تبلیغات
برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات. - مطالب دیالوگ های ماندگار

برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

سه شنبه 26 خرداد 1394

صبر چیز عجیبیست، معجزه می کند گاهی.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

دوریس: مسئله ایمان نیست؛ مسئله عقله.
فِرِد: ایمان یعنی باور داشتن به چیزایی که عقل سلیم بهت میگه باور نداشته باش.

Miracle On 34th Street| معجزه در خیابان ۳۴ام 1947| جرج سیتون 


ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (50)


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394

مینی دیالوگ

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

معاویه: قوی تر از ذوالفقار علی سراغ داری؟
عمرو عاص: آری جهل مردم.

سریال امام علی (ع) | داود میرباقری

سه شنبه 12 اسفند 1393

دقیقا.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

سعید(حبیب رضایی):یه کلید طلایی تو زندگی وجود داره که تاحالا منو از سکــته نجات داده!

آوا(باران کوثری):چی؟!

سعیـد(حبیب رضایی):هروقت یه چیزی اذیتت میکنه از ته دل بگو به درک!


-  من باهاش تموم کردم، دیگه اسمشو نیار /

 + تو هنوز باهاش تموم نکردی /

 -  چرا، الان 9 روزه که باهاش تموم کردم /

+تا وقتی بدونی چند روزه باهاش تموم کردی، یعنی تموم نکردی!

Sliding Doors - 1988

(عنوان از عباس صفاری)

شنبه 8 شهریور 1393

نمی دونم با تو چیکار کنم ؟!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

 

وقتی دخترم بچه بود، یک روز به دلیل شیطنتی که کرده بود، شروع کردم به نصیحت های مادرانه و بالاخره گفتم :
نمی دونم با تو چیکار کنم ؟!
و دخترم در پاسخ گفت : می تونی منو ببوسی!
امروز یادم نیست موضوع چه بود،اما آن بوسه هنوز یادم مانده است !
هرگز فرصت گفتن دوستت دارم را از دست مده ...

ماندن در وضعیت آخر - امی ب.هریس

جمعه 7 شهریور 1393

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

دوریس: « مسئله ایمان نیست؛ مسئله عقله.»
فِرِد
: «ایمان یعنی باور داشتن به چیزایی که عقل سلیم بهت میگه باور نداشته باش.»

Film Title: [Miracle On 34th Street - 1947]
Director: [Gorge Seaton]
Writer: [George Seaton - Valentine Davies]




 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ

اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ

ای کسانی که ایمان آورده اید ، از شکیبایی و نماز مدد جویید که خدا با صابران است

سوره البقرة آیه 153 
 

 «می‌گن ما دو بار می‌میریم.
 یه بار، وقتی که آخرین نفَس رو می‌کشیم
و یه بار…
وقتی آخرین کسی که می‌شناسیم اسم‌مون رو صدا می‌زنه!»

یکشنبه 8 تیر 1393

دیالوگ روز

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

مامی : " تو باید این حقیقت و بدونی : مردها ممکنه از زن های خیره سر خوششون بیاد ، اما هرگز باهاشون ازدواج نمی کنند ! " 

"بر باد برفته"

 

 

سه شنبه 3 تیر 1393

آهای سبز صمیمی

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

فردیناند: چرا اینقدر ناراحتی؟ /
ماریان: چون تو با کلمات با من حرف می‌زنی و من با احساسم به تو نگاه می‌کنم!
(پیروی دیوانه، ژان لوک گدار، ۱۹۶۵)

http://www.wisgoon.com/media/pin/images/o/2014/6/11/3/1402440018868740.jpg

پی اس: عطرای گرون قیمت رو ول کن

آدم باید بوی اعتماد بده ...

دوشنبه 12 خرداد 1393

ناوارو بودن و همه‌ی خاطراتش

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

ناوارو: نمی‌دونم چقدر دکتر بانُن رو می‌شناختید! من می‌شناختمش. بله! اون‌م مثل من به حرفه‌ی خودش اهمیت می‌داد. شبا به بیمارا سر می‌زد، تسکینشون می‌داد، چیز زیادی نمی‌گفت، اما آرومشون می‌کرد، درد رو می‌شناخت، می‌دونست که گاه یه جمله‌ی به نظر ما بی‌اهمیت چقدر می‌تونه برای بیمار، مهم باشه! بعد تو تنهایی فرو می‌رفت، اما تنهایی براش سنگین نبود، برعکس، چون دنبال حقیقت بود. بله، اونم مثل من معتقد بود بشریت یه مشت کرم نیست که زیر پا لهشون کنی، یا یه تیکه گوشت فاسد شده… فرق یک پزشک و یک پلیس رو بهتون می‌گم، یک پزشک طبیعتاً ایده‌ی مرگ رو می‌پذیره، ولی یک پلیس… هرگز!

[پلیس دکتر تِریِه را داخل سلول می‌برد و ناوارو مَیو، پدر دختر فوت‌شده، را از سلول فرا می‌خواند]: مَیو! بیا! شما، اونو نمی‌شناسی! دکتر تریه است! ایشون پدر اون دختر جوانیه که تو رو تخت عمل کشتیش! فرانس میو!
میو [به میله‌ها چنگ می‌زند]: بدینش به من ناوارو! فقط پنج دقیقه!
ناوارو [جلویش را می‌گیرد]: نه! انتقامو فراموش کن! می‌دونی چرا اون اینجاست؟ برای اجرای قانون!
میو: اجرای قانون؟! ولی این مرهم درد من نیست!
ناوارو [میو را دور می کند]: مرهمی برای دردت وجود نداره!
میو: زندگی کردن، با جراحت خیلی دشواره!
ناوارو: خیلیا با جراحت زندگی می‌کنن! پشت هر جراحتی هم، ماجرایی خوابیده!
(ناوارو- اپیزود «مرگ در کلینیک»)

پی اس: انتقام گرفتن اصلا سخت نیس، به خصوص وقتی نقطه ضعف طرف رو میدونی. اما رها کردن مرد میخواد..........



یکشنبه 11 خرداد 1393

دیالوگ های ماندگار ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 


- ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

- ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﺳﻤﺎً ﻏﺼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ

- ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ ,ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ
ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ!
- ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ؛ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ؛
ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ!!!
- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﻭﻥﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﯽ ,ﺧﺮﺩﺭﻭﻧﺘﻪ...

- ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺪﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ
- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺻﻼﺡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ
ﺍﺯﺵﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ

- ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺣﯿﻔﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ
- ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺸﮑﻮﮐﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ

- ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﻧﻔﻬﻤﻦ

- ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ « ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺮﺳﯽ » ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ

- ﻣﻦ ﻧﻈﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ
ﺍﺳﺖ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ!



سه شنبه 30 اردیبهشت 1393

شک

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

پدر برندان فلین (فیلیپ سیمور هافمن) (اولین خطابه پس از مطرح شدن اتهامش): زنی با دوستش درباره‌ی مردی که به‌سختی می‌شناختش، حرف زد. می‌دونم تا حالا هیچکدومتون این کار رو نکردین (جمعیت می‌خندند.) اون شب خوابی دید. یک دست بزرگ جلوش ظاهر شد که به سمت پایین اشاره می‌کرد. این باعث شد زن احساس گناه کنه. روز بعد، رفت تا برای یه کشیش پیر به اسم پدر اوراک اعتراف کنه. همه‌ی ماجرا رو تعریف کرد و پرسید: «شایعه ساختن، گناهه؟ اون دست خدا بود که به من اشاره می‌کرد؟ من باید طلب بخشش کنم! پدر، بهم بگید! من کار اشتباهی کردم؟»

پدر اورک گفت: «بله! بله! اشتباه بدی کردی زن! درباره‌ی همسایه‌ات سریع قضاوت کردی و آبروش رو بردی و باید قلباً شرمنده باشی!»

زن گفت متأسفه و طلب بخشش کرد. پدر گفت: «نه به این سرعت! می‌خوام بری خونه، یه بالش رو به سقف ببری با چاقو ببُریش و برگردی اینجا!»

زن به خونه رفت، یه بالش از تختش و یه چاقو از دراور برداشت، از پله‌های اضطراری بالا رفت و روی سقف بالش رو پاره کرد. بعد هم برگشت پیش پدر.

پدر پرسید:«بالش رو با چاقو پاره کردی؟»

- «بله پدر!»

+«ونتیجه چی بود؟»

- «پَر!»

+ «پر؟»

- «همه جا پُر از پَر بود پدر!»

+ «حالا می‌خوام برگردی، تا آخرین دونه ی پری رو که باد برده جمع کنی و برگردی!»

- «اما این غیر ممکنه! من نمی‌دونم اونا کجا رفتن! باد اونا رو همه‌جا پخش کرد!»

+ «و این، شایعه هست!»

(فیلم شَک (Doubt) محصول سال ۲۰۰۸- آمریکا)

"ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺭﺩ ... ﺣﺘﯽ ﻏﺼﻪ ﺭﺍ!

ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﯼ ﻣﻤﻨﻮﻉ ــــ ﺍﻟﺒﺎ ﺩﺳﺲ ﭘﺪﺱ



هایلایت (22)

یکشنبه 14 اردیبهشت 1393

دمش گرم.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

نیویرک تایمز: ضریب هوشی شما چگونه است؟
 پاسخ
استیون هاوکینگ : «نظری ندارم. کسانی که دربارهٔ ضریب هوشی خود بلوف می‌زنند احمق هستند».


سریال Gray’s Anatomy   صحنه ای داشت که یک کشتی در مه صبحگاهی برخورد کرده بود به بندر و صدها کشته و زخمی و خلاصه شرایط بحرانی شهر را فرا گرفته بود. در بیمارستانی که شخصیتهای فیلم همه بازی میکنند ، رییس بیمارستان داشت شرایط را برای رزیدنتهای جراحی تشریح میکرد که در مدیریت بحران  crisis management چه کار بکنند و جمله عجیبی گفت:

WE HOPE THE BEST but PREPARE FOR THE WORST

ما امید داریم بهترین ها برامون پیش بیاد، ولی خود را عملا آماده میکنیم برای بدترین پیش آمد ممکنه.


دوشنبه 8 اردیبهشت 1393

کی گفته زندگی عادلانه ‏ست؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 


نوه: «صبر کن، صبر کن بابابزرگ، تو قصّه رو اشتباهی خوندی. دختره با هامپردینک ازدواج نکرد، با وستلی ازدواج کرد. من مطمئنم؛ بعد از اون همه کاری که وستلی براش کرد اگه باهاش ازدواج نکنه عادلانه نیست.»
بابابزرگ: «خب کی گفته زندگی عادلانه ‏ست؟ کجا اینو نوشتن؟ زندگی همیشه هم عادلانه نیست.»

Film Title: [The Princess Bride - 1987]
Director: [Rob Reiner]
Writer: [Wiliam Goldman]

دوشنبه 8 اردیبهشت 1393

خودتو غافلگیر کن.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

توماس: «توی این چهار سال هر بار که رقص تو رو دیدم، انگار داری زور میزنی که تمام حرکاتو کامل و درست انجام بدی. امّا تا حالا هیچوقت ندیدم که خودتو رها کنی. این همه انضباط واسه چیه؟»
نینا: «من فقط می‏خوام بی عیب و کامل باشم.»
توماس: «کمال این نیست که همش خودتو کنترل کنی. یه وقتایی لازمه که خودتو رها کنی. خودتو غافلگیر کن تا بتونی بقیه رو غافلگیر کنی.»

Film Title: [Black Swan - 2010]
Director: [Darren Aronofsky]
Writer: [Mark Heyman]


چهارشنبه 27 فروردین 1393

نترس از تهمت دیوانه‌های شهر...

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

زن که باشی
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندت
که بی‌ ریا نثار هر احمقی کردی.

درباره‌ی تارهای مویت
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها
از روسری بیرون ریخته‌اند.
درباره‌ی روحت، جسمت
درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت،
قضاوت می‌کنند.
تو نترس و زن بمان
احمق‌ها همیشه زیادند،
نترس از تهمت دیوانه‌های شهر...


یکشنبه 10 فروردین 1393

پوست شکلات میخوای واسه چی؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 


پسرخاله:اون پوست شکلاتارو بده به من
شهاب حسینی:پوست شکلات میخوای واسه چی؟
پسرخاله :یه پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست..
شهاب حسینی:خب؟
پسرخاله:بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای دیگه...
شهاب حسینی :اهان.....بعدش؟؟؟؟؟؟
پسرخاله:هیچی همیشه بهم میگه بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کلاچندتا دونه شکلات داره نمیخورم وواسه اینکه ناراحت نشه این پوست شکلاتارو بهش نشون میدم.

سه شنبه 5 فروردین 1393

جبهه بوی ایمان می داد....

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

وصیت نامه سردار شهید نورعلی شوشتری:

"دیروز از هرچه بود گذشتیم، امروز از هر چه بودیم گذشتیم!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!

جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو میدهد! 

آنجا بر درب اتاقمان می نوشتیم "یا حسین فرماندهی از آن توست" الان می نویسیم:

"بدون هماهنگی وارد نشوید ...!"

شنبه 24 اسفند 1392

عطر آینه..

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

صبــح از رادیو شنید
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامه‌ی خواب ِ زن و عطـــر آینه بگذرد !؟
چکارمان دارند نمی‌گذارند با بوسه گفتگو کنیم..


سید علی صالحی

پی اس: عاشق بادی هستم که مسیرش رو به پرنده تحمیل نمیکنه..

شنبه 24 اسفند 1392

فقر بهتر است یا عطر؟

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.” عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود: 
عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.


رویای تبت - فریبا وفی

سه شنبه 20 اسفند 1392

من باید بشنوم..

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

Ghost:

تومنو دوست داری سم؟
+ خب ، توچی فکر میکنی؟
- چرا هیچوقت بهم نمیگی؟
+ (سم با خنده) منظورت چیه؟ من همیشه میگم
- نه تو گفتی، منم همینطور.
 این دوتا مثل هم نیستن.
- مردم همیشه میگن دوست دارم واین بی معنیه.
میدونی،بعضی وقت ها آدم لازمه بشنوه
مــــن
بایـــــد
بشـــنوم...

سه شنبه 20 اسفند 1392

منم یه زمانی خوب بودم..

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

Gladiator:

هر وقت تصمیم میگیری که خوب باشی ،
هر چی نامرده سر راهت سبز میشه ؛
همین که تصمیم بگیری تو هم نامرد بشی ..
یه آدم خوب پیدا میشه که حالا تو اون ادم سابق نیستی ...
میدونی ، منم یه زمانی خوبه بودم ؛
ولی حالا دیگه خیلی وقته که خسته ام ...

پی اس:
بعضی وقتها یه اتفاقاتی تو زندگیت میافته که باعث میشه دیگه اون آدم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه!

جمعه 16 اسفند 1392

من میخوام یه نور باشم توی تاریکی.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 



نویل (ویل اسمیت):
باب مارلی یه نظریه جالبی داره. میگه تو میتونی نژادپرستی و نفرت رو درمان کنی، اگه فقط بتونی به زندگی آدمها موسیقی و عشق تزریق کنی. یه روز وقتی که قرار بود بره توی یه فستیوال صلح برنامه اجرا کنه یه نفر رفت تو خونه ش و بهش ش
لیک کرد. دو روز بعد باب مارلی دوباره رفت روی استیج. وقتی ازش سئوال کردن که با این حال و روزت برای چی اومدی اینجا جواب داد: آدمایی که سعی می کنن دنیا رو به جای بدتری تبدیل کنن، حتی یه روز هم دست از کارشون بر نمیدارن. من هم همینطور. من میخوام یه نور باشم توی تاریکی.

من اسطوره هستم (I am Legend) – فرانسیس لارنس

جمعه 16 اسفند 1392

تو سرم پر از پوشاله!

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 


مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله!
دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!


جادوگر شهر اُز - ویکتور فلمینگ

سه شنبه 13 اسفند 1392

دم بهرام خان بیضایی گرممممممممممممم.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

سه شنبه 13 اسفند 1392

خدا هرگز دیر نمی‌کند.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار، 

حضرت علی‌ علیه‌‌السلام؛

«به آن چیزی که ناامیدی و امید نداری، امیدوارتر باش، از آنچه به آن امید داری.
زیرا موسی رفت برای خانواده‌اش آتش تهیه کند، خداوند با او سخن گفت. ملکه‌ی سبا نزد سلیمان رفت تا بر سر کفر با او مصالحه کند، مسلمان بازگشت و ساحران فرعون رفتند موسی را شکست بدهند، به او مؤمن شدند.»

پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم. می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.
یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو، سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد. پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت...» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»
فال را گرفتم.
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی
حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!
شبی که ماه مفقود شده بود. با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد. چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»
بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»
من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟
البته در منزل ما همیشه خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»
ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»
...
عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق اول و دوم و سوم و...ندارد یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود، چنانکه آن روز پنجشنبه 14اسفند، من عاشق شدم، چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»

منبع: روایت محمد صالح علا از نخستین عشق: ساعت 11 صبح عاشق شدم.

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :