدیده اقتصادی حرف می زدند. این کمپانی توانست پس از رونمایی، در هر دقیقه بیش از 100 میلیون سهم به فروش برساند که در نوع خود یک رکورد به شمار می رفت. ارزش هر سهم علی بابا به 93 دلار رسید و ارزش کل سهامش به 231 میلیارد دلار نزدیک شد. رقمی خیلی بیشتر از سهام فیس بوک در بازار بورس نیویورک!

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

•    کنجد، کنجد، باز شو!


جک درباره اسم علی بابا هم توضیح مشهوری دارد: یک روز در سانفرانسیسکو در کافی شاپ نشسته بودم و به اسم علی بابا فکر می کردم. وقتی گارسون آمد از او پرسیدم علی بابا را می شناسی؟ گفت بله. پرسیدم در موردش چه می دانی؟ گفت علی بابا و چهل دزد. من گفتم بله. خودش است. شخصی که رمز ورود به یک غار پر از جواهرات را می دانست و آن را مرتبا باز می کرد. به خیابان رفتم و از عابران که از ملیت های مختلفی مثل هندی، آلمانی، چینی، ژاپنی و.... بودند، همین سوال را کردم. همه آنها درباره علی بابا چیزهایی می دانستند؛ کنجد! کنجد! بازشو!...»

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

علی بابا به روایت اعداد

845,26 نفر:
تعداد کارمندان علی بابا

279 میلیون:
تعداد تقریبی خریداران فعال

8.5 میلیون: تعداد فروشنده های فعال سالانه

12.7 میلیارد: تعداد تقریبی سفارش های ثبت شده سالانه در بازار علی بابا

5 میلیارد:
تعداد تقریبی سفارش های تحویلی مغازه داران چینی از طریق سایت علی بابا

287 میلیون: رکورد سفارش های ثبت شده در سایت

270 میلیارد:
ارزش کالاهای خریداری شده از فروشندگان در سایت علی بابا

19.7 درصد: سهم تراکنش های انجام شده از طریق گوشی های همراه در سایت علی بابا

«ما یون» درس نخوان با «علی بابا» ترکاند!

52: تعداد متوسط خریدهای سالانه یک خریدار فعال در علی بابا

9.3 میلیارد دلار: رکورد فروش علی بابا در یک روز (یازدهم دسامبر 2014). 42.6 درصد خریدها از طریق گوشی های همراه بود

17.3 درصد: سهم علی بابا از بازار تبلیغات اینترنتی چین

50 درصد: سهم سایت علی پِی در تراکنش های مالی بازار چین

منبع: مجله همشهری دانستنیها - لیدا هادی:

مجله همشهری جوان - محمد امیرپور، فرشته مطرود: فرقی نمی کند او را با نام کاملش خوزه ماریو دوس سانتوس مورینیو فلیکس بشناسید یا همان «خوزه مورینیو»ی معروف، تقریبا همه قبول دارند که جنجالی و بی ادب است و معمولا هم بین داورها منفور و حتی این تنفر را بین هواداران تیم های رقیبش هم گسترش می دهد اما با همه این توصیفات، سخت است که مجذوب کاراکتر خاص مورینیو نشوید؛ مردی که وقتی با پورتوی کوچک قهرمان اروپا شد، گفت: «من مغرور نیستم اما فکر می کنم همه قبول داشته باشند که آدم خاصی هستم.»

از فردای آن روز همه آقای خاص را می شناختند؛ مردی که در 33 سالگی به عنوان یک مترجم وارد فوتبال شد و حالا در 52 سالگی پرافتخارترین مربی حال حاضر دنیاست. مردی که هم او را با فرو کردن انگشتش در چشم تیتو ویلاتوا می شناسند، هم با برعهده گرفتن تمام هزینه های درمانی یک زوج سرطانی؛ اما مهمترین دلیلی که او باید به خاطرش ستایش شود، هیچ کدام اینها نیست.

خوزه مورینیو؛ مغرور دوست داشتنی

او ذاتا یک برنده است. یک شکارچی جام، پورتو را قهرمان اروپا می کند، با اینترمیلان ایتالیایی ها را احساساتی می کند و با رئال مادرید لالیگا را از یکی از بهترین تیم های تاریخ بارسلونا می قاپد و البته مورینیو تمام چیزی است که آبراموویچ و هواداران چلسی از فوتبال می خواهند. باید در مورد او با احترام صحبت کرد. مورینیو همان فرشته ای است که از بهشت بارسا سقوط کرد و حالا مشغول انتقام گرفتن از فوتبال است.

1- رابطه با بازیکنان


سال گذشته 123 بازیکن حرفه ای که در لیگ برتر و لیگ یک انگلیس بازی می کردند در یک نظرسنجی شرکت کردند. این نظرسنجی از آنها می خواست بهترین بازیکن لیگ، سریال مورد علاقه و حتی غذای دوست داشتنی خود را انتخاب کرده و به اشتراک بگذارند. جالب اینکه 48 درصد این بازیکنان وقتی با این سوال مواجه شدند که آرزو دارید با کدام مربی کار کنید، در پاسخ نوشته بودند ژوزه مورینیو.

بعد از مورینیو، گواردیولا با 31 درصد و در رتبه های بعد از آرسن ونگر و سام آلاردایس و یورگن کلوپ قرار داشتند. هر قدر هم که رسانه ها چهره ای خودشیفته و متکبر از مورینیو نمایش بدهند، باز هم نمی توان منکر رابطه فوق العاده مورینیو با شاگردانش شد. اشنایدر درباره اش گفته بود: «حاضر است برای مورینیو بکشد و کشته شود.»

تصور خداحافظی مورینیو در سال 2007 و اشک های جان تری، دیدیه دروگبا و پیتر چک، غمزده ترین شب استمفوردبریج را رقم زده بود. زمانی هم که سوار ماشین شد تا از میلان برود، اشک های ماتراتزی یاغی اوج یک رمانتیک ایتالیایی بود. به این اضافه کنید که مورینیو مربی است که هر سال تقریبا دو جام به دست می آورد و شاگرد مورینیو بودن؛ یعنی سهم داشتن از جام هایی که او گرفتن آنها را تضمین می کند.

خوزه مورینیو؛ مغرور دوست داشتنی

2- همیشه برنده

آقای خاص را بکورد 68 درصد پیروزی از سال 2000 که مربیگری را شروع کرده است، فقط پپ گواردیولا را بالاتر از خود می بیند. گواردیولا در حالی در فاصله بین سال های 2015-2008 موفق به ثبت رکورد 72.4 درصد پیروزی در تمام مسابقاتش شده است که تمام پیروزی هایش را در دو باشگاه فوق العاده به دست آورده است؛ تیم هایی مثل بارسلونا با مجموعه ای از بهترین بازیکنان دنیا و بایرن مونیخ که فاصله ای بسیار زیاد نسبت به بقیه تیم های بوندسلیگا دارد اما مورینیو در حالی با فاصله ای کم نسبت به گواردیولا در این فهرست قرار می گیرد که در تمام مدت مربیگری اش مدام در حال تیم عوض کردن بوده و توانسته موفقیت را در چمدان بگذارد و با خود به تیم جدیدش ببرد.

او با وجود تجربه مربیگری در باشگاه های متوسطی مثل پورتو و بنفیکا چنین نتایجی را رقم زده است. این را هم باید در نظر گرفت که مورینیو نیمی از دوران مربیگری اش را در لیگ برتر انگلیس و باشگاه چلسی گذرانده است که نسبت به همه لیگ های دیگر اروپا، رقاتی تر است و تیم ها فاصله کیفی کمی با هم دارند.

کافی است بدانید آلکس فرگوسن بزرگ در 29 سالی که در منچستریونایتد کار کرد، متوسط 58.2 درصد برد را در عملکردش به جا گذاشته است تا بفهمید ثبت رکورد نزدیک به 74 درصد در لیگ برتر انگلیس برای ژوزه مورینیو یک شاهکار به حساب می آید.

مورینیو بعد از قهرمانی چند روز پیش چلسی در لیگ برتر با طعنه به گواردیولا گفته بود: «شاید در آینده هوشیارتر باشم و باشگاهی را در کشوری دیگر انتخاب کنم که راحت تر قهرمان شود. شاید هم به کشوری بروم که در آن مسئول تدارکات هم بتواند مربی شود و جام به دست بیاورد.»

خوزه مورینیو؛ مغرور دوست داشتنی

3- ماشین فتح عناوین


در فوتبال هیچ چیز به اندازه فتح عناوین و گرفتن جام اهمیت ندارد. بی تردید هیچ کس را نمی توان مثل مورینیو پیدا کرد که این قهرمانی ها را برای تیمش ضمانت کند. مربی 52 ساله پرتغالی در فوتبال به هر چیزی که می خواسته رسیده؛ دو لیگ قهرمانان اروپا، جام یوفا و البته لیگ قهرمانی و جام حذفی تمام کشورهایی که در آنها کار کرده است. اولین بار روزنامه مارکا بود که به او لقب «ماشین فتح عناوین» داد؛ لقبی که بیشتر از هر کس دیگری در دنیای فوتبال برازنده مورینیو است.

4- آقای ضد فوتبال


آرسن ونگر، دشمن همیشگی مورینیو در واکنش به پیروزی یک - صفر چلسی مقابل حریفش گفته بود: «باز هم یک برد صفر- یک دیگر، از مورینیو توقع دیگری نمی رود.» حمله ونگر در بازی رو در روی دو تیم توسط آقای خاص جواب داده شد. بعد از مساوی بدون گل دو تیم، در حالی که هواداران آرسنال یکصدا شعار می دادند: «چلسی خسته کننده» مورینیو به کنفرانس مطبوعاتی رفت و از خجالت ونگر و هواداران آرسنال درآمد: «به نظر من خسته کننده تحمل کردن 10 سال بدون حتی یک جام است. حمایت هواداران از یک تیم و در حسرت قهرمانی ماندن برای سال ها، کسل کننده ترین و غیرقابل تحمل ترین کار دنیاست.»

خوزه مورینیو؛ مغرور دوست داشتنی

چلسی به عنوان قهرمان این فصل لیگ برتر با متوسط 55 درصد مالکیت توپ، رتبه پنجم را بین تیم های لیگ برتر دارد و با 5.6 شوت در چهارچوب، سومین تیم لیگ برتر است؛ آماری که ضعیف ترین مالکیت و شوت به دروازه را بین تمام صدرنشین های لیگ های اروپایی دارد. اتوبوس، تریلی 18 چرخ یا هر اسم دیگری را می توان روی تیم دفاعی مورینیو گذاشت اما نباید فراموش کرد ونگر، پلگرینی و ون گال هیچ کدام نتوانستند تیم مورینیو را شکست دهند و طبیعی است که تیم بازنده راهی برای توجیه شکستش پیدا کند. شاید بهتر باشد مربیان بزرگ لیگ برتر به جای اعتراض به ضد فوتبال تیم مورینیو، راهی برای پایان دادن به این فوتبال کسل کننده پیدا کنند.

فلسفه مربیگری مورینیو

فوتبال مدرن در بارسلونا و در میانه دهه 90 متولد شد. چند سال بعد بازیکنان بارسلونا با تاکید بر فوتبال مدرن، زیبا و اصطلاحا هلندی بارسلونا شروع به مربیگری کردند. پپ گواردیولا، لوئیس انریکه و بعد هم فیلیپ کوکو و فرانک دی بوئر و رونالدو کومن، این پنج نفر را علی رغم تفاوت های جزیی شان، باید پیروان مکتب بارسا بدانیم اما یک نفر دیگر هم این وسط بود؛ کسی که کارش را به عنوان مترجم آغاز کرد و بعد یک مربی تراز اول شد. در دنیای بارسا یک فرشته مطرود حضور داشت.

در جهان فوتبال مدرن، ژوزه مورینیو تک و تنها ایستاده. مورینیو شانس حضور در بزرگترین سمینار تاریخ فوتبال را داشت؛ جایی که فوتبالی که حالا می شناسیم شکل گرفت اما درسی که او از این مکتب گرفت با بقیه فرق داشت.

در حالی که آن پنج نفر همه باور به فلسفه فوتبال پرواکتیو و با مالکیت توپ بالا داشتند - فوتبالی که ویک باکینگهام پایه گذاری اش کرد، رینوس میشل بزرگش کرد و یوهان کرویف آن را به سطحی عالی رساند - مورینیو راه دیگری رفت و رو به فوتبال ری اکتیو آورد. برای همین است که او نقش یک بیگانه را در این مکتب بازی می کند، یک وصله ناجور، یک «شوالیه سیاه».

خوزه مورینیو؛ مغرور دوست داشتنی

فلسفه مورینیو دقیقا این است:


1- تیمی بازی را می برد که کمتر اشتباه کند.

2- بازی همیشه به نفع تیمی است که بیشتر حریف را وادار به اشتباه می کند.

3- خارج از خانه به جای اینکه9 دست بالا باشی؛ بهتر است حریف را به اشتباه کردن تحریک کنی.

4- هر تیمی توپ را دارد احتمال اینکه اشتباه کند بیشتر است.

5- هر تیمی مالکیت توپ را کمتر کند، درصد اشتباهش هم کمتر می شود.

6- ترس همیشه با تیمی است که توپ دارد.

7- تیمی که توپ ندارد، قوی تر است.

خوزه مورینیو؛ مغرور دوست داشتنی

مورینیو اینطور بازی می کند چون از آن لذت می برد. در واقع او را باید سمبل آنتی بارسلونا بدانیم، طغیانگری که چون بارسا گواردیولا را به او ترجیح داد و او را دست کم گرفت، بدل به فرشته سقوط کرده «بهشت گمشده» میلتون شد و جنگی ابدی علیه کاتالان ها راه انداخت. هر پیروزی یک - صفر، هر موفقیت با کمترین میزان مالکیت توپ، ضربه ای است به بارسلونا. برای همین است که مورینیو از هیچ بازی به اندازه نیمه نهایی 2010 با اینتر، مقابل بارسا در نوکمپ لذت نبرده، جایی که تیمش یک ساعت 10 نفره بازی کرد، 19 درصد مالکیت توپ داشت و یک - صفر باخت اما در مجموع 3-2 برنده شد و به فینال رفت.

اما پارادوکس جالب درباره مورینیو این است که او اجازه داده فلسفه اش به عنوان آنتی تز بارسلوا تعریف شود؛ یعنی او چیزی هست که بارسلونا نیست. در حالی که مکتب «بارسآژاکس» تنها یکی از راه های فراوان فوتبال بازی کردن است؛ راه هایی که برای مثال یورگن کلوپ، گواردیولا و انریکه می روند اما فرشته مطرود از بهشت بارسلونا با منطق فوتبالی خودر در برابر بارسلونا، گواردیولا، ونگر و هر کسی که شبیه آنها بازی می کند طغیان کرده است.

می خواهید برنده از گفت و گو بیرون بیایید؟ خب این کار هم مثل هر کار دیگری اصول خاص خودش را دارد . انسان‌ها با هم مذاكره می‌كنند تا برای رسیدن به منافع‌شان با دیگران به توافق برسند. حالا و در قرن بیست و یكم كه همه چیز را در دنیای مدرن حرف زدن و گفت‌وگو تعیین می‌كند، تمركز بر این موضوع بیشتر شده؛ مخصوصا که این روزها مذاکرات ایران و شش کشور قدرتمند دنیا دغدغه ماست، خوب است ما هم با اصول مذاکره آشنا شویم.

اینكه  یک مذاكره به سرانجام برسد به خیلی چیزها بستگی دارد؛ اینكه دو طرف چقدر حرفه‌ای مذاكره كنند و چه اصولی را رعایت كنند و... با ما همراه باشید تا اصول لازم برای یك گفت‌وگوی نتیجه‌بخش را همین‌جا یاد بگیرید.

از دکتر ظریف یاد بگیرید!

باید به قانون برد- برد ایمان داشته باشید

بدون شك وقتی پای مذاكره وسط كشیده می‌شود هر دو طرف تلاش می‌كنند از آن برنده بیرون بیایند. ترفند این بازی آن است كه هر دو طرف، مذاكره‌كنندگانی قدرتمند بوده و به اصول اخلاقی پایبند باشند. یعنی همان‌قدر كه خودشان دوست دارند برنده باشند به موقعیت طرف مقابل نیز توجه نشان داده و تمایل داشته باشند كه او نیز به منافع خود در این مذاكره دست پیدا كند.

نظرتان را برای خودتان نگه دارید

هركدام از ما درباره موضوعات مختلف ازجمله موضوع بحث، نظری داریم اما در قانون گفت‌وگو باید بدانید كه از نظرتان چطور استفاده كنید. حتی اگر فكر می‌كنید نظر فوق‌العاده‌ای دارید بهتر است تا زمانی كه از شما سوال نشد، درباره این ایده فوق‌العاده سكوت كنید و بیشتر نظر دیگران را بپرسید. شاید بعد از شنیدن حرف‌های طرف مقابل دیگر ایده و نظرتان بكر و خاص به نظر نرسد.

به منافع فكر كنید نه مواضع

منافع در اصل، مسئله را تعریف می‌كنند. مسئله اصلی هر گفت‌وگویی تضاد در نیازها و تمایل طرفین است. اگر بین منافع‌تان سازش ایجاد كنید مواضع متعددی به وجود می‌آید و خواسته‌تان را برآورده می‌كند. اگر بخواهید روی منافع‌تان پافشاری كنید یا تهدید به ترك مذاكره كنید توافقی اتفاق نمی‌افتد. چانه‌زنی روی مواضع حالت كشمكش پیدا می‌كند؛ همان چیزی كه شاید همین حالا بین ‌كی‌روش و فدراسیون در جریان باشد. اگر هركدام از طرفین از طریق اعمال فشار سعی كند دیگری را وادار به تغییر مواضع و تسلیم شدن به نظرهای خود كند، جز رنجش و عصبانیت چیزی عاید طرفین نمی‌شود. ﺧﻮدﺗﺎن را ﺑﺮای رﺳﻴﺪن ﺑﻪ راهﺣﻞ، ﺑﺮاﺳﺎس اﺻﻮل ﻣﺘﻌﻬﺪ ﺑﺪاﻧﻴﺪ ﻧﻪ ﺑﺮاﺳﺎس زور و فشار.

خودتان را جای طرف مقابل بگذارید

ممكن است دیدگاه شما نسبت به طرف مقابل متفاوت باشد و كلا از زاویه‌ای دیگر به موضوع نگاه كنید، بنابراین باید در مذاكره بتوانید خود را به جای طرف مقابل بگذارید و سعی كنید مسئله را از دید او هم ببینید. برای نفوذ روی دیگران باید از طریق انتقال فكر، ببینید دیدگاه‌های آنها چطور است. یادتان باشد این فقط در حد درك است و قرار نیست شما عقاید آنها را قبول كنید.

این كار فقط به شما كمك می‌كند اختلاف‌ها را كمتر كنید و منافع‌تان را روشن‌ شده‌تر پیش ببرید. علاوه بر دیدگاه‌ها باید بتوانید احساس‌های طرف مقابل را هم شناسایی كنید؛ نشانه‌های احساسی مانند خشم، بی‌قراری، ترس و نگرانی را در طرف مقابل علت‌یابی‌ كنید. فراموش نكنید كه طرف مقابل شما حتی اگر نماینده سازمان خاصی باشد، مانند خود شما انسان است و مستحق برخوردی انسانی است.

طوری حرف بزنید كه بفهمد

یادتان باشد كه شما دارید گفت‌وگو می‌كنید و در جلسه محاكمه نیستید و قرار نیست در موضع دفاع و رفع اتهام از خودتان بربیایید. هر دو شما در موقعیتی برابر قرار دارید و فقط حرف زدن است كه می‌تواند شما را به یك مسیر مشترك برساند. طوری حرف بزنید كه تمام مواضع‌تان برای یكدیگر شفاف باشد. حتی اگر لازم بود حرف طرف مقابل را برای گرفتن توضیح بیشتر قطع كنید و نشان دهید كه علاقه‌ دارید متوجه حرف‌های او بشوید، این كار مانند یك میان‌بر برای رسیدن به نقطه توافق است.

مراقب خودتان باشید

ترس از به توافق نرسیدن شاید مجبورتان كند كه به شرایط طرف مقابل تن دهید و درنهایت چیزی را قبول كنید كه در آن منافع شما كمرنگ است. برای جلوگیری از این كار باید كف خواسته‌های‌تان را مشخص كنید و به هیچ عنوان از آن پایین‌تر نروید. اگر كف خواسته‌های‌تان را مشخص كردید حالا باید ایده‌آل یا همان سقف توافق را هم برای خودتان ترسیم كنید. این استاندارد مانع از یك توافق نامعقول می‌شود و به شما كمك می‌كند از آنچه می‌توانید به دست آورید محروم نشوید. بعد از تعیین كف و سقف باید خودتان را نسبت به توافق نرسیدن آگاه و آماده كنید و برای بعد از آن راهكارهایی در اختیار داشته باشید.

از دکتر ظریف یاد بگیرید!

به دروغش اعتنا نكنید

اگر طرف مذاكره شما دروغی گفت كه شما متوجه آن شدید، بهترین كار این است كه آن دروغ را به رویش نیاورید چون طرف شما یا همكارتان است یا دوست یا یكی از اعضای خانواده و شما قرار است رابطه‌تان را با آن فرد ادامه دهید، بنابراین به جای آنكه او را ضایع كنید كمك كنید خطایش را جبران كند؛ در این صورت رابطه قابل ترمیم است. قرار نیست شما مانند دشمن با او برخورد كنید و راه بازگشتی برای او نگذارید. اگر شما دروغ طرف مقابل را با او مطرح كنید او هرگز نخواهد گفت « حواسم نبود كه تو متوجه دروغ می‌شوی! دیگر دروغ نمی‌گویم» بلكه حتی ممكن است تلاش كند دروغ پیچیده‌‌تری بگوید.

گزینه‌ها را زیاد كنید

برای مذاكره نباید فقط یك گزینه پیش‌رو داشته باشید، چه وقتی كه در حال مذاكره كاری هستید و چه زمانی که به عنوان زن و شوهر با هم صحبت می‌كنید. همیشه تعداد گزینه‌ها می‌تواند مفید و اثربخش باشد و احساس خوبی به طرف مقابل بدهد. حتی می‌توانید از طرف مقابل بخواهید ترجیح‌های خودش را برای‌تان بیان كند. اگر انتخاب‌های شما برای‌تان ارزش برابر دارد از او بخواهید بگوید چه چیزی را ترجیح می‌دهد. به این ترتیب بدون اینكه تصمیمی گرفته شود، می‌توان روی ایده‌هایی كه امكان توافق بر سر آنها زیادتر است تمركز كرد.

تا مطمئن نشده‌اید خبر ندهید

ممكن است مجبور باشید چندین بار درباره یك مسئله با طرف مقابل‌تان مذاكره كنید بنابراین گفت‌وگوهای اولیه را كه از قضا مثبت و روشن است به حساب قطعی شدن مذاكره نگذارید و هیجان‌زده همه را خبر نكنید. مثلا اگر قرار است ماشینی بخرید و در گفت‌وگوهای اولیه با فروشنده به توافق اولیه رسیده‌اید قرار نیست هیجان‌زده شوید و درباره تمام گزینه‌هایی كه ماشین جدید دارد یا حتی رنگش با دیگران صحبت كنید، چون ممكن است صاحب ماشین به یكباره منصرف شود و به هزار و یك دلیل دیگر نخواهد ماشینش را بفروشد. البته این درباره فردی كه سند و مدرک زیادی  از انواع مذاکراتش دارد  اتفاق نمی افتد. اما می‌توان از صحبت‌‌هایی كه اساس محكمی ندارند پیشگیری كرد.

بدون قضاوت وارد شوید

بهتر است برای گفت‌وگویی مشخص هر چیزی كه درباره طرف گفت‌وگو شنیده‌‌اید را فراموش كنید. این فرد به هر حال در موقعیتی دیگر با شما در حال صحبت است و ممكن است استراتژی كه این بار به كار می‌گیرد كاملا حرفه‌ای و بی‌نقص باشد بنابراین اگر با پیش‌داوری وارد شوید، این احتمال وجود دارد كه یك توافق ساده و بی‌حاشیه را به یك بحث پركشمكش بکشید.

مجله زندگی ایده آل- نسرین خسروشاهی

در حالی که نفت و انرژی های تجدید ناپذیر یا در حال تمام شدن و یا به علت مناقشات سیاسی و اقتصادی به دردسری عظیم برای دارندگان ذخایر آن تبدیل شده استفاده از انرژی لایزال خورشید در حال افزایش است.

هادی معیری نژاد-کشورهایی که در اقتصاد جهانی پیشرو هستند به این نتیجه رسیده اند که اتکای بیش از حد به انرژی های فسیلی از لحاظ استراتژیک چندان به نفعشان نیست.لذا در استفاده از انرژی های تجدید پذیر پیشرو هستند.

انرژی خورشید عمده‌ترین منبع انرژی در منظومه شمسی است که طبق آخرین برآوردها، عمر این انرژی بیش از ۱۴ میلیارد سال است. در هر ثانیه ۲/۴ میلیون تن از جرم خورشید به انرژی تبدیل می‌شود. با توجه به وزن خورشید که حدود ۳۳۳ هزار برابر وزن زمین است. این کره نورانی را می‌توان به‌عنوان منبع عظیم انرژی تا ۵ میلیارد سال آینده به حساب آورد.

انرژی فتوولتایک به تبدیل نور خورشید به الکتریسیته از طریق یک سلول فوتوولتاییک (pvs) گفته می‌شود، که به طور معمول توسط یک سلول خورشیدی انجام می‌پذیرد. سلول خورشیدی یک ابزار غیر مکانیکی است که معمولاً از آلیاژ سیلیکون می‏شود.
در بین کشورهای جهان آلمان همواره در استفاده از انرژی خورشیدی پیشرو بوده است
نمودار زیر نشان دهنده افزایش استفاده از این انژی در دهه اخیر است

انرژی

آلمان، چین ، ایتالیا ، ژاپن و آمریکا پنج کشوربرتر استفاده کننده از انرژی خورشیدی هستند که نسبت به سال 1010 حجم تولید برق خود را به شدت افزایش داده اند

گفتنیست در بسیاری از کشورهای اروپایی انرژی گرمایش خانه ها بر خلاف ایران از طریق برق تامین می شود گاه مانند آلمان از طریق نیروگاههای خورشیدی گاه مانند فرانسه از طریق راکتور اتمی

جدول زیر نشان دهنده کشورهای برتر در تولید برق از انرژی خورشیدی در سال 2014 است

رتبه کشور تولیدگیگا وات 2014 تولید 2019
1 آلمان 35.5 9.8
2 چین 18.3 0.35
3 ایتالیا 17.6 1.2
4 ژاپن 13.6 2.6
5 آمریکا 12 1.6
6 اسپانیا 5.6 3.4
7 فرانسه 4.6 0.27
8 استرالیا 3.3 0.125
9 بلزیک 3 0.36
10 انگلیس 2.9 0.27


وضعیت ایران
كشور ایران در بین مدارهای 25 تا 40 درجه عرض شمالی قرار گرفته است و در منطقه‌ای واقع شده كه به لحاظ دریافت انرژی خورشیدی در بین نقاط جهان در بالاترین رده‌ها قرار دارد. میزان تابش خورشیدی در ایران بین 1800 تا 2200 كیلووات ساعت بر مترمربع در سال تخمین زده شده است كه البته بالاتر از میزان متوسط جهانی است. در ایران به طور متوسط سالیانه بیش از 280 روزآفتابی گزارش شده است كه بسیار قابل توجه است.

در حال حاضر میزان استفاده ما از انرژی خورشیدی در کشور ۱۲۳ هزارم درصد، یعنی کمتر از دودهم درصد است. ما می‌توانیم در بسیاری از مناطق کویری‌نیروگاه‌های خورشیدی نصب کنیم و در تمامی این مناطق بی‌سکنه می‌توانیم از خورشید انرژی تأمین کنیم. هر جا که انرژی باشد آبادانی هم می‌تواند باشد، آب را می‌توانند استحصال و پمپ کنند و زندگی در مناطق کویری از سر گرفته شود.

در همین زمینه مدیرعامل توانیرمی گوید: ظرفیت انرژی های نودرکشور400 مگاوات وافق سال آینده 800 مگاوات است

همایون حائری گفت: برخی از شرکت های خارجی از جمله شرکت های کره ای ، آلمانی و ژاپنی برای سرمایه گذاری در حوزه تولید انرژی های نو در کشورمان ابراز تمایل کرده اند.

مدیرعامل شرکت توانیرگفت: برای ایجاد 50 مگاوات نیروگاه انرژی خورشیدی قرارداد منعقد شده و این روند رو به افزایش است.

در سال جاری حدود ۳ میلیارد تومان اعتبار در بخش انرژی های تجدید پذیر و در بخش خورشیدی تصویب شده بود
 یوسف آرمودلی شهریور ماه امسال  در حاشیه کارگروه تخصصی توسعه فناوری انرژی های تجدید پذیر در بیرجند در جمع خبرنگاران گفت: در سال گذشته بیش از 2 میلیارد تومان در بخش انرژی های تجدید پذیر در بخش خورشیدی سرمایه گذاری شده است.
 امسال  هم حدود 3 میلیارد تومان در بخش انرژی های تجدید پذیر ودر بخش خورشیدی تصویب شده است ودر مراکز آموزشی، مسکونی، مساجد نصب می شود.
دبیر ستاد توسعه فناوری انرژی های تجدید پذیر ومعاونت علمی وفناوری رئیس جمهورگفت: در سال گذشته 100 درصد کمک به این طرح ها از محل کمک های دولتی بوده است وامسال 50 درصد از اعتبارات از طریق کمک های بلاعوض دولت تامین می شود.

آرمودلی با اشاره به تابش خورشید در خراسان جنوبی گفت: در استان های هدف پنل های فنوولتائیک تولید می شود واستفاده فراگیر از آن می تواند صنعتی را ایجاد کند وبه اشتغال نیروهای متخصص در استان کمک کند .تابش خورشید ومحیط های آن می تواند به عنوان یک ظرفیت در اشل های کوچک وهم به عنوان ظرفیت های بزرگ کارساز باشد.

دبیر ستاد توسعه فناوری انرژی های تجدید پذیر ومعاونت علمی وفناوری رئیس جمهورگفت:نصب هر مگاوات نیروگاه انرژی تجدید پذیر می تواند 15 فرصت شغلی ایجاد کند.

آرمودلی با اشاره به افزایش سهم انرژی های تجدید پذیر گفت: تا پایان برنامه پنجم توسعه سهم انرژی های تجدید پذیر در سبد انرژی کشور افزایش می یابد ورساندن این سهم به 5 هزار مگاوات از برنامه های پنجم توسعه کشور است.

او همچنین گفت: در حال حاضر در کشور 300 میلیون کیلو وات ساعت برق از منابع انرژی های تجدید پذیر تولید می شود

ساکن ساختمان بی 221 خیابان بیکر، موجودی عجیب و غریب با قدرت شهودی بسیار بالا. نابغه ای که با نگاهی می توانست زیر و بم شخصیت طرف مقابل را روی داریه بریزد، مردی آرام و کم حرف که قدرت کلامش را فقط در لحظاتی خاص برای شنونده رو می کرد.

شرلوک هلمز مخلوق ذهن آرتور کانن دویل که قدرت عجیبش در مشاهده جزییات و استنتاج منطقی او را به یکی از مشهورترین مخلوقات داستانی تبدیل کرده است. شرلوک و قدرت ذهن او آنقدر عجیب است که خیلی ها امروز به اینکه شخصیت داستانی دویل اصلا وجود خارجی داشته باشد، شک کرده اند. اصلا باور اینکه چنین موجودی با این قدرت درک روی زمین بوده باشد، سخت است.

شرلوک هلمز استثنایی نبود، فقط ...

البته خیلی ها می گویند سر آرتور کانن دویل برای خلق شرلوک هلمز از یک کارآگاه واقعی الهام گرفته است؛ مردی که انگلستان دوران ویکتوریا را با مهارت عجیب خود در حل کردن پرونده های دشوار شگفتزده کرد.

کار او مبتنی بر منطق و آگاهی از اصول پزشکی قانونی بود و البته مهارتی هم در تغییر چهره داشت و البته اطلاعات بسیاری درباره جرم و جنایت داشت. کارآگاهی به اسم جروم کامینادا که بیشترین دوران کاری خودش را در اداره پلیس شهر منچستر سپری کرد اما پس از مدتی مثل شرلوک هلمز به عنوان «کارآگاه مشاور» مشغول شد.

این وسط عده ای هم معتقدند برای باورپذیر کردن حرف های دویل لازم نیست اصلا دنبال شرلوک هلمز واقعی بود. آنها معتقدند که شرلوک یک استثنا نبوده بلکه همه آدم ها قدرتی مانند او دارند؛ فقط او بلد بود از مغزش استفاده کند و دیگران نه!

ماریا کونیکووا، نویسنده و روانشناس مشهور دانشگاه کلمبیا که سال پیش کتابی پرتیراژ با عنوان «آقای ذهن: چطور مانند شرلوک هلمز فکر کنیم؟» نوشت، به تازگی در مجله تایم مقاله ای در این باره منتشر کرده و درباره راه های شرلوک هلمز شدن حرف زده. بد نیست با هم به راه های شرلوکی نگاهی بیندازیم.

سر تا پای تان گوش باشد


«وقتی هلمز مشغول گوش دادن به حرف های کسی است، هیچ وقت مشغول ور رفتن با گوشی آیفونش نیست.» کونیکوا معتقد است هلمز وقتی می خواهد به حرف های کسی گوش بدهد، نه به اطراف نگاه می کند و نه با گوشی موبایلش سروکله می زند و با سروکله و چشم و ابرویش بازی می کند. او فقط گوش می دهد. انگار که هیچ صدای دیگری در این دنیا نمی شنود.

«او حتی برای گوش دادن به دیگران هم روش خاص خودش را دارد. چشم هایی بسته و انگشت هایی که به یکدیگر فشرده می شوند. او نمی گذارد هیچ موضوع دیگری حواسش را از تک تک جمله هایی که می شنود دور کند. او عمدا حرکت خاصی برای تمرکز دارد تا به بدنش این پیام را بدهد که باید در این موقعیت خاص از همه دنیا جدا شود و فقط یک گوش باشد و یک حواس. به این می گویند یک مشاهده گر واقعی. کسی که حواسش به هیچی نیست و فقط به هدفی که دارد فکر می کند. سخت است اما با کمی تمرین کردن ممکن می شود.»

به عقیده این محقق، شنیدن فقط گوش دادن به عبارت هایی که از زبان دیگران خارج می شود نیست. ما از اول معنای شنیدن را اشتباه فهمیده ایم. ما باید از بچگی یاد می گرفتیم گوش دادن یعنی دل دادن که همه احساس فرد گوینده آنور که بشود همه احساس او را هم از تک تک کلمه هایش بیرون کشید. این معنای واقعی گوش دادن است وگرنه باقی هر چه باشد کار اعصاب داخل گوش است و لانه و حلزونی و این حرف ها!

شرلوک هلمز استثنایی نبود، فقط ...

به جزییات برسید


وقتی که هلمز برای اولین بار دکتر واتسون را می بیند چشم در چشم او ادعای بزرگی می کند. بدون مقدمه و بی آنکه ذره ای درباره اش شک داشته باشد. «شما در افغانستان بودید...» واتسون جواب داد: «شما چطور این مساله را می دانید؟» و هلمز با همان طمانینه همیشگی گفت: «من می دانستم که شما از افغانستان می آیید.»

واین بعد شروع می کند به کنار هم چیدن یافته هایش برای دکتر واتسون «یک مردم محترم از قشر پزشکان که بیشتر ظاهر مردان نظامی را دارد. خب این یعنی او حتما پزشک ارتش است. صورتش سوخته است، چشمان فرورفته اش هم داد می زند یا مدتی طولانی مریض بوده یا توی شرایط سختی قرار داشته. بازوی چپش مجروح شده و زیر فشار هم قرار گرفته. به طور حتم افغانستان!»

کونیکوا معتقد است که همین استنباط های ساده شرلوک عمیق ترین سطح مشاهده یک آدم می تواند باشد. «شرلوک فقط از روی نشان های بیماری، خستگی و جراحت توانست بفهمد دوست تازه واردشان چه روزهایی را در آن سر دنیا گذرانده. استنباط مناسبق آدم ها از روی ظاهر، کاری سخت اما شدنی است. فقط کافی است برای مدتی در اشیای دور و برتان دقت کنید و با کنار هم قرارت دادن جزییات ظاهری شان به باطن شان برسید. فقط یادتان باشد قضاوت را وارد نکنید. قضاوت کردن درباره آدم ها و دقت به جزییاتی که واقعا جلوی چشم هستند اما دیگران از آن غافلند با هم خیلی فرق دارند. سعی کنید بیننده خوبی باشید. فقط همین. نه یک قاضی خوب!»

این بدن فرصت می خواهد

شرلوک عادت عجیبی داشت. اینکه وقتی گرفتار مسئله پیچیده ای می شد که بیشتر از باقی ماجراها به دقت نیاز داشت یا سراغ ویولونش می رفت یا شروع به کشیدن پیپ می کرد. این ماجرای پیپ کشیدن های شرلوک در زمان های گرفتار آنقدر باب شده که این روزها در دنیا اصطلاحی به نام «مسئله سه پیپ» وارده شده. یعنی وقتی ماجرایی زیادی پیچیده می شود، می گویند مسئله سه پیپ شده، یعنی به این سادگی ها حل نمی شود!

اما ماجرای پیپ کشیدن های شرلوک چیست؟ در داستان انجمن موسرخ ها بود که شرلوک هلمز برای حل معمایش به واتسون می گوید این فقط مسئله ای نیست که به چاق کردن سه پیپ نیاز دارد و از او می خواهد 50 دقیقه با او صحبتی نکند.

در سریال جدیدتر هم در قسمت اول شرلوک به جای سه پیپ، از سه برچسب نیکوتین استفاده می کند یا گاهی ویولون می زند. کونیکوا معتقد است پیپ کشیدن یا ویولون زدن فقط به شرلوک کمی فرصت می داد. «ویولن زدن یا سیگار کشیدن همه اینها بهانه است. شرلوک فقط توی این فاصله خودش را از دنیا می کند تا به دنیای تازه ای برسد. او فکرهایش جدا می شد بلکه فکر تازه ای به ذهنش بیاید. همه ا در روزمرگی ها به این فرصت ها احتیاج داریم. حالا نیازی نیست همه یک شبه سیگاری شوند یا پیپ سه آتشه بکشند. پیاده روی خودش از بهترین راه ها برای فرصت دادن به مغز است. پس بد نیست هر از گاهی به خودتان از این فرصت ها بدهید. آن وقت جای خالی توی مغزتان بیشتر می شود!»

زبان هم داشته باشید

کونیکوا روی این مسئله تاکید زیادی دارد. او در بخش زیادی از مقالاتی که درباره شرلوکیسم نوشته به این مسئله پرداخته. اینکه «همه حواس را برای ارتباط با دنیا به کار بگیریم.»

ما هر روز با رویدادها و اشیای زیادی در ارتباط هستیم که بر ذهن مان موثرند و در تصمیم گیری مان دخالت دارند اما بیشتر وقت ها کوچکترین توجهی به آنها نشان نمی دهیم. ما فقط فکر می کنیم دیدن روی تصمیم ما تاثیر دارد، در حالی که حتی بوییدن هم گاهی ممکن است نظرتان را تغییر بدهد.

شرلوک هلمز استثنایی نبود، فقط ...

چشم بیشتر ما همان دقت چشمان هلمز را دارد. سایر حواس مان هم همینطور اما بیشتر وقت ها قدرشان را نمی دانیم. ما از جهان بریده ایم؛ آن هم با هدفون و عینک آفتابی و چشمان خیره ای که فقط به اشیایی خاص توجه دارند، در حالی که حس های دیگری هم در کارند. فرق شرلوک با ما و واتسون در قدرت بینایی نبود، در حواسی بود که او به کار می گرفت و ما نمی گیریم.»

کونیکوا زمانی یادداشتی درباره پتانسیل بوییدن روی تصمیم گیری های مغز نوشته بود که در دنیا سروصدای زیادی راه انداخت. او درباره حواس دیگ رهم نظریه های خاص خودش را دارد. «تک تک حواسی که ما به آنها عادت کرده ایم، قدرتی برابر بینایی و صد البته بیشتر از آن دارند. فقط ما به آنها توجهی نداریم. انگار که آدمیزاد فقط حس بینایی دارد و بس!»

به دردنخورها را بیرون بفرستید


شرلوک هلمز در داستان مطالعه اسکارلت حرف های خوبی می زند: «من مغز انسان را شبیه به یک اتاق کوچک و خالی زیر شیروانی می دانم که باید با لوازمی که ما انتخاب می کنیم پر شود. آدم نادان این اتاق را از الوارهای مختلف پر می کند و بنابراین دانشی که به کار او می آید بسیار شلوغ و در هم و بر همخ است یا از چیزهایی به دردنخور پر شده است. آدم عاقل بسیار با دقت از این اتاق استفاده می کند.

این شخص مثل یک کارگر عمل نمی کند و هیچ چیزی ندارد ولی ابزارآلات او بسیار کارآمد هستند و با نظم خاصی مرتب شده اند. اشتباه است که بگوییم دیوارهای این اتاق کوچک خاصیت ارتجاعی دارند و به هر اندازه ای که بخواهیم بزرگ می شوند. این اتاق بزرگتر نمی شود و زمانی می رسد که با اضافه شدن دانش جدید آگاهی های گذشته فراموش می شوند. اهمیت مسئله در همین است که نباید این اتفاق بیفتد.»

می بینید فرق ما با شرلوک فقط در این است که ما مغز خودمان را با دانش های به دردنخور پر می کنیم. وقتی هم که مغزمان پر شد، دیگر نه جایی برای درست کردن حافظه داریم و نه قدرتی برای تصمیم گیری. برای همین است که شرلوک می تواند در ثانیه ای تصمیم بگیرد اما ما باید برایش ساعت ها فکر کنیم. کانیکوا می گوید: «در زمان تصمیم گیری باید ذهن خود را از چیزهایی که حواس ما را پرت می کنند، دور کنیم.»

این چزها جزییاتی هستند که برای تصمیم گیری مهم نیستند. جزییات بی ربطی که توی ذهنمان داریم کار تصمیم گیری را سخت می کنند، پس سعی کنید همیشه حداقل اتاق زیرشیروانی مغزتان را خالی نگه دارید. گاهی شاید برای یک تصمیم گیری لحظه ای لازم باشد در آن پنهان شوید. باید جایی داشته باشید یا نه؟

دست و پا هم زبان می دانند

شرلوک زبان بدن دیگران را می فهمد. او باور داشت که مردم بیشتر از اینکه با زبان خودشان حرف بزنند با زبان دست و پاهایشان منظورشان را می رسانند. برای همین در کنار همه قابلیت های دیگرش به زبان بدن هم اعتماد داشت. مثلا اینکه او می دانست اگر موقع خندیدن کسی کنار چشم هایش چین نیفتد، یعنی دارد به زور و به ظاهر می خندد یا اگر کسی زیادی در زمان بازجویی به چشم های او زل می زد، دیگر شک نمی کرد که طرف چیزی برای پنهان کردن داشت یا مشغول دروغ بافتن بود.

بالا و پایین رفتن میزان صدای هر کسی نشاندهنده میزان هیجان اوست یا اینکه بالا انداختن ابروها گاهی می تواند نشانه ترس و اضطراب باشد.

شرلوک در همه مراحل حل معماهایش هیچ وقت از این نکته ها غافل نبود. به عقیده کونیکوا، شرلوک خیلی به زبان بدن آدم ها توجه داشت: «او لزوما منتظر این نبود تا کسی شورع به حرف زدن کند و بعد با استفاده از حرکاتش به زیر و بم شخصیت او برسد. شرلوک با یک نگاه طرف را می شناخت، برای اینکه او روی طرز ایستادن، قرار گرفتن پاها و دست ها و حتی میزان فشار لب ها روی هم توجه داشت. او در کنار حس ادراکی که به آن اعتماد زیادی داشت به زبان بدن هم اعتماد می کرد. او برای رسیدن به این مسئله تمرین های زیادی کرده بود. پس شما هم اگر می خواهید در ارتباط با آدم های موفق باشید، بهتر است قبل از اینکه زبان مادری شان را یاد بگیرید، از زبان بدنشان سر در بیاورید.

حس ششم هست، باورش کنید

در هر آدمی قدرتی به نام درک مستقیم و بی واسطه از محیط هست که بدون اینکه دلیل خاص و قانع کننده ای برای اثبات داشته باشد، به وجود می آید. شرلوک در داستان اسکارلت درباره این موضوع حرف می زند: «گاهی خیلی ساده تر این است که فقط بدانی تا اینکه بخواهی توضیح بدهی که اصلا چرا چیزی را می دانی. اگر یک روز از تو بخواهند ثابت کنی 2 به علاوه 2 می شود 4، شاید خیلی برایت سخت باشد؛ برای اینکه می دانی و مطمئن هستی جواب 4 است. دیگر نیازی به اثبات ندارد!»

به عقیده کانیکوا اشکال خیلی از ما این است که خودمان را متفکرهای سختی می بینیم که برای اثبات فکرهایشان باید هزار و یک دلیل بیاورند. «ما فکر می کنیم تا دلیلی برای افکارمان نداشته باشیم، کسی ما را نمی پذیرد. برای همین همیشه دنبال اثبات بصیرت خودمان و فکرهایمان به دیگران هستیم. اگر هم دلیلی قانع کننده نداشته باشیم، اصلا فکرمان را به زبان نمی آوریم برای اینکه از نداشتن دلیل واهمه داریم.

مسئله این است که باید یک جاهایی به این فکر کرد که خیلی از بینش های آدمیزاد دلیل خاصی ندارند. از جایی ورای طبیعت می آیند و نمی شود درباره شان توضیح داد. مهم این است که خودمان باور داشته باشیم که حس ما درست می گوید و واقعیت همانی است که احساس ما در آن لحظه فریاد می زند.»

به عقیده رفتارشناسان حس قابل اعتمادی که در بعضی آدم ها هست، مسئله خدادادی نیست. آنها فقط می توانند یک چیزهایی را بدون دلیل و سند و مدرک حدس بزنند؛ برای اینکه هم تجربه بیشتری دارند و هم اینکه از روی عادت فهمیده اند باید به حس غریب شان اعتماد کنند.»

فقط نبینید، رصد کنید

دیدن با رصد کردن فرق دارد. فرق شرلوک هلمز با آدم های معمولی هم در این است. اینکه شرلوک با چشم هایش نمی دید. او رصد می کرد. او این مصئله را در قصه «رسوایی در بوهمیا» برای واتسون خیلی خوب توضیح داده. واتسون در موقعیتی به شرلوک می گوید: «هر وقت دلایلت رو می شنوم، به قدری برایم ساده به نظر می رسند که انگار خودم هم از پس آنها برمی آمدم، ولی هر دفعه که بین صحبت هایت مکث می کنی، تا خودت ادامه ندهی، گیج می شوم. هر چند مطمئن هم هستم که چشمان تو با مال من هیچ فرقی ندارد.»

هلمز سیگاری آتش می کندو روی صندلی ولو میشود. «تو می بینی؛ ولی رصد نمی کنی. فرقش واضح است. مثلا لابد آن پله هایی که هال را به این اتاق وصل کرده رو بارها دیدی. تو آنها را رصد نکردی؛ فقط آنها را دیدی. چون من می دانم آنها 17 پله هستند اما تو که صدها بار دیدی، هنوز تعدادشان را نمی دانی!»

کونیکوا معتقد است شخصی که کانن دویل خلق کرده به خودش یاد داده بود به طور منظم و تقریبا افسانه ای دور و برش را رصد کند. برای او، دیگر توجه به چیزهای بیشماری که در اطرافش می دید بدیهی بود. هیچ وقت نبود که چیزی را رصد نکند، هیچ وقت نبود که محیط دور و برش را از نزدیک لمس نکند.

شرلوک هلمز استثنایی نبود، فقط ...

دیگران هم بیایند داخل آدم ها


از قدیم گفته اند همه چیز را همگان دانند. این مسئله از شرلوک هلمز افسانه ای هم دور نبود. شرلوک با همه اعتماد به نفسی که به کارش داشت، باز می دانست که ممکن است جزییات و نکته هایی از دید او پنهان بمانند؛ برای همین دکتر واتسون را انتخاب کرد و او را به عنوان وردست خودشاین ور و آن ور می فرستاد. او به کار گروهی ولو دو نفره باور داشت... این مسئله را اینطور توضیح می دهد: «همیشه یک آدم مورد اعتماد در کنارتان داشته باشید. از اینکه به زبان بیاورید ممکن است مسائلی را ندانید و احتیاج به کمک داشته باشید، نترسید.

اصلا همین که بخواهید به دیگران نشان بدهید سوپرمن هستید و خودتان تنهایی از پس همه کارها برمی آیید، کمی عجیب و غیرعادی است. مطمئن باشید شرلوک اگر دکتر واتسون را در کنارش نداشت، اینقدر برای خواننده جذاب نبود. برای اینکه تصویر او در نگاه خواننده یا بیننده اش آنقدر غیرعادی بود که کسی داستان را باور نمی کرد.

شرلوک زمانی دلنشین و باورپذیر شد که یکی مانند واتسون را در کنارش داشت. اینکه جایی شرلوک هم به ندانسته هایش اقرار کند یا مسئله ای از نگاه تیزبین اش دور بماند، جذابیت داستان را چند برابر کرده.»

شرلوک هلمز هم خودش این مسئله را باور داشت. او جایی به واتسون گفت که هیچ مسئله ای حل نمی شود مگر اینکه آن را با آدم دیگری در میان بگذاری: «به همه آدم ها نه؛ اما می توانید برای یک بار هم شده به یک نفر در زندگی اعتماد کنید و در سختی ها و بن بست ها از نیروی ذهن و فکر او استفاده کنید. این مسئله اصلا از قدرت شما چیزی کم نمی کند بلکه به شما قدرت بیشتری می بخشد.»
مجله همشهری جوان، لیدا هادی


مجله همشهری تندرستی: این مطلب را مجله اکونومیست در یکی از جدیدترین شماره هایش منتشر کرده است. به نظر می آید از دید کسانی که به دنبال موفقیت فزاینده هستند، نکات منفی و از دید کسانی که در پی موفقیت راکد می گردند، نکات مثبتی داشته باشد. اما بیایید این سیاه و سفیدکردن مسائل را کنار بگذاریم و نگاهی به واقعیت این مطلب بیندازیم. بعد هر کدام از ما پیش خودمان تحلیل کنیم که از خواندن این نوشتار چه سودی می بریم!

بهترین راه برای درک یک سیستم این است که آن را از نقطه نظر افرادی ببینید که می خواهند آن را نابود کنند! کارفرمایان معقول تلاش می کنند شرکت های خود را از چشم منتقدان شرکت شان ببینند و سیاستمداران جدی خود را به جای مخالفان خود می گذارند. این اصل درباره دنیای کار صادق است: بهترین روش برای درک «منابع انسانی» یک شرکت، مشورت با بخشی با چنین نام زشتی نیست؛ بلکه باید اصول بنیادی یکی از محبوب ترین علوم ناشناخته با عنوان «از زیر کار دررفتن» را مورد مطالعه قرار داد!

راهنمای در رفتن از زیر کار

اولین اصل از زیر کار دررفتن در محل کار، این است که همیشه سختکوش به نظر برسید. این اصل همان انداخت کت روی پشتی صندلی است؛ همیشه یک کت روی پشتی صندلی خود قرار دهید تا یک ناظر گاه به گاه- یا به عنوان مثال همان مدیرعامل شرکت که «با قدم زدن» مدیریت می کند- فرض کند که شما اولین نفری هستید که سر کار می آیید و آخرین نفر هستید که محل کار خود را ترک می کنید.

مهارت از زیر کار در رفتن ظرافت می خواهد: اطمینان حاصل کنید که در زمان تقسیم کار در محل حضور ندارید. از زیر کار دربروهای حرفه ای و موفق، هرگز به صورت آشکارا از کار طفره نمی روند: هنگامی که با موقعیتی اجتناب ناپذیر مواجه می شوند، اتفاقا خود را بسیار مشتاق هم نشان می دهند. این «نمایش اشتیاق» بسیاری را فریب داده است. سیاست گذاران از عواقب این کم کاری ها ابراز تاسف می کنند.

همانطور که رولاند پاولسون از دانشگاه لوند سوئد، عبارت «کارتهی» را بیان می دارد که مطالعات بی شمار نشان می دهند که اغلب کارکنان چیزی بین یک ساعت و نیم تا سه ساعت از زمان کاری خود را تلف می کنند.

دومین اصل این است که فن آوری اطلاعات برای فرد «از زیر کار دررو» هم دوست و هم دشمنی مرگبار است. رایانه ها اصلا برای تنبلی ساخته شده اند: شما می توانید ادعای سخت کارکردن را در حالی داشته باشید که در حقیقت در حال رزرو هتل برای تعطیلات، خرید اینترنتی یا بررسی و تفحص در امواج سابیری بوده اید و باید تشکر ویژه ای از فن آوری موبایل ها هم داشت که این بررسی و تفحص را می توانید همچنان در دیدارها و جلسات کاری ادامهدهید.

یک ورژن جدید از حقه کت نیز وجود دارد: ایمیل خود را طوری برنامه ریزی کنید که در نیمه شب به خودشان ایمیل ارسال کنند تا با ارائه به مدیران خود اعلام کنید که از افراد طرفدار افزایش بهره وری کارکنان هستید. البته تکنولوژی دارای جنبه های منفی هم هست.

بررسی ها نشان می دهند کاربری اینترنت 27 میلیون کارمند در سراسر جهان تحت نظارت قرارمی گیرد. مواجهه با این تهدید نیازمند هوشیاری است: هرچه می توانید انجام دهید تا تاریخچه جست و جوی خود را مخفی نگاه دارید. علاوه بر این چیز دیگری هم نیاز است: فعالیت سازمانی. درباره کوچک ترین حقوق از اصول حفظ کامل حریم خصوصی اطلاعات که باعث هرج و مرج در جوامع توتالیتری می شود، سر و صدای فراوان ایجاد کنید.

از زیر کار دررفتن درست مانند آزادی است: تنها زمانی شکوفا می شود که این ناظران را از خود دور نگاه دارید. اصل سوم این است که شما همیشه باید تلاش کنید جایی کار کنید که در آن هیچ رابطه شفافی میان ورودی و خروجی وجود نداشته باشد. بخش دولتی بهترین مکان برای از زیر کار درروهاست. در سال 2004، دو روز طول کشید تا همه متوجه شدند که یک بازرس مالیاتی فنلاندی در محل کار خود مرده است.

در سال 2009 اداره حمل و نقل هوایی شهری سوئد کشف کرد که برخی از کارکنانش سه چهارم زمان کاری خود را صرف دیدن فیلم در اینترنت می کنند. در سال 2012 یک کارمند دولتی آلمان در زمان بازنشستگی خود خطاب به همکاران خود نامه خداحافظی نوشت و اعتراف کرد که در طول 14 سال پایانی ار خود بخش بزرگی از وظایفش را انجام نداده است. حتی اگر مدیران افرادی را بیابند که در بخش «درون داد شغلی» خوب عمل نمی کنند، باز هم نمی توانند آنها را اخراج کنند.

سازمان های بزرگ بخش خصوصی هم می توانند مانند بخش دولتی مکان مناسبی برای از زیر کار دررفتن باشد. دیوید بولکوور در کتاب خاطراتش از دورانی که یک کارمند بوده با عنوان «مرده زنده» در سال 2005 می گوید که حجم کاری که او انجام می داده است رابطه کاملا معکوسی با بزرگی سازمانی که در آن کار می کرده داشته است.

راهنمای در رفتن از زیر کار

او با کار در یک کارخانه آغاز کرده بود که در آن باید بدون هیچ عنوان و با حداقل دستمزد، سخت کار می کرده است و در آخر در یک شرکت بزرگ کار می کرد که با عنوان و جیب های پر از پول تقریبا هیچ کاری انجام نمی داده است. بولکوور البته از مدیران خود درخواست کار بیشتر می کرد و چون آنها نمی توانستند آن را فراهم کنند، اوقات بیکاری اش را با نگارش یک کتاب مدیریتی پر می کرد. ولی میلیون ها نفر از دیگر کارمندان اوقات خود را به تفریحاتی اختصاص می دهند که با پول شرکت ها سازماندهی می شوند.

سابق بر این، افراد از زیر کار دررو روی شرکت های قدیمی تمرکز داشتند که در آنها مدیران پیر را می توانستند فریب دهند؛ مثلا مدعی می شدند که یک صفحه اکسل را نمی توان در کمتر از مدت زمان دو هفته درست کرد. اما افراد باهوش تر به دنبال فرصت های پول سازتر ارائه شده توسط شرکت های جدید بودند. لایک های گوگل و فیسبوک درباره ایجاد معادل هایی از زمین های بازی کودکان برای بزرگسالان- از اتاق ماساژ گرفته تا محفظه های خواب و ماشین های بازی- برای فراهم سازی فرصت استراحت برای کارکنان در میان ساعات اوج کار آنها، سروصدای فراوانی ایجاد کرد. اما اکنون که این شرکت ها در حال تبدیل به مجموعه های انحصاری بزرگ هستند، بهترین فرصت برای از زیر کار درروهای زیرک ایجاد می شود که از محفظه های خواب بدون هیچ مزاحمتی استفاده کنند.

از زیر کار دررفتن مدرن، راهی به مدارج بالا


اصل نهایی از زیر کار دررفتن در این است که شما نباید به اولویت های خودتان برای تفریح اجازه دهید آروزهای تان را محدود سازند. بسیاری از زیر کار درروها همچنان تحت تاثیر این افسانه هستند که ارتباطی بین تلاش و پاداش وجود دارد. به طور حتم چندین مطالعه کمّی در این رابطه صورت گرفته است. اما مواردی که موجود هستند نشان می دهند که این امر بیشترین ارتباط را با سقف و کف پرداخت دارد. یک مطالعه در فنلاند در سال 2010 نشان داد که افرادی که بیشترین میزان «کارتهی» را داشته اند، بیش از 80 هزاریور در سال درآمدداشته اند در حالی که افرادی که بیشترین زمان و راندمان کارکرد را داشته اند تنها 20 هزار یورو دریافت کرده اند.

بالارفتن از این مسیر لغزنده بدون اندکی تلاش، مشکل به نظر می رسد: نکته اش در این است که پر از ایده های هوشمندانه برای اجرای آنها توسط دیگر افراد باشید. اما زمانی که مدیر شدید، مشکلات حل خواهند شد: به سادگی می توانید تمام کار خود را به دیگران محول کنید، در حالی که شما خود تمام زمان خود را صرف شرکت در کنفرانس های بین المللی یا «برقراری و ارتقای روابط با سرمایه گذاران» می کنید.

پنجشنبه 14 اسفند 1393

ویژگی های رهبران موفق

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 


 اگر می خواهید به رهبری تبدیل شوید که افراد باکیفیت را جذب  می کند، باید خودتان هم شخص باکیفیتی شوید. رهبری یعنی توانایی جذب افراد به سمت مهارت ها و فرصت هایی که شما در مقام مالک، مدیر و یا پدر و مادر به آن ها اعطا می کنید. جیم ران می گوید: «رهبری، چالش بزرگ زندگی است!»

آنچه در رهبری اهمیت دارد، این است که مهارت های خود را ارتقا بخشید. همه رهبران بزرگ آن قدر روی مهارت های خود کار می کنند تا این که موثر واقع می شوند.

1- قوی باشید؛ اما گستاخ نه!


باید گام های استواری بردارید تا به رهبری قدرتمند و توانمند تبدیل شوید که می تواند به تمام خواسته هایش دست یابد. برخی افراد «گستاخی» را با «قدرت» اشتباه می گیرند؛ این واژه حتی جایگزینی مناسبی برای قدرت نیست.

هفت ویژگی شخصیتی مردان بزرگ

2- مهربان باشید؛ اما ضعیف نه!


نباید مهربانی را با ضعف اشتباه گرفت. مهربانی، «ضعف» نیست، نوعی «قدرت» است. باید آن قدر مهربان باشیم که بتوانیم حقیقت را به دیگران بگوییم. باید آن قدر مهربان و دلسوز باشیم که حرف خود را بی پرده بزنیم. باید آن قدر بامحبت باشیم که هر موردی را همان گونه که هست، بیان کنیم و در وهم و خیال پرسه نزنیم.

3- جسور باشید؛ اما زورگو نه!


پیروزی، به جسارت نیاز دارد. برای تاثیرگذاشتن روی دیگران، باید در نوک پیکان گروه خود حرکت کنید. برای نشانه گیری، حل اولین مشکل و کشف اولین علامت مربوط به هر مشکل، باید مشتاق باشید.

4- شوخ طبع باشید؛ اما ابله نه!

شوخ طبعی ویژگی مهم هر رهبری است که می خواهد موفق باشد؛ اما بلاهت انسان رهبری را فرو می پاشد.

هفت ویژگی شخصیتی مردان بزرگ

5- فروتن باشید؛ اما ترسو نه!


با ترسو بودن به جایی نمی رسید. برخی افراد ترسویی را با فروتنی اشتباه می گیرند. فروتنی، واژه ای الهی و باشکوه است؛ نوعی شگفتی است. نوعی آگاهی از روح و روان بشر است. نوعی شناخت است که به شما می گوید: «نمایش زندگی انسان امری منحصر به فرد است که تا پایان عمرش ادامه دارد.»

فروتنی یعنی درک فاصله بین ما تا کائنات و در عین حال داشتن این حس که ما هم بخشی از کائنات هستیم. فروتنی، موهبت است، اما ترسویی، بیماری است. ترسویی، ترحم است. می توان درمانش کرد، اما به هر حال یک مشکل است.

6- سرافراز باشید؛ اما متکبر نه!


برای پیروزی، سربلندی لازم است؛ برای جاه طلبی هم همین طور. برای با هم بودن، یافتن علت و کسب موفقیت، به غرور و سرافرازی نیازمندید؛ اما کلید اصلی تبدیل شدن به رهبری موفق این است که مغرور و سرافراز باشید، اما تکبر به خرج ندهید. درواقع بدترین نوع تکبر از جهل نشأت می گیرد و هنگامی است که نمی دانید که نمی دانید! این نوع جهل، غیرقابل تحمل است. اگر فردی، باهوش اما ازخودراضی باشد، می توان تحملش کرد؛ اما ارتباط با فرد ازخودراضی و نادان، کار دشواری است.

هفت ویژگی شخصیتی مردان بزرگ

7- واقع بین باشید؛ اما خیال پرداز نه!


با حقیقت رو به رو شوید، درد و رنج را برای خود نگه دارید. زندگی را همان گونه که هست، بپذیرید. زندگی بی نظیر است. از دید برخی فاجعه آمیز است؛ اما من فکر می کنم تمام نمایش زندگی «بی مانند» است. فوق العاده است! و این را هم دریافته ام مهارت هایی که برای یک رهبر مناسب هستند، ممکن است با مهارت های موردنیاز فردی دیگر، متناسب نباشند! مهارت های اصلی و اساسی رهبری را می توان طوری به کار برد که در محل کار، در جامعه و در محیط خانه هم موفق بود.
مجله راز - ترجمه سهیل اطهری


شرط می بندم بسیاری از موفقیت ها و پیشرفت های زندگی تان وقتی تحقق پیدا کرده که از ته دل عصبانی شدید و به جای انتقام تصمیم گرفته اید قوی تر شوید. صحبت از حسی می کنم که بعد از یک تلخ کامی یا شکست سراغتان می آید، حسی که شما را ترغیب می کند تا به قدری موفق شوید که دیگر حس بازندگی نداشته باشید، حسی که مثلا بعد از شکسته شدن دلتان شما را مصمم می کند تا در کنکور رتبه دورقمی بیاورید یا حسابی لاغر کنید، حسی که ناشی از خشم است، اما آثار مثبتی دارد.

در مورد خودم مطمئنم که اگر در یک مقطعی از زندگی مورد سوءاستفاده و تمسخر قرار نمی گرفتم، هرگز جرقه لازم برای دنبال کردن هدف و آرزویم را پیدا نمی کردم. اگرچه اهداف و موفقیت هایم اصلا شاید  چشم گیر نباشد، اما به سبب همین جرقه به وجود آمده، من با این نظریه به شدت موافقم که مشکلات و چالش های شخصی می تواند به پیشرفت های بزرگی منتهی شود. من برای حقانیت این نظریه در تیم خودم اسلون ویلیامز را دارم. ویلیامز یکی از موفق ترین متخصصان «دنیای پزشکی جایگزین» شناخته می شود و در زمینه زندگی، موفقیت و روابط بین افراد مشاور مشهوری به حساب می آید.

چیزی به نام ژن موفقیت وجود ندارد. باور کنید آدم های موفق اطرافتان جَداندرجَد موفق و مشهور نبوده اند.

بسیاری از مشاهیر در مبارزه با مشکلات شخصی خود بوده که راه مبارزه و پیروزی را آموخته اند. بعضی هایشان هم برای جبران کاستی های شخصیتی راه موفقیت را در پیش گرفته اند.

آن ها در مدرسه مسخره می شدند


رانلف فینس، بزرگ ترین ماجراجو و جست و جوگر زنده جهان در 70 سالگی هنوز آزار و تمسخر هم کلاسی هایش در مدرسه شبانه روزی درجه یک بریتانیا را از خاطر نبرده است. این تمسخرهای بی رحمانه او را تا مرز خودکشی رساند، اما این نویسنده و کوه نورد از همان روزها استقامت را یاد گرفت و بعدها رکورددار استقامت شد.

انتقام از شکست

ویلیامز، همان متخصص و مشاور معروف، می گوید: «کسانی که در مدرسه مورد اذیت و تمسخر قرار می گیرند، یا باید نقش قربانی را بازی کنند یا در وجود خود قدرتی ایجاد کنند که قلدربازی دانش آموزان بدجنس در آن هابی اثر باشد.»

اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا هم وقتی دانش آموز بوده، از این تیپ قلدبازی ها در امان نبوده: «با این که بزرگ شده ایم، بسیاری به یاد داریم که چه حسی داشت وقتی در راهروها یا حیاط مدرسه سر به سرمان می گذاشتند و پیله کردن به ما تفریحشان حساب می شود. باید اعتراف کنم به خاطر گوش های گنده و اسم عجیبم من هم در امان نبودم و از این ماجرا قسر در نمی رفتم.» شاید اگر قلدرهای مدرسه اوباما می دانستند او روزی رئیس جمهورشان می شود، نیششان را می بستند.

ترکه قلدربازی در مدرسه به تن مایک فلپس، تام کروز، کریستین بیل، استیون اسپیلبرگ، تایگر وود، شاهزاده هری (پسر کوچک چارلز) و دانیل رادکلیف بازیگر نقش هری پاتر هم خورده است.

وسواسی بخواهی داریم


مجری تلویزیون، تاجر و سرمایه گذار میلیاردر، دانلد ترامپ 68 ساله که پای ثابت فهرست پول دارهای مجله «فوربس» است، یک وسواسی شناخته شده است. این بت تجارت فوبیای میکروب داشت و هنوز هم از دست دادن یا حتی زدن دکمه آسانسور پرهیز می کند.

نیکولا تسلا مخترع، مهندس برق و مکانیک صربی الاصل وسواس جبری داشت و به عدد سه که می رسید، وسواسش بیشتر می شد و اعمال و تشریفات وسواسی انجام می داد.

انتقام از شکست

چارلز داروین لکنت زبان و وسواس را یک جا داشت. وسواس داروین در 28 سالگی امان او را بریده بود و ناتوانش کرده بود، اما نتوانست او را از نوشتن کتاب تحول آفرین «خاستگاه گونه ها» باز دارد.

ویلیامز معتقد است: «کسانی که می توانند اختلال وسواس اجباری خود را مهار کنند، معمولا در زمره افراد کمال گرا قرار می گیرند که متوجه نکات و جزئیاتی می شوند که بقیه به آن توجه ندارند. اگر در فضای آکادمیک باشند، احتمال این که متوجه اشتباهات املایی شوند و غلط های دستور زبانی را بهتر از بقیه پیدا کنند، زیاد است. افراد دارای «شخصیت وسواسی» زبان بدن و تن صدای اطرافیان را به خوبی درک می کنند و با هوشیاری علایم تمیزناپذیری را پیدا می کنند که به آن ها در معاملات و تجارت مزیت می دهد.»

دیوید بکهام به وسواس نظم مبتلاست. او دیوانه وار درگیر مرتب کردن و سازماندهی به وسایلش است. وقتی نوبت قرار دادن وسایلش کنار هم و تاکردن لباس ها در کمد و کشو یا قرار دادن خوراکی ها در یخچال می شود، وسواس فکری- عملی او خودنمایی می کند. قهرمانی او در فوتبال این نقایصش را جبران و از او یک برنده درست کرده است.

آلبرت انیشتین هم کمالگرا بود و شخصیتی وسواسی داشت. او در کودکی خیلی دیر شروع به صحبت کرد، برای همین عده ای تصور می کردند او دارای «لالی انتخابی» است، اما بعد از این که زبان باز کرد، برای صحبت کردن ابتدا عبارات را با خودش تکرار و بعد آن را بلند و یک جا بیان می کرد. برای این ویژگی عجیب واژه «نارسایی انیشتین» ابداع شده که به کودکانی نسبت داده می شود که دیر زبان باز می کنند، ولی دارای هوش بالا هستند و افرادی پیشرفته و سرشناس می شوند.

افسرده اش را سراغ داریم

مشکل لئونارد کوهن شاعر، خواننده و ترانه سرای موفق کانادایی، افسردگی بود. خودش در مصاحبه ای با گاردین در مورد مشکلش توضیح می دهد: «من از افسردگی ای حرف می زدم که در تمام پس زمینه های زندگی ام وجود داشت. افسردگی همراه با اضطراب و غم. احساسی که باعث می شد فکر کنی هیچ چیزی درست پیش نمی رود. احساسی از غیرقابل دسترس بودن همه لذت ها و این که همه چیز به سقوط منتهی خواهدشد. اما بسیار خوشحالم که آن را پشت سر گذاشتم. با بودن در معابد بودایی و کمک های معلم پیرم خوشبختانه به آرامی این افسردگی از میان رفت.» درون مایه بیشتر آهنگ های مشهور کوهن غم و اندوه است.

انتقام از شکست

وقتی از گذشته تاریک و روزهای سخت پشت سر گذاشته شده صحبت کنیم، نمی توانیم اپرا وینفری را از قلم بیندازیم. این مجری سیاهپوست که حالا پا به دهه هفتم زندگی اش گذاشته، در کودکی مورد آزاد و سوءاستفاده جنسی قرار گرفته است، از خانه فراری شده و در پی آزارهای جنسی در 14 سالگی باردار می شود، ولی نوزاد نارسش که پسر بوده، مرده به دنیا می آید.

مرگ فرزند در زندگی اش ضربه دردناک دیگری بودف اما این بار با خودش عهد می کند که زندگی اش را عوض کند. در سال 1973 او اولین مجری اخبار سیاه پوست در کشورش شد، سپس برنده چند جایزه امی می شود و بعد از نوشتن چندین کتاب پشت سر هم سراغ شوی تلویزیونی می رود. او بانفوذترین زن در جهان شناخته شده است و چنان نفوذی در میان مردم آمریکا دارد که حمایتش می تواند سرنوشت سگ کتاب یا رئیس جمهور را عوض کند. ثروتمندترین آمریکایی آفریقایی تبار است و شوی تلویزیونی «اپرا» محبوب ترین در نوع خودش است.

ویلیامز با مطالعه، تحقیقات به این نتیجه رسیده است که افراد با گذشته دشوار و پرمصیبت می توانند عزت نفس بالاتری پیدا کنند و نمره بالاتری در تست هوش و یادگیری داشته باشند.احتمال این که به سمت موقعیت های کارآفرینی و معاملات پرریسک کشیده شوند و برخلاف هنجارهای اجتماعی حرکت کنند، بالاست. مهارت آن ها در تفکر جانبی و چیرهایی که آن ها به مرور آموخته اند، آن ها را نسبت به بقیه برتری می دهد.

بچه وسطی ها هم موفق می شوند


باور عمومی بر این است که فرزندان وسط، کسانی که بعد از اولین و قبل از آخرین فرزند خانواده به دنیا آمده اند، دست کم گرفته می شوند و مورد کم لطفی قرار می گیرند. یکی از موفق ترین انسان های عصر حاضر بیل  گیتس است که از نظر هرکسی نابغه به حساب می آید، اما چون فرزند وسطی بوده، ابتدا والدینش او را نابغه به حساب نمی آوردند.

ویلیامز می گوید: «بچه های وسط اراده و توازنی دارند که هنر سازگاری و مدارا را برایشان آسان می کند. آن ها عاطفی هستند و شرایط را درک می کنند و واکنش ها را دقیق قضاوت می کنند. وقتی کودک هستند، در صبوری مهارت پیدا می کنند و هر آدم موفقی قبول دارد که رمز موفقیت صبر است.»

زمین خورده داریم


استیو جابز شش ماه بعد از ورودش به کالج اخراج شد و 18 ماه در خوابگاه دوستش روی زمین می خوابید، مدتی بی خانمان بود، قوطی نوشابه جمع می کرد و با غذا معاوضه می کرد و هفته ای یک بار غذای مجانی از معبد «هیل کریشنا» دریافت می کرد.

انتقام از شکست

ویلیامز: «انگیزه درونی به راحتی می تواند فرد را ترغیب کند تا بیش از توانایی ای که تصورش را داشته، عمل کند. این همان ذهنیتی است که آن ها را قادر می سازد تا به نتایج چشم گیر دست پیدا کنند. اگر شما چنین اراده قدرتمندی برای تعیین سرنوشتتان داشته باشید که شما را به حرکت فراتر از حد توانایی هایتان ترغیب کند، می توانید به آرزوهایتان برسید و یک برنده شوید، حتی اگر از ابتدا استعداد ذاتی لازم را نداشته باشید.»

کارتن خواب؟ خوبشو داریم!

پدر و مادر چارلی چاپلین وقتی او سه ساله بود، از هم جدا شدند و بعد از مرگ زودهنگام پدرش، مادر چاپلین در یک بیمارستان روانی بستری شد و این پسربچه که هنوز 10 سالش هم نشده بود، باید با برادرش چرخ زندگی را می چرخاند.

انتقام از شکست

می دانم از اسمش خسته شده اید، اما «ویلیامز» می گوید: «معمولا تجربیات شدیدی مثل بی خانمان شدن به شخص می آموزد که در هر شرایطی باید زندگی کند و خودشان را با اوضاع وفق دهد. افرادی که زمان سختی را پشت سر گذاشته اند، خیلی مشتاق هستند که زندگی بهتری برای خود درست کنند، به خود، خانواده خود و شکست خورده های دیگر کمک کنند. انگیزه این افراد آن ها را به جلو هل می دهد، در حالی که کسی که هرچیزی خواسته برایش مهیا بوده، کمتر به دنبال موفقیت می دود.»

تنبل کلاس می خواهید؟ داریم!

ریچارد برنسون، سرمایه گذار بریتانیایی، کارآفرین و بنیان گذار «شرکت های ویرجین» از کودکی «خوانش پریشی» داشت و در مدرسه هم درس و نمراتش اصلا جالب نبود. در آخرین روزی که در مدرسه حاضر شد، استادش گفت که در آینده یا سر از زندان در می آوری یا روزی یک مولتی میلیاردر خواهی شد.

می خواهم یادآوری کنم که وینستون چرچیل هم لکنت زبان داشت، اما بالاخره با تمرین بر آن غلبه کرد.

انتقام از شکست

اسلون ویلیامز در این باره می گوید: «وقتی از بچگی به تو می گویند به درد کاری نمی خوری، همیشه باید بین دو گزینه انتخاب کنی؛ یا با خودت به این نتیجه برسی که  استعدادی نهفته داری که در سطح فهم معلم ها و بقیه نیست، یا تسلیم حرف معلمت شوی. افرادی که در مدرسه ضعیف بودند و در بزرگ سالی موفق عمل کردند، درون خودشان اعتماد به نفس تزلزل ناپذیری ایجاد کرده اند. چنین اعتماد به نفس محکمی در آینده به راحتی و با طردشدگی و شکست آسیب نمی بیند.

این اشخاص به تلاششان برای رسیدن به نتیجه دل خواه ادامه می دهند و شکست های متوالی را به جان می خرند و بارها و بارها تلاش می کنند تا بالاخره به هدف مطلوب برسند.»

دوقطبی هم داریم!

ناپلئون بناپارت، بتهوون، وینست ون گوگ، الویس پریسلی، ویرجینیا ولف، ادگار آلن پو، همینگوی، سید برت (عضو اصلی گروه پینک فلوید) و کرت کوبین... اصلا ارتباط محکمی بین دو قطبی بودن و خلاق بودن وجود دارد این را من نمی گویم، باز هم ویلیامز می گوید: «بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و شعرا از بیماری های روانی به خصوص اختلال دوقطبی رنج می برده اند. افراد دوقطبی وقتی در دوره خوشی هستند، اعتماد به نفس، شور و اشتیاق، تفکرجانبی، پرکاری و انبساط خاطری بالا دارند و البته این حالت موقتی است و بعد از چند روز دوباره افسردگی فرا می رسد. اما پیش از آن که دوره افسردگی سراغ این افراد بیاید، حالت سرخوشی آن ها را به سمت پیشرفت و نزدیک شدن به هدف سوق می دهد. دوقطبی ها ذهنشان را به روی ایده ها باز می کنند و آن ها را عملی می کنند، ریسک پذیری شان در فضای خلاقیت و تولید پول بالا می رود.»

انتقام از شکست

هفته نامه چلچراغ - سپیده نیری

دوشنبه 11 اسفند 1393

:-)

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 

آلمان قهرمان صادرات جهان است. هیچ کشور دیگری به اندازه آلمان محل تولد و خانه برندهای مطرح جهانی در عرصه‌های مختلف نیست. بسیاری از مشاوران و کارشناسان اقتصادی و بازرگانی به دنبال رازهای موفقیت آلمانی‌ها هستند.

کشور آلمان از سال ۱۹۸۶ در مجموع ده بار قهرمان صادرات جهان شده است. صادرات کلید رفاه عمومی و موتور اصلی اشتغالزایی در این کشور است. این روزها که بسیاری از کشورهای اروپایی و همچنین آمریکا درگیر بحران یا رشد ضعیف اقتصادی هستند، بیش از هر زمان دیگری علاقه به کشف "نسخه‌ی کامیابی آلمان” افزایش یافته است. اما ریشه‌های این موفقیت کجاست؟

روزنامه آلمانی "فرانکفورتر آلگماینه سایتونگ” به این پرسش پرداخته است. به نوشته‌ی این روزنامه، در پاسخ به پرسش مزبور دو نکته را نباید فراموش کرد. نخست این‌که این موفقیت برآمده از یک عامل نیست. دوم این‌که این موفقیت را کارخانه‌های بزرگ به دوش نمی‌کشند. آمریکا چهار برابر و ژاپن دو برابر آلمان کارخانه‌های بزرگ دارند. حتی شمار کارخانه‌های بزرگ فرانسه هم از آلمان بیشتر است.

سیزده راز موفقیت اقتصادی آلمانی ها

در واقع شرکت‌های صنعتی متوسط رمز اصلی موفقیت اقتصاد آلمان هستند. هزار و ۳۰۷ شرکت از ۲ هزار و ۷۳۴ شرکت متوسط صنعتی که از تولیدکنندگان برتر در عرصه‌ی بین‌المللی به شمار می‌روند، آلمانی هستند.

این تولیدکنندگان که "قهرمانان پنهان” نامیده می‌شوند، ۲۵ درصد محصولات صادراتی آلمان را روانه بازارهای بین‌المللی می‌کنند. آلمان به ازای هر یک میلیون شهروند، ۱۶ "قهرمان پنهان” دارد. این رقم در فرانسه تنها ۱/۱، در آمریکا ۲/ ۱ و در ژاپن ۷/ ۱ است. تنها سوئیس و اتریش با ۱۴ شرکت متوسط به ازای هر یک میلیون شهروند، فاصله کمی با آلمان دارند.

اما چرا شمار این دست شرکت‌ها در آلمان تا این حد بالاست. "فرانکفورتر آلگمانه تسایتونگ” برای پاسخ به این پرسش مفاهیمی را برمی‌شمرد که گاه در طرز فکر آلمانی‌ها و تاریخ آنان ریشه دارند.

1. شهرهای کوچک

بر خلاف کشورهای دیگری همچون فرانسه، آلمان تا پایان قرن نوزدهم میلادی نه یک کشور یکپارچه، بلکه مجموعه‌ای از حکومت‌های محلی بود؛ مناطقی که شهرهای کوچک هسته‌ی اصلی آنها بودند.

هر تولیدکننده‌ای که می‌خواست رشد کند باید پا را از شهر و منطقه‌ی خود فراتر می‌گذاشت و به نوعی "جهانی” می‌شد. این طرز فکر در آلمان سینه به سینه منتقل شد. تولیدکنندگان متوسط آلمانی بسیار زودتر از رقیبان خود وارد عرصه صادرات شدند.

2. تخصص دیرپا

در بسیاری از مناطق آلمان از قرن‌ها پیش ساعت ساخته می‌شد. این صنعت مادر صنعت مدرن برشمرده می‌شود. صدها شرکت آلمانی تولید لوازم پزشکی یا دستگاه‌های حساس اندازه‌گیری که انحصار این عرصه در سطح بین‌المللی را در دست دارند، از سنت ساعت‌سازی برآمده‌اند. به گفته‌ی رئیس پیشین کنسرن زیمنس، غول صنعتی آلمان، این کشور صنایع مدرن و موفق خود در قرن بیست‌ویکم را بر پایه‌هایی بنا کرده که عمرشان تا قرون وسطی می‌رسد.

3. توان خارق‌العاده در نوآوری

بنا بر داده‌های اداره ثبت اختراعات اروپا، شمار اختراعات ثبت‌شده‌ی آلمانی‌ها نسبت به جمعیت این کشور دو برابر فرانسوی‌ها، چهار برابر ایتالیایی‌ها، پنج برابر بریتانیایی‌ها، ۱۸ برابر اسپانیایی‌ها، ۵۶ برابر پرتغالی‌ها و ۱۱۰ برابر یونانی‌ها است. تنها سوئد و سوئیس که هر دو جمعیت بسیار کمتری نسبت به آلمان دارند، در این عرصه از این کشور پیش هستند.

4. پایه‌های مستحکم تولید

آلمان بر خلاف بریتانیا و آمریکا به سنت تولید بنیادی وفادار ماندند و پایه‌های تولید را حفظ کرده است. این ویژگی تا چندی پیش به عقب‌ماندگی تعبیر می‌شد؛ امروز اما مورد ستایش قرار می‌گیرد.

5. دستمزد

درآمد آلمانی‌ها در فاصله سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۰ افزایش چندانی نداشته است. این موضوع هزینه‌های تولید و در نهایت قیمت تمام‌شده‌ی کالا را پایین نگه می‌دارد و در نهایت محصول را در بازارهای جهانی رقابت‌پذیر می‌کند.

سیزده راز موفقیت اقتصادی آلمانی ها

6. فروش در داخل، دشوارتر از خارج

مهم‌ترین رقیبان "قهرمانان پنهان” آلمان در داخل کشور و در بسیاری از موارد در شهرهای نزدیک هستند. این پدیده شرکت‌های آلمانی را به سوی فروش محصول در بازارهای بین‌المللی سوق داده است.

7. ساخت آلمان

انگلیسی‌ها در سال ۱۸۸۷ اجناس بی کیفیت را با تحقیر " ساخت آلمان " میخواندند . این عبارت اکنون معرف یکی از بهترین محصولات دنیاست. تلاش آلمانی‌ها برای بالابردن کیفیت، محصولات این کشور را به جمع بهترین محصولات در عرصه بین‌المللی رسانده‌اند.

8. زنجیره‌ی تولید

زنجیره‌ی کامل تولید محصولات مختلف در آلمان وجود دارد. این پدیده متخصصان عرصه‌های مختلف از کشورهای مختلف را در یک منطقه گرد هم می‌آورد. برآیند فعالیت بهترین‌ها، بهترین محصول را می‌آفریند.

9. تمرکز تولیدکنندگان

در بسیاری از مناطق آلمان نوع دیگری از تمرکز وجود دارد: شرکت‌های فعال در عرصه‌های مختلف که در فاصله‌ی کمی نسبت به هم قرار دارند. چنین تمرکزی شبکه‌ای از تأثیرگذاری و تأثیرپذیری را پدید می‌آورد و سبب می‌شود که کارفرمایان و بازاریابان به تقلید از یکدیگر دست به نوآوری بزنند.

10. پراکندگی

در بسیاری از کشورهای جهان استعدادها در پایتخت یا در شهرهای بزرگ جمع شده‌اند. در آلمان اما این تمرکز وجود ندارد و بسیاری از "قهرمانان پنهان” در ایالات متخلف مستقرند.

11. سیستم آموزش فنی و حرفه‌ای

سیستم آموزش فنی منحصر به فرد آلمان یکی از موفق‌ترین سیستم‌های فنی حرفه‌ای در جهان است. درستی این ادعا را آمار مختلف بین‌المللی تأیید می‌کنند.

12. موقعیت ممتاز جغرافیایی

حضور آلمان در قلب اروپا نه تنها ارتباط با کشورهای این قاره را تسهیل می‌کند، بلکه امکان برقراری ارتباط با شرق و غرب دور را هم فراهم می‌آورد. اختلاف گاه بیش از ده ساعت، ارتباط شرکت‌های آسیایی و آمریکایی با یکدیگر را تا حدودی دشوار کرده است. این موضوع در مورد مسافرت‌های کاری هم صادق است.

13. جهانی فکر کردن

فعالیت مداوم در عرصه بین‌المللی افق فکری آلمانی‌ها را به آن سوی مرزهای این کشور می‌برد. این موضوع سبب تولید محصولاتی می‌شود که در کشورهای مختلف طرفدار دارند. برخی از ویژگی‌های شخصیتی آلمانی‌ها همچون دقت و وقت‌شناسی نیز از دیگر دلایل موفقیت آنان شمرده می‌شوند.
منبع: مجله آی کسب

نظام اقتصادی سوئیس یكی از با ثبات ترین نظام های اقتصادی جهان است. سیاست های امنیت مالی دراز مدت و رموز بانكداری ، سوئیس را تبدیل به مأمن امنی برای سرمایه گذاران كرده است. این سیاست روند اقتصادی ای بوجود آورده كه به طور روزافزون نیازمند جریان ثابت سرمایه گذاری بیگانگان است.

به این خاطر كه سوئیس كشوری كوچك است و تخصص كاری بالایی دارد ، تجارت ، كلید معیشت اقتصادی سوئیس است . اگر چه درآمد سرانه اش بالاترین مقدار جهانی را دارد ، اما استاندارد زندگی توسط نظام حمایتی مورد فشار است . نظامی كه دستمزد ها و قیمت های مشابه را افزایش داده است . در قرن بیستم ، سوئیس به خاطر ذخایر مالی قابل توجه ، یكی از ثروتمندترین كشورهای اروپایی بود.

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

تجارت


تجارت ، رمز موفقیت سوئیس است . كشور به واردات و صادرات وابسته است . از طریق صادرات درآمد بدست می آورد و از طریق واردات محصولات و مواد اولیه . با وجود مخالف های بسیار با خط مشی دقیق طرفداران صنایع داخلی بویژه كشاورزی ، سوئیس تجارت و سیاست های سرمایه گذاری آزاد دارد . سیستم تجاری جامع و سیستم قوانین بانكی ، از سوئیس مكانی ساخت كه همه آن را مطمئن ترین جای دنیا برای سرمایه گذاری می دانند.

فرانك سوئیس یكی از مطمئن ترین پول های رایج دنیاست . این كشور به خاطر استانداردهای بالای بانكداری و خدمات مالی معروف است . بخش های ماشین آلات ، فلزات ، الكترونیك و شیمیاییش به خاطر دقت و كیفیت بسیار معروف است.

همه اینها با هم ، بیش از نیمی از سرمایه های صادرات سوئیس را به خود اختصاص داده اند . تقریباً 60 % از كشور خود كفایی دارد و تنها 5/7 % از وارداتش از U.S است . سوئیس مقام هجدهم مهمترین تجارتهای جهانی U.S را به خود اختصاص داده است . نظام اقتصادی سوئیس نیمی از درآمدهای خود را از طریق صادرات صنایع بدست می آورد و حدود 70 % از این صادرات به سمت بازارهای EU است .

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

سیاست حمایت از صنایع كشاورزی


تقریباً سوئیس محافظ صنایع كشاورزی كشورش است . عوارض گمركی بالا و سوبسیدهای داخلی گران ، همه و همه دست به دست هم می دهند تا این كشور را از نظر كشاورزی تا حد بسیار زیادی خودكفا باشد . طبق نظام همكاری و پیشرفت اقتصادی (OECD ) ، سوئیس در حال حاضر به صنعت كشاورزیش سوبسیدهای بالای 70 % می دهد . كشاورزی داخلی ، تمام وقت كارگران را به خود اختصاص می دهد . كارگرانی كه می توانند در جاهای دیگر مشغول به كار شوند و همچون سپری مانع واردات كارگران شوند . هزینه های زندگی در سوئیس بالاست . نه تنها در مواد غذایی بلكه در اجاره ها هم شاهد این امر هستیم . بنابراین همین امر باعث شده است كه انسانها زمین را بگیرند و كشاورزی راه بیاندازند .

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

جهانگردی


سوئیس تأسیسات جهانگردی بسیار پیشرفته ای دارد و همین امر باعث شده است كه بازار خوبی برای جهانگردی محسوب شود . البته خدمات و تجهیزات جهانگردی نیز نقش به سزایی به عهده دارند . جهانگردی یكی از مهمترین صادرات U.S به سوئیس است و هر ساله حدود 5/1 میلیارد از اقتصاد سوئیس را در بر می گیرد .

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

نیروی كار


ویژگی نظام اقتصادی سوئیس ، دارا بودن نیروی كار متبحر و صلح طلب است . یك چهارم از كارگران كشور تمام وقت اتحادیه تشكیل داده اند. روابط مدیران و كارگران بسیار دوستانه است . هر دو طرف سعی دارند اختلافات را بر طرف كنند . امروزه حدود 600 قرارداد معامله ای مشترك در سوئیس وجود دارد و بدون اینكه مشكل خاصی به وجود آورد مدام هم تمدید می شود .

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

نمایی کلی از اقتصاد کشور سوئیس


معرفی واحد پول: واحد پول کشور سوئیس، فرانک سوئیس (SFR) معادل 100 راپن یا 100، سانتیم است که هر 25/1 فرانک معادل 1 دلار می باشد.

همچنین فرانک این کشور با پشتوانه ای در حدود @ (چهل درصد) اندوخته های طلا با نرخ تورم صفر، از معتبرترین واحدهای پول دنیا می باشد.

تجارت:


تجارت کلید معیشت اقتصادی و یکی از عوامل موفقیت سوئیس می باشد.

این کشور به واردات و صادرات وابسته است. از طریق صادرات، درآمد بدست می آورد و از طریق واردات محصولات و مواد اولیه.

صادرات سوئیس سالانه 142 و وارداتش 132 میلیارد فرانک است.

تجارت خارجی این کشور که برپایه سیاست های تجاری و سرمایه گذاری آزاد بنا شده عمدتاً با دول همسایه و آمریکا است. تجارت خارجی با کشورهایی نظیر ایران در درجه چندم اهمیت برای سوئیس قرار دارند بطوریکه در حال حاضر سوئیس حدود 100 میلیون یورو واردات از ایران دارد، اما صادرات سوئیس به ایران 3 برابر واردات آن است، طبق آمار موجود صادرات سوئیس به ایران در سال 2004، 328 میلیون یورو ارزیابی شده است که این میزان در چند سال اخیر نیز کاهش داشته است.

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

عمده محصولات صادراتی سوئیس ساعت، منسوجات و اشیا لوکس می باشد و محصولات وارداتی به کشور سوئیس بیشتر شامل مواد شیمایی، نفت خام، ماشین آلات، وسائط نقلیه و موتوری و قالی می باشد. طبق آمار سال 2006، 5/59% صادرات به کشورهای اتحادیه اروپا و 1/81% واردات نیز از همین کشورها صورت گرفته است.

سوئیس کشوری کوچک است که هیچگونه منابع طبیعی نداشته و اقتصادش به میزان زیادی به دیگر کشورها وابسته است که بطور روزافزون نیازمند جریان ثابت سرمایه گذاری بیگانگان می باشد. با وجود نبود منابع طبیعی باید به این نکته نیز اشاره کرد که این کشور دارای تخصص کاری بالایی است (دارا بدون نیروی کار متخصص و صلح طلب)

همچنین می توان عنوان کرد که بیشترین مبادلات تجاری سوئیس با کشورهای آلمان، فرانسه، ایتالیا، هلند و آمریکا صورت می گیرد.

میزان تولید ناخالص ملی و درآمد سرانه:

میزان تولید ناخالص ملی در کشور سوئیس در سال 1978 حدود 9/59 میلیارد دلار بوده (درآمد سرانه 9439) که 47% آن از صنایع، 7% از کشاورزی F از تجارت و خدمات بدست می آید.

نرخ سالانه رشد تولید ناخالص ملی حدود %1/0 می باشد.

درآمد بودجه ملی در سال 1979 در حدود 2/8 میلیارد دلار و هزینه های آن معادل 6/9 میلیارد دلار بوده است.

در حال حاضر تولید ناخالص داخلی 360 میلیارد دلار و درآمد سرانه در آن کشور 39 هزار دلار (در برخی منابع رقمی بین 39 تا 48 هزار دلار) می باشد.

بنابراین مشخص است که کشور سوئیس دارای یکی از بالاترین میزان درآمد سرانه در جهان می باشد. دولت این کشور سالیانه حدود 4 میلیارد دلار را به منظور پرداخت حقوق بیکاری هزینه می کند.!!!

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

نتیجه گیری:


بطور کلی می توان اذعان کرد که نظام اقتصادی سوئیس یکی از باثبات ترین نظام های اقتصادی در جهان است. سیاست های امنیت مالی دراز مدت این کشور را تبدیل به مأمن امنی برای سرمایه گذاران کرده است. در پایان ذکر این نکته ضروری است که اقتصاد سوئیس بر مبنای فعالیت های متنوع صنعتی، تجاری و سیستم اقتصاد بازار آزاد استوار است. بانکداری در سوئیس یکی از مهمترین بخش های این کشور محسوب می شود. شرکت های بیمه نیز سهم زیادی در اقتصاد سوئیس دارند، همچنین صنعت توریسم دیگر بخش مهم اقتصادی این کشور است که سالانه 5/1 میلیارد دلار از اقتصاد سوئیس را در بر می گیرد.

سیستم بانکداری در کشور سوئیس

1-نمایی کلی از بانک های سوئیس:

بانکداری در سوئیس بسیار پیشرفته است این کشور حدود 400 بانک دارد و بطور کلی 5 هزار (5000) مؤسسه بانکی و مالی در سوئیس فعالیت می نمایند. از چند بانک بسیار بزرگ گرفته تا بانک های کوچکی که تنها در خدمت چند مشتری خاص یا یک انجمن است.

همچنین تعدادی از این بانک ها دفاتر یا نمایندگی هایی در کشورهای خارجی نیز دارند.

کشور سوئیس انواع خدمات مالی داخلی و خارجی را ارائه می دهد. مجموع سرمایه در بانک های سوئیس در سال 2003، 2237 میلیارد فرانک بوده است.

2- معرفی 2 بانک بین المللی در سوئیس:

در بانک بسیار بزرگ این کشور UBS و Credit Suisse نام دارند که با استفاده از یک شبکه گسترده در سوئیس و اکثر مراکز بین المللی، بیش از 50 درصد سپرده های بانکی سوئیس را در اختیار دارند.

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

بانک UBS، بیش از صد سال قدمت دارد و از سال 1989 به اسم کنونی اش تغییر نام دارد باید UBS را بعنوان معتبرترین بانک سوئیس در نظر گرفت.

بانک Credit Suisse را باید به عنوان دومین بانک معتبر و جهانی سوئیس در نظرگرفت. این بانک حدود 154 سال پیش توسط یک سیاستمدار و اقتصاد دان سوئیسی به نام آلفرد اشر (Alfred Escher) در سال 1856 پایه گذاری شد.

در پایان این بخش باید به این نکته اشاره کرد که قدمت بانک Credit و سابقه تاریخی آن بیش از بانک UBS است.

حاشیه ای در رابطه با بانک UBS

شاید خالی از لطف نباشد که بدانید در سالی که گذشت (2010- 2009) طبق اطلاعات و آمار فاش شده درباره میزان حقوق چند تن از مدیران ارشد بانک UBS که مبلغی حدود 2 تا 6 میلیون فرانک در ماه است، اعتراضاتی بوجود آمد، این در حالیست که مردم عادی این کشور سالیانه از درآمدی بین 40 تا 60 هزار فرانک برخوردارند.

3- نگاهی دقیق تر به علل موفقیت بانک های سوئیس:

با توجه به مطلبی که ذکر شد مشخص می شود که بانک های سوئیس در ارائه برنامه و طرح های خاص به منظور مدیریت امور مالی مشتریان خود، حسن سابقه تاریخی و اعتبار جهانی دارند اما پرسشی که مطرح می شود اینست که اعتبار جهانی بانک های سوئیس از چه راهی بدست آمده است؟

در پاسخ باید گفت که در سوئیس سیستم بانکداری محرمانه (Secret Banking) وجود دارد. که همین امر علت سرازیر شدن این حجم عظیم پول به بانک ها و مؤسسات مالی سوئیس است و باید اذعان کرد که سیستم تجاری جامع و سیستم قوانین بانکی از سوئیس مکانی ساخت که همه آن را مطمئن ترین مکان برای سرمایه گذاری می دانند و این کشور بخاطر رعایت استانداردهای بالای بانکداری و خدمات مالی الگویی برای دیگر کشورها شده است.

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

همچنین از دیدگاه کارشناسی بزرگترین و اصلی ترین سرمایه هر بانک در حدود میزان اعتمادی است که جامعه نسبت به بانک دارد. درخشش بانک جهانی کشور کوچک سوئیس در اروپا نیز شاهد گویایی برای اثبات این مدعاست. آنچه که در یک قرن گذشته بیش از همه به سوئیسی ها ثروت، عزت و اعتبار بخشیده همان اعتماد خدشه ناپذیری است که بانک های سوئیس به عنوان امین ثروت و سپرده های نقدی میلیون ها شخص حقیقی و حقوقی از ملیت ها و کشورهای مختلف بدست آورده اند.

بطوریکه حتی وقوع دو جنگ ویرانگر جهانی که منشاء آغاز هر دوی آنها کشور آلمان در همسایگی سوئیس بود نه خللی در سیاست بی طرفی سوئیسی ها ایجاد کرد و نه لطمه ای به حس اعتماد عمومی نسبت به بانک های این کشور وارد ساخت.

نمایی از فرهنگ مدیریتی حاکم بر نظام اقتصادی و بانکداری در سوئیس

بانک های سوئیس، سرمایه بزرگ جلب اعتماد عمومی را از برکت داشتن مدیران بزرگ، هوشمند و شجاع و حمایت همه جانبه و خلل ناپذیر دولت های خود در طول دهه های اخیر کسب کرده اند. حمایتی که با رفتن یک دولت و آمدن دولتی دیگر کمترین وقفه و تغییری در آن ایجاد نشده، بطوریکه می توان گفت سوئیسی ها در یک قرن گذشته حساب بانک و بانکداری خود را از تمامی مناسبات و جزر و مدهای سیاسی و جابجایی قدرت در دولت های خود جدا کرده اند که یکی از وجوه بارز این رویکرد استراتژیک را باید در استقلال بانک مرکزی آن کشور جستجو کنیم.

همچنین علاوه بر حس اعتماد عمومی که قبلاً بدان اشاره شد، فرهنگ مدیریتی حاکم بر نظام بانکی سوئیس نقش بسزایی در ثبات سیستم بانکی این کشور دارد.

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

درسی برای مدیران امروز و آینده

فرهنگ مدیریتی حاکم بر بانک های سوئیس به شیوه ایست که آن را از اتکا به فرد و افراد جدا کرده و قائم به ذات بار آورده است.

این متد مدیریتی است که ما امروز آن را به ندرت در سازمان های دولتی و بنگاههای اقتصادی بخش خصوصی کشور خود مشاهده می کنیم.

یکی از مهمترین نکاتی که مدیران باید مورد توجه قرار دهند، ضرورت رصد کردن دائمی شواهد و قرائنی است که در افق های دور دست خبر از وقوع حوادث سهمگین می دهند و پیش دستی خردمندانه بر آن حوادث یکی از بزرگترین نیازهای مدیریتی به خصوص برای مدیران است که می خواهند در محیط هایی آکنده از چالش های گوناگون، بنگاههای اقتصادی تحت مدیریت خود را با افتخارات و موفقیت های بزرگ و جهانی روبر سازند.

بطور مثال می توان به بحران اقتصادی چند سال اخیر جهان اشاره کرد که برخی شرکت های بزرگ با پشتوانه قوی مالی و مدیریت دور اندیش خود توانستند تا حدودی از دریای توفانی بحران اقتصادی عبور کرده و خود را به ساحل امن و آرامی برسانند.

آشنایی مختصر با سیستم بانکداری محرمانه (Secret Banking)


یکی دیگر از رموز موفقیت سیستم بانکداری کشور سوئیس که ارتباط تنگاتنگی با ایجاد حس اعتماد عمومی دارد، اعتبار تاریخی این کشور برای سرّی بودن نظام بانکی اش است قوانین حاکم در این کشور به بانک ها این اجازه را می دهد که از دادن هر گونه اطلاعات در مورد مشتریان صاحب نام خود نیز امتناع ورزند، دولت سوئیس حتی تحت فشار شدید اتحادیه اروپا نیز حاضر نشده است بانکداری محرمانه خود را کنار بگذارد، مگر در شرایطی خاص از قبیل مواردی که یک مشتری درگیر قاچاق مواد مخدر شده باشد.

نظام اقتصادی و سیستم بانکداری کشور سوئیس

مشکلی که در این رابطه وجود دارد آنست که بسیاری از افراد، از گوشه و کنار جهان به شکل محرمانه در بانک های سوئیس سرمایه گذاری کرده و پس از چندی از دنیا رفته اند و کسی نمی داند که وی در سوئیس دارای سرمایه است، جز بانک مرکزی دولتی سوئیس.

لازم بذکر است که این سبک از بانکدارای از سال 1930 آغاز شد و هنوز هم با قوت بسیار ادامه دارد.

بانکداران سوئیس می گویند که آنها اطلاعات و مشخصات افرادی که در سوئیس حساب دارند را به هیچ کس نمی دهند، دلیل این مسئله نیز آنست که بانکداران سوئیسی، بانک های خود را محل امنی جهت جذب سرمایه معرفی می کنند و به همین علت کشور سوئیس حدود 35% سرمایه های خصوصی و حقوقی در جهان را داراست و گرداننده بخش اعظم سیستم مالی بین المللی است.

سخن آخر:

در نهایت می توان رموز موفقیت سیستم بانکداری کشور سوئیس و یا بطور کلی نظام اقتصادی این کشور را در دانش به روز اقتصادی و اعمال آن در بخش مدیریت، بکارگیری شیوه های مختلف مدیریت علمی و ایجاد حس اعتماد بین افکار عمومی در سطح جهانی که ناشی از فرهنگ صلح طلبانه مردم این کشور است خلاصه کرد.
منبع: وبسایت محمد اورکی

جمعه 10 بهمن 1393

رابطه موفقیت و تام و جری

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 

موفقیت همواره شامل عوامل متعدد به هم پیوسته و منسجمی است که در نهایت موجب رضایتمندی، کیفیت بالا، ارتقای سطح زندگی و شغلی و نیز ایجاد روابط بهتر میان انسان ها می شود.

تاکنون بسیاری از این عوامل شناخته شده اند و به راحتی قابل درک هستند؛ عواملی که می توانند در کسب انرژی مثبت، ایجاد انگیزه و تغییر، خودباوری، فرصت شناسی و به وجود آمدن ارتباط های پرثمر تاثیرگذار باشند. اما با این همه آیا می توان گفت همه عوامل موثر در پیدایش پدیده ای به نام موفقیت در زندگی فردی و یا گروهی انسان ها شناخته شده اند، به راحتی قابل ارزیابی اند و کاملا مقابل چشم ما قرار دارند؟ طبیعتا پاسخ این سوال منفی است؛ چرا که تجربه بسیاری از چهره های موفق که در خلق آثار جاودان این جهان تجربه ای گران سنگ داشته اند، خلاف این موضوع را به ما ثابت می کند.

رابطه موفقیت و تام و جری!

شاید موسیقی کارتون مشهور تامو جری بتواند مثال مناسبی برای این فرضیه باشد. حدود 75 سال از معرفی دو چهره مشهور انیمیشن جهان، یعنی «تام و جری»، می گذرد. شخصیت هایی که حتی نامشان را از میان درگیری های جنگ جهانی اول وام گرفته اند؛ یعنی جایی که در آن سربازان انگلیسی را «تام» و مبارزان آلمانی را «جری» می خواندند.

اما آنچه باعث شده است این کارتون تا این حد میان مردم جهان با تفاوت های آشکار فرهنگی، اجتماعی، علمی و حتی شکاف غیرقابل انکار نسل ها همچنان عنوان پرمخاطب ترین انیمیشن جهان را به خود اختصاص دهد، عامل نادیده و نامحسوس موسیقی آن است. شاهکار بزرگ «اسکات بردلی» یکی از ماهرترین سازندگان موسیقی جهان که در زمانه خود دست به خطر بزرگی زد و به موفقیت رسید.

او به هیچ عنوان از موسیقی های رایج آن زمان احساس رضایت نداشت؛ برای همین دنبال کار خود را گرفت تا در نهایت به چنین شیوه ای از روایتگری موسیقی برسد. بردلی به خوبی دریافته بود که کارتون ها به دلیل شیوه خاص روایتشان، به سبکی از کمپوزیسیون نیاز دارند که تصاویر را زنده کند و به آن روح ببخشید. قطعات موسیقی که بردلی برای کارتون تام و جری ساخت، بهصورت مجزا معنای به خصوصی نداشت؛ اما هنگام ترکیب با تصاویر انیمیشن به آن ها عمق و احساس می بخشید.

موسیقی در اینجا قطعه ای جدا بود که بر روی تک تک شخصیت ها و احساساتشان رابطه ای تنگاتنگ ایجاد می کرد. اسکات بردلی نوعی از هارمونی را ساخت که بیش از هر قطعه دیگری در جهان شنیده شد، اما هیچ گاه به خاطر ساختن این قطعات شگفت انگیز مشهور نشد.

موسیقی دان قدرندیده هالیوود، حدود 30 سال برای کارتون های تام و جری تلاش کرد و بسیاری از آثار جاودان این مجموعه را به یاری گروه 75 نفری اش ساخت.

توفیق اسکات بردلی در ساخت موسیقی کارتون تام و جری یک اصل ناشناخته را در دنیای موفقیت برای همه آشکار کرد. گروه بزرگ، پرهزینه و موسیقی منحصر به فردش هیچ گاه در طول تماشای کارتون دیده نمی شوند. اماحس نشدن موسیقی دلیل بر عدم وجود آن نیست. حالا کافی است یک بار هم که شده است، کارتون تام و جری را بدون موسیقی تماشاکنید تا به تاثیر فوق تصور آن پی ببرید.

رابطه موفقیت و تام و جری!

موسیقی انیمیشن این اثر همچون روح روایتگری است که بدون آن، انگار هیچ اتفاقی نمی افتد. سحر و جادوی کارتون از بین می رود و آن را به اثری پیش پا افتاده تبدیل می کند. شاید بسیاری از تولیدکنندگان و یا سازندگان انواع کالاها و خدمات این اصل را به راحتی فراموش کنند.

آن ها حاضر نیستند برای عواملی که به چشم نمی آیند و یا به راحتی حس نمی شوند، هزینه های گزافی بپردازند. اما گاهی همین عوامل به ظاهر پنهان تاثیری شگرف بر موفقیت و یا عدم موفقیت آن خواهدداشت. مولفه هایی نامرئی که به شدت برای تقویت ایده های خلاقانه و جلوه گری آن ها می توانند نقش آفرین باشند.

نکته مهم این است که در برخی موارد، این عوامل ناپیدا هزینه هایی سنگین بروی دست شما می گذارند؛ بنابراین در اینجا مدیر و یا مسئولی موفق عمل خواهدکرد که بتواند خطرپذیری بالاتری از خود نشان دهد و به ارزش عوامل پشت پرده موفقیت واقف باشد. بار دیگر باید به این فرضیه مهم در رسیدن به موفقیت بازگردیم. عوامل موفقیت همیشه جلوی چشم نیستند؛ درست مثل موسیقی تام و جری و خالق استثنایی آن، اسکات بردلی!

منبع: مجله موفقیت
اصغر اصغری

جمعه 3 بهمن 1393

"سیاست خارجی کارآمد"

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 

سی ویژگی سیاست خارجی کارآمد"سیاست خارجی کارآمد" چه ویژگی هایی دارد؟ در این باره می توان کتاب های متعدد و مقالات مفصل نوشت، اما کدگذاری سیاست خارجی مطلوب در 30 ویژگی، محتوای یادداشتی است که دکتر محمود سریع القلم، برای عصرایران نوشته است. ایشان پیش از این، سی ویژگی جامعه زنده، سی ویژگی سیاستمدار ، سی ویژگی شهروند مطلوب، سی ویژگی انسان عقلانی و سی ویژگی انسان مدنی را تدوین کرده بودند.

سی ویژگی سیاست خارجی کارآمد را به قلم دکتر سریع القلم بخوانید:

1. به ازای هر واحد پولی که در خارج هزینه می شود، ده برابر برای کشور و شهروندان، منفعت و پیامد مثبت داشته باشد؛

2. سیاست خارجی در همان ریلی حرکت کند که الزامات رشد و توسعه اقتصادی ایجاب می کند؛

3. شهروندان به همه کشورهای همسایه بدون ویزا سفر کنند؛

4. حداقل 10 کشور به عنوان شریک استراتژیک در حوزه های امنیتی، اقتصادی و سیاسی داشته باشد؛

5. کشورهای دیگر از رشد و پیشرفت آن هراس و نگرانی نداشته باشند؛

6. محیط بین المللی را با عینک فرصت، یادگیری، زیبایی، اثرگذاری و اثرپذیری ببیند؛

7. نظامیان آن حداقل با نظامیان 40 کشور دیگر تبادل فکر، بازدید و حتی مانورهای مشترک داشته باشند؛

8. مسؤولین بعد از ساعت 5 بعداز ظهر، سیاست را تعطیل کرده و زندگی کنند؛

9. به حساسیت های کشورهای دیگر، حساس باشد تا آنها نیز حساسیت های او را رعایت کنند؛

10. با کشورهایی که قدرت بیشتری از او دارند، همکاری و مدارا کند؛

11. موضوعات مهم سیاست خارجی در رسانه ها، دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی و در صحنه عمومی جامعه، توسط متخصصین سیاست خارجی بحث شود؛

12. در شریک شدن و تقسیم قدرت با همسایگان خود، سخاوت نشان دهد؛

13. آنچه که تحقق آن در کوتاه مدت و در میان مدت مقدور نیست، جزء اهداف ملی خود قرار ندهد و برای آن سرمایه گذاری مالی و سیاسی نکند؛

14. جهت گیری سیاست خارجی با روح و روان و میانگین گرایش های شهروندان سازگاری داشته باشند؛

15. هر چه سریع تر از چالش های امنیتی با همسایگان خود عبور کند؛

16. شهروندان تفاوت بین تبلیغ و تحلیل دستگاه دیپلماسی را تشخیص دهند؛

17. آمار، ارقام و احتمالات در تحلیل های سیاست خارجی به وفور مشاهده شود؛

18. معاونت اقتصادی و تجاری دستگاه دیپلماسی ، مهم ترین معاونت باشد؛

19. واژه های "صد در صد"، "حتما"، "یقینا" و "بی تردید" در تحلیل های سیاست خارجی استفاده نشود؛

20. متوجه باشد هر جمله، عبارت و رفتار در صحنه بین المللی می تواند پیامد داشته باشد هر چند پیامد دهه ها بعد خود را نشان دهد؛

21. هر اقدامی در سیاست خارجی حداقل با یک نگاه پنج ساله برای افزایش قدرت کشور باشد؛

22. به تصویر و حسی که دیگر کشورها از او دارند، حساسیت داشته باشد؛

23. با نرخ رشد اقتصادی بالا و تأمین امنیت اقتصادی و اجتماعی، زمینه سفر بدون ویزا به حداقل 50 کشور برای شهروندان خود را فراهم کند (گذرنامه مالزی برای ورود بدون ویزا به 166 کشور معتبر است)؛

24. نمایی که مسؤولین دیپلماسی از سیاست خارجی معرفی می کنند، کار آفرینان در مراودات بین المللی اقتصادی خود، احساس کنند؛

25. هیجان، احساسات و عصبانیت در ادبیات و رفتار سیاست خارجی تعطیل باشد؛

26. انتقادات و شکایات خود از کشورهای دیگر را متوجه افکار و سیاست های نادرست آنها کند و نه نمادهای ملی آنها؛

27. مشکل کشور دیگر را که در حد 5 از 100 است، برای شهروندان خود 90 جلوه ندهد: آنها هم مقابله به مثل خواهند کرد؛

28. به تناسب افزایش قدرت اقتصادی و نظامی خود، با دیگران به ویژه همسایگان بیشتر تعامل کرده، وارد چارچوب های ائتلافی شود؛

29. زبان و ادبیات تعاملی آن با جهان، حقوقی باشد؛

30. تحلیل دستگاه دیپلماسی آن از تحولات منطقه ای و بین المللی بر اساس fact باشد.


«به ظاهرش نگاه نکن، توپ فوتبال می تواند سنگ را هم خرد کند!» جوان باشیم یا مسن، زن باشیم یا مرد، فرقی نمی کند، امروزه فوتبال آن قدر گسترش پیدا کرده که از ورزشی که فقط پسربچه ها دنبالش بودند، به یکی از بزرگ ترین تجارت های جهان تبدیل شده است. صدها تیم، هزاران بازیکن و میلیون ها تماشاگر، این ها عواملی است که فعالیت در سطح یک فوتبال جهان را به آرزوی خیلی ها تبدیل می کند. اما این فقط یک روی سکه است.

مربیگری در سطح یک فوتبال جهان و به طور خاص در پرطرفدارترین تیم جهان، یعنی اینکه هرهفته که پایتان را به استادیوم می گذارید، ده ها میلیون نفر از سراسر جهان شما را تماشا می کنند. بعضی از ما هنگامی که می خواهیم برای ده نفر هم مطلبی را توضیح بدهیم و در معرض قضاوت آنها قرار بگیریم، تمام وجودمان را استرس پر می کند، حال فرض کنید کسی که در این جایگاه قرار می گیرد، باید چه میزان تسلط و خونسردی داشته باشد؟ نه بحران ها مالی، نه نتیجه گیری های اسف بار در سال هایا ول کار و نه حتی ناز و ادای دیوید بکام!

مدیریت به سبک سِر الکس

هیچ یک از این بحران هاکه هرکدام می تواند یک تیم را از پای درآورد، نتوانست مانع کار الکس فرگوسن شود؛ مردی که 30 سال در پرطرفدارترین تیم جهان مربی گری کرد و نام آن را بر فراز قله فوتبال جهان، طنین انداز نگه داشت. فرگوسن مثل یک کوه سنگی بود که حتی ترسناک ترین توپ ها هم نتوانستند لبخندش را نابود کنند. شاید بعضی مواقع کمی به او آسیب می زدند، اما در نهایت این سرالکس بود که لبخند می زد!

1- پشتکار داشته باشید


فرگوسن یک بچه روستایی بود. او در یکی از روستاهای اسکاتلند به دنیا آمد و پس از اتمام مدرسه، کارگر ساده کارخانه آچارسازی شد. اما نه روستایی بودن و نه کار سخت کارگری، او را برای رسیدن به هدفش دلسرد نکرد. او بی وقفه و با پشتکار تلاش می کرد؛ به طوری که چند سال پس از استخدام، یکی از مسئولیت های مهم کارخانه آچارسازی را برعهده گرفت. همین پشتکار عاملی بود که باعث شد منچستر بحران زده به پرطرفدارترین باشگاه جهان تبدیل شود. خستگی، تنبلی و ناامیدی واژگانی بودند که هرگز برای فرگوسن معنا نداشتند. او یک بحران 23نفری را در سال 1986 تحویل گرفت.

تیمی شکست خورده که خیلی از بازیکنان ستاره اش برای این مربی تازه خود احترام قائل نبودند. بحران مشروعیت همان اول کار می توانست برای همیشه او را سرنگون کند. اما پشتکار عجیب و غریب او باعث شد او در این تیم به عنوان یک مربی مقتدر تثبیت شود. یکی از بازیکنان بزرگ «منچستر یونایتد» درباره او می گوید: «حتی اگر ساعت 4 صبح از زمین مسابقه بیرون آمده باشید، مهم نیست. اگر کسی ساعت 8 صبح سر زمین برود، می بیند که او از قبل آنجا حاضر است.»

مدیریت به سبک سِر الکس

2- هدف داشته باشید


هیچ گاه اهمیت هدف دار زندگی کردن را فراموش نکنید. بی هدفی به خصوص در موارد بحران به شدت خطرناک است. وقتی او در سال های اول کار در آستانه اخراج بود، هیچ گاه هدف اصلی اش را فراموش نکرد؛ یعنی شکست دادن تیم رقیب، لیورپول، فرگوسن به یک داروی خاص معتاد بود؛ دارویی به نام پیروزی! خودش می گوید: «هنگامی که تیم من در حال پیروزشدن است و داور سوت آخر را می زند، همه چیز از ذهنم پاک می شود و تا نیم ساعت، دیگر چیزی به آن وارد نمی شود.» این حس به قدری برای او مهم است که می گوید: «برخی اوقات در دقایق آخر که تیم در حال پیروز شدن است، به داور می گویم: لعنتی، سوت پایان را بزن دیگر!» مهم ترین نکته اما هنوز باقی مانده است: «بعد از نیم ساعت همه چیز از نو شروع می شود و من به هدفی که پیش رو دارم ، فکر می کنم.»

او هر بار هدف جدید و بزرگی را برای خود تعریف می کند؛ حتی یک بار بعد از اینکه تیمش قهرمان لیگ انگلستان شد، به بازیکنان اجازه شادی نداد؛ زیرا هنوز جام اروپا برای فتح شدن مانده بود. او فردی است که همیشه می خواهد هدفی چالش برانگیز داشته باشد و هنگامی که به هدفش رسید، هدف بزرگ تری می سازد.

3- نظم داشته باشید

نظم و دیسیپلین؛ قطعا نمی توان فرگوسن را بدون این دو واژه تعریف کرد. مهم نیست که فرد موردنظر «دیوید بکهام» باشد یا «کریستین رونالدو». هر کسی که در تیم او باشد، می داند در تیم یک نفر است که حرف آخر را می زند؛ آقای فرگوسن! مدیریت او تنها معطوف به درون زمین نمی شود. او کسی است که از زیر و بم زندگی بازیکنانش آگاه است. از سابقه اخلاقی گرفته تا وضعیت خانوادگی شان و این عاملی است که نمی گذارد حتی فردی مثل دیوید بکهام هم برای تیم بحران درست کند. هنگامی که او احساس کرد این عروسک منچستری ها با ناز و ادایش دارد نظم تیم را به هم می زند، با یک لنگه کفش حسابش را با او صاف کرد. بکهام به رئال رفت و با رفتنش بحران را نیز از منچستر دور کرد.

مدیریت به سبک سِر الکس

4- اصول اخلاقی را فراموش نکنید

او به شدت به اصول اخلاقی و مذهبی پایبند است و در بحرانی ترین شرایط هم این اصول را زیر پا نمی گذارد. این را همه کسانی که اطراف او هستند، به خوبی می دانند و همین عامل است که او را از بسیاری از مشکلات نجات داد. خودش بارها به نقش حیاتی ایمان در موفقیت هایش اشاره کرده و گفته است که اگر خداوند نبود، او در خیلی از موارد نمی توانست بر مشکلات غلبه کند. پول، شهرتَ، قدرت، فرگوسن همه این ها را داشت؛ اما هیچ گاه اصول اخلاقی را زیر پا نگذاشت. او به بازیکنانش هم اجازه نمی داد روی اصول اخلاقی پا بگذارند؛ بنابراین شب بیداری ها و خوش گذرانی ها را به شدت محدود کرد. واقعا چه چیزی بیش از این پشت کردن به اخلاق می تواند یک بحران را به وجود آورد؟ بله، درست است؛ فراموش کردن اخلاق در اوج بحران.

5- ترس زائد نداشته باشید


داشتن استرس در حد تعادل برای یک زندگی متعادل لازم است.اما بسیاری از اوقات با به وجودآمدن یک بحران این تعادل به هم می ریزد و اینجاست که مشکل اصلی شروع می شود. سر الکس بارها درگیر بحران های ریز و درشت شد؛ چه هنگامی که در سال های اول کارش تا یک قدمی اخراج از «منچستر» قرار گرفت، چه هنگامی که «اریک کانتونا»، یکی از بازیکنان معروف تیمش با یکی از تماشاگران درگیر شد و چه وقتی که با کفش ابروی بکهام را شکافت. اما او تمام این بحران ها را با موفقیت پشت سر گذاشت. نکته مشترکی که در گذر از تمام این بحران ها در شخصیت او موج می زد، فقط آرامش منطقی او بود!

منبع: مجله موفقیت

یکشنبه 14 دی 1393

مدیریت به شیوه سامسونگ

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 

مدیر سبز: گسترش فن آوری اطلاعات، مهم‌ترین ویژگی عصر حاضر است و زندگی در این دوران ایجاب می‌کند تا فقط مصرف کننده محصولات دیگران نباشیم. بلکه در فرایند تولید نیز مشارکت داشته باشیم و همچنین در ایجاد و گسترش دانش این حوزه و مدیریت سازمان‌های بزرگ نیز سهمی داشته باشیم.

این مقاله بیان سرگذشت و زندگینامه رئیس هیئت مدیره گروه سامسونگ، لی کان‌هی، نیست بلکه گام های مورد نیاز را برای ایجاد تحول در رهبر و بنگاه تحت مدیریت او، توضیح می‌دهد. همچنین به ما نشان می‌دهد ایجاد تحول و رونق یافتن یک مجموعه در گرو تحول در مدیریت ارشد آن است و انسان‌ها باید خودشان را تغییر دهند تا از سازمانشان انتظار تغییر داشته باشند و سپس بتوانند در عرصه جهانی منشا تحول باشند.

مدیریت به شیوه سامسونگ

لی کان‌هی برای ایجاد تحولی اساسی در مجموعه شرکت‌های گروه سامسونگ، ۸ اصل اساسی زیر را تاکید کرده است:
 
۱. اهداف کار خود را تشخیص دهید

با تشخیص اهداف کار خود می‌توانید پاسخ سوالاتی چون، «هدف از انجام این کار چیست؟» و «آیا ضرورتی برای انجام این کار توسط من وجود دارد؟» را بدست آورید. برای آنکه اهداف کار خود را به وضوح تشخص دهید، باید سه اقدام زیر را با موفقیت انجام دهید:

۱. درباره گذشته سوال و تردید کنید.

۲. به زمان و شرایط حاکم بر وضعیت کنونی توجه کنید.

۳. ماهیت و یا طبیعت کار را شناسایی کنید.

 ۲. مأموریت کار خود را شناسایی کنید.

شیوه پرسش لی کان‌هی جهت آشکار کردن ماهیت کار

۱. چرا این صنعت ایجاد شده است؟

۲. نحوه شکل گیری این صنعت چگونه بوده است؟

۳. فناوری محوری در این صنعت چیست؟

۴. روند پیشرفت فناوری در این زمینه بخصوص چگونه و به کجا منتهی می‌شود؟

۵. رقبای اصلی در این کسب وکار چه شرکت‌هایی هستند؟

۶. مشتریان/ مصرف‌کنندگان این صنعت چه کسانی هستند؟

۷. مشتریان دنبال چه چیزهایی هستند؟

 ۳. ابتدا به جنگل و سپس به درخت‌ها نگاه کنید

مدیریت به شیوه سامسونگ

ابتدا باید کار را از سطح کلان آغاز کرد و سپس به مسائل خرد پرداخت. این باور وجود دارد که تحول در سامسونگ با ایجاد تغییر در لی کان‌هی آغاز شده است. این بدان معناست که اگر لی کان‌هی به ایجاد تغییرات شگرف در سامسونگ مایل بود، ابتدا می‌بایست تحول را از خود آغاز می‌کرد.
 
 ۴. بالاترین اولویت را تشخیص دهید

با شناخت فلسفه کارتان، به سطحی از چیره دستی برای ارزیابی اولویت‌ها می‌رسید. کیفیت، مهم‌ترین اولویت مورد نظر لی کان‌هی و تمام مدیران و کارکنان سامسونگ بود. وی مایل بود سنت ۵۰ ساله تمرکز بر کمیت را بشکند و آن را متوجه کیفیت کند.

مهم‌ترین اولویت شما چیست؟ برای بسیاری، مهم‌ترین اولویت خانواده است.

در شیوه نوین مدیریت بر سامسونگ،‌ لی کان‌هی تاکید دارد:

حتی پیچیده‌ترین و مشکل‌ترین اهداف را می‌توان با فراهم کردن آموزش‌های مناسب تامین کرد. اگر ۲ یا ۳ مایل را دویده باشید، دویدن مایل چهارم چندان مشکل نیست. این کار زمانی مشکل است که قبل از گرم کردن بدن خود بخواهید ۴ مایل را بدوید. وقتی به خود زحمت اندیشیدن درباره مسائل مربوط به همسر و فرزندانتان را می‌دهید، همزمان درباره خود، شرکت و همکارانتان فکر می‌کنید. باید تا زمانی که درد جسمانی و ذهنی آن را پشت سر نگذاشته‌اید، به این بررسی و اندیشیدن ادامه دهید.
 
۵. صحت اطلاعات را تأیید کنید و آنها را بکار گیرید

تفاوت بین اطلاعات و واقعیت‌ها در چیست؟ لی کان‌هی این‌طور توضیح می‌دهد، «واقعیت، دانستن حقیقتی است که اتفاق افتاده و اطلاعات، درک شما از واقعیت‌هاست.»

او می‌خواهد بگوید که صرف درک واقعیت، کفایت نمی‌کند. باید این توانایی را داشته باشید تا آنها را به اطلاعاتی که بتوان از آنها بهره‌برداری کرد، تبدیل کنید. برای آنکه این کار را انجام دهید، باید شیوه نگرش خود را به اطلاعات بر اساس نیازهای مشخص خود تغییر دهید. به جملات زیر که از سوی او مطرح شده‌اند توجه فرمایید:

این واقعیت که نرخ تبدیل پول افزایش یافته است، حقیقتی بیش نیست. اطلاعات، به مفهوم درک مزایا و معایب این افزایش نرخ و این است که چه کاری می‌توان انجام داد تا مزایای آن حداکثر و معایب آن حداقل شود. محتوا و کیفیت اطلاعات به نحوه تفسیر شما در رابطه با اعداد و ارقام بستگی دارد. بنابراین، ضرورت دارد نحوه نگرش خود را متناسب با نیازهایتان تغییر دهید و آنها را در تصمیمات خود دخیل کنید.
 
۶. تصمیم نهایی را اخذ کنید

لی کان‌هی در فرآیند تصمیم‌گیری خود از دو اصل: ساده فکر کردن و سرعت در تصمیم گیری پیروی می‌کرد.
 
۷. اجرایی کردن تصمیمات

لی کان‌هی هنگامی که سیاست‌های جدید را اجرا می‌کرد، برای اینکه کارکنانش به این سیاست‌ها خو بگیرند، وقت و هزینه زیادی را صرف این موضوع می‌کرد. اگر اقدامات سختی چون نابود کردن محصولات معیوب، متوقف کردن خط تولید و صرف وقت برای نهادینه کردن آن استراتژی‌ها را در افکار و قلب کارکنانش انجام نمی‌داد، سامسونگ هیچ‌گاه به غولی که امروزه شاهد آن هستیم، تبدیل نمی‌شد.
 
 ۸. همواره نسبت به آینده آگاهی داشته باشید

لی کان‌هی دو استاد بزرگ داشت: یکی پدرش،‌ لی بیونگ چول و دیگری هونگ جین‌کی، مدیر مسئول روزنامه جونگ انگ البو، یکی از سه روزنامه معتبر کره جنوبی. طی مدت بیش از ۲۰ سال نزد این دو نفر آموزش دید وبرای ایجاد تحول در خود و تبدیل شدن به رهبری جهانی، هرآنچه را که آموخته بود به کار گرفت. شما هم اگر می‌خواهید در کارتان موفق شوید، باید خود را به افکار مدیر عامل شرکت مجهز کنید. میزان موفقیت در یک کسب وکار جدید، ممکن است برای فردی که آن را آغاز می‌کند، دلسرد کننده باشد. اکثر افرادی که برای خود کسب و کاری راه می‌اندازند، از آنجا که قبلا کارمند شرکتی بوده‌اند، بدون داشتن حس مالکیت و مانند یک کارمند به فعالیت خود ادامه می‌دهند.

مدیریت به شیوه سامسونگ

این خطایی مشترک در میان همه آنهاست. موفقیت و یا شکست در هر کار مستقلی به این بستگی دارد که مالک آن کار، ذهنیت یک مدیر عامل را داشته باشد، ‌یا نه. در پس موفقیت لی کان‌هی آنهایی قرار دارند که به وی کمک کردند ذهنیت یک مدیر عامل را پیدا کند. به همین ترتیب، بکارگیری دانش این افراد می‌تواند به عنوان ابزاری برای تغییر در ذهنیت شما کاربرد داشته باشد.
 
تغییر از درون آغاز می‌شود

زیگ زیگلار، نویسنده کتاب‌های بهبود شخصی، دریافت، «برای آنکه ذهن فرد بدبین را به ذهنی خوش‌بین تغییر دهیم، به حدود یک تن اطلاعات مثبت نیاز داریم.»

البته مطالعه به تنهایی کفایت نمی‌کند. برای آنکه زندگی افراد تغییر یابد،‌ لازم است عمل هم در کار باشد.

وقتی یک فرد بتواند ذهنیت خود را از «نمی‌توانم این کار را انجام دهم» به «بله می‌توانم» تغییر دهد،‌ به انجام کارهایی قادر می‌شود که یک زندگی جدید و موفق را برایش فراهم می‌کنند. نحوه زندگی افراد به اعمال آنها بستگی دارد و این اعمال از ذهنیت آنها سرچشمه می‌گیرد. بنابراین، فردی که می‌خواهد تغییر کند، ابتدا باید ذهنیت خود را تغییر دهد.

اگر مایلید همچون سامسونگ تحولی اساسی را تجربه کنید، باید تا حد ممکن اطلاعات مرتبط به بهبود شخصی چون: بیوگرافی‌ها، سرگذشت افراد، کتاب‌های نوشته شده در این زمینه، سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های با افراد موفق را مطالعه کنید و مطالب آنها را فرا بگیرید. اگر همواره در معرض چنین پیام‌هایی در زمینه بهبود شخصی قرار گیرید، ذهنیت شما به صورت خودکار تغییر می‌کند و در پی آن، اقداماتتان آغاز می‌شود.

نعداد زیادی راه‌حل و ترفند برای مواجه با لحظه‌های دشوار در زندگی وجود دارد اما متاسفانه در زمان سختی مفید و کمک‌کننده نیستند. تمام انسان‌ها در طول حیات با لحظات سخت روبرو می‌شوند اما تعداد اندکی موفق می‌شوند که مشکلات را از زندگی‌شان بیرون بیاندازند. در این پست از زبان جنیفر هیوستون نویسنده سایت Womanitely راه‌های ساده‌ای را معرفی می‌کنیم که می‌توانند به شما در گذراندن اوقات دشوار زندگی کمک کنند. هرچند این توصیه‌ها ساده و آشنا به نظر می‌رسند، اما مرور دوباره آن‌ها (و صد البته عمل به آن‌ها) خالی از فایده نخواهد بود.


 من فرد درون‌گرا و بسیار حساسی هستم. حتی کوچکترین مشکلات می‌تواند روز من خراب کند. در واقع تعداد زیادی از تکنیک‌ها را امتحان کرده‌ام که متاسفانه کمک خاصی به من نکرده‌اند. اگر شما در حال تلاش برای مواجه با سختی‌های زندگی هستید من پیشنهاد می‌کنم در دوران سختی که خود را تنها می‌باید از تکنیک‌های شگفت‌انگیز زیر استفاده کنید:

۱-چشمان خود را ببندید

اولین کاری که من وقتی در دردسر وحشتناکی افتاده‌ام انجام می‌دهم این است که چشمان خود را می‌بندم و ذهنم را خالی می‌کنم. درست شبیه کاری که در یوگا انجام می‌شود، به سادگی مشکلات و دشواری‌ها دور می‌شوند و شاید احساس خلسه‌ای ایجاد شود که شک کنید مرده‌اید یا زنده هستید. هرچند امیدوارم هرگز این احساس را تجربه نکنید. چند ماه پیش شرایط سختی داشتم و انجام این کار برایم آسان نبود اما من از لحاظ طبیعی انسانی قوی هستم و معتقدم مواجه شدن با چالش‌ها و سختی‌ها انسان را قوی‌تر می‌سازد. من یک‌بار زندگی می‌کنم، بنابراین نمی‌خواهم زمان خود را صرف نگرانی در خصوص بی‌عدالتی‌های کاری، برخی روابط دوستانه مسموم، همکاران و در واقع چیزهایی که نمی‌توانم تغییر دهم، کنم. چشمان خود را ببندید، نفس عمیقی بکشید و اجازه دهید نگرانی‌ها و مشکلات ذهن شما را ترک کنند. شکر گزار باشید و بی‌توجه به مشکل پیش آمده لبخند بزنید. لبخند شما کمک می‌کند تا با مشکل خود قوی‌تر بجنگید.

۲-عبادت کنید

اگر با بستن چشمان خود نتوانستید نگرانی‌ها را دور کنید، عبادت کنید. دعا و عبادت گزینه مناسبی برای افرادی‌ست که نمی‌توانند با احساسات خود کنار بیایند و یا از اضطراب رنج می‌برند.

Pray

بسیاری از ما به قدرت دعا اعتقاد نداریم اما من باور دارم. وقتی ترس و اضطراب به من حمله می‌کند، من شروع به عبادت و دعاکردن می‌کنم و واقعا فکر این‌که من تنها نیستم، در مواجه با مشکلات و سختی‌ها به من کمک می‌کند.

۳-اجازه دهید افرادی که نمی‌خواهید آن‌ها را ببینید از زندگی شما دور شوند

در حالی که شما از همکاران مزاحم و رئیس خود نمی‌توانید اجتناب کنید، بهتر است لااقل ازدوستان یا بستگانی که ارتباط با آن‌ها برای‌تان استرس‌زا یا آزاردهنده است دوری کنید. ممکن است آن‌ها در اصل آدم‌های خوبی باشند اما اگر در مواجهه با آن‌ها احساس شکست و ناراحتی می‌کنید بهتر است از برخورد با آن‌ها اجتناب کنید. هنگامی که شما در حال عبور از سختی‌ها و مشکلات هستید نیاز دارید که با آدم‌های مثبت که برای شما الهام‌بخش هستند معاشرت کنید و این‌گونه احساس بهتری خواهید داشت. زمانی که ناگزیر به برخورد با همکاران آزاردهنده خود هستید آن‌ها را نادیده بگیرید، یک نفس عمیق بکشید و به خودتان آرامش بدهید. به یاد داشته باشید شما مسائل مهم‌تری دارید، بنابراین وقت خود را برای افرادی که خیر شما را نمی‌خواهند هدر ندهید!

۴-به خودتان ایمان داشته باشید

شرایط مهم نسیت، شما باید همیشه خود را باور داشته باشید. درست است شما در روزهای سختی هستید اما این بدان معنا نیست که شما نمی‌توانید با مشکلات مقابله کنید.

believe_in_yourself

شما می‌توانید، من باور دارم و خود شما هم باید باور داشته باشید. چه بخواهیم چه نخواهیم زندگی پر از سختی‌ها و مشکلات است. به طور منطقی، وظیفه ما این است که بیاموزیم که چگونه بر آن‌ها غلبه کنیم. زمانی که من به والدین، دوستان و همکارانم گفتم که می‌خواهم کار پر درآمد خود را ترک کنم و به جای آن به نوشتن و کارهای داوطلبانه بپردازم، هیچ‌کس من را باور نکرد. با این حال باورمن به خودم، به من کمک کرد که زندگی خود را آن‌گونه که در رویا داشته‌ام آغاز کنم و از چیزهای کوچکی که قبلا در برنامه‌ها و مشغله‌های روزمره نادیده گرفته می‌شد لذت ببرم.

۵-خودخواه باشید

اگر شما فردی مانند من باشید، برای شما این‌که در هر شرایطی به فکر خود باشید سخت خواهد بود. اما من با تجربه شخصی خود می‌توانم بگویم که در این دنیای بی‌رحم، زنده ماندن برای افراد مهربان دشوار است. هنگامی که شما در حال تلاش برای کنار آمدن با دوران سخت زندگی خود هستید، باید بی‌تفاوت و خودخواه باشید. اگر نیاز به زمانی برای فکر کردن و چاره‌اندیشی دارید جلسه و قرار خود را کنسل کنید. مطمئنا این بدان معنا نیست که شما باید همیشه خودخواه باشید اما باید همواره خودتان را در اولویت قرار دهید.


مهم نیست که چه اتفاقاتی در زندگی شما رخ می‌دهد! به یاد داشته باشید که شما به اندازه کافی قوی هستید تا بتوانید با مشکلاتی که در مسیر زندگی قرار دارد مواجه شوید. شما تنها نیستید، مثبت بیاندیشید و خود را باور کنید آن‌گاه در می‌یابید که زندگی به آن سختی که فکر می‌کردید نیست. تکنیک شما برای غلبه بر مشکلات چیست؟


منبع(+)

چهارشنبه 19 آذر 1393

مدیران موفق

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 

خبرآنلاین: مدیران مشهور جهانی مانند وارن بافت و بیل گیتس نخستین ساعات روز خود را به فعالیتی اختصاص می دهند که احتمالا برای شما غافلگیر کننده است.

تصویری که از فعالیت مدیران موفق جهانی در افکار عمومی وجود دارد معمولا شامل جلسات کاری فشرده، ملاقات های مهم و همچنین تفکر و مشاوره برای تعیین استراتژی های کوتاه مدت و بلند مدت است اما نگاهی دقیق تر به فعالیت های روزانه مدیران مشهور نشان می‏دهد که بسیاری از آن ها روز خود را با مطالعه آغاز می‏کنند. فعالیتی که اگرچه در نگاه اول شاید چندان مهم و تاثیرگذار به نظر نرسد اما در واقع بدست آوردن اطلاعات در مورد آنچه در صحنه اقتصادی-سیاسی و البته اجتماعی یک کشور رخ می‏دهد در موفقیت یک کسب و کار نقش پررنگی دارد.

مدیران موفق صبح خود را با چه فعالیتی آغاز می کنند؟

به همین خاطر است که بسیاری از مدیران بنگاه های بزرگ اقتصادی فعالیت روزانه خود را با مطالعه روزنامه آغاز می‏کنند. برای مثال، وارن بافت که یکی از موفق ترین سرمایه گذاران آمریکا در بخش مالی است روزنامه های وال استریت ژورنال، فایننشال تایمز، نیویورک تایمز و آمریکن بانکر را هر روز مطالعه می‏کند.

چارلی مانگر، دست راست وارن بافت، نیز هر روز مجله اکونومیست را می‏خواند. در میان روزنامه هایی که دیوید کاش، مدیر بخش آمریکایی شرکت ویرجین، مطالعه می‏کند هم می‏توان روزنامه های نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال، یو اس ای تودی و فایننشال تایمز را مشاهده کرد.

بیل گیتس، موسس شرکت مایکروسافت، نیز روزنامه های وال استریت ژورنال و نیویورک تایمز را مطالعه می‏کند و البته هفته نامه اکونومیست نیز در فهرست مطالعه وی قرار دارد.

جفری ایملت، مدیر شرکت جنرال الکتریک، نیز شیوه نسبتا عجیبی برای خواندن مطبوعات دارد. او معمولا روزنامه وال استریت ژورنال را به طور کامل می‏خواند، سپس سراغ فایننشال تایمز می‏رود و حتی برخی از صفحات آن را اسکن می‏کند، پس از آن تنها صفحه اقتصاد نیویورک تایمز را مطالعه می‏کند و با بقیه آن کاری ندارد و سپس نوبت به صفحات اقتصاد و ورزش روزنامه یو اس ای تودی می‏رسد و در انتهای این فهرست نسبتا طولانی صفحه اقتصاد روزنامه نیویورک پست قرار می گیرد.

استیو رینموند، مدیر اجرایی سابق شرکت پپسی نیز ساعت 5:30 صبح بیدار می‏شود تا پیش از شروع کار، روزنامه های نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال و فایننشال تایمز را مطالعه کند. هوارد شولتز، مدیر قهوه فروشی های زنجیره ای استارباکس نیز مانند بسیاری از مدیران دیگری که نام آن ها تا اینجا ذکر شده است، هر روز نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال می‏خواند.

برخی شاید تصور کنند که مطالعه روزنامه آن هم هر روز صبح نه تنها تاثیری بر توسعه و موفقیت یک کسب و کار نداشته باشد بلکه اتلاف وقت نیز محسوب می‏شود، اما در واقع عادت مطالعه افرادی مانند بیل گیتس و هوارد شولتز نشان می‏دهد که تلاش برای اطلاع از آنچه در جهان پیرامون رخ می‏دهد و خواندن تحلیل های مربوط به آن ها را می‏توان در میان ویژگی های مدیران موفق قرار داد



بعضی از آدم‌ها اصولا آدم‌های بدخیم و مسمومی هستند. تعدادی از آنها حتی خودشان از تأثیر منفی‌ای که روی آدم‌های پیرامونی‌شان می‌گذارند، آگاه نیستند، اما بقیه‌شان از ایجاد آشفتگی، به هم زدن کارهای مردم و افسرده کردن آنها، خشنود می‌شوند.

وجود یکی از این افراد در خانواده، دانشگاه و محیط کار مساوی است با ایجاد پیچیدگی‌های زیاد در روند کار، نزاع‌های بی‌مورد و بدتر از همه استرس.

ناگفته پیداست که استرس چه تأثیر منفی‌ای می‌تواند روی ما بگذارد. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که حتی چند روز استرس، می‌تواند میزان کارایی نورون‌ها را در هیپوکامپ ما کاهش بدهد و باعث مختل شدن تفکر عقلانی و حافظه در ما بشود. استرس چند هفته‌ای می‌تواند باعث آسیب برگشت‌پذیر در دندریت‌ها شود و استرس مزمن هم می‌تواند اصلا باعث تخریب نورون‌ها شود.

استرس تهدیدی است برای موفقیت ما و در این میان آدم‌های با عملکردها و ذهنیت‌های مسموم، با ایجاد احساسات منفی در ماه می‌توانند باعث همین استرس مزمن بشوند.

برای مدیریت این افراد، باید تجربه‌ها و توانایی‌های خاصی را در خود پرورش دهید.

10-27-2014 11-58-06 AM

اگر بی‌تجربه باشید، ممکن است این روندها را در پیش بگیرید:

- عصبانی شوید و درگیر شوید: در این صورت ممکن است خودتان متهم به نداشتن ثابت روانی و کارایی شوید و کارتان عقب می‌افتد. تازه اگر ثابت شود که حق با شما بوده است، در بسیاری موارد چنان که افتد و دانی، درگیری و دعوای شما با پادرمیانی و ریش‌سفیدی کسی حل می‌شود، فرد خاطی به سر جایش برمی‌گردد و شما مجبور می‌شوید تا دوباره با او کار کنید.

- هیچ کاری نکنید و خاموش بنشینید که در این صورت فرد بدذات جری‌تر می‌شود.

- بخواهید یکی بشوید مثل خود آن فرد که در این صورت به آرمان‌ها و شخصیت خودتان توهین کرده‌اید.

اما آدم‌های باتجربه به این دام‌ها نمی افتند، یک بررسی توسط TalentSmart نشان داده است که ۹۰ درصد آنهایی که مهارت‌های اجرایی بالا دارند، توانایی کنترل احساسات خود و رارام باقی ماندن را دارند و یکی از مهارت‌های عمده آنها حنثی کردن همین آدم‌های سمی است.


۱- هرگز اجازه ندهید آدم‌های شاکی از زمین و زمان، به دامتان بیندازند

بعضی از آدم‌ها اصولا دوست دارند، افراد مؤدب و با شخصیتی را پیدا بکنند و سر آنها را با شکوه و شکایت در مورد مشکلات شخصی‌شان به درد آورند.

شما به عنوان یک آدم نیک‌نهاد ممکن است چند بار وقت بگذارید و راهنمایی‌هایی به آنها بکنید، اما هر چه که می‌گذرد متوجه می‌شوید گویی هدف آنها درد دل صرف یا گرفتن راهنمایی نیست، آنها می‌خواهند مرتب حرف بزنند و مجرایی برای دفع عقده‌های خود پیدا کنند.

بعضی از آنها که خود را آدم‌ها ناکام و بدبختی می‌دانند، از تکنیک روانی بدی استفاده می‌کنند، آنها سعی می‌کنند با القای بدبختی در ذهن دیگران، به خود بقبولانند که چون تنها بدبخت‌های عالم نیستند، نباید زیاد سخت بگیرند. برای همین در اداره، سر صحبت را با یک فرد موفق‌تر از خود باز می‌کنند و با به رخ کشیدن موفقیت‌های بعضی دیگر، سعی می‌کنند حس یأس و بیهودگی را در بالادستی خود ایجاد کنند.

آنها سعی می‌کنند، همه دستاوردهای خوب شما، همه ویژگی‌های شخصیتی تحسین‌برانگیز شما، همه مهارت‌های دست‌نیافتنی شما را حقیر نشان بدهند.

آنها از کار خود دست برنمی‌دارند، مگر آنگاه شما را به باتلاق خود بکشند و وقتی توانستند شما را در حال دست و پا زدن برای رهایی ببینند، دست می‌کشند.

هرگز تصور نکنید که قطع صحبت‌های آنها، ترک کردن اتاقتان در هنگام ورود این افراد، کاری بی‌ادبانه و گستاخانه است. اگر کسی به اتاق شما بیاید و بخواهد در نزدیک شما دو ساعت سیگار بکشد، آیا معترض او نمی‌شوید؟ پس چطور به این آدم‌ها اجازه می‌دهید که به کارشان بدهند.

10-27-2014 12-00-19 PM

اما اگر آدم کم‌رویی هستید یک تکنیک ساده برای قطع حمله آنها، قطع کردن صحبت آنها و پرسیدن این سؤال کلیدی است:

… می‌دانم که خیلی بدبختی، خودت فکر می‌کنی که چه راه چاره‌ای داری و چطور می‌خواهی مشکلت را حل کنی؟

این طوری خیلی وقت‌ها رشته افکار آنها قطع می‌شود، دست از شکوه و شکایت برمی‌دارند و رهایتان می‌کنند.

۲- تکانه‌ای نباشید و احساسات خود را کنترل کنید

خشمگین شدن و دشنام دادن خیلی ساده است. اما تصور می‌کنید که به دنبال آن، افراد بدذات چه می‌کنند، آنها دقیقا دوست دارند شما به چنین ورطه‌ای بیفتید و کنترل خود را از دست بدهید.

پس به یاد داشته باشید که همیشه در یک دعوا و مجادله، فردی که کنترل خود را از دست می‌دهد، همیشه بازنده است.

10-27-2014 12-03-50 PM

اگر یکی از همکاران و یا زیردست شما، همیشه باعث کندی کار و تخریب جایگاه می‌شود، سعی کنید که با آرامش دلایلی قاطع برای ناکارایی او پیدا کنید و وقتی پرونده شخص تکمیل شد، سعی کنید که به او حمله خونسردانه‌ای کنید!

۳- جواب ابلهان مسلما خاموشی است!

اگر آدم روانپریشی در خیابان یقه شما را بگیرد و ادعا کند که شخصیت مهمی است، آیا وقت می‌گذارید و برایش دلیل و برهان می‌آورید که که افکارش هذیانی است؟!

به همین صورت در محیط کار و تحصیل هم، سعی در ایجاد تفکر عقلانی و استدلال‌پذیر کردن بعضی‌ها غیرمنطقی است.

شما ممکن است آدم آرمان‌گرایی باشید و با تصور اینکه می‌توانید همه چیز را تغییر بدهید، بخواهید که شیوه عملکرد و تفکر آدم‌های بدذات را هم تغییر بدهید، اما باید بدانید که بسیاری هم هستند که اصولا اختلال شخصیت دارند، مثلا شخصیت ضداجتماعی دارند و تلاش برای اصلاح آنها آب در هاون کوبیدن است.

۴- برای خود حریمی ایجاد کنید

همیشه مجبور نیستید که به صورت رو در رو با افراد مشکل‌دار کار کنید. حتی اگر این فرد، یکی از همکارهای شما در یک پروژه یا محل کار باشد، می‌توانید تعاملات خود را با وی محدود کنید و اگر لازم باشد باواسطه کاری را به او محول کنید یا از او تحویل بگیرید.

10-27-2014 12-26-44 PM

۵- پشبینی‌شان کنید!

اگر به قدر کافی با یک فرد با عملکرد بدخیم سر کرده باشید و اگر به اندازه کافی باهوش باشید، می‌توانید همه رفتارها و عکس‌العمل‌ها او را پیشبینی کنید و خودتان را برای مقابله با او آماده کنید.

10-27-2014 12-05-36 PM

۶- آدم‌های باتجربه نمی‌گذارند که هیچ چیز باعث محدود شدن سرخوشی و احساس خوشبختی‌شان شود

خوشبختی یک چیز کاملا درونی است و خیلی وقت‌ها هیچ ربطی به جایگاه شغلی و میزان درآمد شما ندارد.

اما در این میان خیلی از ماها از نظر روانی نیاز داریم که تأییدیه دیگران را برای احساس خوشبختی داشته باشیم. یعنی تا مطمون نشویم که چند نفر در محیط کار، خوشبختی و عملکرد ما را تأیید نمی‌کنند، حس رضایت به ما دست نمی‌دهد.

آن دسته از ما که نیازمند گرفتن این تأییدیه هستیم، همیشه نگران هستیم که پشت سر ما حرف‌هایی زده شود، گوش به زنگ می‌مانیم و سعی می‌کنیم متناسب با حرف‌هاو غیبت‌ها و انتظارات مردم، عملکرد خود را تنظیم کنیم.

اما تلاش برای همرنگ شدن با جماعت، باعث می‌شود که از آرمان‌ها و اهداف مخفی درونی خود به دور بمانیم و واقعا خوشبختی از ما فاصله بگیرد.

بنابراین باید تأکید کنم که خوشبختی و رضایت خاطر، چیزهایی درونی هستند، هیچ وقت برای حرف و حدیث‌های بیرونی، ارزشی قائل نشوید. خودتان باشید و در جهت استعدادهایتان حرکت کنید.

10-27-2014 12-11-21 PM

اگر آدمی هستید که از خواندن یک رمان یا دیدن یک فیلم خوب لذت می‌برید، اگر آدمی هستید که صرف یک شام در رستوران با اعضای خانواده یا یک خرید کوچک، شادتان می‌کند، نگذارید که حس لذت و خوشبختی شما با حرف‌های مردم فروکاسته شود.

اصولا بسیار از مردم توانایی درک لذت‌هایی به غیر از لذت‌های جسمانی را ندارند و خیلی بیهوده است که به آنها بفهمانید که خواندن، نوشتن، عاشقی بی‌دغدغه، ورزش یا اندیشه‌های خردمندانه چه لذتی دارند.

۷- آدم‌های موفق عملگرا هستند و به جای تمرکز روی مشکلات، روی راه‌حل‌ها کار می‌کنند

آدم‌های بدخیم پیرامون شما، کاری جز فهرست کردن مشکلات بلد نیستند، اما این شمایید که می‌توانید با چند کار کوچک، یک تغییر واقعی در شرکت و محل کارتان ایجاد کنید. شما ممکن است نتوانید، کل مشکل را حل کنید، اما می‌توانید شرایط را قابل تحمل‌تر کنید.

10-27-2014 12-14-38 PM

۸- ببخشید اما فراموش نکنید!

بخشایش به این معنی است که شما علیرغم بی‌مهری شخصی، کینه و دشمنی را از ضمیر خود پاک کنید. در روند بخشایش، بیشترین کسی که سود می‌برد، خود شمایید. چون احساس خوب بزرگ‌منشی به شما دست می‌دهد، اطرافیان شما بیشتر به شما احترام خواهند گذاشت و در عین حال از شر افکار مزاحم راحت می‌شوید.

اما بخشایش به معنی فراموشی نیست، شما باید نوع عملکرد آدم‌های پیرامونی‌تان را به یاد داشته باشید تا دوباره ضربه نخورید و مورد سوء استفاده قرار نگیرید.

10-27-2014 12-17-51 PM

۹- از نشخوارهای فکری پرهیز کنید

بعضی‌ها عادت دارند که اتفاقات منفی زندگی‌شان را مرتب با خودشان مرور کنند و بی‌مهری‌ها و خیانت‌های دیگران را به یاد آورند. ولی آدم‌های با تجربه موفق یاد گرفته‌اند که به این ورطه نیفتند.

10-27-2014 12-20-56 PM

۱۰- میزان مصرف کافئین خود را محدود کنید

زیاد محصولات دارای کافئین مثل قهوه استفاده نکنید، چون نوشیدن قهوه زیاد باعث ترشخ بیشتر آدرنالین می‌شود، آدرنالین هم هورمونی است که اصولا بدن را برای مبارزه آماده می‌کند.

بدنی هم که آماده نزاع باشد، خیی راحت واکنش نشان می‌دهد، بنابراین می‌تواند به دام آدم‌های خبیث بیفتد و گرفتار بازی آنها شود.

10-27-2014 12-22-33 PM

۱۱- به اندازه کافی بخوابید

خواب خوب، هوشمندی شما را در کنترل احساسات تقویت می‌کند و سطح تنش را می‌کاهد.

یک خواب خوب، شما را آدم مثبت‌تر، خلاق‌تر و باهوش‌تر در مدیریت آدم‌های شرور می‌کند.

10-27-2014 12-23-54 PM

۱۲- آدم‌های خوب پیرامون خود را شناسایی کنید و یک سیستم حمایتی برای خود درست کنید

همان طور که ممکن است آدم‌های بدذاتی در پیرامون ما باشند، آدم‌های خوبی هم پیدا می‌شوند که دنیایی از تجربه، خردمندی و مهربانی هستند، سعی کنید که آنها را شناسایی کنید و به گاه نیاز از کمک‌ها و مشاوره‌های آنها بهره ببرید.

۱۳ – از تجارب قبلی خودتان درس بگیرید و شیوه‌های تعاملتان را ارتقا بدهید

اگر آدمی بوده‌اید که تا با حال با بی‌تجربگی مورد سوء استفاده آدم‌های خبیث دور و برتان واقع می‌شده‌اید، باید بگویم که اصولا مغز انعطاف خاص خودش را دارد، طوری که می‌توانید به تدریج تجربه کسب کنید و بهتر با این افراد مقابله کنید.

شما به تدریج یاد می‌گیرید که در مقابل هر واکنش این افراد، اتخاذ چه تکنیکی سودمندتر و عقلانی‌تر است.

مثلا یاد می‌گیرید که به جای اینکه یک جمله و طعنه آنها آرامش شما را به هم بزند، نشان بدهید که عین خیالتان نیست و با نشان دادن خونسردی و یک لبخند، نشان بدهید که حمله آنها چقدر سست و بی‌‌فایده بوده است و در نهایت به جای اینکه شما دچار تنش شوید، تنش را در خود آنها ایجاد می‌کنید.

شما به تدریج یاد می‌گیرید که از تکنیک پاسخ ندادن تکانه‌ای و ضدحمله صبورانه استفاده کنید و بهتر از همه یاد می‌گیرید چطور با بزرگی کردن و به رخ کشیدن مهارت‌های خود، افراد بدذات را منزوی کنید.

ترجمه آزادی از این پست فوربس

 

چهارشنبه 14 آبان 1393

مدیریت برند

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 

مجله خلاقیت - آیدین نامدار: خبر خوبی که امروزه از دنیای کسب و کار ایران به گوش می رسد، این است که هر روز بر تعداد مدیرانی که بر ضرورت سرمایه گذاری در حوزه خلق و توسعه برند کسب و کارشان پی برده اند، افزوده می شود. همین موضوع، تولید محتوا و پرداخت علمی به مقوله برندینگ را بیش از پیش لازم کرده است. آن چه در این یادداشت که می خوانید، خطاهای احتمالی و البته رایج در برندینگ است که نگارنده، آنها را به تجربه در پروژه های مشاوره مختلف کسب کرده است. این یادداشت با این امید نوشته می شود که پیشگیری کند از هر آن چه ممکن است سرمایه گذاری در حوزه برند سازمان تان را به مخاطره اندازد.

10 خطا در مسیر برندینگ

1- هرگز کپی نکنید


هیچ برندی نمی تواند با کپی کاری، مسیر را کوتاه تر کند. این یک تصور باطل است که با گرته برداری از بزرگان، شما نیز خواهید توانست جایگاه ذهنی معادل با جایگاه آنان در ذهن مخاطبان تان بیابید. هرگز کپی نکنید، حتی اگر آن چه اصالتا از آن شماست، در قیاس با دیگران، شما را راضی نمی کند. البته بررسی مسیرهای موفقیت دیگران به هیچ عنوان شامل این مقوله نیست.

2- عجله نداشته باشید


اگر فکر می کنید آنان که امروز برندهایی موفق هستند، ره صدساله را یک شبه پیموده اند، سخت در اشتباهید. نه با عجله و نه به صورت اتفاقی، نمی توان مسیر برندینگ را پیمود. از این رو هرگز عجله نداشته باشید. برنامه ریزی درستی انجام دهید و اجازه دهید تک تک برنامه های تان، مسیر خود را بپیمایند و به نتایج مطلوب برسند.

10 خطا در مسیر برندینگ

3- بزرگنمایی نکنید


برداشت مخاطبان از رفتارهای مختلف شما که با دید بزرگنمایی انجاممی دهید، الزاما آنی نیست که شما انتظارش را دارید. این تلاش که خود و مجموعه تان را بزرگ تر،مهم تر، تواناتر و باصلاحیت تر از آن چه هست جلوه دهید، برخلاف تصور شما، بیش از آن که به نفع شما تمام شود، منجر به متضرر شدن و از دست دادن جایگاه ذهنی تان در ذهن مخاطبان خواهدشد.

4- بی مهابا تبلیغ نکنید


اگر فکر می کنید هرچه بیشتر سرمایه گذاری تبلیغاتی داشته باشید به همان اندازه برندتان با سرعت بیشتری رشد خواهدکرد، سخت در اشتباهید. گاهی اوقات، اصرار کورکورانه به بمباران تبلیغاتی مخاطبان، نه تنها منجر به ارتقای برندتان در ذهن آنان نخواهدشد، بلکه در ناخودآگاه مخاطب، گونه ای از پس زدگی برندتان را به همراه خواهدداشت.

5- شعارهای بیهوده نسازید


ادعاهایی که بسیاری از کسب و کارهای در حال رشد در غالب شعارهای تبلیغاتی و تک لاین ها و... بیان می کنند، بیشتر خنده دار است تا اثربخش. گاهی حتی می شنویم که مجموعه ای برای رسیدن به همان شعار خنده دار ناکارآمد، ساعت ها جلسه برگزار کرده و مبالغ هنگفتی هزینه داده است. اگر در مسیر برندینگ قرار دارید، هوشمندی و نگاه کارشناسانه را در شعارهایی که می سازید در اولویت قرار دهید.

10 خطا در مسیر برندینگ

6- آن چه را که دارید، یک جا رو نکنید

این یک تصور غلط است که برخی می پندارند برای جلب نظر مخاطب، باید تمام داشته های خود را حتی به گونه ای بی برنامه در معرض دید او قرار دهند. این گونه با وجود داشتن توانایی برای انجام صحیح و کامل تمای آن چه ادعا کرده اید، مخاطب آن را به گونه ای، سنگ بزرگی خواهدشناخت که علامت نزدن است. برای معرفی توانایی های خود به مرور زمان،برنامه داشته باشید. این گونه همشه شما یک قدم از انتظارات مخاطب پیش هستید.

7- از نگرش های رفع تکلیفی خودداری کنید

شاید در نگاه اول به این جمله، چنین مفهومی را بسیار با فاصله از حقایق مدیریت برند حال حاضر خود بدانید، اما اغلب اوقات، بخش بزرگی از مدیران تصمیم ساز، خواسته یا ناخواسته تصمیماتی می گیرند که از جنس رفع تکلیف است. به عنوان مثال تعداد برندهایی که در حوزه بسته بنید خود تحقیق و برنامه ریزی اصولی انجام مید هند زیاد نیست. این موضوع به بسیاری از جنبه های مختلف کسب و کارتان که می تواند برندتان را تحت تاثیر خود داشته باشد، قابل تعمیم خواهدبود.

8- از تغییرات ناگهانی پرهیز کنید.


تغییر همیشه بد نیست. اما تغییر ناگهانی از دیدگاه برندینگ، اغلب آسیب رسان است. اگر در حال مدیریت و توسعه برند خود هستید، حواس تان باشد که باید تصمیمات تان در زمینه تغییرات ضروری درون و برون سازمانی که می تواند نمودی میان مخاطبان تان بیابد و بر برداشت آن ها از برندتان اثر بگذارد، کاملا هوشمندانه اتخاذ شود و به گونه ای مدیرانه نشان داده شود.

10 خطا در مسیر برندینگ

9- براساس قیمت پایین، رقابت نکنید


اگر در ورطه رقابت قیمتی گرفتار شده اید و همواره مجبورید برای حفظ سهم بازار خود، ارزان تر از رقبا بفروشید، فاصله زیادی تا بدل شدن به یک برند خوب دارید. توانایی مدیریت قیمت در مقایسه با رقبا در بازارهای رقابتی، پارامتری بسیار مهم است، اما در مسیر برندینگ، هرگز فقط بر مبنای قیمت رقابت نکنید.

10- نظارت تان را بر هیچ حوزه ای قطع نکنید


مدیریت یک برند همانند صدابرداری از یک ارکستر سمفونیک است. یک صدابردار حرفه ای، می داند که این اجازه را ندارد که چشم از میز کنترل میکسر برچیند. احساس مخاطب از برند شما، همان لذتی ست که او از شنیدن صدای بی نقص ایفای ارکستر سمفونیک تجربه خواهدکرد و شما همان صدابردار خبره ای هستید که نباید هیچ حوزه ای را از کنترل خود خارج کنید. اگر دوست دارید تمام جوانب، به نفع برندتان مدیرت شود، هرگز نظارت تان را بر هیچ حوزه ای قطع نکنید.









جمعه 25 مهر 1393

از رویاهایت جلو بزن.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: شرط پیشرفت+مدیریت زمان و انرژی، 


پیشنهاد انتقال یک میلیون نفر به مریخ برای نجات نسل بشر

















مدیر یک شرکت فضایی در آمریکا گفت به دنبال انتقال یک میلیون نفر به مریخ است تا نسل بشر حفظ شود.

"الون ماسک" کارآفرین و میلیاردر آمریکایی ادامه داد: قصد دارم به سرعت وضعیت فعلی سفر انسان ها به مریخ را تغییر دهم. ما به شدت نیازمند انتقال یک میلیون نفر به مریخ هستیم تا تمدن انسانی ادامه یابد.

"اسپیس اکس" یکی از شرکت های متعلق به الون ماسک است. این شرکت به تازگی به همراه شرکت بوئینگ آمریکا قراردادی را با آژانس فضایی ناسا برای ساخت سفینه انتقال فضانوردان از زمین به فضا امضا کرد.

ماسک مدیر عامل شرکت های "سبیس اکس"، "تیسلا موتورز" و "سولار سیتی" در مصاحبه با مجله Aeon گفت: معتقدم انسان ها نیاز جدی به انتقال به بیش از یک سیاره دیگر هستند تا در صورت بروز فاجعه در زمین، موجودیت انسان حفظ شود.

با این حال این نظرات وی با بدبینی شدیدی روبه رو شده اما احتمالا این ایده عملی خواهد شد. براساس نظر کارشناسان، تهدیداتی شامل تغییرات آب و هوا و سقوط شهاب سنگ، جامعه انسانی در کره زمین را در معرض نابودی قرار داده است.

او درباره اینکه انسان ها برای انتقال به مریخ به چه چیزهایی نیاز دارند هم گفت: اگر ما 100 نفر را در یک مرحله به مریخ منتقل کنیم یعنی ما نیازمند 10 هزار سفر به مریخ هستیم تا یک میلیون نفر به این سیاره منتقل شوند.

ما همچنین نیازمند کالاهای بسیاری هستیم که باید آنها را به مریخ منتقل کنیم تا این انسان ها بتوانند زندگی کنند. انتقال این کالاها نیز بسیار پرخرج است زیرا ما نیازمند 10 پرواز باری در کنار یک پرواز انسانی به مریخ هستیم. یعنی ما باید 100 هزار سفر باری هم در کار 10 هزار سفر انسانی به مریخ داشته باشیم.

این برای نخستین بار نیست که موسک درباره مریخ و انتقال انسان ها به این سیاره صحبت می کند. او در کنفرانس "AllThingsD's 2013" هم گفت: انسان یا باید در دیگر سیاره ها هم منتقل شود یا اینکه ریسک کنیم و با خطر انقراض روبه رو شویم. انقرض سرنوشتی است که نمی توان از ان فرار کرد زیرا ما روز به روز بیش از پیش در معرض این موضوع قرار داریم.

الون ماسک (Elon Musk) متولد 1971، کارآفرین و مدیر شرکت های بزرگی در آمریکاست. او 4.5 میلیارد دلار ثروت دارد. در سایت ویکی پدیا وی با عنوان مهندس، مخترع و شخص نامی تجارت در صنایع پیشرفته آمریکا معرفی شده است.

او بنیانگذار شرکت‌هایی همچون تسلا موتورز، پی‌پال (PayPal) (که اکنون به ای‌بی تعلق دارد) و اسپیس‌اکس (SpaceX) است.  
این کارآفرین معتقد است بشر باید در سه حوزه اینترنت، انرژی پاک و فضا بیش از پیش تحقیق و سرمایه گذاری کند.

الون ماسک کیست؟


هفته نامه تجارت فردا هم درباره الون ماسک نوشت: او در پورتوریال آفریقای جنوبی متولد شده است. مادر وی کانادایی و پدرش تبعه آفریقای جنوبی بود. او اولین کامپیوتر را در کودکی از پدرش هدیه گرفت و با تلاش و ممارست بسیار موفق شد کار با کامپیوتر و نوشتن برنامه‌های کامپیوتری را بیاموزد. در 12سالگی اولین نرم‌افزار تجاری توسط الون ماسک وارد بازار شد که در آن زمان با قیمتی معادل 500 دلار آمریکا به فروش رسید. نام این نرم‌افزار blastar بود که یک بازی کامپیوتری فضایی بود.

پیشنهاد انتقال یک میلیون نفر به مریخ برای نجات نسل بشر

او در 17سالگی خانه پدری را ترک کرد و با بهره‌گیری از پشتوانه مالی خانوادگی و تشویق‌های پدرش به تنهایی سفری را به آمریکا و کانادا انجام داد تا از نزدیک با دنیای بزرگ علم کامپیوتر در آن کشورهای صنعتی آشنا شود.

پدر او با وجود محدودیت‌های زیادی که در آفریقای جنوبی برای سفر افراد زیر 18سال وجود داشت همواره فرزندانش را به استقلال و سفر کردن به کشورهای دیگر تشویق می‌کرد به همین دلیل الون و خواهر و برادرش قبل از سن 18سالگی سفرهای مستقل زیادی کرده بودند و با فرهنگ مناطق زیادی از دنیا آشنا بودند.

در سن 18سالگی الون بخش‌های زیادی از آفریقا و اروپا را دیده بود و سفرهایی به کشورهای خاورمیانه و خاور دور و چین و آمریکا و کانادا کرده بود.

بالاخره بعد از دیدن کشورهای مختلف و آشنایی با اصول و زیر‌ساخت‌های اقتصادی و صنعتی و سیاسی مناطق متفاوت دنیا تصمیم گرفت به آمریکا مهاجرت کند و در سال 1992 بعد از گذشت دو سال از تحصیل رشته اقتصاد در دانشگاه کویینز کانادا به آمریکا رفت و مدرک لیسانس رشته اقتصاد را از مدرسه وارتون دانشگاه پنسیلوانیا گرفت و به دنبال آن لیسانس رشته فیزیک را از مدرسه علم و هنر دانشگاه پنسیلوانیا دریافت کرد. در این کشور الون جوان اقدام به مطالعه و تحقیق در حوزه‌های مختلف کرد و بعد از شناسایی ضعف‌های موجود در علم روز دنیا به عرصه‌هایی روی آورد که به زعم وی توسعه لازم را پیدا نکرده بود.

حوزه‌هایی از قبیل علوم فضایی که سبب شد او شرکت اسپیس ایکس را بنیان نهد و ضمن ایجاد فرصت شغلی برای شمار زیادی از ساکنان آمریکا زمینه تحقیقات بیشتر در حوزه هوا و فضا را فراهم کند.

الون بعد از اتمام تحصیل در مقطع کارشناسی به سیلیکون ولی کالیفرنیا رفت تا تحصیلات خود را در مقطع دکترای فیزیک در دانشگاه استنفورد ادامه دهد ولی موفق نشد این مقطع را به پایان برساند. او با مطالعات زیادی که در مورد افراد نوآوری از قبیل توماس ادیسون و نیکلا تسلا و... انجام داده بود و با توجه به پیش‌زمینه دانشگاهی‌اش در رشته فیزیک سه حوزه را به عنوان حوزه‌هایی که دنیای آینده به آنها نیاز دارد ولی هم‌اکنون توسعه چندانی پیدا نکرده است و باید مطالعات بیشتری در آن زمینه‌ها انجام بشود انتخاب کرد. این حوزه‌ها عبارت بودند از اینترنت، انرژی پاک و در نهایت فضا.

او در یکی از سخنرانی‌های خود گفت: «مشکل اصلی دنیای امروزی ضعف در این سه حوزه است و ما باید هر چه سریع‌تر در این حوزه‌ها سرمایه‌گذاری کنیم و پژوهش‌های تازه‌ای انجام دهیم.»

سال‌ها تلاش وی در عرصه‌های مختلف علمی و پژوهشی سبب شد او به عنوان یکی از برترین افراد نوآور و کارآفرین در آمریکا معرفی شود و ده‌ها جایزه به پاس همین نوآوری‌هایش دریافت کند. او در سال 2007 میلادی به عنوان خلاق‌ترین فرد سال انتخاب شد و در سال 2012 توانست جایزه سلطنتی نوآوری و کارآفرینی دولت آمریکا را از آن خود کند. همچنین او دکترای افتخاری طراحی را از دانشگاه هنر و طراحی آمریکا دریافت کرده است و دانشگاه سوری انگلستان هم دکترای افتخاری مهندسی هوا و فضا را به او تقدیم کرده است.

اما این فرد خلاق که هم‌اکنون ثروتی بالغ بر 5/4 میلیارد دلار آمریکا دارد و ریاست چندین شرکت برجسته و بزرگ آمریکایی را بر عهده دارد بارزترین ویژگی خود را اعتیاد به کار زیاد می‌داند و می‌گوید: «من معمولاً صد ساعت در هفته برای توسعه شرکت‌های تسلاموتورز و اسپیس ایکس سرمایه‌گذاری می‌کنم.»

او در سال 2000 میلادی با جاستین ماسک همسر اولش آشنا شد. جاستین که یک نویسنده مشهور کانادایی است در دوران تحصیل الون در دانشگاه کویینز کانادا به تحصیل در زمینه ادبیات و فن نوشتار انگلیسی مشغول بود. آنها پنج فرزند دارند. الون و جاستین در سال 2008 میلادی خبر از جدایی خود دادند و الون دوباره ازدواج کرده است.

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :