تبلیغات
برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات. - مطالب مهارت های زندگی

برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394

تفاوت های زندگی مجردی و متاهلی

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

I am Sumanth and I try to create illustrations based on the daily life. I wanted to design something about people who are single and married and how their life style changes gradually compared with each other.

I live in India where marriage is all about changing yourself, your habits, hobbies and style. This silly comparison shows how it is to live a single and married life.

Drinking

 

Hanging out

Traveling

Watching TV

Sleeping

Living Room

Eating

Celebrating

شنبه 22 فروردین 1394

 دن گیلبرت و نگاهی به شادمانی

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 


   
دن گیلبرت و شادمانی و خوشحالی

شاید زمانی که دن گیلبرت در نوزده سالگی، تحصیل را رها کرد و تصمیم گرفت به نویسنده داستانهای علمی تخیلی تبدیل شود، نمی‌دانست که چه رویدادهای ساده‌ای می‌توانند سرنوشت زندگی‌اش را تغییر دهند.

وقتی برای ثبت نام در کلاس نویسندگی خلاقانه به مرکز آموزشی نزدیک خودشان مراجعه کرد، کلاس پر شده بود. پرسید چه کلاسی خالی است و گفتند که کلاس «مقدمه‌ای به روانشناسی» هنوز جای خالی دارد. به هر حال، ظاهراً این رویداد، نقطه شروع تغییرات زیادی در زندگی‌اش شد و نهایتاً چند سال بعد، در رشته‌ی روانشناسی اجتماعی از دانشگاه پرینستون فارغ التحصیل شد!

دن گیلبرت در سخنرانی خود، به مفهوم شادمانی می‌پردازد. اگر درس علائم چهره در ارتباطات و مذاکره را به خاطر داشته باشید، با استفاده از آن مفهوم می‌توانیم به صورت دقیق‌تر بگوییم که دن گیلبرت به خوبی ارتباط دو مفهوم شادی و شادمانی را بررسی می‌کند. شادی به معنای احساسی که در کوتاه مدت می‌آید و می‌گذرد و شادمانی به عنوان یک حالت غالب روحی که دوام طولانی‌تر و ماندگارتری دارد.

در ادامه‌ی این بحث، می‌خواهیم سخنرانی دن گیلبرت در تد را بخوانیم و ببینیم. اما قبل از آن، بیایید یکی از خاطرات گذشته شما را مرور کنیم:

دن گیلبرت و تخمین غلط از تجربه

بعد از خرید خودرو، چه مدت طول کشید تا ماشین داشتن، برای شما عادی شود؟ اگر خودرو خود را به مدل بهتری ارتقا داده‌اید، چه مدت طول کشید تا بسیاری از قابلیت‌ها و امکانات و آپشن‌های آن، برای شما عادی شود؟

قطعاً نمی‌توان گفت که کسی که امروز بنز سوار می‌شود، هیچ نوع تفاوتی با زمانی که مثلاً تویوتا یا کیا سوار می‌شد تجربه نمی‌کند. اما سوال اینجا است که آیا پس از گذشت مدت طولانی، هنوز هم اینکه صندلی راننده سه یا پنج حافظه‌ی مستقل دارد، به اندازه ی روز اول هیجان انگیز است؟

مثالهایی از این جنس کم نیستند. چند نفر را می‌شناسید که قبل از استعفا دادن از شغل فعلی خود، فکر می‌کردند که دنیا پس از آن به پایان خواهد رسید؟ یا اینکه بعد از جدا شدن از همسرشان، هرگز نخواهند توانست به روند عادی زندگی خود باز گردند؟

تمام حرف و تحقیقات دن گیلبرت در همین مسئله خلاصه می‌شود:

دن گیلبرت و احساس شادمانی

اما متاسفانه ما معمولاً به تفاوت این دو – اثر لحظه‌ای رویداد روی شادی و رضایت لحظه‌ای و اثر بلندمدت آن روی شادمانی و رضایت بلندمدت در زندگی – توجه نمی‌کنیم.

دن گیلبرت و احساس شادمانی

از جمله توانمندی‌های اختصاصی ما – در اثر این ساختارهای جدید – امکان شبیه سازی رویدادهایی است که هنوز روی نداده‌اند! (راستی چند بار در ذهن خودتان، با کسی که دوست دارید به مهمانی رفته‌اید؟ یا با ماشین مدیر منفور شرکت خودتان را زیر گرفته‌اید؟).

مثالی که دن گیلبرت در این حوزه مطرح می‌کند این است که شما لزوماً نباید بستنی با طعم پیاز و جگر را امتحان کنید مطمئن شوید که مزه‌ی آن را دوست ندارید! می‌توان حدس زد که مزه‌ی این نوع بستنی، برای شما و خیلی افراد دیگر، مطلوب نخواهد بود.

دن گیلبرت و احساس شادمانی

طبیعی است که قابلیت شبیه سازی رویدادهایی که روی نداده اند، قابلیت ارزشمندی است. اما هر قابلیت جدیدی، هزینه‌های خودش را هم به همراه دارد. یکی از این هزینه تخمین بسیار نادرست از میزان تاثیر حوادث و شرایط پیش رو بر شادمانی و خوشحالی ماست.

دن گیلبرت، مخاطبان خود را دعوت می کند که دو رویداد مجزا را تصور کنند:

رویداد اول: برنده شدن بلیط بخت آزمایی با ارزش تقریبی سیصد میلیون دلار

رویداد دوم: بروز یک سانحه و قطع شدن کامل نخاع

سپس می‌پرسد که به نظر شما، یک سال پس از بروز این رویداد، میزان شادمانی افرادی که در گروه اول قرار دارند با افراد گروه دوم به چه میزان تفاوت خواهد داشت؟

طبیعی است که برای اکثر ما، این دو رویداد به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند. یکی از آنها می‌تواند نماد شادمانی و خوشبختی باشد و دیگری می‌تواند یکی از تلخ ترین رویدادهایی باشد که در زندگی قابل تصور است.

دن گیلبرت و احساس شادمانی

در اینجا دن گیلبرت، مطالعات خودش را گزارش می‌دهد:

طبق مطالعات انجام شده، به استثنای چندین مورد حوادث بسیار سخت که زخم‌های جبران ناپذیر بر روان انسان باقی می‌گذارند، در عموم رویدادها – از جمله دو رویداد مورد اشاره – پس از ۳ ماه تاثیری بر افزایش و یا کاهش رضایتمندی افراد از زندگی ندارد و در اصل این خطای قسمت شبیه سازی مغز است که تاثیر یک رویداد را بسیار تلخ‌تر یا شیرین‌تر از میزان واقعی آن ارزیابی می‌نماید.

دن گیلبرت توضیح می‌دهد که عموم انسانها،‌ تجربه‌ی شادمانی را به دست یابی به هدف‌های خود منوط می‌کنند. اینکه بتوانند به هدف‌های مالی و آرزوها و پیشرفت‌هایی که مد نظر دارند دست پیدا کنند. حتی به فرض اینکه بخشی از ما، پس از دستیابی به اهداف خود، شادمانی را تجربه کنیم، بخش عمده‌ی این شادمانی، ناشی از این مسئله است که حالا که به هدف‌ها و آرزوهای خود دست یافته‌ایم، به خودمان اجازه می‌دهیم که خوشحال باشیم و شادمانی را تجربه کنیم.
محمدرضا شعبانعلی

چهارشنبه 19 فروردین 1394

30 ویزگی انتقاد کردن صحیح

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

سی ویژگی انتقاد کردن/ مناظره کردن


 
 
1-  هدف از نقد و انتقاد، بهتر فهمیدن و دقیق فهمیدن یک موضوع است.

2-  هدف از نقد و انتقاد، نزدیک کردن یک فکر و نظریه به fact است.

3- اظهار نظر با نقد متفاوت است: اولی مخاطب خاصی ندارد اما دومی برای اصلاح فکر و سخن و عمل دیگری است.

4- منتقد تا می تواند باید در متن انتقادی خود، سؤال ها و زوایای جدید طرح کند.

5-داشتن یک دیدگاه متفاوت، نقد نیست. مستندات و fact ها، مبنای نقد و انتقاد هستند.
 
6- نقد شفاهی از نظر مکتوب، بی اعتبار است.

7-منتقد باید دقیق با نقطه و ویرگول از متن اصلی، نقل قول کند و بعد آن را بر اساس مستندات نقادی کند.

8- نقد به صورت مناظره توسط کسانی معتبر است که هر دو طرف در رابطه با موضوع مناظره، متون تولید و چاپ کرده باشند.

9- در مسائل فکری و علمی، مبنای نقد بر واقعیات، آمار و fact ها است. جایگاه تخیلات و توهمات در مدارهای علمی نیست.

10- در جامعه‌ای نقد اعتبار پیدا می‌کند که افراد متخصص در حوزه تخصصی خود نقادی کنند.

11- اگر منتقد نکته‌ای ر ا از متن مکتوب متوجه نمی شود، ابتدا سؤال می‌کند و بعد نقد می‌کند.

12-  پیش ذهنیت از نویسنده یک متن، نقد و انتقاد را مخدوش و بی‌اعتبارمی‌کند.

13- به میزانی که انتقادات کلی باشند از اعتبار آن‌ها کاسته می‌شود. مبنای کار علمی و انتقادی در پرداختن به جزئیات است.

14- بالاترین سطح اعتبار یک فرد علمی و فکری، نوشته‌های اوست. سخنرانی و ارائه شفاهی مطالب پایین‌ترین سطح است.

15- منتقد بر نویسنده متن، القاب نمی گذارد.

16- کسی که در یک موضوع تخصص نداشته و متون تولید و چاپ نکرده، به لحاظ علمی نمی‌تواند انتقاد کند.

17- منتقد، متن و سخن و فکر فرد را نقد می‌کند و نه شخص او را.

18- کسی که نقد علمی می شود، وظیفه مدنی داردکه به انتقادات پاسخ دهد.
 
19- نقدی که به آمار و مستندات تجربی و تاریخی اتکاء داشته باشد، معتبرتر است.

20- منتقد در بیان و لحن، شخصی احساسی و عصبانی نیست. ادب و صدا قت او مقدم بر انتقاداتش است.

21- منتقد و انتقاد شونده هر دو باید در یک موضوع تخصص داشته باشند و متون تولید و چاپ کرده باشند.

22- نقاد از این عبارات، فراوان استفاده می‌کند: حدس می‌زنم. تصور می‌کنم. به نظرم می آید. شواهد اینگونه نشان می‌دهد. آمار چنین تصدیق می‌کند.
 
23- نقد فکری و علمی باید مکتوب و علنی باشد اما نقد از رفتار حتماً باید به صورت خصوصی به افراد منتقل شود.
  
24- محل تحصیل، اساتید و متون علمی منتقد بر کیفیت نقد او بسیار تأثیرگذار است.

25- اندیشه ها سطح اعتبار دارند و به تدریج اصلاح می شوند. می توان با استدلال، مستندات و آمار، اندیشه ها را تکامل بخشید.

26- منتقد باید مراقب باشد تا آنچه که خودش دوست دارد بگوید را به حساب متن دیگری نگذارد و متن او را تحریف نکند.

27- استفاده از کمیت ها، دقّت و اعتبار نقد را افزایش می دهد.

28- علمی ترین متن و علمی ترین نقد آن است که نویسنده، تعاریف خود را از مفاهیم از یک طرف و مفروضات و استوانه های فکری را از طرف دیگر به طور دقیق مکتوب کند.

29- در نقادی و مناظره، مبنای استدلال پژوهش های علمی است.

30- استاندارد گذاری برای نقد و مناظره، مسئولیت دانشگاه ها، متخصصین و انجمن های علمی است.

*دکتر محمود سریع القلم
* استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی

دوشنبه 17 فروردین 1394

چه شد که مجید سمیعی، پروفسور شد؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

روزنامه خراسان: در سالی که گذشت دانشمندان و پژوهشگران ایرانی در بسیاری از بخش های علوم و پزشکی توانستند خبرساز شوند.

بخشی از این دانشمندان در داخل کشور مشغول به تحقیق و کار علمی بوده و هستند و بخش دیگری با نام ایران اما در کیلومترها دورتر از کشور موفق به افتخار آفرینی شدند، که هر دو گروه مایه مباهات همه ما هستند. در نوروز قصد داریم مروری داشته باشیم بر این افتخار آفرینی ها. پس با ما همراه باشید.

سال گذشته آکادمی بین‌المللی جراحان مغز و اعصاب، پروفسور مجید سمیعی را برنده جایزه برترین دانشمند و جراح مغز و اعصاب جهان در سال ۲۰۱۴ دانست. این جایزه همه ساله از سوی آکادمی بین‌المللی جراحان مغز و اعصاب به یکی از پزشکان این رشته اهدا می‌شود.

برای آشنایی بیشتر با این دانشمند فرهیخته و افتخارات علمی و تخصصی ایشان ادامه مطلب را بخوانید.

چه شد که مجید سمیعی، پروفسور شد؟

مجید سمیعی درتاریخ 29 خرداد 1316 در شهر تهران و در خانواده ای فرهیخته چشم به جهان گشودند.ایشان پس از اتمام تحصیلات دوره دبیرستان در ایران راهی کشور آلمان شدند و در دانشگاه ماینتز در رشته پزشکی مشغول به ادامه تحصیل گردیدند. نظر به موفقیتهای علمی ایشان در دوران تحصیلات پزشکی و کسب عالیترین نمرات ممکن در امتحانات پایان دوره پزشکی، جایزه ویژه وزارت علوم ایران برای برترین دانشجویان ایرانی مقیم اروپا به ایشان تعلق گرفت. پس از فراغت از تحصیل در رشته پزشکی و همچنین اتمام تحصیلات ثانوی در بیولوژی، ایشان تحصیلات تخصصی خود در رشته جراحی مغز و اعصاب را در دانشگاه ماینتزآغازنمودند و در سال 1970 موفق به دریافت مدرک بورد تخصصی این رشته از کشور آلمان شدند.

در آوریل 1970 و تنها در سن 32 سالگی ایشان موفق به دریافت عنوان دانشیاری در رشته جراحی مغز و اعصاب گردیدند و فعالیت خویش را بعنوان معاون دپارتمان جراحی مغز و اعصاب دانشگاه ماینتز ادامه دادند. یکسال بعد و در سال 1971 ایشان موفق به دریافت عنوان استادی (پروفسور) در رشته جراحی مغز و اعصاب گردیدند. در این سال پیشنهاد عنوان استادی و ریاست دپارتمان رشته جراحی مغز و اعصاب دردانشگاه ملی ایران (دانشگاه شهید بهشتی کنونی) به ایشان داده شد. لیکن ایشان جهت ادامه فعالیت علمی خود در دانشگاه ماینتز از پذیرش این سمت مهم امتناع نمودند.

 در سال 1977 ایشان ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات در هانوفر آلمان را پذیرفتند، سمتی که ایشان تا سال 2003 عهده دار آن بودند. پس از چندین پیشنهاد برای ریاست دپارتمان های جراحی مغز و اعصاب از طرف دانشگاههای لایدن هلند و ماینتز آلمان ، ایشان در نهایت سمت استادی جراحی مغز و اعصاب دانشگاه پزشکی هانوفر (MHH) را در سال 1988 پذیرفتند. از سال 1996 ایشان ریاست هر دو دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات و دانشگاه پزشکی هانوفر را عهده دار شدند. در سال 2000 پروفسور سمیعی موسسه بین المللی علوم اعصاب را در هانوفر بنیان نهادند و ریاست آنرا برعهده گرفتند.

 در سال 2003 ایشان بازنشستگی خود از ریاست دپارتمانهای جراحی مغز اعصاب در بیمارستان نورد اشتات و دانشگاه پزشکی هانوفر را اعلام نموده و خود را وقف توسعه موسسه بین المللی علوم اعصاب نمودند. در سال 2004 پروفسور سمیعی همچنین ریاست موسسه بین المللی علوم اعصاب چین واقع در دانشگاه پزشکی پایتخت (Capital Medical University) در پکن را نیز تقبل نمودند. در سال 2010 ساخت موسسه بین المللی علوم اعصاب ایران در تهران برنامه ریزی و عملیات ساختمانی آن آغاز گردید. پروفسور مجید سمیعی بیانگذار و رئیس موسسه بین المللی علوم اعصاب ایران میباشند که در آینده نزدیک راه اندازی خواهد شد.

اهتمام پروفسور سمیعی به آموزش و پیشبرد رشته جراحی مغز و اعصاب یکی از جنبه های بسیارمهم و برجسته در فعالیتهای علمی ایشان می باشد. ایشان از آغاز فعالیتشان بعنوان پروفسور جراحی مغز و اعصاب، کوشش وتوجه ویژه ای به آموزش جراحان مغز و اعصاب درسراسر جهان داشتند. ایشان از سال 1971 دوره های منظم سالانه یا دوسالانه آموزش جراحی میکروسکوپی مغز و اعصاب (میکرونوروسرجری) را در دانشگاه ماینتز برگزار می نمودند.

پروفسور مجید سمیعی همچنین در سال 1979 نخستین دوره آموزشی جراحی قاعده جمجمه در جهان را در هانوفر پایه گذاری نمودند. علاوه بر دوره های منظمی که ایشان در آلمان برگزار می نمودند، دوره های آموزشی مشابه دیگری نیز درسایر کشورها در سراسر جهان جهت ارتقای دانش جراحان مغز و اعصاب توسط ایشان پایه گذاری و برگزار گردید. در سال 2004 ایشان بعنوان رئیس موسسه بین المللی علوم اعصاب چین دوره بین المللی سالانه جراحی مغز و اعصاب بالینی را سازماندهی وبنیانگذاری نمودند.

 در سال 2004 سازمان تامین اجتماعی ایران ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب بیمارستان میلاد تهران را به پروفسور مجید سمیعی پیشنهاد نمودند.ازآن پس وبه رهبری ایشان، دوره های آموزشی منسجم و جامعی برای کارکنان دپارتمان برنامه ریزی و اجرا گردید که نتیجه آن تبدیل این دپارتمان به یکی از توسعه یافته ترین و پیشرفته ترین مراکز جراحی مغز واعصاب بوده است. از سال 2006 پروفسور سمیعی سمپوزیوم بین المللی جراحی مغز و اعصاب را بطور مستمردر تهران و به رهبری خود بنیاد نهادند.

پروفسور مجید سمیعی ریاست و عضویت در گروه بنیانگذاری بسیاری از جوامع و موسسات بین المللی را بر عهده داشته اند. پروفسور سمیعی در طی دوران زندگی علمی خویش مقامهای علمی بسیاری را در قالب استادی افتخاری، دکترای افتخاری و استاد میهمان ازدانشگاههای سراسر جهان کسب نموده اند. ایشان همچنین سخنرانی های افتخاری و سخنرانی های یادبود بسیاری نیز ایراد نموده اند.

ایشان عضویت افتخاری بسیاری از آکادمیهای ملی علوم پزشکی وهمچنین جوامع جراحی مغز و اعصاب ملی، بین المللی و قاره ای را دارا می باشند. ایشان تا کنون جوایز، افتخارات ومدالهای ارزشمند و گرانبهای ملی و بین المللی بسیاری را کسب کرده اند. ایشان میهمان افتخاری دربسیاری از گردهمایی های جراحی مغز و اعصاب بوده اند و به عنوان سخنران ویژه و مدعو، بیش از 1000 سخرانی در کنگره های بین المللی ایراد نموده اند.

پس از انتخاب پروفسور سمیعی به سمتهای ریاست درجامعه جراحی مغز و اعصاب آلمان، جامعه جراحی قاعده جمجمه آلمان، جامعه بین المللی جراحی قاعده جمجمه، گروه بین المللی مطالعات قاعده جمجمه و جامعه جراحی پلاستیک و ترمیمی آلمان، ایشان در سالهای 1997 تا 2001 به سمت ریاست فدراسیون جهانی انجمنهای جراحی مغز و اعصاب (WFNS) انتخاب گردیدند. در سال 1998 ایشان بنیاد فدراسیون جهانی انجمنهای جراحی مغز و اعصاب (WFNS) را بنیان نهادند. پروفسور سمیعی از سال 2001 به عنوان رئیس افتخاری فدراسیون جهانی انجمنهای جراحی مغز واعصاب (WFNS) و همچنین رئیس بنیاد این مجمع ایفای نقش نموده اند.

در سال 2011 فدراسیون جهانی انجمنهای جراحی مغز واعصاProfessor Madjid Samii ب (WFNS) پروفسور سمیعی را بعنوان سفیراین فدراسیون درآفریقا منصوب نمود که بنیانگذاری پروژه بسیار مهم "آفریقا 100" جهت ارتقای دانش جراحی مغز واعصاب در سراسر این قاره از ابتکارات ایشان در این سمت بوده است.
پروفسور سمیعی ادیتور، عضو گروه ویراستاری و ادیتورافتخاری بسیاری از مجلات پزشکی هستند. ایشان تا کنون 17 کتاب در رشته جراحی مغز و اعصاب منتشر نموده اند. کارهای علمی ایشان همچنین در قالب بیش از 500 مقاله علمی منتشر شده است.

یکی از مهمترین دستاوردهای مهم پروفسور سمیعی، آموزش بیش از 1000 جراح مغز و اعصاب از سراسر جهان می باشد که اغلب این جراحان در کشورهای خود دارای مراتب بالای علمی ، اجرایی و آموزشی هستند. در سال 2002 دوستان و شاگردان ایشان جامعه بین المللی جراحی مغز و اعصابی به نام "کنگره بین المللی جراحان مغز و اعصاب پروفسور مجید سمیعی (MASCIN)" را بنیان نهادند. این جامعه سپس به "جامعه بین المللی جراحان مغز و اعصاب پروفسور مجید سمیعی (MASSIN)" تغییر نام یافت.

در سال 2011 فدراسیون جهانی انجمنهای جراحی مغز واعصاب (WFNS) در اقدامی بیسابقه، مدال افتخار این فدراسیون به همراه جایزه 10000 یورویی خود که هر دو سال یکبار به برجسته ترین جراحان مغز و اعصاب از سراسر جهان اهدا خواهد شد را به افتخار پروفسور مجید سمیعی "مدال افتخار مجید سمیعی (Madjid Samii Medal of Honor)" نامگذاری نمود. نخستین جایزه و مدال افتخار مجید سمیعی در سال 2011 در کشور برزیل و همزما ن با برگزاری مجمع این فدراسیون به پروفسور Maurice Choux از کشور فرانسه و استاد دانشگاه مارسی اهدا شد.

پروفسور مجید سمیعی در سال 1961 با مهشید سمیعی ازدواج نمودند و دارای دو فرزند می باشند. دختر ایشان امیره سمیعی در رشته اقتصاد تحصیل نمودند و پسر ایشان پروفسور امیر سمیعی ، پروفسور مشهور جراحی مغز و اعصاب و معاون مرکز جراحی مغز و اعصاب در موسسه بین المللی علوم اعصاب هانوفر می باشند.

پروفسور سمیعی تاکنون حدود 8 هزار بار عمل جراحی را در قاعده جمجمه انجام داده‌ است. همچنین او مجموعه ادبیات علمی خود را تاکنون در قالب 13 کتاب و بیش از 200 مقاله علمی منتشر کرده که مهم ترین مرجع برای جراحان مغز واعصاب دنیا به شمار می آید.
گفتنی است پرفسور سمیعی هر شش ماه یک بار برای درمان جانبازان به ایران سفر می کند. ایشان تابحال چندین عمل در تهران داشته اند، که به صورت زنده در سالن سمپوزیوم نمایش داده شده است (برای مثال آذر ماه سال 1386). وی در خصوص این که مهم ترین اهدافش از آموزش متخصصان ایرانی چیست می گوید: می خواهم تازه های پزشکی در زمینه مغز و اعصاب هر چه سریع تر به کشور عزیزم ایران منتقل شود.

رمز موفقیت پروفسور سمیعی از زبان خودش

پروفسور سمیعی در یک برنامه تلویزیونی پاسخ جالبی به سوال مصاحبه کننده دادند. پاسخی که در عین سادگی، برای دوستداران علم پر از مفهوم است.

سوال این گونه بود:

پروفسور، خیلی ها دوست دارند بدانند که رمز موفقیت شما چه بود؟ چه شد، که شما به این جایگاه رسیدید؟

پروفسور سمیعی در حالیکه لبخندی بر لب دارد، پاسخ می‌دهد:

« کار خاصی نکردم... هفت سالم بود که مثل همه به دبستان رفتم... پس از آن به راهنمایی... در پانزده سالگی مثل همه به دبیرستان رفتم... پس از اتمام دبیرستان مانند بسیاری از جوانان برای دانشگاه اقدام کردم... وارد دانشگاه شدم... تخصص گرفتم و تصمیم گرفتم با توجه به علاقه ام، تمام فکر و ذهنم را به شغل و تخصصم اختصاص بدهم... همین!!! »

جوایز، مدال‌ها و افتخارات پروفسور مجید سمیعی


اهداء نشان افتخار درجه یک دولت فدرال آلمان توسط رئیس جمهور دولت فدرال برای "ارتقای علمی و عملی جراحی اعصاب و تلاش ویژه جهت همکاری علمی بین المللی در این حیطه”، می 1988

جایزه علمی ایالت نیدرزاکسن، 10 اکتبر 1988

جایزه امنیت ترافیک از طرف گارد ترافیک ایالت نیدرزاکسن، 1992

جایزه Rudolf Frey برای دستاوردهای خارق العاده در زمینه درمان درد، دسامبر 2000

جایزه ویژه سومین کنگره بین المللی قاعده جمجمه، برزیل، 7 نوامبر 2000

جایزه ویژه جامعه جراحان مغز و اعصاب برزیل، 19 ژوئن 2002

جایزه کالج سلطنتی پزشکان و جراحان کانادا، 2003

جایزه Paul C. Bucy از طرف دانشگاه شیکاگو برای تلاشهای خارق العاده جهت آموزش جراحی مغز و اعصاب، ایالات متحده آمریکا، 2003

جایزه ابن سینا از طرف جامعه پزشکان و دندانپزشکان ایرانی مقیم آلمان، 2 سپتامبر 2006

جایزه چهره های ماندگار در شاخه علمی، تهران، 13 نوامبر 2006

جایزه دوستی کشور چین، پکن، 1 اکتبر 2007

جایزه INC از طرف انستیتوی جراحی اعصاب کوریتیبا، برزیل، ژوئن 2009

برنده جایزه حلقه لایبنیتز 2013 "Leibniz-Ring award 2013" همراه با جایزه 15000 یورویی، هانوور ، آلمان ، 12 نوامبر 2013

جایزه ملی تعهد کیفیت ایران در رشته پزشکی، تهران، ایران، 22 دسامبر 2013

برنده بیست و هفتمین جایزه بین المللی خوارزمی ایران، اهدا شده توسط رئیس جمهور ایران، تهران، ایران، 2 مارس 2014

جایزه( WIPO Award (World Intellectual Property Organizationبرای بهترین مبتکر، تهران، ایران، 2 مارس 2014

برنده جایزه "Golden Neuron Award” از طرف آکادمی جهانی جراحی اعصاب (World Academy of Neurological Surgery)، وین، اتریش، 11 اکتبر 2014

جوایز دانشگاهی پروفسور مجید سمیعی


استاد افتخاری دانشکده پزشکی Military Academy، پکی، چین ، 22 سپتامبر 1988

استاد افتخاری دانشکده پزشکی دانشگاه اوروگوئه، 5 آگوست 1992

استاد افتخاری دانشگاه ملی ، لیما، پرو، 1995

دکترای افتخاری دانشگاه Pontificia Catholic ریو گرانده دوسول، Porto Alegre، برزیل، 30 مارس 1994

استاد افتخاری دانشگاه Cayetano Heredia پرو، لیما، پرو، 1996

استاد افتخاری دانشگاه Pontificia Universidad Javeriana ، بوگوتا، کلمبیا، 16 می 1998

استاد افتخاری جراحی اعصاب دانشگاه اسکندریه، مصر ، 1999

استاد (Courtesy Professor) دپارتمان جراحی اعصاب دانشکده پزشکی دانشگاه فلوریدا ، Gainesville، ایالات متحده آمریکا ، 2000

دکترای افتخاری دانشگاه Antioquia ، مدلین، کلمبیا، 3 آگوست 2000

استاد افتخاری دانشگاه پزشکی هاربین (Harbin)، چین، ژانویه 2002

استاد افتخاری دانشگاه علوم پزشکی پایتخت (Capital University of Medical Sciences) در پکن، چین، 25 نوامبر 2004

استاد افتخاری دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی ، تهران، ایران، 2 سپتامبر 2007

استاد افتخاری موسسه بوردنسکو در مسکو، 12 دسامبر 2008

استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران، ایران ، 2 اکتبر 2011

استاد دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، ایران، 3 اکتبر 2011

استاد افتخاری دانشگاه علوم پزشکی مشهد، مشهد، ایران، 8 اکتبر 2012

استاد افتخاری دانشگاه علوم پزشکی گیلان، رشت، ایران، 27 دسامبر 2012

استاد وابسته دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران، 3 مارس 2014

استاد افتخاری مرکزملی جراحی اعصاب جمهوری قزاقستان، آستانه، قزاقستان ،21 جولای 2014

وابستگی به موبایل یا Mobile Dependency یکی از دغدغه‌های دنیای امروز است. این دغدغه فقط برای پدر و مادرهایی نیست که با نگاهی مضطرب، چهره‌ی فرزندانشان را در مهمانی‌ها می‌بینند که بر صفحه‌ی موبایل خیره شده. بی دلیل اخم می‌کنند و یا لبخند می‌زنند.

مراکز تحقیقاتی مختلف، به صورت گسترده تحقیقات در این زمینه را آغاز کرده‌اند. دانشکده پزشکی دانشگاه اوزاکای ژاپن از سال ۲۰۰۶ در این زمینه تحقیقات متعددی را منتشر کرده است. نوموفوبیا (Nomophobia) یا اضطراب ناشی از دور بودن از موبایل  و سایر وسایل مشابه، به صورت یک فوبیای رسمی، در میان سایر فوبیاهای رایج، شمرده می‌شود. کتابهای متعدد در زمینه نحوه ترک اعتیاد به موبایل منتشر می‌شوند و به شدت مورد استقبال قرار می‌گیرند. دانشگاه MIT در این باره مقاله منتشر می‌کند و به زیبایی تعبیر «مصرف شخصی رسانه در فضای عمومی و غیرشخصی» را برای استفاده بیش از حد از موبایل به کار می‌برد. سایت News Medical مقاله‌ای را منتشر می‌کند و توضیح می‌دهد که اعتیاد به موبایل به اندازه‌ی اعتیاد شیمیایی جدی است.

در کنار لغت Anxiety به معنای اضطراب، لغت Textiety به معنای اضطراب پیامک هم به ادبیات عمومی اضافه شده.

addiction_mobile_motamem_org

اما مستقل از تمام دلایل علمی و تحقیقات فوق – که تجربه هم بسیاری از آنها را تایید می‌کند – دلایل دیگری هم وجود دارند که ما تلاش کنیم کمتر از گذشته به موبایل خود وابسته باشیم:

 • برای اینکه دوباره دوردست‌ها را ببینیم

addiction_mobile_motamem_org2

مهم نیست که تکنولوژی صفحه نمایش چقدر پیشرفت کند و این پیشرفت، چقدر آسیب‌های احتمالی وارده به چشمان ما را کاهش دهد. اما موبایل‌ها، فرصت نگاه کردن به دوردست را از ما گرفته‌اند.

 اکثر پزشکان اگر چه تاکید می‌کنند که شواهد قطعی مبنی بر آسیب رسیدن به چشم در اثر مشاهده صفحه نمایش وجود ندارد، اما بهتر است معادل نصف زمانی که به صفحه نمایش نگاه می کنیم، به نقطه‌ای دوردست نگاه کنیم تا چشم فرصت استراحت داشته باشد. یکی از لذتهای دیدن دریا و دشت به صورت فیزیکی، امکان خیره شدن به نقطه‌ای دوردست در افق است. اما وایبر و اینستاگرام، آنها را هم به تصاویری جذاب و شفاف با شانزده میلیون رنگ، اما در فاصله سی سانتی متری چشم ما تبدیل کرده‌اند.

دیدن افق‌های دور وقتی بیشترین لذت را دارد که چشمان غیرمسلح به آنها خیره شوند. اما این روزها، به محض دیدن غروب زیبای خورشید، موبایل بین چشمان ما و خورشید قرار می‌گیرد تا این تصویر زیبا را به دیگران – که خود موبایل را بین چشم و غذایشان قرار داده‌اند تا تصویر سفره را برای ما مخابره کنند – نشان دهد.

• برای اینکه کمتر عصبی شویم

شبکه‌های اجتماعی و سایر ابزارهایی که توسط موبایل‌ها در اختیار ما قرار گرفته‌اند، در کنار ایجاد لحظات لذتبخش برای ما، به دلیل محدودیت‌های ذاتی خود، استرس‌های زیادی را هم به ما اعمال می‌کنند. اینکه چرا یک نفر نوشته ما را لایک نزد، یا اینکه چرا هنوز نوشته‌های من را لایک می کند. اینکه با فهرست بلند بالای کسانی که دوستی آنها را تایید نکرده‌ام و خجالت هم می‌کشم درخواستشان را رد کنم چه کنم. اینکه آقای … یا خانم … برای صدمین بار من را فالو کرده و نمی‌خواهم تاییدش کنم و او هم انگار نمی‌فهمد.

اینکه ممکن است حواسم نباشد و کامنت بدی زیر نوشته‌هایم بیاید. اینکه کسی حرف من را نفهمیده و حالا در این چندصد کلمه فضای محدود، به او چه بگویم. اینکه با اینترنت نیم بند ایرانی، فقط لحظه‌ای مسیج وایبری دوستم رسید و حالا هر چه می‌خواهم به او جواب بدهم نه اینترنت دارم و نه حتی اتصال معمولی!

اگر کمی منصف باشیم، با سبک استفاده‌ی فعلی از موبایل، لحظاتی که خشم و عصبانیت و اضطراب و ناراحتی ایجاد می‌شوند، در مقایسه با لحظاتی که شادی و رضایت و همدلی احساس می‌شود، کاملاً قابل مقایسه است (اگر نگوییم بیشتر نیست).

• برای اینکه زندگی کاری و شخصی ما از هم جدا شود

در ایران، یکی از نخستین کسانی که به موبایل مجهز شدند، باربران بازار بودند. آنها خیلی خوشحال بودند که کارفرماهایشان برای آنها موبایل خریده‌اند. شب هنگام به خانه می‌رفتند و به خانواده و بستگان فخر می‌فروختند که موبایل دارند.

مدتی طول کشید که فهمیدند موبایل، چیزی مانند حلقه‌ی بندگی است که به کمربندشان می‌بندند و کارفرما هر موقع بخواهد آنها را صدا می‌کند. الان شرایط چندان فرقی نکرده است. جز اینکه در آن زمان، کارفرما موبایل را خود می‌خرید و هدیه می‌داد و امروز ما خود، موبایل می‌خریم و به استقبال پیام و پیامک‌های وقت و بی وقت کاری می‌رویم.

عکس این ماجرا هم صادق است. قبلاً مدیر یا کارمند ما، شب با همسرش دعوا می‌کرد و صبح با اخم و ناراحتی به محل کار می‌آمد و یکی دو ساعت زمان لازم بود، تا تلخی های شب گذشته را فراموش کند. امروز مدیر یا همکار من، کنار من در جلسه نشسته و با نگاهی به صفحه موبایل، همه چیز به هم می‌ریزد. دعوا در همین جا آغاز شده است. خانه به حریم کار تجاوز کرده و حریم کار هم فشار و تجاوز را به حریم شخصی و خانواده کشانده است.

• برای اینکه حافظه‌‌ و تمرکز بهتری داشته باشیم

گزارش‌هایی که در زمینه تاثیر موبایل بر روی حافظه و تمرکز منتشر می‌شوند کم نیستند (نمونه اول، نمونه دوم، نمونه سوم). ماجرا بسیار ساده است. حافظه با تمرین و به کار گرفته شدن تقویت می‌شود. انسان که زمانی اشعار بلند را حفظ می‌کرد و متن کتابها را به خاطر می‌سپرد،‌ امروز نیازی به حفظ کردن شماره نزدیک‌ترین دوستانش هم ندارد.

آیا تا به حال دقت کرده‌اید که وقتی مجبور می‌شوید یک نامه‌ی دستنویس کوتاه را بخوانید و تایپ کنید، چند بار باید نگاه خود را از کاغذ به صفحه نمایش و بالعکس حرکت دهید؟

در زمینه تمرکز هم بحث‌های مشابه زیاد است. موبایل جدا از اینکه تمرکز را به هم می‌زند و باعث می‌شود که یک کار ساده که پانزده دقیقه بیشتر وقت نمی‌گیرد، گاه دو تا سه برابر زمان بگیرد (و شاید هم به صورت کامل قطع شود)

• موبایل به عنوان یک ابزار برای مطالعه هم مناسب نیست.

به هر حال، باید بپذیریم که کتاب به شکل کاغذی آن، در حال انقراض است و دیر یا زود، در حد دکور کافی شاپ‌ها مورد استفاده قرار خواهد گرفت. تبلت‌ها و موبایل‌ها، وسیله‌ی جدید مطالعه‌ی ما هستند. اما وقتی همزمان با خواندن کتاب، نوتیفیکیشن‌های وایبر و پیامک و اینستاگرام و واتزاپ و تلگرام و فیس بوک و توییتر و … مدام حواس ما و شما را پرت می‌کنند، آیا می‌توان مطالعه‌ی اثربخش و آرامش بخش داشت؟

addiction_mobile_motamem_org4

مطالعه همیشه در کنار یادگیری، ابزاری برای تمرکز و خالی شدن ذهن از دغدغه‌های بیرونی بوده است. اما امروز مطالعه، دعوتی به تمرکز بر روی صفحه نمایش و انتظار کشیدن برای نوتیفیکیشن‌های متعدد است.

آیا تا به حال تلاش کرده‌اید برای مطالعه یک مطلب در وب یا یک کتاب روی موبایل خودتان، موبایل یا تبلت را روی حالت پرواز یا Flight Mode قرار دهید؟ آیا لذت مضاعف مطالعه را در این حالت تجربه کرده‌اید؟

• برای اینکه دوباره، زندگی در لحظه را تجربه کنیم

وقتی انواع نرم افزارهای پیام رسان، به رایگان به ما هدیه داده شد و بر صفحه نمایش موبایل ما نشست، پیشوند فریب دهنده‌ای با بسیاری از آنها همراه بود: Instant

addiction_mobile_motamem_org3

گاه در میانه‌ی اتوبان، خاطره‌ی تلخ یک پیام یا پیامک چنان آزارمان می‌دهد که یا شتابزده تا نخستین جایی که اینترنت هست می‌رویم و یا در همان میانه سرعت را کم می‌کنیم و می‌کوشیم پاسخ بدهیم. گاه هم ده‌ها بار موبایل خود را چک می‌کنیم تا ببینیم پیام یا پیامکی که قرار بود بیاید – یا دوست داریم بیاید – آمده است یا نه.

در این میانه، صدای موسیقی را کم کردیم تا صدای زنگ موبایل به گوشمان برسد. در این میانه، بارها و بارها، از خواب پریدیم و مطمئن شدیم که موبایل در دسترس است. در این میانه، بارها همزمان با مشاهده یک فیلم در سینما، دقیقاً لحظه‌ای که باید غرق تجربه‌ی حسی خوب می‌شدیم، ویبره‌ی موبایل ما را از حال خوب آن لحظه جدا کرد. حالا باید در حسرت استخرها باشیم که موبایل را از ما می‌گیرند و در کمد قرار می‌دهند و درب آن را هم قفل می‌کنند و ما را به میانه‌ی آب می‌فرستند تا شاید لحظاتی، در لحظه بودن را تجربه کنیم.

نمی‌توان و نباید به گذشته باز گشت. نگاه این نوشته متمم هم، مانند همه‌ی آنچه تا کنون گفته و نوشته است، رو به جلو است. گذشته مرده و آینده با نظر موافق یا مخالف ما می‌آید و آنها را که گرفتار گذشته مانده‌اند، می‌شوید و می‌برد.

اما می‌توان استفاده از ابزارها را بهتر فرا گرفت. می‌توان در هر روز یک یا دو ساعت را با موبایل خاموش یا ساکت گذراند. می‌توانیم وقتی متن زیبایی را روی یک گروه وایبری می‌خوانیم، برای لحظاتی، اینترنت گوشی را قطع کنیم تا پیام بعدی نیاید و بتوانیم شیرینی آن جملات قبلی را مزمزه کنیم.

می‌توانیم گاهی عکس‌هایی بگیریم و به جای قرار دادن در اینستاگرام برای صدها نفر و شمردن لایک‌ها، فقط برای یکی از دوستان خود بفرستیم و زیرش بنویسیم: در لحظه‌ی نوشیدن این قهوه، آرزویم این بود که تو کنارم باشی.

می‌توانیم به جای هشتگ زدن در زیر نوشته‌ها به امید سرچ شدن و یافته شدن بهتر، زیر پیامکی که برای پدر یا مادرمان می‌فرستیم بنویسیم #خیلیـدوستتـدارم

می‌توانیم Status  واتزاپ خودمان را هفته‌ای یک روز به «امروز بدون وایبر هستم» تغییر دهیم.

می‌توانیم به جای نرم افزارهای تماس گروهی، گاهی از نرم افزارهایی که فقط ارتباط را بین دو نفر ایجاد می‌کنند استفاده کنیم تا عشق و دوستیمان در هیاهوی ساکنان دنیای مجازی گم نشود.

می توانیم با ابزارهای جدید، شادتر از گذشته زندگی کنیم. اگر بپذیریم که برای اینکار، تصمیم، اراده، آگاهی و ترک عادات نادرست لازم است…

منبع: محمدرضا شعبانعلی

پنجشنبه 7 اسفند 1393

راهنمای تصویری بچه داری

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

نعداد زیادی راه‌حل و ترفند برای مواجه با لحظه‌های دشوار در زندگی وجود دارد اما متاسفانه در زمان سختی مفید و کمک‌کننده نیستند. تمام انسان‌ها در طول حیات با لحظات سخت روبرو می‌شوند اما تعداد اندکی موفق می‌شوند که مشکلات را از زندگی‌شان بیرون بیاندازند. در این پست از زبان جنیفر هیوستون نویسنده سایت Womanitely راه‌های ساده‌ای را معرفی می‌کنیم که می‌توانند به شما در گذراندن اوقات دشوار زندگی کمک کنند. هرچند این توصیه‌ها ساده و آشنا به نظر می‌رسند، اما مرور دوباره آن‌ها (و صد البته عمل به آن‌ها) خالی از فایده نخواهد بود.


 من فرد درون‌گرا و بسیار حساسی هستم. حتی کوچکترین مشکلات می‌تواند روز من خراب کند. در واقع تعداد زیادی از تکنیک‌ها را امتحان کرده‌ام که متاسفانه کمک خاصی به من نکرده‌اند. اگر شما در حال تلاش برای مواجه با سختی‌های زندگی هستید من پیشنهاد می‌کنم در دوران سختی که خود را تنها می‌باید از تکنیک‌های شگفت‌انگیز زیر استفاده کنید:

۱-چشمان خود را ببندید

اولین کاری که من وقتی در دردسر وحشتناکی افتاده‌ام انجام می‌دهم این است که چشمان خود را می‌بندم و ذهنم را خالی می‌کنم. درست شبیه کاری که در یوگا انجام می‌شود، به سادگی مشکلات و دشواری‌ها دور می‌شوند و شاید احساس خلسه‌ای ایجاد شود که شک کنید مرده‌اید یا زنده هستید. هرچند امیدوارم هرگز این احساس را تجربه نکنید. چند ماه پیش شرایط سختی داشتم و انجام این کار برایم آسان نبود اما من از لحاظ طبیعی انسانی قوی هستم و معتقدم مواجه شدن با چالش‌ها و سختی‌ها انسان را قوی‌تر می‌سازد. من یک‌بار زندگی می‌کنم، بنابراین نمی‌خواهم زمان خود را صرف نگرانی در خصوص بی‌عدالتی‌های کاری، برخی روابط دوستانه مسموم، همکاران و در واقع چیزهایی که نمی‌توانم تغییر دهم، کنم. چشمان خود را ببندید، نفس عمیقی بکشید و اجازه دهید نگرانی‌ها و مشکلات ذهن شما را ترک کنند. شکر گزار باشید و بی‌توجه به مشکل پیش آمده لبخند بزنید. لبخند شما کمک می‌کند تا با مشکل خود قوی‌تر بجنگید.

۲-عبادت کنید

اگر با بستن چشمان خود نتوانستید نگرانی‌ها را دور کنید، عبادت کنید. دعا و عبادت گزینه مناسبی برای افرادی‌ست که نمی‌توانند با احساسات خود کنار بیایند و یا از اضطراب رنج می‌برند.

Pray

بسیاری از ما به قدرت دعا اعتقاد نداریم اما من باور دارم. وقتی ترس و اضطراب به من حمله می‌کند، من شروع به عبادت و دعاکردن می‌کنم و واقعا فکر این‌که من تنها نیستم، در مواجه با مشکلات و سختی‌ها به من کمک می‌کند.

۳-اجازه دهید افرادی که نمی‌خواهید آن‌ها را ببینید از زندگی شما دور شوند

در حالی که شما از همکاران مزاحم و رئیس خود نمی‌توانید اجتناب کنید، بهتر است لااقل ازدوستان یا بستگانی که ارتباط با آن‌ها برای‌تان استرس‌زا یا آزاردهنده است دوری کنید. ممکن است آن‌ها در اصل آدم‌های خوبی باشند اما اگر در مواجهه با آن‌ها احساس شکست و ناراحتی می‌کنید بهتر است از برخورد با آن‌ها اجتناب کنید. هنگامی که شما در حال عبور از سختی‌ها و مشکلات هستید نیاز دارید که با آدم‌های مثبت که برای شما الهام‌بخش هستند معاشرت کنید و این‌گونه احساس بهتری خواهید داشت. زمانی که ناگزیر به برخورد با همکاران آزاردهنده خود هستید آن‌ها را نادیده بگیرید، یک نفس عمیق بکشید و به خودتان آرامش بدهید. به یاد داشته باشید شما مسائل مهم‌تری دارید، بنابراین وقت خود را برای افرادی که خیر شما را نمی‌خواهند هدر ندهید!

۴-به خودتان ایمان داشته باشید

شرایط مهم نسیت، شما باید همیشه خود را باور داشته باشید. درست است شما در روزهای سختی هستید اما این بدان معنا نیست که شما نمی‌توانید با مشکلات مقابله کنید.

believe_in_yourself

شما می‌توانید، من باور دارم و خود شما هم باید باور داشته باشید. چه بخواهیم چه نخواهیم زندگی پر از سختی‌ها و مشکلات است. به طور منطقی، وظیفه ما این است که بیاموزیم که چگونه بر آن‌ها غلبه کنیم. زمانی که من به والدین، دوستان و همکارانم گفتم که می‌خواهم کار پر درآمد خود را ترک کنم و به جای آن به نوشتن و کارهای داوطلبانه بپردازم، هیچ‌کس من را باور نکرد. با این حال باورمن به خودم، به من کمک کرد که زندگی خود را آن‌گونه که در رویا داشته‌ام آغاز کنم و از چیزهای کوچکی که قبلا در برنامه‌ها و مشغله‌های روزمره نادیده گرفته می‌شد لذت ببرم.

۵-خودخواه باشید

اگر شما فردی مانند من باشید، برای شما این‌که در هر شرایطی به فکر خود باشید سخت خواهد بود. اما من با تجربه شخصی خود می‌توانم بگویم که در این دنیای بی‌رحم، زنده ماندن برای افراد مهربان دشوار است. هنگامی که شما در حال تلاش برای کنار آمدن با دوران سخت زندگی خود هستید، باید بی‌تفاوت و خودخواه باشید. اگر نیاز به زمانی برای فکر کردن و چاره‌اندیشی دارید جلسه و قرار خود را کنسل کنید. مطمئنا این بدان معنا نیست که شما باید همیشه خودخواه باشید اما باید همواره خودتان را در اولویت قرار دهید.


مهم نیست که چه اتفاقاتی در زندگی شما رخ می‌دهد! به یاد داشته باشید که شما به اندازه کافی قوی هستید تا بتوانید با مشکلاتی که در مسیر زندگی قرار دارد مواجه شوید. شما تنها نیستید، مثبت بیاندیشید و خود را باور کنید آن‌گاه در می‌یابید که زندگی به آن سختی که فکر می‌کردید نیست. تکنیک شما برای غلبه بر مشکلات چیست؟


منبع(+)

پنجشنبه 6 آذر 1393

مهارت نه گفتن

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

برای اغلب ما كار آسانی نیست. از همان بچگی به بسیاری از ما یاد داده‌اند كه بدون میل‌مان عروسك مورد علاقه خود را به كودكان دیگر دهیم یا به‌خاطر خواهر یا برادر كوچك‌ترمان، بی‌خیال دیدن برنامه موردعلاقه‌مان شویم و كنترل تلویزیون را به او بسپاریم. به كمتر كسی از میان ما یاد داده‌اند كه در این شرایط ناخوشایند، یك «نه» آرامش‌بخش بگوییم و به دیگران یاد دهیم كه همیشه قرار نیست نسبت به ما در اولویت باشند.

برای مایی كه این‌طور بزرگ شده‌ایم، نه گفتن به دوستان، همكاران یا حتی همسر در بزرگسالی هم آسان نیست. مهم نیست چقدر حق با ماست و مهم نیست چقدر پاسخ منفی كه در ذهن‌مان چرخ می‌زند را درست می‌دانیم؛ اغلب ما تصور می‌كنیم نه گفتن به كسانی كه دوست‌شان داریم، یعنی آسیب زدن به احساسات‌شان و خراب كردن رابطه‌‌ای كه برای ساختنش سال‌ها انرژی گذاشته‌ایم. برای پاك كردن همه این پیش‌فرض‌های نادرست، در این مطلب آداب «نه» گفتن را به شما آموزش می‌دهیم و در صفحه بعد برای‌تان روشن می‌كنیم كه در چه شرایطی بدون عذاب وجدان می‌توانید به همسر‌تان نه بگویید.

بدون شكستن دل دیگران «نه» بگویید

فلسفه نبافید

شاید به‌خاطر به‌دست آوردن دل طرف مقابل‌تان، حسابی مقدمه‌چینی كنید و با گفتن یك «نه» صریح دل او را نشكنید اما این یكی از بزرگ‌ترین مشكلاتی است كه فرهنگ‌مان آن را به ما تحمیل كرده و به بهانه آسیب نزدن به دیگران، فرصت مشخص كردن تكلیف و گفتن نه قاطعانه را از ما گرفته است. اگر می‌خواهید به كسی نه بگویید، كمی چاشنی برای آرامش دادن به او به كلام‌تان اضافه كنید اما نگذارید حاشیه‌هایی كه به‌خاطر نشكستن دل او به كلام‌تان وارد می‌كنید، اصل مطلب را زیر سوال ببرد و امكان درك كردنش را از شنونده بگیرد. مطمئن باشید كه سرریز كردن این چاشنی‌ها در بسیاری موارد امكان درك كردن موضوع را از بین می‌برد و باعث می‌شود كه فرد مقابل متوجه «نه» بودن پاسخ از سوی شما نشود.

نقطه بگذارید

اگر فرد مقابل‌تان قاطعیت را در كلام شما نبیند، بعید است كه به «نه»‌ای كه می‌گویید قانع شود و پرونده را مختومه تصور كند. در صورتی كه شما به‌خاطر مهربان بودن با او یك «نه» دلنشین تحویلش دهید، شاهد تلاش‌های بعدی‌اش برای قانع كردن خود خواهید بود و حتی ممكن است گاهی شاهد نادیده گرفتن حرف‌تان از سوی او باشید. پس به‌خاطر دو تا نشدن حرف‌تان یك نه قاطع بگویید و خیال هر دو طرف را راحت كنید.

شخصیتش را زیر سوال نبرید

گفتیم كه باید قاطعانه نه بگویید اما حتما می‌پرسید چطور می‌توان قاطع بود اما دل كسی را نشكست. چاره‌اش متمركز شدن روی موضوع به جای فرد است. بسیاری از ما میانه‌‌ای با انتقاد نداریم و وقتی كسی كارمان را نقد می‌كند تصور می‌كنیم كه شخصیت‌مان را زیر سوال می‌برد. در مورد نه گفتن هم ماجرا به همین ترتیب است. اغلب كسانی كه پاسخی منفی در مورد یكی از ایده‌ها یا پیشنهادات‌شان می‌شنوند، تصور می‌كنند كه فرد مقابل به شخصیت آنها نه می‌گوید و بی‌ارزش یا پراشتباه تلقی‌شان می‌كند. درحالی‌كه اگر تنها در مورد موضوع مورد نظر و نه فرد مقابل‌تان صحبت كنید و برای فرد مقابل‌تان روشن كنید كه به درخواست او «نه» می‌گویید نه به رابطه دوستی‌تان و نه به شخصیت او، مشكل را تا اندازه زیادی حل كرده‌اید.

مراقب نقاط حساس باشید

هر كدام از ما حساسیت‌هایی داریم؛ نقطه‌هایی كه روی شخصیت ما جا خوش كرده‌اند و گاهی هم خودمان و هم دیگران را آزار می‌دهند. وقتی می‌خواهید به كسی نه بگویید، مراقب باشید به‌خاطر دست گذاشتنش روی نقطه‌های حساس شخصیت‌تان پاسخ شما را تغییر ندهد. تهدید، اشك ریختن و برانگیختن احساسات یا دادن وعده‌های خوشایند، رایج‌ترین راه‌هایی هستند كه افراد برای تغییر پاسخ‌تان به كار می‌گیرند؛ مراقب باشید شما در این تله‌ها نیفتید و قبل از صحبت كردن در مورد موضوع با فرد مقابل‌تان، تكلیف را با خود‌تان روشن كنید. اگر احساس می‌كنید موفق نمی‌شوید، فهرستی از نقاط ضعف‌تان را روی كاغذ بنویسید و قبل از شروع مذاكره، احتمالات را بررسی كنید و راهی برای مقاومت كردن در برابر آنها پیدا كنید.

بدون شكستن دل دیگران «نه» بگویید

شرمنده نباشید

حسی كه شما نسبت به پیام‌تان دارید، نگاه دیگران به پیام شما را تغییر می‌دهد. اگر احساس ضعف كنید و به‌خاطر «نه»‌‌ای كه از نظر‌تان درست است شرمنده باشید، دیگران هم انتظار شرمسار بودن را از شما خواهند داشت، به همین دلیل بهتر است قبل از نه گفتن دلایلی كه برای دادن پاسخ منفی دارید را با خود‌تان مطرح كنید و با پشتوانه منطقی قوی سراغ فرد مقابل‌تان بروید.

می‌دانیم كه می‌خواهید به فرد مقابل‌تان هم فكر كنید، اما هیچ وقت خود‌تان را به‌دلیل جواب منفی كه می‌خواهید بدهید در مقام ضعف قرار ندهید. اگر كسی كه قرار است نه را از شما بشنود ضعف را در صدای‌تان احساس كند یا در چشم‌های‌تان ببیند، دیگر شما را جدی نمی‌گیرد. اما مراقب باشید تلاش‌تان برای تلطیف نكردن جواب منفی‌تان، شما را بیش از حد خشن نشان ندهد. دلیلی برای خشونت نیست؛ شما تنها می‌خواهید یك «نه» منطقی بگویید! پس آرامش‌تان را حفظ كنید.

امید بیهوده ندهید

می‌ترسید با گفتن «نه» دل او را بشكنید؟ شاید به‌خاطر همین بخواهید به او بیهوده امید دهید و با دادن وعده‌هایی كه خود‌تان می‌دانید هرگز عملی نمی‌شود برای آرامش دادن به او تلاش كنید. شاید بخواهید با امیدوار كردن او كمی زمان بخرید و دل‌گرمش كنید، اما باید بدانید كه این بدترین شیوه نه گفتن است. شما قرار نیست به‌خاطر یك جواب منفی منطقی، شرمنده باشید، احساس گناه كنید و به دنبال راهی برای جبران كردن باشید. شما به كسی ظلم نمی‌كنید؛ تنها جوابی كه به نظر‌تان درست است را می‌دهید.

به دنبال جبران نباشید

باز هم باید تاكید كنیم شما كسی را آزار نداده‌اید و به كسی ظلم نكرده‌اید! تنها نظر‌تان را در مورد یك موضوع گفته‌اید یا به كاری كه از نظر‌تان درست نیست نه گفته‌اید! پس دلیلی ندارد كه به‌دنبال جبران این موضوع با باج دادن به فرد مقابل‌تان باشید. اگر به همسایه‌تان كه خواسته اتومبیل شما را قرض بگیرد نه گفته‌اید، دلیلی ندارد برایش شله زرد بپزید و دوستی‌تان را به او ثابت كنید.

اگر به همكار‌تان كه همیشه انتظار دارد كارهایش را انجام دهید نه گفته‌اید، دلیلی ندارد برایش كادو بخرید تا از دلش در بیاورید. شما به‌خاطر جواب منطقی و بدون خشم و غضبی كه داده‌اید، نیازی نیست به‌دنبال جبران باشید.

بدون شكستن دل دیگران «نه» بگویید

مجله سیب سبز- آسا ابراهیمی

دوشنبه 28 مهر 1393

هنر برخورد با آدم‌های غیرمنطقی

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

آیا شما کار و حرفه‌ای دارید که لازمه آن سر و کله زدن با طیف وسیعی از ارباب رجوع و مردم است؟ آیا شده که هنگام انجام این کار، با آدم‌های به کلی غیرمنطقی برخورد کنید که اعصابتان را به هم می‌ریزند؟ آیا گاهی مجبور می‌شوید که در میهمانی‌ها با یک آشنا یا فامیل دیدار کنید که حرف‌های عجیب و غریبی می‌زند که بر پایه هیچ استدلالی نیستند؟ آیا شما هم جزو کسانی هستید که وقتی می‌بینید کسی حرف‌هایش بر پایه استدلال‌های منطقی نیست و به طرز غیرمنطقی و غیرعقلایی فکر می‌کند و چیزهای بی‌ربط را به هم مربوط می‌کند، اصطلاحا جوش می‌آورید و در حالی که ذاتا آدم صبور و آرامی هستید، به یک دیگ بخار تبدیل می‌شوید؟!

چه بخواهیم و چه نخواهیم، در زندگی خود به صورت رو در رو یا از راه دور با چنین آدم‌هایی سر و کار داریم و مجبور به تحملشان می‌شویم. ما در قبال این افراد رویکردهای مختلفی انتخاب می‌کنیم. بسیاری از ماها یک رنج مداوم را بابت تحمل این افراد تحمل می‌کنند.

اما آیا دانش روانشناسی می‌تواند مقداری از رنج ما کم کند؟ واقعیت این است که فهم و مدیریت این قبیل آدم‌ها یک مهارت و هنر است که در طی سال‌ها، برخی‌ها به تدریج و به صورت تجربی کسی می‌کنند.

در حالی که در روانپزشکی و روانشناسی معیارهای بالینی برای تشخیص اختلالات شخصیتی مثل اختلال شخصیتی مرزی، ضداجتماعی و خودشیفتگی وجود دارد، در کمتر منبع یا دوره آموزشی به ما آموزش دیده می‌شود که چطور می‌توانیم در برخوردهای عادی روزانه یا کاری با این افراد، از ذهن و روانمان محافظت کنیم، طوری که خدشه‌ای به روحیه و عملکرد حرفه‌ای‌مان وارد نیاید.


در اینجا این آدم‌های غیرمنطقی را به دسته‌هایی تقسیم می‌کنم:

- آنهایی که نمی‌شود گفتگوی منطقی با آنها داست، آنها استاد پیچاندن و منحرف کردن موضوع گفتگو هستند، دست آخر هم به شما می‌گویند که خود شما مشکل دارید و توانایی ارتباطی و بحثتان پایین است!

- آنهایی که برداشت‌های اشتباه از حرف‌های شما می‌کنند.

- آنهایی که به هیچ حد و مرزی احترام نمی‌گذارند و از راه رفتن روی اعصاب شما لذت می‌برند.

- آنهایی که هیچگاه خودشان را جای شما نمی‌گذارند و از زاویه دید شما به قضایا نگاه نمی‌کنند. مثلا وقتی در مورد مشکلات کاری و مسئولیت‌هایتان با آنها صحبت می‌کنید یا در مورد محدودیت‌هایتان می‌گویید، هیچگاه شما را درک نمی‌کنند.

- آنهایی که به صورت زبانی یا احساسی از شما سوء‌استفاده می‌کنند.

- آنهایی که حقایق را دستکاری‌شده ابراز می‌کنند و آنهایی که دروغگو هستند.

- آنهایی که بعد از گفتگو به آنها همیشه متوجه جنبه‌های منفی زندگی‌تان یا ناکامی‌هایتان می‌شوید و پس از اتمام صحبت با آنها، افسرده می‌شوید و حس بدی نسبت به خودتان پیدا می‌کنید.

- آنهایی که با سکوت، نیشخند، یک جمله کنایه‌آمیز یا با استدلال‌های خیرمنطقی، دیوانه‌تان می‌کنند.

- آنهایی که ظاهر معصوم و پاکی به خود می‌گیرند، اما همیشه به صورت مخفی نقشه‌ها و مقاصدشان را به آهستگی دنبال می‌کنند و به شما ضربه می‌زنند.


در اینجا ۶ ترفند ساده برای مدیریت و برخورد با این آدم‌ها را می‌آورم.

۱- تا جایی که ممکن است، کمتر با این افراد برخورد داشته باشید: این راه حل البته پاک کردن صورت مسئله است، اما به شدت کارا است! هیچ وقت در قابل این افراد مسیح پذیرای رنج نباشید، کاری برای خودتان بتراشید، حتی با کمی بی‌ادبی یا بی‌اعتنایی سر صحبت را با دیگری باز کنید.

۲- حمله زیرکانه متقابل: اگر نمی‌توانید از شر شخص آزاردهنده راحت شوید و او بی‌و‌قفه در حال حمله کردن به شماست، کاری کنید که حواسش پرت شود و به فکر رود. اشتباه‌‌آمیزترین کار در قابل این افراد این است که بخواهید با گزاره‌های منطقی آنها را قانع کنید، زرنگ باشید و مثلا با یادآوری یک خاطره ناخوشایند یا موفقیت حرفه‌ای رقیب اصلی او یا یادآوری اینکه او می‌خواسته چه بشود و در عمل چیزی نشده، به کلی او را گیج کنید. البته باید هنرمند باشید و این کار را با خونسردی و در لفافه انجام بدهید، طوری که حتی خود شخص فکر کند، شما به صورت تصادفی موضوع را پیش کشیده‌اید و منظوری نداشته‌اید.

۳- بعضی از آدم‌ها ذاتا بدذات نیستند، اما سیستم فکری‌شان قابل اصلاح نیست، پس هنگام گفتگو با آنها می‌توانید بحث را از یک روال منطقی به یک روال احساسی تبدیل کنید، مثلا وقتی نمی‌توانید به کارمند زیردست خودتان بفهمانید که از یک کار پرهیز کند و او حاضر به قبول اشتباه او نیست، بگویید که او چقدر آدم پاک‌نیتی است و اگر کاری که شما می‌خواهید، انجام ندهد، رقبای کاری او به سرعت از پیشی خواهند گرفت و آخر کار او و خانواده‌اش متضرر خواهند شد. در اینجا به جای اینکه به صورت مستقیم اشتباه بودن کار و یا تضاد آن با یک قانون مسلم کاری، به کارمند زیردست گوشزد شود، به ملایمت عواقب کارش به او نشان داده می‌شود. مهم نیست که او منطق شما را قبول نمی‌کند، مهم این است که شما به هدف خودتان رسیده‌اید.

۴- زیاد و با حرارت صحبت نکنید، انرژی بی‌خود مصرف نکنید. کم و گزیده سخن بگویید. این کار ضمن اینکه باعث می‌شود انرژی شما حفظ شود، باعث می‌شود به شدت برای فرد غیرمنطقی، جذابیت کمتری پیدا کنید و دیگر هدف و سیبل او نباشید.

۵- اشتباه نکنید! شما نمی‌توانید با همه تلاشتان شخص غیرمنطقی را به جاده منطق بیاورید، شما نمی‌توانید او را با زاویه دید خود آشنا کنید. پس آب در هاون نکوبید و شیوه دیگری انتخاب کنید.

۶- شخص مورد نظر را در جمع گیر بیندازید! هنگام مکالمه دو نفره، شخص غیرمنطقی می‌تواند با استدلال‌های غیرمنطقی‌اش به شدت شما را آزار دهد، اما همین حرف‌های غیرمنطقی در جمع، مبدل به نقظه ضعف او می‌شوند و وقتی از هر سو شما مورد حمایت قرار بگیرید و شخص غیرمنطقی مورد حمله و استهزاء قرار بگیرد، دیگر جرأت هدف قرار دادن شما را پیدا نخواهد کرد.


شش موردی که گفتم ابزاری حمله و دفاع مناسبی برای شما در قابل افراد غیرمنطقی هستند، تجربه کاری چندساله‌ام کارایی این موارد را تأیید می‌کنند.


چهارشنبه 12 شهریور 1393

ما هم: تنک یو

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

یک پیرزن 99 ساله آمریکایی تصمیم گرفت تا روز تولد صدسالگی اش 1000 لباس برای دختران نیازمند آفریقایی بدوزد. او سه سال است که برای این موضوع تلاش می‌کند و تا به حال دختران آفریقایی زیادی را خوشحال کرده است.

«لیلیان وبر» خیاط آمریکایی است که در شهر آیوا آمریکا زندگی می‌کند. خانم وبر تا کنون 840 پیراهن دخترانه دوخته است و آن ها را در اختیار یک موسسه غیرانتفاعی قرار داده تا به‌دست دختران نیازمند آفریقایی برسد.


خانم وبر امیدوار است تا قبل از 6 مه 2015 که 100 ساله می‌شود بتواند 1000 لباس آماده کند. او در مصاحبه هایش گفته است که توانایی این را دارد که روزی 2 لباس را بدوزد. اما از آنجایی که دوست دارد لباس‌ها با حساسیت و دقت بیشتر دوخته شود به دوختن یک لباس در روز بسنده می‌کند. چون دوست دارد دخترانی که این لباس ها را می‌پوشند احساس غرور کنند.


این خیاط خوش قلب هر روز صبح دوختن لباس جدید را آغاز می کند. ظهر استراحت کوتاهی می کند و تا بعد از ظهر لباس را تمام می کند و به دخترش می دهد تا لباس ها را در اختیار موسسه قرار دهد تا آنها برای دختران آفریقایی فرستاده شود.

خانم وبر هیچ گاه از تلاشش خسته نشده و گفته است اگر تعداد لباس ها به هزار هم برسد بازهم به تلاشش ادامه خواهد داد و لباس های بیشتری خواهد دوخت و این در حال حاضر تنها چیزی است که می خواهد انجام دهد.

موسسه غیر انتفاعی «لباس کوچک برای آفریقا» (Little Dresses for Africa) در سال 2008 تاسیس شد. این موسسه تاکنون حدود 2.5 میلیون لباس از 50 ایالت آمریکایی به علاوه انگلستان، کانادا، مکزیک و استرالیا از طریق وب سایت خود در میشیگان جمع آوری کرده است.



«راشل اونیل» موسس این انجمن در مصاحبه با دیلی میل گفته است که دوست دارد بعضی از لباس های خانم وبر را خودش مستقیما به دختران نیازمند مالاویایی بدهد. این کار قرار است 18 سپتامبر انجام شود./مجله مهر

این موسسه غیر انتفاعی تاکنون توانسته است به 47 کشور آفریقایی لباس بفرستد و لباس های خانم وبر از محبوب‌ترین لباس های این موسسه است.

چهارشنبه 12 شهریور 1393

عنوانمان ته کشیده است.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

با زندگی و احساسات مردم بازی نکنید. اگر کسی را نمی‌خواهید از همان اول به‌اش بگویید. مردم را برای تفریح خودتان بین زمین و هوا نگه ندارید. با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن کار یک آدم حسابی نیست. جیگر این را داشته باشید که اگر کسی را می‌خواهید این را واضح بگویید، اگر هم نمی‌خواهید آن « نه » را بیایید بگویید. این‌قدر شرف داشته باشید که دست طرف را بگیرید و ببرید یک گوشه‌ای به‌ او بگویید من تو رو دوست ندارم ، وقت و لطیف‌ترین احساساتت رو با من تلف نکن. این خیلی بهتر است تا اینکه مردم را به بهانه‌ی اینکه خودتان هم نمی‌دانید دارید چه غلطی میکنید، دنبال خودتان راه بیندازید ، و آخر سر با یک قیافه‌ی حق ‌به‌جانب بزنید زیر همه چیز و کل قضیه را از اصل منکر بشوید که

« کی؟ چی؟ من؟؟ من از اول هم نمی‌خواستم. تو از اول هم دچار توهم بودی….

پی اس: در عشق واقعی، طرف مقابل تو  بیش از اتاق های تاریک و شمع های روشن، و پیش از شام در سالن های مجلل، دوست دارد که برای تو «دومین» نباشد…

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

گل یكی دیگر از فانتزی‌های دنیای زنان است كه می‌تواند نشانگر مهر و محبت مرد نسبت به نامزد یا همسرش باشد. در حالی‌ كه برای بسیاری از مردان خرید یك شاخه گل تقریبا امری بی‌معنی است.



زن‌ها اهل رویابافی هستند و در این هیچ شکی نیست. دوست دارند همه‌‌چیز عاشقانه باشد، دوز رمانتیك بودن هر چیزی بالا باشد و همیشه هم همانطور بماند. شاید برای همین است كه وقتی با واقعیت‌های زندگی روبه‌رو می‌شوند توی ذوقشان می‌خورد و زود رنج می‌شود اما این فانتزی‌ها از كجا می‌آیند و چطور می‌شود با آنها كنار آمد؟

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران
فانتزی اول


من اگر زیبا باشم زندگی خوبی خواهم داشت
یكی از فانتزی‌های وابسته به زیبایی، تب تند آرایش و جراحی‌های زیبایی است؛ زنانی كه می‌خواهند به هر قیمتی شده خودشان را زیباتر كنند و گمان می‌كنند كه فقط زیبایی نگهدارنده زندگی زناشویی آنها خواهد بود. در این موارد شاید برای مدت زمان كوتاهی فرد احساس بهتری نسبت به‌خودش پیدا كند اما این احساس در طولانی مدت از بین خواهد رفت. بدون پیدا‌كردن ریشه این مشكل و قبول كردن خود به همان شكلی كه هست این عدم‌رضایت دنباله‌دار خواهد بود.
 
فانتزی دوم


ماشین مدل بالاتر زندگی بهتر
شاید شما هم اخیرا اصطلاح «آهن‌پرستی» یا داستان مردی را كه پراید داشت و هیچ‌كس نگاهش نمی‌كرد اما پرادو كه خرید همه او را به چشم «مورد ازدواج» دیدند شنیده باشید. واقعیت این است كه داشتن پول در بخش قابل توجهی از جامعه ما در حال حاضر به‌عنوان یك ارزش و حتی ملاكی برای ازدواج تلقی می‌شود. البته اینجا دیگر بحث مقدار معقولی از پول و داشتن خانه‌ای نقلی و ماشینی ساده نیست؛ بحث داشتن خانه‌های رۆیایی است و زندگی‌های آن چنانی؛ از همان‌هایی كه در فیلم‌ها دیده می‌شوند و بعد آنقدر جدی گرفته می‌شوند كه یا باید در دنیای واقعی نمود پیدا كنند یا اصلا ازدواجی در كار نخواهد بود.
بخشی از این رفتارها به خاطرعدم‌ثبات اقتصادی موجود در جامعه ما طبیعی است اما متأسفانه انتخاب براساس داشتن این امكانات با فدا شدن همه ملاك‌های دیگر همراه است.


ازدواج‌هایی كه صرفا بر این اساس شكل می‌گیرند معیارهایی خنده‌دار دارند. در كنار كسانی كه تمام تلاش‌شان را می‌كنند كه سالی یك‌بار ماشین‌شان را برای جلب توجه دیگران هم كه شده عوض كنند و یا پز ثروتشان را از طریق خرید پنت‌هاوس بدهند، افراد دیگری هستند كه امكانات مالی ندارند و در عوض تلاش می‌كنند با دستكاری‌های مداوم در چهره و بدن و در حالت دیگر، حتی مدرك‌گرایی و گرفتن مدرك‌های بی‌شمار احساس ضعفشان را پنهان كنند؛ زن می‌داند كه این مرد پولدار است و برای به‌دست آوردن این پول می‌خواهد او را به‌دست بیاورد.


 در عین حال می‌داند كه مردها بصری هستند پس شروع می‌كند به انجام عمل‌های جراحی زیبایی تا به چشم مرد بیاید اما متأسفانه در همین سطح باقی می‌ماند. شاید دلیل اصلی تمام این ماجراها به فقر برگردد؛ هم فقر اقتصادی و هم فقر فرهنگی. كسی كه شكمش گرسنه است به فكر سیر كردن مغزش نخواهد بود! بنابراین افراد تلاش می‌كنند با چنگ زدن به كسانی كه دچار فقر نیستند امنیت و ثبات خاطر را به زندگیشان برگردانند.

فانتزی سوم


اگر برایم گل نخرد!
گل یكی دیگر از فانتزی‌های دنیای زنان است كه می‌تواند نشانگر مهر و محبت مرد نسبت به نامزد یا همسرش باشد. در حالی‌ كه برای بسیاری از مردان خرید یك شاخه گل تقریبا امری بی‌معنی است. تعریف گل در ذهن آنها با آنچه زنان به گل نسبت می‌دهند فرق می‌كند.
برای اینكه بتوانید همسرتان را خوشحال كنید گاه و بیگاه برایش گل بخرید. هیچ وقت حین عبور از كنار یك گلفروشی از او نپرسید «برایت گل بخرم؟» این یعنی ته دلتان لزومی به این كار نمی‌بینید و زن این جمله شما را به شكل «تو برایم آنقدر مهم نیستی كه پیاده شوم و بدون سۆال برایت یك شاخه گل بخرم» تعبیر می‌كند. خریدن هدیه‌های ساده اما بی‌مناسبت و بامناسبت را هم فراموش نكنید. وقتی ریشه عشق و علاقه محكم باشد فرقی نمی‌كند برایش یك گردبند طلا خریده باشید یا یك پیراهن ساده. مهم این است كه برایتان اهمیت دارد.
 
فانتزی چهارم


سالگرد ازدواج را یادش رفته!
سالگردها برای زنان بسیار مهم هستند و فراموش كردنشان به همین سادگی ترجمه می‌شود: «دیگر دوستم ندارد!» درحالی‌كه ممكن است آقایان تولد پدر و مادرشان را هم فراموش كنند و این به معنی اهمیت نداشتن خانواده برای آنها نیست. مردان خیلی ساده طور دیگری فكر می‌كنند. خانم‌ها باید بدانند این مسائل در دنیای مردانه واقعا اهمیت ندارد و اگر مردی سالروز ازدواج را فراموش كرد به معنی بی‌مهری او نیست.
 
فانتزی پنجم


اگر نگفت دوستم دارد
در كنار تمام فانتزی‌هایی كه كلی‌تر هستند فانتزی‌های جزئی هم قرار دارند؛ ریزه‌كاری‌هایی كه اگر مردی به آنها عمل كند به راحتی می‌تواند زندگی‌اش و اسباب رضایت‌خاطر همسرش را فراهم كند. یكی از فانتزی‌های زنانه شنیدن جمله «دوستت دارم» است. حتما این حدیث از پیامبر اكرم(ص) را شنیده‌اید كه فرموده‌اند:«این گفته مرد به همسرش كه دوستت دارم هرگز از قلب او خارج نمی‌شود.»


زنان اصولا احساساتی‌تر و شنیداری‌تر هستند. دوست دارند همه‌‌چیز رمانتیك باشد. دوست دارند همسرشان مرتب قربان صدقه‌شان برود. درحالی‌كه مردان اصلا قربان‌صدقه‌ای نیستند. در دنیای آنها این همه هیجان وجود خارجی ندارد. برای اینكه زن و شوهر بتوانند از پس این اختلاف بعضا ژنتیك بربیایند نیاز است كه هر دوی آنها با هم همكاری كنند و به‌خصوص مردان بیشتر ابراز احساسات كنند؛«مثلا مرتب به همسرتان بگویید چقدر دوستش دارید، چقدر زیباست، چقدر خوب است كه او را در كنارتان دارید و چقدر از پیدا كردن او خوشبخت و خوشحالید».


در مقابل زنان نیز باید بدانند كه جنس ابراز احساسات مردان فرق می‌كند. EQعبارتی است كه برای این مواقع به‌كار می‌رود؛ یعنی بتوانیم خودمان را جای دیگری بگذاریم و از دید او دنیا را ببینیم. اگر كسی چنین مهارتی داشته باشد در تمام روابطش، نه فقط روابط زناشویی، موفق‌تر عمل خواهد كرد. در مقابل مردان هم دوست دارند بشنوند چقدر مهم و قوی هستند و چقدر همسرشان به آنها نیاز دارد. با رعایت این ریزه‌كاری‌ها، رابطه موفق‌تر پیش خواهد رفت.
 

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران
فانتزی ششم


چرا من را به دوستانش معرفی نمی‌كند؟
رسمیت بخشیدن به رابطه برای زنان اهمیت زیادی دارد؛ زن دوست دارد در همان ابتدای ازدواج مرد هر چه زودتر او را به فامیل یا دوستانش معرفی كند و رسما به همه اعلام كند كه ما ازدواج كرده‌ایم. بنابراین لازم است آقایان توجه كنند كه زن‌ها دوست دارند بدانند در زندگی شما معنا و مقام دارند. در مقابل اما خانم‌ها باید بدانند این پروسه برای مردان زمان‌بر است و به‌تدریج اتفاق می‌افتد؛ ممكن است خانمی در همان روزهای ابتدایی ازدواج به معرفی شدن توسط همسرش به فامیل یا دوستان فكر كند ولی مرد اصلا اهمیت چنین چیزی به ذهنش نرسیده باشد.
از آنجا كه زنان احساساتی‌تر هستند و سریع‌تر وابسته می‌شوند وقتی انتظاراتشان برآورده نشود سریع به هم می‌ریزند. درحالی‌كه مردان ممكن است تا مدت‌ها اصلا متوجه ماجرا نشوند و حتی بعد از مدتی تازه متوجه شوند چه اتفاقی افتاده است. بنابراین سعی كنید زودتر سنگ‌هایتان را با خودتان وابكنید. اگر زن زندگیتان را پیدا كرده‌اید به او نشان دهید كه چقدر برایش ارزش قائلید.

http://www.gharreh.com/

چهارشنبه 12 شهریور 1393

مردها را تک بعدی نخواهیم.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، مهارتهای زناشویی، 

چندی قبل باید با یکی از خانم های موفق کشور تماس میگرفتم تا وقت مصاحبه بگیرم. استاد حوزه و دانشگاه بود و تصمیم بر این بود که در یکی از شماره های نشریه به عنوان زن موفق معرفی شود. 

طبق چارچوب خواسته شده باید در قسمتی از مصاحبه از زندگی شخصی اش سوال می کردم. از اینکه چند بچه دارد؟ آیا درس خواندن، تدریس، فعالیت های اجتماعی و ... به همسری و مادری اش خدشه ای وارد نکرده است؟ چطور توانسته با وجود وظایف همسرداری و تربیت فرزند به این سطح از تحصیلات و این چاپ این تعداد مقاله نائل شود؟ خلاصه باید ثابت می شد این خانم در کنار استاد موفق بودن، همسری خوب و مادری فداکار است. 

با خانم مورد نظر تماس گرفتم. از هر دری وارد شدم حاضر نشد برای مصاحبه وقت بدهد و گفت فقط درصورتی که مصاحبه علمی باشد حاضر به گفت و گو است و به هیچ وجه علاقه ای ندارد چیزی از زندگی شخصی اش بگوید. 

راستش در عین دمغ شدن خوشحال شدم. خوشحال شدم چون آن خانم در مسیری که من می خواستم قرار نگرفت. 

بنده نه اشتغال خانم را دلیل موفق بودنش می دانم و نه هر زن خانه داری را مادری خوب و همسری کاردان به حساب می آورم. اینکه همسری و مادری به عنوان نقش های موثر در جامعه تعریف شود بسیار خوشحالم می کند اما چرا صرفا روی زن ها زوم می کنیم؟ 

در اکثر مواقع وقتی یک اقا را به عنوان چهره ی علمی موفق معرفی می کنیم، نمی پرسیم تعداد فرزندانت چندتاست؟ برای همسرت به اندازه کافی وقت می گذاری؟ وظایفی که دین برای تو به عنوان یک پدر و شوهر تعریف کرده را درست انجام می دهی؟ 

اما وقتی به یک خانم موفق می رسیم اول باید ثابت کند قبلا امتحان مادری و همسری را با نمره 20 پشت سر گذاشته؟! 

بدیهی است که بنده نه منکر وجوب همسرداری برای خانم هستم و نه منکر ارزش والای مادر بودن آن اما

آیا با این تمرکز صرف بر روی وظایف زن، تدریجا در حال فراموش کردن نقش پدری و شوهری برای مرد نیستیم؟ بیایید از هیچ ور بام نیافتیم. بیایید از مردها هم توقع پدر و شوهر خوب بودن داشته باشیم. همانطور که خدا انتظار دارد.

منبع: وبلاگ قاب هیاهو

جمعه 17 مرداد 1393

هنر عذرخواهی

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

چگونه می توانیم از سلامت روانی خود مراقبت کنیم، روابطمان را بهبود ببخشیم و عزت نفس خود را افزایش دهیم؟ اگر شما هم به دنبال پاسخ این پرسش ها هستید، این مطلب را بخوانید تا با عوامل اصلی یک عذرخواهی تاثیرگذار آشنا شوید.

چرا عذرخواهی های ما فایده ای ندارند؟

در هر فرهنگی عذرخواهی اهمیت دارد؛ حتی کودکان باید از وقتی قادرند جمله ای کامل بسازند، گفتن کلمه «ببخشید» و به کار بردن آن را بشناسند. متاسفانه در فرهنگ ما به بالابردن سطح این مهارت اهمیت چندانی داده نشده است، شاید به دلیل این که هرگز بزرگ ترها از کوچک ترها عذرخواهی نمی کنند یا عذرخواهی بزرگ ترها اغلب ظاهری و از روی اجبار بوده است.

عذرخواهی، هنر و مهارت می خواهد!

چرا در عذرخواهی این قدر بد عمل می کنیم؟


عذرخواهی تاثیرگذار، پادزهری برای رفع تقصیرها و خطاهای ما محسوب می شود. از خودتان یا فردی دیگر بپرسید: «چرا ما عذرخواهی می کنیم؟» به احتمال زیاد در پاسخ به این پرسش خواهید شنید: «ما عذرخواهی می کنیم چون کار اشتباهی انجام داده ایم.»  یا «عذرخواهی کردن نشانه بلوغ و مسئولیت پذیری است.»

مشکل از همین جا آغاز می شود. چنین انگیزه هایی برای عذرخواهی، خوب و مناسب هستند، اما هیچ یک از آن ها هدف واقعی عذرخواهی را بیان نمی کنند.

فرض کنید شما عذرخواهی می کنید چون کاری را انجام داده اید که موجب آزار، صدمه زدن، توهین، ناراحتی، نگرانی، خشم و به طور کلی به هم زدن توازن روحی فردی دیگر شده است؛ بنابراین هدف اصلی عذرخواهی شما، از بین بردن فشار روانی طرف مقابل و گرفتن بخشش اوست. تنها وقتی عذرخواهی شما موثر واقع شود، شما هم امتیازی دریافت خواهیدکرد و احساس گناه یا ندامت شما از بین خواهدرفت.

در هر صورت عذرخواهی کنید.

مهم نیست که حق با شما باشد یا طرف مقابل، گاهی «لازم است» که شما بگویید: «متاسفم، عذر می خواهم.»

برای این که عذرخواهی های ما تاثیرگذار باشند باید با تمرکز بر نیازها و احساسات طرف مقابل و نه خود ما مطرح شوند. این کج فهمی بنیادین از این که چه کسی باید مرکز عذرخواهی قرار گیرد، همان دلیلی است که موجب می شود عذرخواهی سیاستمداران، ورزشکاران و ستاره های سینما، برای مخاطبان، غیرواقعی و ظاهری به نظر برسد؛ یا حتی تنها دلیلی است که باعث می شود تلاش ما هم در عذرخواهی ما موثر واقع نشود. زیرا به جای تمرکز بر احساس دیگری، فقط به بهتر شدن احساس خود فکر کرده ایم.

کلیدهای عذرخواهی سازنده را بشناسید

عذرخواهی کردن، ابزاری است که با آن می توان هرگونه تخطی از توقعات یا هنجارهای اجتماعی را نشان داد، مسئولیت تاثیر کارهای خود را بر دیگران پذیرفت، از آن ها طلب بخشش کرد و ضمن ترمیم شکاف روابط خود، موقعیت اجتماعی خود را بازسازی کرده و در نهایت احساس گناه را از خود دور کرد. این فرمول ساده، کلیدهای موثر در بیان یک عذرخواهی تاثیرگذار را در خود جای داده است.

عذرخواهی، هنر و مهارت می خواهد!

1.    بیان واضح و روشن «من متاسفم و عذر می خواهم.»

2.    بیان پشیمانی خود از آنچه رخ داده است.

3.    بیان آگاهی ما از زیرپا گذاشتن انتظارات یا هنجارهای عمومی.

4.    بیان جمله ای همدلانه برای ابراز آگاهی ما نسبت به تاثیر کلی اقدام ما بر فرد مقابل

5.    درخواست بخشش

مهم ترین بخش این پنج عامل و متاسفانه عاملی که اغلب ما همیشه نادیده می گیرم، «بیان جمله ای همدلانه» است. برای این که فردی ما را ببخشد، باید احساس کند که ما نسبت به تاثیر رفتار خود بر وی باخبریم. انجام این کار بسیار سخت تر از آن چیزی است که به نظر می رسد. برای روشن شدن مطلب، فرض کنید روز کاری سختی داشته اید، حال خوبی ندارید، دیر به خانه می رسید و آن قدر خسته و آزرده خاطرید که تمایلی به شرکت در مهمانی تولد دوستتان ندارید. می دانید که حضور شما در آن مهمانی ممکن است افراد دیگر را هم کسل کند. از خود می پرسید: «چرا باید جشن آن ها را خراب کنم؟» صبح روز بعد با احساس گناه از خواب بیدار می شوید و تازه یادتان می افتد که حتی به آن ها اطلاع نداده اید که به مهمانی نمی روید.

چه باید کرد؟

فهرستی از آنچه باید بگویید، تهیه کنید. هنگام تهیه این فهرست پنج عامل کلیدی در هر عذرخواهی کارامد را به خاطر بیاورید و از آن ها کمک بگیرید؛ برای مثال بنویسید:

1-    خیلی متاسفم که...

2-    ... نتوانستم در مهمانی دیشب شرکت کنم.

3-    روز خیلی سختی داشتم و آن قدر خسته بودم که فقط توانستم خودم را به تخت برسانم و بخوابم؛ البته می دانم این دلیل خوبی برای نیامدن یا حتی خبرندادن نیست.

عذرخواهی، هنر و مهارت می خواهد!

4-    می توانم تصور کنم که چقدر الف) ناراحت ب) آزرده ج) غمگین د) خشمگین هستی. می دانم چقدر برای مهمانی زحمت کشیدی یا می دانم که دیدن من در مهمانی چقدر تو را خوشحال می کرد یا می دانم که مهمان ها سراغ مرا می گرفتند یا احساس وحشتناکی دارم از این که تو را در چنین موقعیت بدی قرار دادم و امیدوارم تو ناراحت نشده باشی یا امیدوارم که در نبود من هم از مهمانی لذت برده باشی و رفتار خودخواهانه من تاثیری بر احساس تو نداشته باشد. بسیار متاسفم که به عنوان یک دوست در کنار تو نبودم یا بسیار متاسفم که نتوانستیم در کنار هم تولد زیبایت را جشن بگیریم.

5-    می دانم که اشتباه کردم امیدوارم که مرا ببخشی.

شاید پذیرش «رفتاری بد»، کمی ترسناک به نظر برسد اما انجام این کار نه تنها به شما کمک می کند تا رابطه خوبی داشته باشید و احساس گناه شما هم از بین برود، بلکه مسئولیت پذیری و انجام کار درست می تواند به شما احساس قدرت ببخشد. در هر صورت باید بدانید که عذرخواهی موثر و به ویژه همدلی، به تمرین نیاز دارد، بنابراین خود را برای یادگیری این مهارت آماده کنید.

اگر شما سیاستمدار، ورزشکار، ستاره سینما یا هنرمندی را می شناسید که گاهی حرف هایی می زند یا رفتاری می کند که دیگران را آزرده می کند، می توانید این پنج کلید را به او هدیه دهید!









شنبه 4 مرداد 1393

نامه هایی از بهشت (محمدرضا شعبانعلی)

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

حدود ده ماه فرصت هست.

این حرفی بود که پزشکان پس از بررسی اسکن مغز، به پدر و مادر النا گفتند. النا شش ساله بود و تیزهوش. آنقدر تیزهوش بود که بفهمد فرایند دائمی و هرروزه‌ی بیمارستان و درمان، چیزی فراتر از داستان شادی است که پدر و مادر برای او می‌سازند.

النا عاشق نقاشی و نوشتن بود. همه می‌دانستند که مداد رنگی و دفترچه، بهترین هدیه‌ای است که می‌توانند به او بدهند.

پدر و مادر النا هم، مانند هر پدر و مادر دیگری، امیدوار بودند که تخمین پزشکان نادرست باشد. اما این بار…

نامه هایی از بهشتحرف پزشکان درست بود. النا در شش سالگی فوت کرد. چند هفته پس از مرگ النا، پدر و مادرش یادداشتی را در میان وسایل النا پیدا کردند که النا روی آن یک قلب کشیده بود و نوشته بود: «مامان! بابا! دوستتون دارم». پیدا کردن چنین کاغذی عجیب نیست. همیشه در لوازم بچه‌ها می‌توان از این نوشته‌ها پیدا کرد.

مدتی گذشت. نامه‌ی دیگری در کشو لباس‌های مامان پیدا شد. مدتی بعد در ماشین بابا و این ماجرا آنقدر ادامه یافت که تعداد نامه‌ها به چند صد مورد رسید. حالا دیگر معلوم بود که این نامه‌ها تصادفی نیستند. النا، هدیه‌هایی برای پدر و مادر خود تهیه کرده بود و در تمام خانه و زندگی پخش کرده بود. هر جایی که ممکن بود روزی توسط آنها دیده شود.

النا، برای پدر و مادرش، هرگز نمرد. آنها هنوز هم منتظرند تا النا نامه‌ی دیگری از بهشت،‌ برای آنها ارسال کند.

پدر و مادر النا، مجموعه نامه‌های النا را در کتابی تحت عنوان Notes Left Behind منتشر کردند. تمام عواید حاصل از این کتاب، به بنیادی تعلق دارد که در مورد سرطان تحقیق می‌کند.

همچنین سایتی با همین عنوان طراحی شده است که در آن می‌توانید یادداشت‌های النا را ببینید و با جنبشی که پس از مرگ او شکل گرفته است آشنا شوید. حتی در توییتر، یک هشتگ به نام #notesleftbehind وجود دارد که آدمها می‌توانند حرف‌ها و قدردانی‌هایی را که دوست دارند بعد از خودشان برای اطرافیان باقی بماند، آنجا توییت کنند.

کم نیستند پدر و مادرهایی که پس از فوت فرزندشان به علت سرطان، موسساتی برای حمایت از کودکان سرطانی تاسیس کرده‌اند. اما در میان خالقان این جنبش های بزرگ اجتماعی، قطعاً النا جوان ترین است. «ایده‌ی حرکت او توسط خودش خلق شده!».

النا برای همه‌ی ما پیام بزرگی دارد. برای بهتر کردن زندگی دیگران، کار بزرگی لازم نیست. حتی هوش زیاد. یا توانمندی خارق‌العاده.

النا به امثال ما که فکر می‌کنیم زمانی وقتمان را صرف کمک به بهبود زندگی دیگران می‌کنیم که دلار ارزان شود و تحریم‌ها برداشته شود و شغل ایجاد شود و تورم کم شود و زیرساخت‌ها درست شود و دولت حمایت کند و آموزش و پرورش تقویت شود و … یادآوری می‌کند که: «برای کسی که بخواهد دنیا را به جای بهتری تبدیل کند، دلایل و انگیزه های کم و ساده‌ای وجود دارد اما برای کسی که بخواهد از زیر این کار فرار کند، دلایل متعدد و پیچیده‌ای وجود خواهد داشت. انتخاب بین این دو هم با ماست!».

من از این به بعد، هر وقت بخواهم از کسی تشکری کنم که بعد از خود من، باقی بماند،‌ می‌آیم و زیر این نوشته آن را می‌نویسم. شما هم اگر دوست داشتید می‌توانید همین کار را بکنید…

نامه النا به پدر و مادرش - سایت رسمی محمدرضا و شعبانعلی

 

چهارشنبه 1 مرداد 1393

گاندی

نویسنده: صفورا فلاح کریمی   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند، هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.
در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد:  ممکن است کسی لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم یک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟

یکشنبه 29 تیر 1393

سخنان ارزشمند

نویسنده: صفورا فلاح کریمی   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید:

سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو...

لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.

در اواخر ماه می سال ۱۹۸۹ فرانکلین از سوی مگنوم، آژانس خبری که در آن کار می‌کرد، مأموریت یافت تا به پکن برود و اعتراضات شکل‌گرفته در میدان تیان آن مِن را پوشش خبری دهد. روز ۵ جون، فرانکلین همراه با دوست عکاسش، چارلی کُل، در بالکن هتل پکن بود که آن تصویر مشهور را گرفت. تصویری از بزرگ‌ترین اعتراض سیاسی در چین کمونیستی: مردی به تنهایی در برابر ستونی از تانک‌هایی که پیش می‌آمدند، ایستاده‌بود. «نشنال جئوگرافیک»، ۲۵ سال پس از واقعه، با فرانکلین به‌عنوان شاهد آن ماجرا و معنایی که اکنون برای او دارد، گفت‌وگو کرده‌است.

6-6-2014 1-23-45 AM

بودن به‌عنوان یک روزنامه‌نگار در چین در آن زمان چگونه بود؟
اگر بخواهیم صریح صحبت کنیم، در بسیاری از نقاط دنیا که روزنامه‌نگاران مشغول کار بودند، دهه‌ی هشتاد از لحاظ خبری زمانه‌ای شلوغ بود. شما به‌ندرت به‌عنوان روزنامه‌نگار شناخته می‌شدید. پس برای شما اتفاق وحشتناکی رخ نمی‌داد. به‌گونه‌ای، احترامی پرهیبت برای روزنامه‌نگاران وجود داشت که به نظر می‌رسد در طول ۲۵ سال گذشته از بین رفته‌است. من یک دوچرخه داشتم. دور پکن را با آن دوچرخه گشتم. با دانشجویان حرف زدم، به دانشگاه رفتم، روزنامه‌ی چاپ‌شده‌شان را دیدم.
به من طوری احترام گذاشته‌شد، که برای گزارش آن‌چه رخ می‌دهد، آمده‌است. شرایط تغییر کرد و نیروهای نظامی در ۲ جون به مرکز پکن آمدند. جو متشنج بود، اما اغلب نیروهای نظامی توجه چندانی به ما خبرنگاران نداشتند. توجه آنان به معترضین معطوف شده‌بود.

فیلم شما بعداً در یک جعبه‌ی چای از کشور خارج شد. چرا اینطور؟!
هتل پکن که در آن‌جا بودم، توسط گروهی از گروه نظامی تحت محاصره قرار گرفت. در شب چهارم جون آن‌ها لابی هتل را در اختیار گرفتند و به دنبال روزنامه‌نگاران و فیلم‌هایی که گرفته شده‌بود، گشتند. تصمیم گرفتیم فیلم‌مان را پنهان کنیم و آن را قاچاقی خارج نماییم. یک حرکت طبیعی بود، با علم به این‌که می‌دانستیم آن‌ها نمی گذارند آن فیلم را به‌عنوان تظاهرات مسالمت‌آمیز خارج کنیم.

عکس مرد مقابل تانک روز پس از حمله‌ی ارتش و برجای ماندن تعداد نامعلومی کشته زخمی گرفته‌شد. تجربیات بعدی شما چه بود؟
ناامیدی گسترده. چیزی که می‌خواستم واقعاً انجام دهم این بود که از هتل بیرون بروم و با دیدن بیمارستان‌ها میزان مجروحین را بدانم تا مشخص شود در شب گذشته واقعاً چه اتفاقی رخ داده. این حقیقت که نمی‌توانستم هتل را ترک‌ کنم، یأس‌آور بود.
در ذهنم، به‌روشنی تصاویری از اعتراضات شهروندان چک را داشتم، زمانی که با تانک‌های شوروی در سال ۱۹۶۸ در پراگ روبرو شدند. یادم آمد که من آن‌جا نبودم، من حالا در یک بالکن بودم و یک دوربین در دست داشتم. چیزی که این عکس را خاص می‌کند، مهارت من در عکاسی نبود بلکه فیلم تلویزیونی است که برجای مانده‌است. فراموش نکنید که آن جوان داشت به نوعی در برابر تانک می رقصید و این چیزی است که تصور جهانی را اسیر خود کرده‌است. تصویری که من و برخی افراد دیگر گرفته‌اند، سوغات است، ولو برای یک لحظه از آن واقعه.

6-6-2014 1-18-56 AM

وقتی تصاویر را روی آن حلقه‌های فیلم دیدید به چه می‌اندیشیدید؟
هدف اصلی من، عکس گرفتن از آن واقعه در حالات متفاوت بود. این تصویر موجود است اما من تلاش کردم این واقعه را ذر زوایای متفاوت و با لنزهای مختلف ثبت کنم تا به‌طور کامل حالت تانک‌هایی را که پیش می‌آمدند و به‌سوی دسته‌ای از دانشجویان پایین خیابان می‌رفتند، مشخص کنم.

پس این یک روند بود تا به «آن» لحظه برسید؟
به‌نوعی، بله. من آن جوان را در جلسه‌ی مجله‌ی ونیتی فیر دیدم که کنارم ایستاده‌بود و می‌گفت این لحظه‌ی واقعاً مهمی بود. سخنش را باور کردم. سال‌های زیادی در کار خبر بوده ام. به‌طور مشخصی، لحظه‌ی بسیار خاصی بود پس تلاش کردم تا آن جا که ممکن است، آن را به‌طور حرفه‌ای پوشش دهم. هیچ ایده‌ای نداشتم که دیگران و چارلی مانند من آن لحظه را ثبت کرده اند. فکرش را نمی کردم که فیلمی تلویزیونی برداشته شود.

تصویر مردی در برابر تانک، چیزی است که به خاطرش به یاد آورده خواهید شد. نظر شما درباره‌ی به اشتراک گذاشتن این تجربه چیست؟

به‌عنوان یک عکاس، به‌عنوان یک روزنامه‌نگار، اتفاق ممتاز آن است که هنگام آشکار شدن وقایع شاهد آن‌ها باشی، بنابراین حافظه‌ی من واقعاً یکی از آن تجربیات ممتاز را داشته که آن لحظه وقایع را ثبت کرده، مهم نیست که شما روی صفحه‌ی تلویزیون‌تان، تلفن همراهتان یا به هر طریقی، چگونه دیدیدش . هرگز توصیفی گسترده را در مقایسه با حالتی که خودتان آن‌جا باشید و نکات ظریف را، تناقضات را، واقعه‌ی انسانی بزرگتری را باشکوه‌تر از آن‌چه پوشش خبری سه‌دقیقه‌ای می‌تواند در تلویزیون منعکس کند، به دست نخواهید آورد. آن‌جا بودن، امتیاز بزرگی بودة یعنی داشتن این نقش که شاهد آن واقعه باشی. شغل فوق‌العاده‌ای است، این عکاس‌روزنامه‌نگار بودن!

منبع


آزمایش استنلی میلگرام یکی از آزمایش‌های کلاسیک تاریخ مدیریت است که در آن به «روانشناسی اطاعت» پرداخته می‌شود. شاید خیلی از شما با این آزمایش آشنا باشید اما من سعی کردم روایت ساده و دقیقی از این گزارش را در عصر ایران منتشر کنم و اینجا هم آن را می‌آورم. از نکات جالب این گزارش، فایل صوتی ضبط شده واقعی مربوط به آن است:

مردی که برای آزمایش آمده بود، دستش را در کاسه‌ای کرد که در آن کاغذهای مختلف به صورت تا شده قرار گرفته بود. قرار بود با چیزی شبیه قرعه کشی، مشخص شود که او «آزمایشگر» خواهد بود یا «آزمایش شونده». برگه را درآورد و دید: نقش او «آزمایشگر» بود.

هیچکس به مرد نگفت که روی تمام کاغذ‌های داخل آن کاسه، نوشته شده: «آزمایشگر». به همین دلیل، در تمام مدت آزمایش، آن فرد فکر می‌کرد که در اتاق مجاور، مرد دیگری نشسته است که قرعه‌ «آزمایش شونده» به نامش درآمده.

ژنراتور را روشن کردند. هدف از آزمایش،‌ «ارزیابی اثر تنبیه بر روی حافظه و کارکرد آن» بود. به آزمایشگر لیستی از کلمات و معانی آنها داده می‌شد تا آنها را با میکروفونی که داخل اتاقش بود برای «آزمایش شونده اتاق مجاور» بخواند و سپس سوالاتی چهار جوابی را برای او می‌خواند تا ببیند آیا می‌تواند گزینه‌ی درست را انتخاب کند؟

آزمایش شونده، با انتخاب یکی از چهار کلیدی که پیش روی او قرار داده بودند، گزینه مورد نظرش را اعلام می‌کرد. گاهی درست و گاهی نادرست.
هر بار که پاسخ نادرستی داده می‌شد، با فشار یک دکمه، شوک الکتریکی به مردی که در اتاق مجاور بود وارد می‌شد. میزان شوک با توجه به تعداد خطاها افزایش پیدا می‌کرد. طبیعی است که با افزایش شدت ولتاژ، صدای فریاد مردی که در اتاق مجاور بود به گوش می‌رسید.
اگر دوست داشته باشید می‌توانید از طریق لینک‌های زیر، صدای ضبط شده واقعی آزمایش را (که بیش از ۵۰ سال قبل انجام شده) بشنوید:
لینک اول – صدای ضبط شده در آزمایشگاه میلگرام
لینک دوم – آزمایش شونده التماس می‌کند که اجازه دهند از آنجا بیرون برود

بعضی وقتها، نگرانی و ناراحتی در چهره «آزمایشگر» دیده می‌شد. گاهی می‌پرسید: «واقعاً اینقدر زجر دادن لازم است؟ اصلاً انسانی است؟»
و مردی که با لباس سفید آزمایشگاه، بالای سرش ایستاده بود توضیح می‌داد که: «بله. باید ادامه دهیم. چاره دیگری نداریم».

به آزمایشگر گفته نشد که صداهایی که می‌شنود، صداهای ضبط شده است و واقعاً شوکی در کار نیست. او در مقابل خودش ژنراتوری را می‌دید که هر بار، ولتاژش را بالا می‌برد و با فشار یک دکمه، شوکی را به مرد دیگری که در اتاق مجاور است وارد می‌کند.

این آزمایش ۴۰ بار و با ۴۰ نفر مختلف انجام شد. از این ۴۰ نفر، هیچکدام وقتی شنیدند که طرف مقابل می‌گوید: من مشکل قلبی پیدا کردم، آزمایش را متوقف نکردند. ۲۵ نفر از آنها، حاضر شدند تا ۴۵۰ ولت شوک به طرف مقابل وارد کنند. این در حالی است که از ۳۴۵ ولت به بالا، صدای جیغ و اعتراض قطع می‌شد و به نظر می‌آمد که آزمایش شونده، یا مرده یا از هوش رفته است!

نکته دردناک این آزمایش، که استنلی میلگرام آن را ترتیب داد این بود که: این مردها، شوک را به یک غریبه وارد نمی‌کردند. آنها در زمان قرعه کشی، طرف مقابل را دیده بودند و کاملاً باور داشتند که یک تصادف، آنها را به «آزمایشگر» تبدیل کرده و ممکن بود خودشان روی صندلی اتاق مجاور نشسته باشند.

آزمایش میلگرام در سالهای بعد به شکلهای مختلف تکرار شد و در هیچ آزمایشی، تعداد کسانی که اعمال این شوکها را متوقف کرده و به آزمایش اعتراض کردند از یک سوم جمعیت بیشتر نشد.

میلگرام، در تفسیر آزمایش خود، به نکته مهمی اشاره می‌کند: رفتار ما انسانها به دو دسته تقسیم می‌شود. زمانهایی که بر اساس «مسئولیت شخصی» تصمیم می‌گیریم و زمانهایی که بر اساس «ماموریت شغلی» رفتار می‌کنیم.

ما زمانی که بر اساس «مسئولیت شخصی» رفتار می‌کنیم، وجدان خود را دخالت می‌دهیم. از منطق خود استفاده می‌کنیم و به پیامدهای تصمیم و رفتار خود فکر می‌کنیم.
اما زمانی که بر اساس «ماموریت شغلی» رفتار می‌کنیم، نیازی نمی‌بینیم که به منطقی بودن یا اخلاقی بودن کاری که انجام می‌دهیم فکر کنیم. اصطلاح «مامور هستم و معذور»، بیان دیگری از تجربه میلگرام است که در فرهنگ ما هم شنیده می‌شود.

تجربه میلگرام، یک درس تاریخی بزرگ برای همه ماست. دعوت به اندیشیدن منطقی. دعوت به توجه به وجدان و اخلاق. چیزی که در دین ما اسلام نیز، بر آن تاکید شده و همواره مفهوم «مسئولیت» مورد تاکید قرار گرفته است و نه «ماموریت».

شاید اگر هر یک از ما، می‌پذیرفتیم که مسئول همه اعمالی که انجام می‌دهیم هستیم و روزی، باید در برابر آنها پاسخگو باشیم و آن روز، اینکه «من مامور بودم و معذور» از ما پذیرفته نخواهد شد، فسادهای اقتصادی ما کمتر می‌شد. حرفه‌ای گری افزایش می‌یافت. کارمندان سازمانها با مراجعانشان مهربان‌تر بودند. حسابدارها به دستور مدیرانشان، صورتهای مالی نادرست و دروغین تنظیم نمی‌کردند و جامعه، میزان بیشتری از لبخند، مهربانی، صمیمیت و انسانیت را تجربه می‌کرد… .

دوشنبه 16 تیر 1393

آیا NLP به درد ارتباطات شما میخورد؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

ما به جهان آن طور که هست واکنش نشان نمی دهیم، بلکه بر اساس نقشه ای

از جهان که در ذهن داریم واکنش نشان می دهیم.

بنابراین اگر نقشه ای را که از قلمرو خودمان در ذهن داریم همواره به روز کنیم،
می توانیم به نتایج بهتری برسیم. انجام این کار بهتر از این است که جهان را وادار کنیم
تا مطابق آنچه که ما در ذهن داریم رفتار کند.
۲) تجربه ساختار دارد .همه ما الگوی فکری داریم. با تغییر این الگوها میتوانیم تجربه مان
را عوض کنیم، یعنی تغییر دادن روش فکر کردن مان درباره اتفاقاتی که در گذشته
برایمان رخ داده اند و به صورت تجربه درآمده اند.
۳) اگر کسی بتواند کاری را انجام بدهد، هر کسِ دیگری هم میتواند روش انجام
آن کار را یاد بگیرد .ما می توانیم الگوی فکری و رفتاریِ انسان های موفق را یاد
بگیریم و با انجام آنها به نتایج مشابه آنها برسیم.

۴) ذهن و بدن هر دو متعلق به یک سیستم هستند افکار ما میتوانند روی تنفس،
عضلات و تمام بدنِ ما تاثیر بگذارند. افکارتان را کنترل کنید تا بدنتان را تحت کنترل
داشته باشید.

۵) انسا نها تمام منابعِ موردنیازشان را در اختیار دارند .با استفاده از انبار ذهن و
خاطرات مان میتوانیم الگوهای ذهنی جدیدی برای رسیدن به هدف ها و خواسته هایمان
بسازیم.
۶) شما نمیتوانید با دیگران ارتباط برقرار نکنید .حرکات چشم و بدن، تُنِ صدا و حتی
رفتارهای شما هر کدام شکلی از ارتباط هستند. بنابراین وقتی کسی حرفی می زند که با
خصوصیات خودش مطابقت ندارد، به راحتی قابل تشخیص است.
۷) معنی ارتباط شما، همان پاسخی است که از آن دریافت میکنید . انسان ها
اطلاعاتی را دریافت میکنند که از صافیِ نقشه ذهنی شان گذشته است. روش ارتباطِ شما
باید همواره تنظیم شود تا بتوانید پاسخهایی را که دوست دارید دریافت کنید.

۸) هر رفتاری یک ریشه و علت مثبت دارد. خشونت نقابی برای عدم پذیرش از سوی
دیگران و ترس است. (یعنی نیت مثبت فردی که از خود خشونت نشان می دهد پذیرفته
شدن از سوی دیگران یا از میان برداشتنِ ترسش است ولی نقاب منفی خشونت را برای
فریاد زدن بر سر دیگران و یا انتقاد (« ویراستار » . رسیدن به هدف مثبتش به چهره می زند
هم به معنای این است که شخص می خواهد مورد توجه و قبول واقع شود. ببینید مردم
چطور رفتار می کنند تا بتوانید به نیت های مثبت آنها پی ببرید.
۹) مردم همیشه سعی میکنند از بین گزینه هایی که برایشان وجود دارد بهترین را
انتخاب کنند انسان بر اساس تجربه انتخاب می کند. هر چه تجربیات بهتر و بیشتری
داشته باشد، بهتر است.
۱۰ ) اگر کاری که انجام میدهید فاید ه ای ندارد، کارِ دیگری بکنید. هر کارِ دیگری را
که به ذهن تان می رسد انجام بدهید. فقط در صورتی به نتیجه جدید نمیرسید که کارِ
تکراری انجام بدهید.

هر انسانی یک جهت انگیزشی دارد برخی در راستای اهدافشان انگیزه میگیرند و
برخی هم برای فرار از ناراحتی ها و دردهایشان انگیزه حرکت پیدا می کنند. تیم اِن اِل پی
فهمیده است که بیشتر مردم از حالت دوم، انگیزه می گیرند یعنی برای فرار از آنچه که
آنها را ناراحت می کند.
اما اگر این جهت انگیزش را تغییر بدهیم، می توانیم به جای فکر
کردن به ترس ها به امکانات و توانایی هایمان فکر کنیم و از آنها انگیزه بگیریم. البته این
بدان معنا نیست که همیشه با فکر کردن به یک تصویر رویایی و زیبا زندگی کنیم.
اِن اِل پی: روش جدیدی برای پیشرفت ۲۹
کافیست روش ارتباط با خودمان را تغییر بدهیم. مثلا بعد از اینکه دچار افکار و نظرات
منفی شدیم، دوباره به هدف هایمان فکر کنیم. این کار یعنی ابتدا افکار منفی و بعد
یادآوری هدف ها و آرزوها، یک روش ساده و موفقی تآمیز برای ایجاد انگیزه است.
- تفاوت بین کار و ماموریت را بدانید. یک کار برای یک انسان معمولا امری ساده و کوچک
است. اما برای انجام یک ماموریت شاید یک عمر تلاش و کوشش لازم باشد. به این
اگر یک نفر بتواند کاری را انجام بدهد، » : نکته مهم از اصول اِن اِل پی توجه کنید
شما می توانید از روش هرکسِ دیگری هم میتواند روش انجام آن کار را یاد بگیرد
طرز فکر و رفتار یک انسان موفق الگوبرداری کنید و برای رسیدن به ماموریت
منحصر به فردی که در زندگی دارید از آن استفاده کنید.

- مهم نیست چند بارتلاش می کنید تا با کامپیوتر کاری را انجام بدهید، اگر نرم افزار مربوطه را نداشته باشد
نمی تواند کاری را که می خواهید انجام بدهد. اگر هم بتواند انجام بدهد شما باید
تک به تک فرمان های مورد نیاز را برای این کار به کامپیوتر بدهید. ذهن انسان بسیار
پیچیده تر از کامپیوتر است و اِن اِل پی مانند یک نرم افزار در خدمت انسان است تا بتواند
مسیرها و دستورات لازم را به ذهن خودش بدهد. اگر از روش اِن اِل پی استفاده کنید
نیازی نیست تلاش زیادی بکنید. با داشتن دانشِ مورد نیاز برای تغییر، این اتفاق برا یتان
ساده م یشود.
- اساس اِن اِل پی این است که می توانیم به راحتی ذهن خودمان را تغییر بدهیم، اما این
اتفاق فقط با داشتن افکار جدید امکا نپذیر نمی شود. باید روش فکر کردن مان را هم تغییر
بدهیم.

گزیده ای از کتاب  "50 کتاب خودیاری"

در برخی از خانواده ها به دلایل متنوعی از دختران گاهی قبل از به دنیا امدن وگاهی بعد از به دنیا آمدن انتظار مرد بودن تولید شده است. واین انتظار بازتابهایی به شرح ذیل احتمالا در زندگی دختران ایجاد خواهد کرد .
1-تبدیل شدن به زنی آمازون(زره پوش،مستقل وجگجو)

2-از دست دادن قدرت نرم عاطفی وعاشقی
3-سعی دارند درهرکاراجتماعی موفق شوند وهمزمان زنی ایده آل وتمام عیار در خانه داری باشند واین روند باعث میشودکم کم تحلیل روند وزیر بار مسولیتها از لحاظ عاطفی فرو بریزند اما به روی خود نیاورند
4-به ابر ستاره ای خسته ودلزده از زندگی تبدیل خواهند شد
5-در میانسالی اصلا از اززندگی ودستاوردهای خود راضی نخواهند بود وحس یک بازنده قهرمان را خواهند داشت
6-متوجه میشود که مطلقا یک رابطه عاطفی قابل اعتماد وقابل اتکا ندارد علی رغم اینکه در اجتماع آدم محبوب ،مشهور ومعرفی است.
7-او از کسی هیچوقت درخواستهای عمیق خود را مطرح نخواهد کرد زیرا میترسد که نه بشنود وبا ان نه تحقیر وطرد شود واحساس ضعف کند
8-افسردگی عمیق وزندگی سرد وبی روحی در انتظار او خواهد بود مگر اینکه سفر قهرمانی زنانه را آغاز کند واشتباهات خود را جبران نماید وزنانگی را به تمامیت در آغوش کشد.

یکشنبه 15 تیر 1393

Your Skin Color Shouldn’t Dictate Your Future

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

«مهمان‌نوازی ایرانی‌ها، یکی از بهترین خصلت‌ها در جهان است»، اما «وقتی در ماشین‌شان می‌نشینند، مهمان‌نوازی را در صندوق عقب‌شان ذخیره می‌کنند». «تفریح شماره‌ی یک ایرانی‌ها هم بی‌توجهی به قانون است».

این‌ها بخشی از جالب‌ترین مواردی است که «پاتریک بامباچ» (Patrick Bambach) گردشگر آلمانی در سفر به ایران به آن‌ها اشاره کرد و آن‌ها را بخشی از رفتار اجتماعی در ایران دانست.

«پاتریک بامباچ» یک گردشگر معمولی نیست. او خودش را از آلمان با «هیچ‌هایکینگ» به ایران رساند. پنج هفته در ایران ماند و با آداب و رسوم ایران آشنا شد و البته به آن علاقه پیدا کرد. بامباج در رشته‌ی مهندسی فضا تحصیل کرده و با توجه به علاقه‌اش به کائنات، نگاهی کلان و عمیق به مسائل دارد. او همچنین در شاخه‌ی جوانان یکی از احزاب سیاسی آلمان فعالیت می‌کند که باعث شده نگاه متفاوتی به مسائل اطرافش داشته باشد.

فرق یک آلمانی و ایرانی در مریخ

او که حالا در ادامه‌ی سفرش در دبی است، تجربه‌های خود را در اختیار ما قرار داده و داستان سفرش را در کنار تحلیلی از گردشگری در ایران و فضای اجتماعی کشور از نگاه یک اروپایی، به این ترتیب شرح داده است:

در طول اقامتم در ایران، هرجا می‌رفتم مردم دو سوال از من می‌پرسیدند: «نظرت درباره‌ی مردم ایران چیست؟» و «چرا به ایران آمدی؟» جواب هر دو سوال تقریبا به هم مربوط است. پاسخ کوتاه به این سوال این است: چند دوست خوب ایرانی در آلمان می‌شناسم که من را نسبت به این کشور کنجکاو کردند. بعد از ملاقات با چند نفر که به ایران سفر کرده و از آن به‌عنوان مهمان‌نوازترین کشوری که تا به حال دیده بودند یاد کردند، برایم مثل روز روشن بود که باید به این کشور سفر کنم. این یک تصمیم درست، جالب و هیجان‌انگیز بود.

بعد از تمام شدن درسم، شش‌ماه فرصت داشتم تا کارم را شروع کنم؛ مشتاق بودم در این مدت سفر کنم. پس چادر مسافرتی‌ام را که با پول کمی خریده بودم، برداشتم و از آلمان به ایران «هیچ‌هایکینگ» کردم. این بخش، اولین و تنها مشکل عمده‌ی من در مسافرت به ایران بود. برخلاف بقیه‌ی جهان، به‌سختی کسی را در ایران پیدا می‌کنید که مفهوم «هیچ‌هایکینگ» را بلد باشد. «اتواستاپ» یا «هیچ‌هایکینگ» معمولا توسط دانشجوها یا مسافران انجام می‌شود. وقتی یک نفر در کنار جاده بایستد و انگشت شستش را بالا بگیرد، مردم می‌فهمند او می‌خواهد چند کیلومتر با آن‌ها همراه شود. این فرد نمی‌خواهد شما او را تا جایی برسانید، اما در مسیر به شما ملحق می‌شود و تا جایی که مسیر راننده اجازه می‌دهد، با او همراه می‌شود. از آنجا که راننده هیچ تلاش مضاعفی انجام نمی‌دهد، هیچ‌کسی در اروپا انتظار ندارد به‌خاطرش پولی پرداخت شود. مردم، این کار را به‌خاطر مهربانی انجام می‌دهند یا این‌که می‌خواهند در طول سفر، یک همراه داشته باشند.

فرق یک آلمانی و ایرانی در مریخ

هیچ‌هایکرها به افراد محلی علاقه‌مند هستند و دوست دارند با آن‌ها آشنا شوند. به همین دلیل امیدوارند از این طریق، با افراد محلی برای یک گفت‌وگوی طولانی درباره‌ی زندگی روزمره، رویاها و مشکلات‌شان ارتباط برقرار کنند. البته دلیل دیگر هیچ‌هایکینگ، هزینه‌ی کم سفر است، چون راننده توقع پول ندارد و تنها دلیلش این است که کسی که لب جاده ایستاده برایش آدم جذابی است. هر از چند گاهی هم هیچ‌هایکینگ، فقط به یک مکالمه خوب تمام نمی‌شود، بلکه راننده شما را به خانه‌اش دعوت می‌کند. هیچ‌هایکرها این را دوست دارند، چون خانه‌های شخصی افراد در کشورهای دیگر، مسائل جالبی از زندگی شخصی‌شان را بازگو می‌کند.

ایرانی‌ها دعوت کردن مردم به خانه‌های‌شان را دوست دارند. این مسأله به‌قدری برای من اتفاق افتاد که نمی‌توانم تعداد دفعاتی را که مردم از من دعوت کردند برای غذا یا حتا ماندن در شب به خانه‌شان بروم، بشمارم. بدون شک مهمان‌نوازی ایرانی‌ها یکی از پسنده‌ترین خصلت‌ها در جهان است.

حتا وقتی با یک ایرانی به رستوران می‌روید، خیلی از آن‌ها احساس وظیفه می‌کنند که حتما خارجی‌ها را مهمان کنند. حتا اگر گردشگران اصرار کنند که پول را خودشان حساب کنند، معمولا شانسی برای‌شان باقی نمی‌ماند. بعضی مواقع برایم اتفاق افتاده که حتا صندوق‌دار هم در این همبستگی ملی، شرکت کند و به جای پول من، پول میزبان ایرانی‌ام را قبول کند. مقاومت من بعد از مدتی، شکست و قبول کردم تنها زمانی می‌توانم پول چیزی را حساب کنم که طرف مقابل را تا حدودی بشناسم. فقط یک‌بار تکنولوژی مدرن به کمکم آمد. زمانی که توقف کوتاهی در هیچ‌هایکینگ داشتم و با جوانی تهرانی همراه بودم، بستنی خریدیم. این‌بار هم صندوق‌دار پول من را قبول نکرد. راننده می‌خواست با کارت بانکی‌اش پول را بپردازد که خوشبختانه دستگاه کارت‌خوان با من همدردی کرد و کار نکرد. از آنجا که راننده پول نقد نداشت، من پول بستنی‌ها را حساب کردم، البته خوشحالی من زیاد طول نکشید چون مجبور شدم پول زیادی بپردازم.

فرق یک آلمانی و ایرانی در مریخ

با وجود همه‌ی این مهربانی‌ها که تجربه‌ی آن در اروپا غیرممکن است، دسترسی داشتن به تنها لطف رایگان مردم کشور من به غریبه‌ها، یعنی هیچ‌هایکینگ، در ایران به‌سختی ممکن است؛ به‌نظر می‌رسد وقتی ایرانی‌ها در ماشین‌شان می‌نشینند، مهمان‌نوازی را در صندوق عقب‌شان ذخیره می‌کنند. این مسأله درست مثل فرهنگ تاکسی، عجیب و غریب است. وقتی به زبان اشاره و فارسی دست‌وپا شکسته‌ام توضیح دادم که دنبال ماشینی هستم که من را رایگان تا جایی ببرد، چند نفر خندیدند و با ماشین‌شان از من دور شدند. همان‌طور که قبلا گفتم، این پرسش به انگیزه‌ی رانندگان مربوط می‌شود؛ «این‌که به من جذب شده‌اند یا ریال‌هایم؟» در مقابل، اتوبوس‌ها در ایران ارزان هستند و من را به‌شدت ترغیب می‌کنند به جای ایستادن در گوشه‌ی خیابان و عرق ریختن، از آن‌ها استفاده کنم.

هنوز برایم جالب است که ایرانی‌ها معمولا من را از انتخاب آسان‌ترین راه دور می‌کردند، البته به‌جز یک مورد؛ در اصفهان، با یک پایم وارد کانال یک متری آب شدم و حتا نادیده گرفتن جاذبه‌ی زمین هم نتوانست نجاتم دهد، افتادم و پایم به‌شدت ضربه خورد، به‌حدی که تا دو روز نمی‌توانستم آن را حرکت دهم. در عوض، آن را مثل یک پای چوبی به‌دنبال خودم می‌کشیدم، با چهره‌ای که درد در آن کاملا مشهود بود. بیشتر شبیه یک دزد دریایی عصبانی بودم که نه می‌توانستم از خیابان عبور کنم و نه با آن چهره‌ی عصبانی، کسی را راضی کنم که من را تا جایی ببرد. اینجا بود که قبول کردم هیچ‌هایکینگ در این شرایط باعث مُردن من از تشنگی می‌شود، همان‌طور که هیچ‌هایکرهای دیگری هم در بیابان جان خود را از دست داده بودند. به همین دلیل، من هم با تعداد زیاد از کسانی که معتقد بودند، هیچ‌هایکینگ در ایران از پیرانشهر تا تهران و کرمان تا اصفهان غیرممکن است، هم‌عقیده شدم. مسیرم را از شیراز تا جایی در کرمان که برای شهداد و کمپ کلوت‌ها هیچ‌هایکینگ کردم، ادامه دادم و بعد به بندرعباس رفتم.

فرق یک آلمانی و ایرانی در مریخ

در طول مسیر، تجربیات جالبی داشتم. من با یک خانواده در پیک‌نیک‌شان همراه شدم، شب با آن‌ها ماندم، به یک تور هاکی پیوستم، در تحویل مقداری کالا کمک کردم، به غواصی دعوت شدم و البته داستان‌های شخصی زیادی شنیدم. یکی از نقاط برجسته‌ی سفرم، همراهی با یک کامیون حمل بستی بود که بیشتر شبیه بهشت بچه‌ها بود. در طول مسیر هم راننده به من بستی مجانی می‌داد، البته بعد دل‌درد گرفتم. این‌ها چیزهایی بودند که هیچ‌وقت با سوار شدن در اتوبوس یا تاکسی تجربه نمی‌کردم.

یک موضوع عجیب برای یک آلمانی تابع قانون، قوانین در ایران هستند. اگر شما یک آلمانی را به‌عنوان اولین و تنها انسان در مریخ بگذارید و یک چراغ راهنمایی هم در آنجا بگذارید، مطمئنا هربار که چراغ قرمز باشد او در مقابل آن توقف می‌کند. ما به قوانین احترام می‌گذاریم، چون فکر می‌کنیم برای یک دلیل منطقی وضع شده‌اند. اگر کاملا بیهوده باشند، شروع به نقدشان می‌کنیم و تلاش می‌کنیم این قوانین را لغو کنیم. لازم به توضیح نیست که نقد کردن، محبوب‌ترین فعالیت در آلمان است. در واقع، آلمان‌ها زندگی مسالمت‌آمیزی با قوانین دارند و به‌قدری از آن‌ها پیروی می‌کنند که خسته شوند و بتوانند دوباره انتقاد کنند. فقط آلمان‌ها هستند که می‌توانند مکانیزم کاملی مثل این طراحی کنند.

درباره‌ی این همزیستی مسالمت‌آمیز با قوانین در ایران مطمئن نیستم؛ اما حداقل کسانی هستند که از قانون‌گذاری لذت می‌برند، حتا اگر کسی نباشد که بخواهد از آن تبعیت کند؛ اما این شغل باید وجود داشته باشد، چون تفریح شماره‌ی یک ایرانی‌ها نادیده گرفتن قوانین است. کسی که تابلوهای محدودیت سرعت را نصب می‌کند باید احساس کند کاری بیهوده‌تر از عرق ریختن در بیابان انجام می‌دهد. هیچ‌چیز نمی‌تواند یک ماشین ساخت ایران را از سرعت گرفتن بازدارد به‌جز سرعت‌گیرهایی با ارتفاع 30 سانتی‌متر که تأثیر این تپه‌های خیابانی حداکثر تا دو متر خواهد بود. بعضی مواقع از خودم می‌پرسیدم چرا جاده‌ها را آسفالت می‌کنند، چون بعد از تمام شدن، دوباره آن‌ها را خراب یا حفر می‌کنند و روی آن‌ها کوه‌های کوچک و بزرگی درست می‌کنند. برای همین، جاده‌های شوسه‌ای که داریوش ساخت برای رانندگی مناسب‌تر هستند.

با شمردن آنتن‌های ماهواره روی پشت‌ بام‌ها دقیقا نمی‌دانم چه کسی به‌جز اداره‌ی پست، کانال‌های تلویزیون ایران را دریافت می‌کند و با شمردن کانتکت‌های ایرانی فیسبوکم تعجب نمی‌کنم، حتا اگر رهبر ایران هم صفحه‌ی هواداران در فیس‌بوک داشته باشد.

اگر قانون این باشد که قوانین را نادیده بگیریم، چون از واقعیت زندگی مردم دور هستند، فقط تنش ایجاد می‌شود و به هیچ‌وجه به قانون‌گذار کمک نمی‌کند. این رویه باید تغییر کند، برای حل این مسأله دو راه حل وجود دارد: پیدا کردن قوانینی که برای مردم قابل قبول باشد یا پیدا کردم مردمی که این قوانین را قبول کنند. با توجه به ایرانی‌هایی که در آلمان می‌شناسم، فکر می‌کنم دولت ایران راه حل دوم را انتخاب کرده است.

این، چیزی نیست که من دولت را به‌خاطر آن نقد کنم؛ این یک امر رایج در ایران است. حتا خانواده‌ها هم براساس همین شیوه رفتار می‌کنند و بر مبنای واقعیت‌های زندگی فرزندان‌شان، برای آن‌ها قانون تعیین نمی‌کنند. برای مثال، بین دختران و پسران ایرانی روابطی وجود دارد؛ اما هیچ‌کدام از آن‌ها درباره‌ی این رابطه با پدر یا مادرشان حرف نمی‌زنند، چون آن‌ها به فرزندان‌شان اجازه‌ی چنین روابطی را نمی‌دهند. از آنجا که این قانون، برخلاف رویه‌ی زندگی امروز جوانان است، هیچ‌کس به آن احترام نمی‌گذارد. تنها تأثیر این قانون، این است که والدین تمام بار مسوولیت را برعهده فرزندان‌شان می‌گذارند.

فرق یک آلمانی و ایرانی در مریخ

نه تلویزیون، نه اعتیاد به فیسبوک و نه ماشین‌ها توانستند تأثیری روی مسافرتم داشته باشند. جدا از همه‌ی این موارد که به من می‌گفت، هیچ‌هایکینگ نکن، با هیچ دختری حرف نزن، به خانه کسی نرو و شب نمان، به‌عنوان یک توریست باید می‌توانستم با فرهنگ کشور مقصدم کنار بیایم. با وجود همه‌ی این‌ها،‌ من به زحمت نیفتادم و از بودن در ایران با ایرانی رفتار کردن لذت بردم. البته چیزهای زیادی برای لذت بردن وجود دارد. ایران مناظر زیبایی از کوهستان‌های سبز گرفته تا کویرهای شنی، غارها و دره‌های معرکه و فرهنگ‌های تأثیرگذار دارد. این فرهنگ‌ها به زمانی برمی‌گردد که اروپایی‌ها هنوز مشغول پرتاب کردن سنگ به سوی هم بودند.

مردم ایران بیش از حد از غریبه‌ها استقبال می‌کنند و بعد از آشنا شدن با مواردی که گفتم، گردشگران می‌توانند شانس این را داشته باشند تا مناظری را ببینند که کاملا با کشور من متفاوت است. زمان هیجان‌انگیزی بود و فکر می‌کنم بتوانم به جمع کسانی اضافه شوم که ادعا می‌کنند ایران یکی از زیباترین و جالب‌ترین کشورها برای مسافرت است، بخصوص این‌که با مسافرت به آنجا کمک می‌کند به سوالات زیادی درباره‌ی اسلام و خاورمیانه جواب دهید.

فقط یک چیز برایم گیج‌کننده بود: وقتی از مسجدجامع زیبای اصفهان دیدن می‌کردم، یک نفر برایم توضیح داد که آراستن مسجد با تصویر اشیا یا افراد ممنوع بوده است. موقع ورود، اولین چیزی که دیدم، چند تصویر بود که در سراسر ایران هم دیده بودم. این مسأله من را کاملا گیج کرد. برخلاف آنچه قبلا فکر می‌کردم، این یک سنت نبود. می‌دانستم عبادت کردن تصویر پیامبران یا افراد مهم در اسلام هم رایج نبوده، در جوامع دموکراتیک هم همین‌طور است. در آلمان، آمیختن سیاست با پرتره سیاسیون، نکته‌ی مثبتی نیست. تنها استثنا در زمان انتخابات است، حتا در همین زمان هم مردم به پوسترها واکنش دارند.

این گیج شدن با تعصبات منفی غربی‌ها ترکیب شد که این پرتره‌ها ممکن است دلیلی باشد که توضیح دهد، چرا خیلی از اروپایی‌ها از سفر کردن به ایران واهمه دارند. زیرا آن‌ها همان‌هایی هستند که به کشورهایی که به‌خاطر پرتره‌های بزرگ و پرچم‌های زیاد معروف‌اند، واکنش دارند.

برای همین هم درک نکردم چرا ایران این‌ها را دارد، چون بعد از پنج هفته در ایران می‌توانم با قاطعیت بگویم نمی‌توان ایران را با این کشورها مقایسه کرد. ایران، جایی امن برای مسافرت است و غربی‌ها نباید از آن بترسند. در عوض هر کسی که من در این کشور دیدم، مهربان بود و هر کمکی از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد، حتا پلیس‌ها و سربازها هم همین‌طور بودند. من همیشه احساس راحتی داشتم. به همین دلیل، قطعا می‌خواهم دوباره به ایران برگردم و آن چیزهایی را که ندیدم ببینم، چون زمان کوتاهی داشتم. به علاوه باید برگردم و آدم‌ها را دوباره ببینم، کسانی که از همین حالا دلم برای‌شان تنگ شده است.

چهارشنبه 11 تیر 1393

هوش هیجانی چیست؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

   
هوش هیجانی و نقش آن در موفقیت - متمم - محل توسعه مهارتهای من

هوش هیجانی یکی از اصطلاحاتی است که طی دهه اخیر، در فضای مدیریتی ایران و جهان، به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفته است.شاید بتوان گفت هیچ یک از ترکیب‌هایی که با کلمه «هوش» ساخته شده‌اند، به اندازه هوش هیجانی مقبولیت عمومی پیدا نکرده و مورد اقبال قرار نگرفته باشد.

شاید یکی از دلایل اقبال شدید مردم به موضوع هوش هیجانی، پیام امیدی است که در دل آن نهفته است. بر خلاف تعریف سنتی از هوش، که فرض می‌شد از لحظه تولد تا مرگ، در وجود ما ثابت است و تغییر جدی نمی‌کند، هوش هیجانی تعریفی از هوش را ارائه میداد که انسانها می‌توانستند با تلاش و کوشش و یادگیری، آن را بیاموزند و توسعه دهند. تحقیقاتی که نقش هوش هیجانی در موفقیت شخصی و شغلی را – به درستی – بسیار فراتر از هوش ریاضی گزارش می‌دهند، کم نیستند. و طبیعی است که این نوع تحقیقات، علاقه و توجه عمومی به این موضوع را بیش از پیش، افزایش داده‌اند.

هوش هیجانی و نقش آن در موفقیت - متمم - محل توسعه مهارتهای من

آیا ادعاهایی که در مورد هوش هیجانی و نقش مهم آن در زندگی وجود دارد درست است؟ یا در آنها اغراق شده است؟ اینکه هوش هیجانی می‌تواند توانمندی ما در تصمیم گیری، مذاکره و فروش، مدیریت زمان، پذیرش تغییر، صراحت و جسارت، همدلی و ارتباط با دیگران، ارائه مطلب در کلاسها و سمینارها، دوست یابی، همسریابی، مدیریت عصبانیت، انعطاف پذیری و … را افزایش دهد درست است یا نادرست؟

نمی‌توان ادعاهای بالا را به سادگی انکار کرد. زمانی که دانیل گلمن در تعریف هوش هیجانی، مواردی نظیر خودآگاهی، مدیریت خود، دگرآگاهی و مدیریت روابط با دیگران را قرار می‌دهد و روون بار-آن (Reuven Bar-on) فهرست بلند بالای دیگری را نیز به زیرمجموعه‌های هوش هیجانی می‌افزاید، عملاً می‌توان پذیرفت که با هوش هیجانی، کسب هر نتیجه بزرگی امکان پذیر است!

اما یک واقعیت را فراموش نکنیم. با تعریفی که از هوش هیجانی انجام می‌شود،‌ «هوش هیجانی» یک «مهارت» نیست که ما بتوانیم با تکیه بر ادعاهای شگفت انگیزی که در این‌باره وجود دارد، با مطالعه یک کتاب یا شرکت در یک دوره آموزشی، آن را فرا بگیریم و پس از آن منتظر بروز معجزه در زندگی خود باشیم.

هوش هیجانی، بیشتر از جنس یک توصیه است. توصیه برای انتخاب بهتر اولویت‌های یادگیری. هوش هیجانی به ما یادآوری می‌کند که مهارت ارتباط با دیگران، مهم‌تر از مهارت فنی است. به ما یادآوری می‌کند که توجه به احساسات پنهان شده در پشت جملات طرف مقابل، ممکن است مفیدتر از توجه به منطق استدلال او باشد. به ما یادآوری می‌کند که ساختن یک رابطه ممکن است سالها طول بکشد، اما مدیریت ضعیف احساسات، ممکن است در چند دقیقه تمام آن رابطه را نابود کند و ده‌ها مورد دیگر از این یادآوریها.

هوش هیجانی، نام یک علم نیست. نام یک مهارت مشخص هم نیست. در یک روز و یک هفته و یک ترم آموزشی هم آموخته نمی‌شود. هوش هیجانی قبل از هر چیز، یک «نگرش» است. نگرشی که اولویت‌های متفاوتی را برای یادگیری و توسعه توانمندی ها و مهارتها، به ما معرفی می‌کند. مسیر توسعه هوش هیجانی می‌تواند از همین امروز آغاز شود و هرگز به پایان نخواهد رسید.


مدل EQ-i پنج حوزه مختلف را زیر مجموعه هوش هیجانی می‌داند و البته برای هر کدام از آنها هم زیرمجموعه‌هایی را تعریف می‌کند:

- ادراک از خود یا Self Perception

- بیان احساسات خود یا Self Expression

- ایجاد و توسعه روابط با دیگران Interpersonal

- به کار گیری و مدیریت احساسات برای تصمیم گیری‌های بهتر Decision Making

- مدیریت تنش در مواجهه با چالش‌ها یا Stress Management


پی اس: نکات کاربردی بحث EQ:


تسلط بر احساسات و رفتار خود سپس توانایی تسلط بر احساسات و رفتار طرف مقابل : یعنی من اول باید بر خودم کنترل داشته باشم سپس توانایی کنترل دیگری را به دست بیاورم.

تسلط بر احساسات یعنی اینکه درجه تمام احساسات و رفتار (خشم، خوشحالی، تعجب، تحقیر، غم) در کنترل ما باشد.

اگر در ارتباط با موضوعی عصبانی می شویم و دست خود را زیر میز مشت می کنیم باید با خودمان مذاکره کنیم که الان داری عصبی می شی و مثلاً چند واحد بیشتر باید عصبانی بشی.


منبع: http://www.motamem.org/?p=3207

چهارشنبه 4 تیر 1393

خبر سلامتی تو و لارا

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، آرامش بخشی، 

ماتیاس مودین امدادگر مجارستانی در سال‌های جنگ جهانی اول کارش نامه نوشتن از طرف مجروحین جنگ برای خانواده‌هایشان بود. نامه‌هایی که گاه آن‌قدر نگران کننده بود که ماتیاس را مجبور می‌کرد تا برای کم کردن بار نگرانی گیرنده‌ی نامه هم که شد، بدون دست زدن به اطلاعات اصلی نامه، کمی لحن نامه را امیدوارانه‌تر بنویسد و بعد آن را برای گیرنده‌ی نامه ارسال کند.

 

دختر مارتین تازه به دنیا آمده بود و او سر از پا نمی‌شناخت،خبر سلامتی مادر و دختر در نامه‌ای به دستش رسیده بود. پیش من آمد و همانطور که اشک شادی می‌ریخت من را در آغوش گرفت و گفت: «حالا من پدر یه دختر کوچولو هستم. فردای آن روز با اضطراب پیش من آمد. ترسیده بود. می‌گفت اگر حتی یک بار هم نبینمش چه؟

 

نامه‌ی اصلی

لیزا

بهترین خبر به دستم رسید.خبر سلامتی تو و لارا. خوب می‌دانم نبود من چقدر همه چیز را برایت سخت‌تر کرده بود و نمی‌دانم چطور از تو به خاطر صبوری‌هایت تشکر کنم. به خاطر داشتن تو و بعد داشتن لارا خدا را شکر می‌کنم. از تو خواهشی دارم. می‌خواهم از لارا هرچه سریع‌تر عکس بگیری و برایم بفرستی. نمی‌دانم چطور باید این کار را انجام بدهی ولی این‌جا از یک نفر شنیدم اطراف کلیسا جایی هست برای همین کار. لیزا همه‌ی آرزویم این است قبل از این‌که اتفاقی بیفتد او را ببینم. می‌ترسم این جنگ همه چیز را بهم بزند. این‌جا چیزی قابل پیش‌بینی نیست. لیزا این احساسم را درک کن و در این کار عجله کن. به امید دیدار.

مارتین

 

نامه‌ی ارسال شده:

لیزا

بهترین خبر به دستم رسید، خبر سلامتی تو و لارا. خوب می‌دانم نبود من چقدر همه چیز را برایت سخت‌تر کرده بود و نمی‌دانم چطور از تو به خاطر صبوری‌هایت تشکر کنم. به خاطر داشتن تو و بعد داشتن لارا خدا را شکر می‌کنم. لیزای عزیز، صبر یک پدر برای دیدن دختر کوچکش بسیار کم است. از تو خواهشی دارم. می‌خواهم از لارا عکس بگیری و برایم بفرستی. نمی‌دانم چطور باید این کار را انجام بدهی ولی این‌جا از یک نفر شنیدم اطراف کلیسا جایی هست برای همین کار. به امید دیدار.

مارتین

تیم محققان، هر روز صبح، وارد کارخانه می‌شد. با پرسشنامه‌هایی به سراغ کارگران می‌رفت. مطمئن می‌شد که شرایط تحقیق، مانند روزهای گذشته است: صبحانه خورده‌اند، دیشب به موقع خوابیده‌اند. مشکل خاصی وجود نداشته و همه چیز رو به راه است.
دو نوبت دیگر هم، در طول روز، هنگام ناهار و هنگام ترک کارخانه، تیم تحقیق به کارگران سر می‌زدند و از تعداد تولید آنها و میزان خروجی می‌پرسیدند.

این تحقیقات در یکی از زیرمجموعه‌های جنرال الکتریک انجام می‌شد. کارخانه‌ای که در ناحیه‌ی هاوثورن قرار داشت. از تیم تحقیقاتی خواسته شده بود که مشخص کنند، افزایش شدت نور چقدر می‌تواند موجب بهبود کارایی و افزایش خروجی کارگران شود.

نتایج تحقیق مطابق انتظار بود. افزایش شدت نور، موجب افزایش تولید کارخانه شد. برای افزایش اعتبار تحقیق، مسیر برعکس هم آزموده شد. شدت نور را کمتر از حالت عادی کردند و انتظار می‌رفت که خروجی از حالت عادی کمتر شود. اما با کاهش شدت نور هم افزایش یافت!

این رویداد، یکی از رویدادهای مهم تاریخ مدیریت جهان است که تا حد زیادی، مسیر نگرش مدیریتی را تغییر داد. مهم‌تر از تغییر شدت نور، «دیده شدن» است. اینکه کارگران دیده می‌شوند. با آنها حرف زده می‌شود. اینکه پرسیده می‌شود کی خوابیده‌اند و کی بیدار شده‌اند. صبحانه خورده‌اند یا خیر؟

این توجه کردن و دیدن کارکنان، به آنها انرژی و انگیزه‌ای می‌دهد که در نهایت به خروجی کارخانه تبدیل می‌شود.

زمانی که در نصب خطوط آهن در شرق کشور به عنوان متخصص ماشین‌آلات فعالیت می‌کردم، یک روز به کارگری برخوردم که مسئول بستن پیچ‌های واسط بین ریل و تراورس بود (در اصطلاح راه‌آهن: پابند). دیدم که دقیق کار نمی‌کند و بی حوصله است. به او گفتم: تو که تمام زحمت را می‌کشی، کافی است چند ثانیه وقت بیشتر بگذاری تا کار با بهترین کیفیت، انجام شود.

گفت: اگر کار خوب باشد، دیگران پاداش می‌گیرند و دیده می‌شوند و اگر هم بد باشد، هیچکس به خاطر نمی‌آورد که در چه روزی و چه ماهی و چه سالی، چه کسی اینجا این پابند را بسته است.
اینجا هم می‌توان همان مسئله‌ی «دیده شدن» را حس کرد.

ما انسانها تشنه‌ی دیده شدن هستیم. در دوران کودکی، با جیغ و فریاد در مهمانی‌ها توجه دیگران را به خود جلب می‌کنیم و در بزرگسالی، برای بهتر دیده شدن، خودمان را به آب و آتش می‌زنیم.
مدیری که این نیاز کارکنان را جدی نگیرد و برای آن تمهیدی نیاندیشد، دیر یا زود باید هزینه‌‌های سنگین این اشتباه را پرداخت کند.
این واقعیت علمی را هنوز با نام محل همان کارخانه، «اثر هاوثورن» می‌نامند.


شنبه 24 خرداد 1393

یه وقتا، آره.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 

جمعه 16 خرداد 1393

وقتی دختری/ پسری را فریب دادی

نویسنده: Laura   طبقه بندی: مهارت های زندگی، 


و خیلی خوش به حالت شد که چقد زرنگی
قبل از اینکه به دوستات بگی چقد احمق بود. . .
زیر لب به خودت بگو من چقد آشغالم
.

پی اس: به بعضیا باید گفت حسابی منو دور بزن!!!
خوب که سرت گیج رفت میوفتی جلو پای خودم....


صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :