برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

هفته نامه همشهری جوان - اشکان خسروپور: آکی هیتو پیرترین امپراتور جهان و تنها عضو خانواده سلطنتی ژاپن است که داوطلبانه کناره گیری کرده اما او صاحب رکوردهای بزرگ دیگری هم هست. امپراتور ژاپن روز 30 آوریل 2019 رسما از قدرت کناره گیری می کند. این بخشی از متن کوتاهی است که «شینزو آبه» نخست وزیر ژاپن چند روز پیش در نطق تلویزیونی اش خواند. با پایان این سخنرانی، امپراتور «آکی هیتو» بزرگ ترین امپراتور جهان و تنها کسی که نامش هنوز هم در جهان با لقب «امپراتور» همراه می شود، به طور داوطلبانه از قدرت کنار می کشد.
 
دلیل این کار، وضعیت نابسامان جسمی مرد هشتاد و سه ساله عنوان شده اما دلیلش هر چه باشد، یک رکورد دیگر به مجموعه کلکسیون های او اضافه می کند. مردی که با لقب «صلح در سراسر جهان» تاج امپراتوری را سرش گذاشت، باعث و بانی اتفاق های بزرگ و عجیبی در کشورش شده است. سال هاست او یک عنوان غیررسمی و تشریفاتی را یدک می کشد اما برای مردم کشورش آن قدر عزیز بوده که به خاطر کناره گیری داوطلبانه او اشک ریخته اند. مرد شماره یک ژاپن این بار هم سنت شکنی کرده است. اگر بقیه امپراتورها را مرگ از اریکه قدرت به زیر می کشید، او خودش داوطلبانه این کار را کرده است.
 
آکی هیتو، پیرترین امپراتور جهان 
 
یک مقام تشریفاتی، ضدتلویزیون
 
ژاپن و امپراتورش یک رکورد بزرگ هم به ثبت رسانده اند. خانواده امپراتور آکی هیتو، طولانی ترین نظام سلطنتی در تاریخ جهان را بنیان گذاشته اند. سیستم سلطنتی از 2700 سال پیش در ژاپن برقرار است و قدرت در همین خاندان دست به دست می چرخد، البته درباره تمام امپراتورهای ژاپن اطلاعات دقیقی وجود ندارد. به خصوص وقتی زمان بیش از اندازه- مثلا تا سال 600 پیش از میلاد مسیح- عقب می رود، کمتر کسی می داند که امپراتورها دقیقا چه کسانی بوده اند و در چه تاریخی حکمرانی کرده اند. البته این روزها امپراتور قدرت چندانی ندارد و بیشتر یک مقام تشریفاتی است. فرمان کشور در دست نخست وزیر است. اوست که وزیر انتخاب می کند، هوای مجلس شورا را دارد و در برنامه های رسمی یا دیدارهای سیاسی شرکت می کند. جایگاه امپراتور آن قدر تشریفاتی است که وقتی امپراتور- مثلا به خاطر یک فاجعه یا اتفاق بزرگ ملی- سخنرانی می کند و در جعبه جادو ظاهر می شود، از حضور او به عنوان «یک رخداد بزرگ تاریخی» یاد می شود.
 
 آکی هیتو، پیرترین امپراتور جهان

او وقتی پیام استعفایش را از تلویزیون خواند، در بیست و نهمین دوره سلطنت بود اما در تمام این مدت فقط یک بار دیگر جلوی دوربین رفته بود. در کل تاریخ امپراتوری ژاپن این هم سومین باری است که یک امپراتور جلوی دوربین رسانه ها یا میکروفون رادیو قرار گرفته است. نوبت قبلی که امپراتور حاضر شده بود جلوی دوربین سخنرانی کند، زمان زلزله و سونامی بزرگ ژاپن بود که به خاطر فاجعه مرکز اتمی «فوکوشیما» در سال 2011 میلادی یک سخنران پرطمطراق ایراد کرد تا درد مردم را کمتر کند. در آن فاجعه 20 هزار نفر کشته یا مفقود شده بودند که این آمار با توجه به آسیب دیدگان کم ژاپنی در فاجعه های بزرگ قابل توجه بود. هنگام پخش این سخنرانی همسر امپراتور کنار او ایستاده بود تا به مردم قوت قلب بدهد. آن ها بعدتر به محل فاجعه هم رفتند و همه چیز را از نزدیک بررسی کردند.
بار دیگری که امپراتور سخنرانی کرد، بعد از مرگ پدرش در ماه آگوست 1945 میلادی (حوالی شهریور 1324 خورشیدی) بود، البته آن زمان، حضور تلویزیون هنوز در جهان جدی نبود و ولیعهد جوان هم متن تسلیت ملت را در رادیو خواند و البته برای دشمنان خط و نشان کشید که کشور بدون صاحب نمانده و در مقابل هرگونه تجاوز احتمالی که شبیه  جنگ جهانی باشد، محکم می ایستد.
 
او عاشق ماهی هاست
 
آکی هیتو، پیرترین امپراتور جهان 
 
امپراتور آکی هیتو آدمی عجیب با سلیقه خاص خودش است. برخلاف بقیه امپراتورها که کارشان کشورگشایی یا توجه به دغدغه های سیاسی بود، او همه چیز را عملا به نخست وزیر تحویل داده و خودش مشغول کارهای سرگرم کننده و ماجراجویانه شده است، البته چون به عنوان «یک مقام محبوب» به شکل عجیبی مورد توجه مردم کشورش است و حرکات او را زیر نظر دارند، سعی می کند کارهای جالب و ماجراجویانه اش کمی سمت و سوی فرهنگ سازی هم داشته باشد. «هیروهیتو» برادر بزرگ تر امپراتور یکی از خاص ترین و مهم ترین کلکسیون ها در حوزه جانوران آبزی در تمام جهان را در اختیار دارد. او در این باره کلی کتاب و مقاله نوشته است. خود امپراتور هم یک کلکسیون جالب از ماهی های ژلاتینی دارد و وقت های آزادش را به مطالعه درباره همین «گلدفیش»ها می گذراند. شاید باورش دشوار باشد اما جناب امپراتور بیش از سیاست، اهل دنیای ماهی هاست و تا به حال، 38 مقاله علمی و مفصل درباره ماهی ها نوشته است. یکی از هیجان انگیزترین اتفاق های عمر امپراتور احتمالا این باشد که یک زیست شناس ژاپنی گونه ای جدید از ماهی های «گوبی» را به نام او زده است. اسم این ماهی، به خاطر قدردانی از پیرترین امپراتور ژاپن «اکسیر آکی هیتو» است. آقای امپراتور تنها حکمرانی نیست که عاشق حیوانات است اما تفاوت او با دیگران این است که از این جانوران در محیطی کالا طبیعی و بکر نگهداری می کند. او بخش هایی از قصرش در توکیو را بکر نگه داشته تا حیوانات احساس غریبی نکنند.

امپراتور تابوشکن
 
امپراتور ژاپنی یکی از سنت شکن های بزرگ تاریخ کشورش بود. اولین تابوی شکسته شده توسط او به جریان ازدواجش بر می گردد. به طور سنتی در ژاپن- و خیلی کشورهای دیگر که نظام سلطنتی دارند- شاه یا فرمانروا در حد یک الهه یا خدا جدی گرفته می شود؛ به طوری که سرپیچی از فرمان او بدترین مجازات ها را به دنبال دارد. با همین نگاه، ازدواج امپراتور با یک شهروند عادی خارج از سیستم سلطنتی غیرممکن دانسته می شود، چون کمترین بدی اش این است که «خون امپراتور» را کثیف می کند، با همه این حرف ها، آقای آکی هیتو تنها امپراتور تاریخ ژاپن بود که حرف دلش گوش داد. او روزی که در زمین تنیس مشغول ورزش بود، عاشق دختری شد که همان حوالی مشغول ورزش بود. بعد هم با او ازدواج کرد. تا پیش از او همه امپراتورهای ژاپن یک زن اصلی داشتند و حرمسرایی هم در کاخ شان برقرار بود اما او گفت، خدا یکی، عشق یکی. خلاصه این که کل سیستم ژاپنی ها را تغییر داد.
 
آکی هیتو، پیرترین امپراتور جهان 

اما این همه ماجرا نبود. امپراتور بعد از ازدواجش در دهه 1950 میلادی تغییرات گسترده ای در کشور صورت داد. از جمله این که، برای زنان، به طور ویژه ای ارزش قائل شد و آن ها را وارد حلقه قدرت کرد. او این کار را از زنان خاندان سلطنتی شروع کرد و وقتی تابو شکسته شد، به مرور دیگران را هم وارد سیستم سیاسی کشور کرد، البته پیش از او حکمران های زن در ژاپن وجود داشته اند اما تعدادشان آن قدر زیاد نبود که جدی گرفته شوند. اگر قدرتی هم داشتند، همه چیز به پای «خون امپراتوری»شان گذاشته می شد و مردم عادی- به خصوص زنان طبقه متوسط و پایین دست- حتی در فکرشان هم نمی گنجید که در مملکت کاره ای شوند. یکی از کارهای جالب آقای امپراتور بخشیدن قدرت ولیعهدی به زنان است. او بارها وصیت کرده که اگر به هر دلیلی کسی از دنیا رفت، زنان باکفایت می توانند جایش را بگیرند. آخرین بار در سال 2005 میلادی این حرف بر زبان امپراتور آمد و تبدیل به قانون- یعنی لازم الاجرا- شد.

سال تحویل ژاپنی
 
گاهشماری ژاپن ویژگی های خاص خودش را دارد. به جز تقویم میلادی که در سیستم اداری و برای ارتباط با جهان کاربرد دارد، مردم این کشور یک سیستم گاهشماری خاص خودشان را هم دارند. در این گاه شماری همه چیز با امپراتور و خصوصیات آن تعریف می شود؛ مثلا سال 2016 میلادی در تقویم ژاپنی «بیست و هشتمین سالگرد تاج گذاری امپراتور آکی هیتو» نامیده می شود. اگر همه چیز را با همین شیوه و از دیدی ژاپنی ها نگاه کنیم، امسال آخرین سال خواهدبود که با نام امپراتور آکی هیتو گره خورده و از سال جدید، همه چیز نو می شود؛ یک جور سال تحویل ژاپنی، البته این تحویل سال در سنت ژاپنی معمولا زمانی رخ می داد که امپراتور از دنیا می رفت. اما این بار امپراتور سنت شکن با کنار رفتنش، تقویم را تغییر می دهد. تغییر تقویم از زمان تاج گذاری امپراتور جدید رخ می دهد؛ مثلا پدر امپراتور فعلی ژاپن که در دوران جنگ جهانی دوم از دنیا رفت، «تابش آفتاب» نام داشت و پسرش با لقب «صلح سراسری» به قدرت رسید؛ لقبی که تا مدتی روی تقویم هم گذاشته شده بود. ژاپنی ها این روزها از تقویم خورشیدی استفاده می کنند اما تا سال 1873 همه چیز با حرکت ماه سنجیده می شد که آن هم سوغات چینی ها بود. از حدود 150 سال پیش، امپراتور «میجی» که در دوران «مدرنیزاسیون» قدرت را در دست گرفته بود، بیشتر عناصر غیرملی از جمله تقویم قمری چینی را مردود دانست و همه را مجبور کرد از سیستم جدید استفاده کنند. این روزها، گاهشماری قمری باستانی تقریبا استفاده نمی شود، مگر وقت هایی که به خاطر گل روی مهاجران چینی و بقیه چشم بادامی ها، سال نوی چینی هم برگزار می شود.
 
آکی هیتو، پیرترین امپراتور جهان 
دیدارهای امپراتور کاملا فرمالیته و تشریفاتی ست و تاثیری در سرنوشت سیاسی و اقتصادی ژاپن ندارد، فقط یکجور احترام است. 
 
چشم بادامی در شالیزار
 
 آکی هیتو، پیرترین امپراتور جهان
 
امپراتور ژاپن عاشق برنجکاری و کارگری است. او دست کم در ظاهر خودش را عاشق کارگری نشان می دهد تا به مردمش بگوید، کار عار نیست. عده زیادی به عشق او شغل های سخت را انتخاب می کنند.

پوسوخین شاگرد الکس چتشوسف، استا‌د ‌بزرگ معماری شوروی بود که بنای مشهور ایستگاه راه‌آهن کازانسکی را طراحی کرد و ساخت. چتشوسف همچنین موزه لنین را ساخت که درست در دو قدمی دفتر KGB (اداره اطلاعات و امنیت شوروی سابق) بود؛ جایی که پیش‌تر پوتین هم در آن مقر دفتر خودش را داشت.
 
 ولادیمیر، پسری كه با ورزش پوتین شد
 
قدرت، سرویس امنیتی و ورزش، هرگز از روسیه فاصله نگرفته است؛ به‌ویژه از زمانی که ولادیمیر پوتین زمام امور را در این کشور به دست گرفته است، کمتر سیاست‌مداری در دنیا پیدا می‌شود که روح ورزش، مثل پوتین، در وجودش دمیده شده باشد. همین «ورزش» از او یک مرد ساخت و ولادیمیر به‌خوبی از این موضوع مطلع است. پوتین ورزش را دوست دارد و آن را یکی از ارکان وجودی‌اش می‌بیند. دلیلش هم این است که ورزش او را نجات داد.
 
پدر و مادر پوتین آدم‌های ناشناخته‌ای بودند که از محاصره لنینگراد جان سالم به در بردند. پدر، مادر را که روی ارابه به سوی گور دسته‌جمعی فرستاده می‌شد، نجات داد. ماریا چلومونوفا ٤١ سالش بود که در سال ١٩٥٢ ولادیمیر ولادیمیروویچ را به دنیا آورد. آنها در آن زمان در آپارتمان‌های شریکی زندگی می‌کردند که به اسم «کومولکا» شهرت پیدا کرده بود. خانواده پوتین در این آپارتمان با دو خانواده دیگر به صورت شریکی زندگی می‌کردند. به همین خاطر بود که ولادیمیر بیشتر روزهای جوانی‌اش را در خیابان سپری کرد؛ خیابان‌هایی که اتفاقا فاصله زیادی با بنای «اینستیتو اسمولنی» یا « بُلشِویک‌ها» نداشت. دست بر قضا آن محله به مارگاریتا بوگدانوفا، زنی که بعدها رئیس باشگاه المپیک مارسی در فرانسه هم شد، نزدیک بود.
 
رئیس‌جمهور روسیه در یکی از نادر گفت‌و‌گوهایش، آن زمان‌ها را به ‌خاطر دارد و می‌گوید: «در آن برهه از دست این و آن کمی کتک می‌خوردم». همین موضوع بود که پای ولادیمیر را به باشگاه بوکس کشاند تا این رشته را بیاموزد. البته تجربه حضور ولادیمیر در بوکس خیلی کوتاه شد؛ چون او هنوز شروع نکرده، دماغش شکست و بی‌خیال این ورزش شد. بااین‌حال در ژانویه ١٩٦٥ او دوباره تلاشش را برای وارد‌شدن به یک باشگاه ورزشی دیگر از سر گرفت. این‌بار رفت و در رشته سامبو، ورزشی محبوب در شوروی سابق که چیزی بین کشتی و جودو است، اسم‌نویسی کرد. در دل همان باشگاه «ترود» بود که پوتین رفته‌رفته یک مرد بار آمد.
 
پروفسور آنتونلی سولومونوویچ راخلین، مثل بسیاری از مربیان دیگر شوروی، مستعد، سخت‌کوش و کاملا منصف بود. آن زمان ولادیمیر پوتین سه بار در هفته خودش را به خیابان دکابریست می‌رساند تا در جمع چند هم‌باشگاهی‌اش که بعدها برای همدیگر تبدیل به دوستان ابدی شدند، باشد. جالب اینکه تعدادی از همان دوستان در دوره ریاست‌جمهوری پوتین به طرز معجزه‌آسایی میلیاردر شدند؛ به‌ویژه برادران روتنبرگ. شرکت همین برادران همه کارهای زیرساختی مربوط به المپیک زمستانی سوچی را که به‌تازگی برگزار شد، بر عهده داشت. حالا آنها هم مشمول محرومیتی شده‌اند که اتحادیه اروپا و خزانه‌داری آمریکا وضع کرده‌اند.
 
باشگاهی که پوتین و دوستانش به آن می‌رفتند، در یک کارخانه قدیمی بود که کلا از سامبو به جودو تغییر کرد. پوتین در هر دو رشته مستعد بود و «مَستر اسپورت» شد، به این معنی که به درجه سطح بالا در این رشته‌ها رسید. سال ١٩٧٣ در سامبو و ١٩٧٥ در جودو. پوتین همواره می‌گوید که بدون ورزش ممکن بود سرنوشت بدی نصیبش شود و به‌ همین‌ دلیل است که به این نتیجه رسید، ورزش باید در قلب زندگی روزمره مردم روسیه جریان داشته باشد.  البته او در آن زمان‌ها، فوتبال بازی نمی‌کرد. در عوض رئیس‌جمهور روسیه، برخلاف سیاست‌مداران شوروی که ورزش را بیشتر وسیله‌ای تبلیغاتی می‌دانستند، از قدرت‌های سیاسی‌اش استفاده کرد و برای کشورش میزبانی جام جهانی را گرفت.
 
 ولادیمیر، پسری كه با ورزش پوتین شد
 
این روحیه پیش‌تر در جوزف استالین دیده شده بود؛ مردی که به‌شدت به تیم کشتی شوروی رسیدگی می‌کرد؛ چون کشتی ورزش دوران کودکی‌اش بود و توانست یک عنوان نایب‌قهرمانی هم در رقابت‌های کشتی اروپا در سال ١٩٤٦ به دست بیاورد. این‌طور شد که وقتی شوروی برای اولین‌بار در سال ١٩٥٢ راهی بازی‌های المپیک شد، استالین از وزیر ورزشش، نیکولای رومانوف، خواست کتبا تعهد بدهد که ورزشکاران روسیه مدال‌آوری می‌کنند. البته بخت با نیکولای هم یار شد؛ چون ورزشکاران شوروی ٢٢ عنوان المپیکی به دست آوردند.
 
برعکس، فوتبالیست‌ها نتوانستن انتظارات را برآورده کنند و در یک‌هشتم نهایی با شکست مقابل یوگسلاوی از گردونه رقابت‌ها کنار رفتند. این موضوع اصلا به مذاق استالین و لاورنتی، رئیس سرویس امنیتی روسیه، خوش نیامد. در آن زمان رئیس سرویس امنیتی روسیه دل در گرو تیم دینامو داشت و بیشتر بازیکنان تیم ملی فوتبال روسیه را بازیکنان زسکا تشکیل می‌دادند؛ باشگاهی که گفته می‌شد به گروه ارتش سرخ روسیه نزدیک است. این‌طور شد که خیلی سریع دستور لغو فعالیت این باشگاه صادر شد! زسکا دوباره بعد از مرگ استالین سرپا شد.
 
 
نیکیتا خوروشچف، جانشین استالین شد. او به ورزش شوروی بهای زیادی داد؛ به‌این‌دلیل که با موفقیت ورزشکاران، برتری رژیم خودش را به رخ بکشد؛ ولی خوروشچف بشخصه استعداد خاصی در ورزش نداشت. او حتی اسطوره فوتبال آن زمان در شوروی یعنی ادوارد استرلستوف را به اردوگاه کار اجباری فرستاد. فوتبال هم انتقامش را از او گرفت: گروه مدیران شوروی، متشکل از رئیس KGB، ولادیمیر سمیتچاستنی، میخائل سوسلوف و الکساندر چلپین علیه او توطئه کردند و لئونید برژنف را به جایش گذاشتند. داستان از این قرار بود که این افراد حین مسابقات فوتبال دور هم جمع می‌شدند و جلسه می‌گذاشتند تا کسی جاسوسی‌شان را نکند...
 
لئونید برژنف دبیر کل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۲ بود؛ او عاشق اتومبیل‌های زیبا، هاکی روی یخ، فوتبال و پاتیناژ هنری بود. در زمان او تلویزیون دولتی مسابقات پاتیناژ را روی آنتن برد که پیشرفتی فوق‌العاده برای مدیران این رشته ورزشی محسوب می‌شد. همین مدیران البته بعدها دست به کارهای عجیبی زدند که فدراسیون بین‌المللی در کنگره‌اش در سال ١٩٧٧ تصمیم گرفت تمامی فعالیت‌های این مقام‌های شوروی را تعلیق کند؛ اتفاقی مشابه با چیزی که این روزها در روسیه می‌گذرد. مدیران ورزشی این کشور چنان تحت فشار بودند که رقابت‌های المپیک زمستانی سوچی را با موفقیت سپری کنند که دست به استفاده از متدهای قدیمی زدند.
 
پیوند تاریخی با دوپینگ زمانی که ولادیمیر پوتین به قدرت رسید، خیلی سریع ورزش را در نهادهای سیاسی روسیه جا انداخت. او با خودش صادق بود و اعتقاد داشت ورزش می‌تواند به روس‌ها کمک کند که زندگی بهتری داشته باشند و مبارزه کنند؛ ساده‌ترین نوع مبارزه هم مبارزه با الکل بود. البته پوتین هم‌زمان می‌خواست که ورزش این کشور دوباره وجهه قدیمی‌اش را به‌دست بیاورد.
 
 ولادیمیر، پسری كه با ورزش پوتین شد
 
به‌این‌ترتیب این کشور شروع کرد به سازماندهی زیرساخت‌هایش برای میزبانی از رقابت‌های مهم ورزشی در دنیا: رقابت‌های قهرمانی دوومیدانی (٢٠١٣)، قهرمانی شنا (٢٠١٥)، شمشیربازی (٢٠١٤ و ٢٠١٥)، بازی‌های المپیک زمستانی (از٢٠١٤) و از همه مهم‌تر میزبانی جام جهانی فوتبال در سال ٢٠١٨. او از اقلیت‌ها و افراد نزدیک به قدرت هم تقاضا کرده تا در این موارد سرمایه‌گذاری کنند؛ موضوعی که در نتایج به‌دست‌آمده هم تأثیر داشته است.
 
در بازی‌های المپیک زمستانی سالت‌لیک‌سیتی در سال ٢٠٠٢، نتایج آزمایش دوپینگ بسیاری از مدال‌آوران روس مثبت از آب درآمد و طبق معمول، بسیاری از روس‌ها دم از توطئه زدند. بسیاری از رسانه‌ها خواستار تغییر در ساختار ورزش روسیه شدند و پوتین هم مسئولان ورزشی کشور را جمع کرد و از آنها خواست که دیگر چنین اتفاقی نیفتد؛ نه آن اتفاق و نه اینکه دیگر روسیه در جایگاه رده‌بندی توزیع مدال‌ها در رتبه نازل پنجم بایستد.
 
نیکولای دارمانوف، رئیس کمیته مبارزه با دوپینگ شد؛ بااین‌حال او یک شب در کافه پوشکین مسکو به صرف شام دیرهنگام، با یک متخصص خون جلسه برگزار کرد؛ این متخصص برای ریشه‌کن‌کردن دوپینگ دعوت نشده بود، بلکه به این دلیل دعوت شده بود تا کاری کند نمونه‌های دستکاری‌شده دوپینگ ورزشکاران روسیه، موردی غیرعادی نشان ندهند. ورزشکاران عصر جدید روس، مثل همتایان قدیمشان در شوروی مأموریت داشتند تا هر طور شده دوباره قدرت ورزشی‌شان را به دنیا تحمیل کنند. به این موارد باید نتایج بازی‌های المپیک زمستانی ٢٠١٠ ونکوور هم اضافه شود که ورزشکاران روسیه به کارشان در رتبه یازدهم جدول رده‌بندی پایان دادند. دیگر برایشان غیرممکن بود که چنین نتایج ضعیفی هم در سوچی، جایی که خودشان میزبانی بازی‌های المپیک زمستانی را بر عهده داشتند، تکرار شود... .
 
دوربین‌های سراسر دنیا، همین جمعه گذشته به سمت کرملین چرخید تا شاهد مراسم قرعه‌کشی جام جهانی باشند ولی سه‌شنبه دوباره ممکن است این دوربین‌ها به سمت ورزش در روسیه بچرخند چون از قرار معلوم کمیته اجرائی نهاد بین‌المللی المپیک قرار است این کشور را از حضور در بازی‌های المپیک زمستانی آینده که در پیونگ چانگ برگزار می‌شود، محروم کند. حالا محرومیت روسیه از حضور در بازی‌های المپیک زمستانی درست مثل جدایی دریا از ساحل است چون کودکان روس قبل از اینکه راه رفتن را بیاموزند اسکی‌کردن و پاتیناژرفتن را ازبر می‌کنند.
 
حالا آیا کمیته بین‌المللی المپیک تصمیم دیگری می‌گیرد؟ روسیه متهم به این است که در عرصه سطح بالایی مثل المپیک تقلب کرده است؛ همین حالا عنوان می‌شود ٢٥ ورزشکار روس که در رقابت‌های المپیک زمستانی سوچی شرکت کرده‌اند، نتایج دوپینگشان مثبت اعلام شده است! مشخصا، کرملین همه تلاشش را برای پاک‌کردن ورزش به‌کار نگرفته است. سؤالی که پیش می‌آید این است که چه کسی نمی‌خواهد دوپینگ از ورزش روسیه پاک شود؟ ویتالی سمیرنوف که سابقا وزیر ورزش بوده، آن هم در دوره لئونید برژنف!
 
این موضوع اثبات شده است چون تحقیقات قاضی پرونده، یعنی ریچارد مک‌لارن، نشان می‌دهد که همه اعضای دولت در دوپینگ ورزشکاران روسی دست داشته‌اند؛ به‌ویژه نیروهای سرویس امنیتی این کشور که نمونه ادرار ورزشکاران قهرمان روس در سوچی را دستکاری کرده‌اند. درست مثل زمان لئونید برژنف که یوری اندروپوف، رئیس سرویس امنیتی روسیه، شخصا پیگیر وضعیت تیم ملی هاکی این کشور بود. مربی اسطوره‌ای تیم، ویکتور تیخونوف، به‌طورمداوم به دفتر رئیس سرویس امنیت روسیه می‌رفت. حالا عین این اتفاق دوباره در ماجرای المپیک زمستانی سوچی رخ داده است.
 
شاهدان ماجرا، زنگ خطر را به صدا درآورده‌اند؛ آدم‌هایی مثل گریگوری پودچنکوف، مدیر سابق لابراتوار مبارزه با دوپینگ روسیه که این روزها به‌صورت مخفیانه در آمریکا زندگی می‌کند، فاش کرد که دوپینگ گسترده در ورزش روسیه سطحش بالاتر از دولت است.
 
این موضوع مستقیما ویتالی موتکو را که وزیر ورزش روسیه بود نشانه رفته است. ویتالی پستش را ترک کرد تا به‌عنوان معاون نخست‌وزیر معرفی شود. ویتالی رئیس فدراسیون فوتبال روسیه است و تا سال ٢٠٠٩ عضو کمیته اجرائی فیفا هم بود و بعدها عضو کمیته میزبانی روسیه برای جام جهانی ٢٠١٨ روسیه شد. او همین جمعه گذشته در کاخی که پوسوخین ساخته، میزبان اسطوره‌های فوتبال دنیا بود.  
 
 ولادیمیر، پسری كه با ورزش پوتین شد
 
پوتین؛ پادشاه ورزش!
 
از بوکس و دماغ شکسته‌اش گرفته تا خاک‌کردن رقیبش در جودو! ولادیمیر پوتین با ورزش زاده شده و این‌طور که مشخص است، با ورزش هم می‌میرد. برایش فرقی نمی‌کند ورزشی که قرار است انجام دهد، روی زمین است یا هوا. با کایت می‌پرد، اسکی می‌کند و از دریاچه هم ماهیگیری می‌کند. اسب‌سواری‌اش حرف ندارد و در خاک‌کردن رقیب در ورزش کشتی هم تبحر دارد. هاکی روی یخ را نیمه‌حرفه‌ای دنبال می‌کند و با گردن‌کلفت‌ها هم مچ‌اندازی می‌کند.
 
زندگی سیاسی‌اش را هم به‌شدت با ورزش پیوند داده؛ از گرفتن میزبانی بازی‌های المپیک زمستانی تا  میزبانی جام جهانی فوتبال. برای پوتین هرگز ورزش و سیاست از هم جدا نبوده و چه‌بسا در بسیاری از موقعیت‌ها ورزش را به سیاست ترجیح داده است. مردی که در دنیا به «پادشاه همه ورزش‌ها» معروف است، هرگز خودش را به یک ورزش عادت نداده است.

منبع: روزنامه شرق

سه شنبه 30 آبان 1396

# پست موقت

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 

از همین تریبون اعلام میدارم  که :
قرار نیست شما بتوانید مطالب رمز دار را بخوانید !
.
.
.

در این وبلاگ
22040 پست آپ شده  است که تعداد بیشماری از انها مربوط به جذابیت های برق، در ستایش معماری، تکنولوژی های روز دنیا و اطلاعات علمی
 می باشد که همگی بدون رمز و در معرض دید عموم خوانندگان ما قرار دارند !

مدیر این وبلاگ در رمز دار کردن تعداد بسیار معدود از پست های این وبلاگ اختیار تام ! دارد.


حله گندم؟

چارلز ماس “چارلی” دوک جونیوز ( Charles Moss “Charlie” Duke, Jr) زادهٔ (۳ اکتبر ۱۹۳۵) فضانورد آمریکایی ناسا و دهمین انسانی است که طی ماموریت آپولو ۱۶ بر روی کره ماه قدم نهاد.چارلی در روز ۲۰ آپریل سال ۱۹۷۲ (۳۱ فروردین ۱۳۵۱ ) در سن ۳۶ سالگی به عنوان جوانترین انسان در تاریخ بر روی ماه قدم گذاشت.وی زمانی که روی ماه بود عکسی از خانواده اش که خود او، دو فرزندش و همسرش در آن عکس بودند را به طور عمدی روی ماه جای گذاشت که همچنان روی ماه باقی مانده و باعث شهرت او شده است.

Charles-Moss-picture-on-the

چارلی پشت عکسی که در ماه جا گذاشت ، متنی با این مضمون نوشت :

این خانواده فضانوردی به نام Charlie Duke از سیاره ی زمین است که در تاریخ ۲۰ آپریل ۱۹۷۲ روی ماه فرود آمد.

در پایین شما یک کپی واضح از آن عکس را مشاهده می‌کنید. در جلوی عکس دو پسر Duke قرار دارند که آن زمان تنها ۷ و ۵ سال داشتند. Charles Duke در مصاحبه‌های خود گفته است که همیشه قصد گذاشتن این عکس را روی کره ی ماه داشته و درآن زمان فقط می‌خواست تا به فرزندانش نشان دهد که واقعا او این کار را می‌کند.

Charles-Duke-family

این عکس هم اکنون درکتاب‌های عکس معروف متعددی قرار دارد و یک مثال خوب برای نشان دادن تلاش‌های انسان در جهت اکتشافات فضایی می‌باشد. او می‌گوید که در زمانی که مشغول تمرین کردن برای ورود به آپولو بوده، مدت زیادی از فرزندان خود دور بوده است.

sheep-saskatchewan-field-farms-liezel-kennedy

این هفته اتفاق خیلی جالبی برای یک کشاورز کانادایی رخ داد. این کشاورز ۵۵۰ راس از گوسفندانش را در منطقه ای از ساسکاچوان کانادا گم کرد اما با اینکه فقط چند متر با گوسفندهای شیطونش فاصله داشت به خاطر هم رنگ بودن پشم گوسفندها با محیط پیرامون نمی توانست آنها را پیدا کند. مطمئنم شما هم نمی توانید گوسفندها را پیدا کنید! می گید نه، امتحان کنید!!

کشاورز کانادایی، لیزل کندی سه‌شنبه گذشته ۵۵۰ رأس از گوسفندان خود را گم کرد. اهالی ساسکاچوان کانادا که منطقه‌ای به رنگ سبز شبدری است وجب به وجب این منطقه که انتظار می‌رفت گوسفندان در آن باشند را بررسی کردند اما هیچ اثری از گوسفندان پیدا نشد.

کندی در صفحه توییتر خود نوشت: بالاخره بعد از تلاش فراوان موفق شدیم گوسفندان را پیدا کنیم. وقتی فقط ۵۰ فوت با آن‌ها فاصله داشتم متوجه شدم گوسفندان خیلی ماهرانه خودشان را در میان بوته‌ها و برف استتار کرده‌اند.

کشاورز کانادایی، لیزل کندی سه‌شنبه گذشته ۵۵۰ رأس از گوسفندان خود را گم کرد.

sheep-saskatchewan-field-farms-liezel-kennedy (3)

عمراً اگر بتونید پیداشون کنید؟!

sheep-saskatchewan-field-farms-liezel-kennedy (5)

دقیق‌تر نگاه کنید!

sheep-saskatchewan-field-farms-liezel-kennedy (4)

نینجاهای شیطون!

sheep-saskatchewan-field-farms-liezel-kennedy (6)

ظاهراً کشاورزان این منطقه تابستان‌ها نیز با این مشکل رو به رو هستند.

sheep-saskatchewan-field-farms-liezel-kennedy (1)

58 سال پیش در یکشنبه شب سوم نوامبر سال 1957میلادی اتحاد شوروی قمر فضایی "اسپوتنیک دو" را به فضا پرتاب کرد و در مدار زمین قرارداد.این قمر یک مسافر کوچک داشت ، لایکا ، سگ ماده شش کیلوگرمی که نخستین موجود فضانورد تاریخ جهان محسوب می شود.

 یک ماه قبل از این تاریخ ، شوروی با موفقیت قمر مصنوعی اسپوتنیک یک را به فضا پرتاب کرده و در مدار زمین قرار داده بود.خبر پرتاب قمر مصنوعی اسپوتنیک یک به فضا و قرار دادن آن در مدار زمین ، جهان و به ویژه ایالات متحده را شوکه کرده بود.

نیکیتا خروشچف ، دبیرکل حزب کمونیست و رهبر شوروی برای اینکه ضرب شست دیگری به ایالات متحده نشان دهد 10 روز بعد دستور داد فورا قمر تازه ای در مدار زمین قرار گیرد که این بار حامل یک موجود زنده باشد.

سرگئی کورولف ، رئیس برنامه فضایی شوروی به او خاطر نشان می کند که ساخت و پرتاب یک قمر تازه تا قبل از ماه دسامبر غیرممکن است.

خروشچف که می خواست به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب بلشویکی در هفتم نوامبر آمریکایی ها را مرعوب کند بر اجرای دستورش تاکید کرد.بنابراین در کمتر از سه هفته "اسپوتنیک دو" بدون طراحی اولیه و تست آزمایشی ایمنی آماده شد.

در ساعت 22 و 28 دقیقه یکشنبه سوم نوامبر "اسپوتنیک دو" «به زبان روسی همسفر» در حالی که یک سگ کوچک سرنشین آن بود به فضا پرتاب شد.

لایکا نخستین موجود زنده بود که به فضا سفر می کرد اما سرنوشت شومی در انتظارش بود.از ابتدا نیز هیچ طرحی برای بازگرداندن "اسپوتنیک دو" به زمین پیش بینی نشده بود.

در آن زمان مقامات شوروی اعلام کرده بودند لایکا درون یک کپسول با هوای تهویه شده و مقدار غذای کافی گذاشته است و پس از هفت روز سفر در فضا به دلیل سم موجود در مواد غذایی اش که به عمد و برای جلوگیری از زجر کشیدن سگ غذایش به آن آلوده شده بود ، مرده است.

مقامات شوروی در آن زمان از موفقیت آمیز بودن پرتاب "اسپوتنیک دو" به خود بالیده و تبلیغات وسیعی به راه انداختند.

در روز 14 آوریل سال 1958 میلادی ، تابوت فضایی لایکا پس از 163 روز از زمان پرتاب با جو زمین برخورد کرد و ذوب شد.

جسد لایکا 2570 بار کره زمین را دور زده و در جریان این مدت حدود 100 میلیون کیلومتر را در فضا پیموده بود. چند دهه طول کشید تا واقعیت ماجرای لایکا در سال 2002 میلادی فاش شود.

کابین حامل لایکا به قمر "اسپوتنیک دو" با جوشکاری متصل شده بود.

سیم های زیادی به لباس فضایی لایکا متصل شده بودند و دانشمندان را از ضربان قلب ، تنفس ، فشارخون و سایر علائم حیاتی او آگاه می کردند.در عین حال ، یک دوربین و یک فرستنده رادیویی در این کابین نصب شده بودند.

از همان آغاز پرتاب ، صدای کر کننده موشک ، لایکا را بر کف کابین میخکوب کرد ، پس از پنج تا هفت ساعت از هنگام پرتاب و قرار گرفتن در مدار زمین ، لایکا از شدت حرارت داخل کابین و ترس شدید می میرد.

لایکا ، سگ ماده کوچک نخستین موجود فضانورد تاریخ جهان بود که سرنوشت شومی در انتظارش بود.

چندین دهه طول می کشد تا سرانجام جهان از واقعیت سفر فضایی نخستین موجود زنده به کهکشان آگاه می شود.


بهرام افتخاری / جام جم آنلاین


kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table

ایرانی‌ها از قدیم الایام برای گرم شدن در زمستان در خانه‌ها از کرسی استفاده می‌کنند. کرسی از میزی کوتاه که در زیرش منقلی پُر از ذغال‌های مرغوب، دیرسوز و کم دود گداخته قرار داده شده تشکیل شده است که لحاف بسیار بزرگی برروی آن قرار می‌دهند تا گرمای حاصل از منقل از زیر میز خارج نشده و به هدر نرود. برای نشستن و خوابیدن افراد دور کرسی معمولاً از چند متکا و پشتی استفاده می‌شود. در این اواخر، کرسی نفتی و کرسی برقی نیز ساخته شده بود. به ‌طور سنتی، برای گرم‌کردن کرسی از بخاری‌های ذغالی استفاده می‌کردند، ولی  به‌ تدریج از بخاری الکتریکی نیز استفاده می‌شد. کرسی جایگاهی ویژه در فرهنگ و سنت ایرانی داشته‌ است و از لوازم فرهنگ سنتی آن به‌ شمار می‌رفته‌ است. در شب یلدا که یکی از جشن‌های سنتی ایرانیان است نقش کرسی در جمع‌کردن اعضای خانواده به دور گرمای خود مشهود بوده ‌است. جای نشستن افراد در کنار کرسی به نقششان در خانواده مرتبط است. معمولاً جایگاه مسن ترین فرد خانواده، آن پله‌ای از کرسی است که دورترین فاصله را از درِ اتاق دارد و جایگاه خردسالان جایی است که نزدیک‌تر به درِ اتاق است. مهم‌ترین خطر کرسی، خفگی بر اثر گاز مونوکسید کربن حاصل از ذغال نیم‌سوز است که در اصطلاح عامیانه آن را دودی‌ شدن می‌گویند. سوختگی پا نیز از خطرات دیگرِ کرسی است.

اما متاسفانه به تازگی ژاپنی‌ها حق امتیاز کرسی ایرانیان باستان را به نام خود ثبت کرده‌اند. با همین ایده جالب و ایرانی از کُرسی ایرانی یک شرکت ژاپنی همین روش را با ایجاد یک اجاق برقی در زیر این کرسی چوبی و قرار دادن لاحاف بر روی اون همانند کرسی برای گرم شدن استفاده می‌کنند که مورد توجه مردم ژاپن قرار گرفته است و شما تصاویر این کرسی ایرانی و چوبی ساخته شده در ژاپن را در ادامه مقاله مشاهده می‌کنید.

ژاپنی‌ها برای فرار از سرمای زمستان از کرسی استفاده می‌کنند تا کل روز با خیال راحت دراز بکشند و استراحت کنند. کرسی ایرانی از چهار بخش پله، چاله‌ی کرسی، لحاف کرسی و روکرسی تشکیل شده است که در ادامه با تعاریف هر یک از آن‌ها آشنا خواهید شد:

پله: به هریک از چهار ضلع کرسی یک پلۀ کرسی گفته می‌شود.

چالۀ کرسی: گودالی است برای نهادن زغال‌های آتشین که در زیر کرسی و در نقطۀ میانیِ آن قرار دارد. این روزها به جای ذغال از بخاری الکتریکی استفاده می‌شود.

لحاف‌کرسی: لحاف ضخیم روی کرسی.

روکرسی: پارچه‌ای که روی لحاف‌کرسی گذاشته می‌شود تا آن را از لکه‌های مواد غذایی محافظت کند.

اگر لباس سنتی ژاپنی بپوشید و زیر کرسی بخوابید گرما از قسمت پایین لباس وارد می‌شود و از اطراف گردن خارج می‌شود و از این طریق کل بدن را گرم نگه می‌دارد. یک روش سنتی و عملی گرم کردن در ژاپن استفاده از کرسی یا کوتاتسو (kotatsu) است. کوتاتسو یک میز چوبی کوتاه است که مثل کرسی روی آن لحاف می‌اندازند و در زیر آن یک گرمکن برقی قرار می‌دهند. برای گرم شدن روی بالشتک‌های مربع شکل پهنی به نام زابوتن (zabuton) دور کرسی می‌نشینند و پاها را زیر لحاف می‌گذارند . همان طور که در تصویر سوم مشاهده می کنید کرسی ژاپنی یا کوتاتسو از بخش های میز اصلی، میز بالایی، لحاف، هیتر الکتریکی، بخاری تو دیواری و زغال سوزان تشکیل شده است. ریشه‌های کوتاتسو به قرن چهاردهم و اجاقی که ژاپنی‌ها برای پخت و پز استفاده می‌کرده‌اند باز می‌گردد. در قرن هفدهم ژاپنی‌ها چاله‌هایی به نام horigotatsu در زمین حفر می‌کردند که یک کوتاتسو ثابت محسوب می‌شدند. کوتاتسوهای جدید که قابل حمل بودند به oki-gotatsu معروف هستند. خانه‌های ژاپنی از روپوش کشی ظریفی برخوردارند به همین دلیل کوتاتسو بهترین بخاری موجود برای گرم شدن در روزهای سرد است.

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (5)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (2)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (1)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (7)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (3)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (6)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (8)

kotatsu-japanese-invention-heating-bed-table (4)





 والنتینا ترشکووا اولین زنی که به فضا سفر کرده‌است،‌ پس از ۵۲ سال درباره سفر تاریخی‌اش به فضا سخن گفته و اشتباه شوروی سابق در برنامه‌ریزی فضاپیمایش را افشا کرده‌است.

ترشكووا می‌گوید زمانی كه در سال 1963 به همراه كپسول وستوك 6 به فضا سفر كرد در آغاز مسیر با شادی فریاد زد: هی آسمان، كلاه از سر بردار، من در راهم!

اما كمی از این شادی نگذشته بود كه اضطراب‌ها یكی پس از دیگری به سراغش آمدند. اول اینكه فهمید مسواكش را در زمین جا گذاشته و مجبور است از انگشتانش به عنوان مسواك استفاده كند. اما كمی بعد با پی بردن به اشتباه بزرگی كه در برنامه‌ریزی كپسول رخ داده بود، متوجه شد نداشتن مسواك اصلا مشكل بزرگی نیست.

به گفته وی كپسولی كه او را حمل می‌كرد تنها برای بلند شدن برنامه‌ریزی شده‌بود نه برای فرود آمدن. تراشكووا در ابتدا تصور كرد قرار است برای همیشه و تا بینهایت در فضا سرگردان شود، اما تیم كنترل ماموریت توانستند برنامه جدیدی را روی كپسول نصب كنند تا بتواند فرود بیاید.

پیش از فرود سه روز پس از پرتاب كپسول، ترشكووا 48 بار به دور زمین چرخید و پس از رسیدن به زمین، برای اینكه مهندسی كه دچار اشتباه شده بود تنبیه نشود، برای 30 سال سكوت كرد و حرفی از نقصی كه ایجاد شده بود نزد. اما وی درمورد همه‌موضوعاتی كه برای پیش آمد سكوت پیشه نكرد، و نسبت به سیاست شوروی در زمینه ممانعت از فرستادن زنان به فضا اعتراض كرد. پس از آن ماموریت شوروی اعلام كرد دیگر زنی را به فضا نخواهد فرستاد زیرا بسیار خطرناك است.

ترشكووا می‌گوید مردها و زن‌ها روی زمین به یك اندازه خطر می‌كنند، چرا نباید در فضا به یك اندازه خطر كنند؟ به گفته وی در آن دوران خود را برای ماموریت زنانه دیگری آماده كرده بودیم،‌ اما سرگئی كورولف رئیس وقت آژانس فضایی شوروی تصمیم گرفت دیگر زندگی زنان را در فضا به خطر نیاندازد. اما ترشكووا و پنج فضانورد زن دیگر مخالفت خود با این تصمیم را از طریق ارسال نامه‌ای به كمیته مركزی حزب كمونیست اعلام كردند كه البته چندان تاثیرگذار نبود، زیرا شوروی تا 19 سال پس از آن دوران هیچ زن دیگری را به فضا نفرستاد.

پرواز ترشكووا به فضا در اوج رقابت فضایی میان شوروی و آمریكا رخ داد،‌ دورانی كه هردو كشور 6 فضانورد را در نمایشی برای به رخ كشیدن قدرت به فضا فرستادند. گفته می‌شود شوروی از آن رو اولین فضانورد زن را به فضا فرستاد كه مطلع شده‌بود آمریكایی‌ها قصد دارند سالی راید را به عنوان اولین فضانورد زن جهان به فضا بفرستند.

سخنرانی آن سال نیكیتا خروشف در میدان سرخ مسكو تاییدی بر این فرضیه است. وی در آن سخنرانی درحالی كه ترشكووا در كنارش ایستاده بود آمریكا را به خاطر تبعیض جنسیتی به باد انتقاد گرفت و گفت بورژواها همیشه ادعا می‌كنند زنان جنس ضعیف‌ترند. اكنون می‌توانید یك زن معمولی شوروی را ببینید كه در دید بورژوآها ضعیف است. نگاه كنید كه به فضانوردان آمریكایی چه چیزی را اثبات كرد، او نشان داد چه كسی قوی‌تر است. خروشف در آن سال تلاش داشت سفر فضایی ترشكووا را به نمادی آشكار از برابر زن و مرد تحت لوای رژیم كمونیست تبدیل كند.

سه شنبه 21 مهر 1394

درمان سرطان با عشق به حیوانات

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 

وبسایت فرادید: عشق و دوستی میان یک چیتای 9 ساله و زن 53 ساله باعث شد او در برابر بیماری سرطان سینه مقاومت کند و در نهایت نیز بر آن پیروز شود؛ دوستی‌ای که اکنون بسیار بیش از گذشته شده است.

"ریانا ون نونهوژن" زن علاقمند به حیوانات که در افریقای جنوبی زندگی می‌کند یک مورد نادر از مبارزه با سرطان سینه و پیروزی بر آن است. سرطان سینه یکی از سرطان‌های رایج در بین زنان در سنین بالا به شمار می‌رود که طبق آمار بین المللی تعداد مبتلایان به آن رو به افزایش است با این حال ریانای 53 ساله توانست با عشق و انگیزه‌ای که از یک یوزپلنگ گرفته بود دوران سخت درمان را با موفقیت سپری کند.

ریانا که از کودکی عاشق حیوانات به خصوص یوزپلنگ بود در سال 2006 تصمیم گرفت بعد از 22 سال از وزارت دادگستری استعفا دهد و به دنبال تحقق رویای کودکی‌اش برود. او می‌گوید 13 ساله بوده که در یک مجله مطلبی درباره یوزپلنگ‌ها می‌خواند و شیفته این حیوانات می‌شود و تصمیم می‌گیرد یک روز مزرعه پرورش یوزپلنگ راه بیاندازد؛ رویایی که عاقبت به دنبال آن رفت.

ریانا پس از استعفا در زمینی که کنار خانه‌اش در "بلوم فونتن" خریده بود با دو توله چیتا کار خود را شروع می‌کند و بعدها چند توله شیر، پلنگ، گرگ و سگ را نیز اضافه می‌کند. پرورشگاه عجیب او اما به سرعت توجهات را به خود جلب می‌کند و رسانه‌های مختلف به سراغ او می‌آیند. ویژگی منحصر به فرد مزرعه حیوانات ریانا علاقه و نزدیکی او به حیوانات است که باعث می‌شود آنها همه جای خانه او سر بزنند حتی روی تخت کنار او دراز بکشند و در آشپزخانه غذا بخورند.

با این حال موضوع به همینجا ختم نشد چون اواخر سال 2013 ریانا دچار یک بیماری خطرناک شد که با مرگ دست و پنجه نرم کرد. او دچار سرطان سینه شد و پس از جراحی در یک دوران چند ماهه شیمی درمانی به سختی با بیماری مقابله کرد و البته بر آن پیروز شد.

ریانا به "بارکرافت" گفته آنچه در این مدت به او امید برای زنده ماندن داده حیوانات مزرعه بویژه "فی‌یلا" بوده است. "فی‌یلا" چیتای 9 ساله‌ای است که وقتی توله کوچکی بود به این مزرعه آمد و ریانا مانند فرزندش از او مراقبت کرد. رابطه فی‌یلا و ریانا آنقدر نزدیک است که او می‌گوید: هیچ کس نمی تواند جز من به او نزدیک شود و دست بزند.

او به بارکرافت توضیح داده که چطور زمانیکه به خاطر شیمی درمانی موهایش می‌ریزد فی‌یلا با لیس زدن سرش به او انرژی می‌دهد: فی‌یلا انگار متوجه شده بود که من درد می‌کشم به من نگاه می‌کرد جوری انگار که می‌گفت حالت خوب می‌شود نگران نباش و سرم را لیس می‌زد.

ریانا معتقد است گرچه انسان‌ها با عملکردشان محیط زیست را برای زندگی حیوانات نا امن کرده‌اند اما حتی وحشی ترین پستانداران نیز در مقابل توجه و دوستی انسان وفادار هستند. او  که حالا چند ماهی است با پشت سر گذاشت مراحل درمان سلامت کامل خود را بازیافته اکنون بیشتر از قبل به حیوانات مزرعه وابسته است اما با این وجود بنا دارد به زودی آنها را در طبیعتی امن رها کند.

ریانا و حیوانات مزرعه اش پیش از ابتلا به سرطان

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

ریانا، فی‌یلا و دیگر حیوانت مزرعه در دوران درمان بیماری

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

ریانا پس از درمان بیماری سرطان

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

(تصاویر) وقتی یوزپلنگ زن را نجات داد

برای اولین بار در جهان قرار است یک شرکت ژاپنی در اواخر سال ۲۰۱۶ تبلیغات خود را در ماه آغاز کند. بیلبورد تبلیغاتی این شرکت اما یک کپسول زمان است که می‌تواند پیام‌تان را در آن ثبت کنید.

شرکت ژاپنی Otsuka Pharmaceutical قرار است اولین شرکتی در جهان باشد که تبلیغاتش در ماه دیده می‌شود. برای این کار قرار است یک کپسول زمان نقش بیلبورد تبلیغاتی این شرکت را برای تبلیغ نوشابه‌های ورزشی را بازی کند. کپسول زمان مخزنی‌ است که در آن پیام‌ها یا اشیایی قرار داده می‌شود تا آیندگان بعد از زمان معین (یا گاهی نامعین) آنها را باز کنند. هدف از این کار معمولاً ارتباط با تاریخ‌نویسان آینده، مردم‌شناسان آینده، و به طور کل با آیندگان است. 
در کپسول زمانی که قرار است روی آن تبلیغات این شرکت ژاپنی باشد صفحه‌هایی تیتانیومی با پیغام‌هایی از مردم جهان قرار می‌گیرد. این کپسول در اواخر سال ۲۰۱۶ توسط ماه نشین Astrobotic Technology راهی قمر طبیعی زمین می شود.



قرار است این ماه‌نشین توسط راکت فالکون ۹ شرکت فضایی اسپیس ایکس به فضا برود. در کپسول زمان که نامش «رویای ماه» گذاشته شده علاوه بر پیام‌های مردم جهان پودری قرار دارد که کسانی که احتمالاً در آینده بتوانند در ماه زندگی کنند آن را با آب مخلوط کرده و می‌توانند نوشابه ورزشی این شرکت ژاپنی را داشته باشند. هنوز به صورت دقیق هزینه این تبلیغات عجیب مشخص نیست. گزارش‌ها نشان می‌دهد که هزینه ارسال هر کیلوگرم به فضا چیزی در حدود ۱/۲ میلیون دلار است. این شرکت همچنین سایتی راه‌اندازی کرده که مردم پیام‌های خود را برای قرار گرفتن در کپسول زمان در آن ثبت کنند تا آیندگان آن را بخوانند. برای ثبت پیام‌ با موبایل‌تان به این لینک بروید.

خبرگزاری ایسنا -حمیده صفامنش: این کشور مرزهای کوچکی با چین و روسیه دارد و از جمعیت 24 میلیون نفری‌اش حدود 64 درصد بی‌دین، 16 درصد پیرو شمن‌باوری کره‌ای، 13 درصد چئوندوی‌باور و 4.5 درصد بودایی هستند. ایدئولوژی خودکفایی را «کیم ایل سونگ»، نخستین رئیس‌جمهور کره شمالی پایه‌ریزی کرد. او پس از مرگش، رئیس‌جمهور ابدی کره شمالی اعلام شد.

کره شمالی تا جنگ جهانی دوم تحت حاکمیت ژاپن بود. پس از شکست ژاپن از آمریکا، کره شمالی تحت حمایت شوروی و کره جنوبی تحت حمایت آمریکا قرار گرفت. پس از فروپاشی شوروی، کره شمالی در انزوای بیشتری فرو رفت. از آن سال‌ها تاکنون قوانین عجیب داخلی و مواضع بین‌المللی خاص این کشور در سایه مرزهای نیمه‌بسته به روی خبرنگاران و توریست‌ها و مردم سایر کشورها، کره شمالی را سوژه گزارش‌های عجیب و غیرقابل باور رسانه‌های دنیا کرده است. اخبار و گزارش‌هایی که بعضی‌هایشان هیچ‌گاه تأیید یا تکذیب نمی‌شوند و در کنار سایر ابهام‌ها از زندگی مردم در این کشور قرار می‌گیرند.

«کیم جونگ اون»، رهبر فعلی کره شمالی، از سال 2012 اداره این کشور را برعهده دارد. اطلاعات اندکی درباره دوران کودکی او وجود دارد و اساساً صحبت کردن درباره خانواده او جرم تلقی می‌شود. در کره شمالی، 8 ژانویه روز تولد رهبرشان تعطیل اعلام شده است. با این حال، دقیقاً مشخص نیست او در سال 1983 به دنیا آمده است یا 1984. مادرش او را از کودکی «ستاره صبح» خطاب‌ می‌کرد. مردم کره شمالی تقریباً تا دو - سه سال مانده به مرگ «کیم جونگ ایل» شناختی از پسرش کیم جونگ اون نداشتند. او سومین پسر کیم جونگ ایل است و تا سال 1998 با نام مستعار در مدرسه‌ای انگلیسی‌زبان در برن سوئیس تحصیل می‌کرد.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

بسیاری از تحلیل‌گران که زندگی شخصی کیم جونگ اون را مطالعه می‌کنند، معتقدند که مدل موی او به این دلیل انتخاب شده تا او هرچه بیشتر به پدرش شباهت داشته باشد و بتواند از کاریزمای او بهره ببرد.

زندگی مردم عادی در کره شمالی از زندگی رهبرانشان جدا نیست. همه‌چیز آمیخته به ایدئولوژی و سیاست است. مردم کره شمالی در یک سیستم طبقه‌بندی به نام «سُنگ بون» به سه طبقه اصلی تقسیم می‌شوند: طبقه هسته، طبقه مردد و طبقه متخاصم. در زیر شاخه این سه طبقه، 51 رده‌بندی دیگر بر اساس امانتداری، وظیفه‌شناسی و وفاداری به رهبر و دولت کره شمالی وجود دارد.

سنگ بون در کره‌ای به معنای ماده است. این نهاد بدان معنی است که طبقه هر شهروند کره‌ای و رتبه‌بندی سیاسی - اجتماعی‌اش از بدو تولد و براساس خانواده‌ای که در آن به دنیا آمده، به وی نسبت داده می‌شود و هیچ شهروند کره‌ای بر طبقه خود کنترلی ندارد. طبقه هسته، طبقه وفادار به رژیم کیم محسوب می‌شود و به همین دلیل امتیازات قابل توجهی در تمامی جنبه‌های زندگی دریافت می‌کند. اعضای این طبقه شغل‌هایی را برعهده دارند که به حفظ بقای رژیم کیم کمک می‌کند. این طبقه در تمامی زمینه‌های خدمات اجتماعی شامل کار، تحصیل، امکانات درمانی و حتی امکانات غذایی، نسبت به بقیه طبقه‌ها اولویت دارد.

طبقه مردد، طبقه‌ای است که وفاداری‌اش به رژیم قابل بحث است، اما می‌تواند به رژیم از طریق عملکرد مناسب اقتصادی، سیاسی خدمت کند. حکومت کره شمالی بر این باور است که آموزش مداوم ایدئولوژی رژیم برای این طبقه الزامی است.

طبقه متخاصم طبقه‌ای است که حکومت دشمن و مخالف خود می‌داند. این طبقه درخصوص تحصیلات، کار، بهداشت و درمان، مواد غذایی و همه ابعاد زندگی مورد تبعیض واقع می‌شوند. هر فرد از هر سُنگ بونی با فردی از سُنگ بون خود ازدواج می‌کند؛ بطور مثال مردی از سنگ بون هسته هرگز با زنی از سنگ بون متخاصم وصلت نمی‌کند. این سیستم سنگ بون به طور دائمی در کره شمالی ادامه پیدا می‌کند.

با آغاز حکومت حزب حاکم در کره شمالی از بیش از شش دهه قبل، از این کشور و زندگی مردم در آن تصاویر زیادی منتشر نشده است، چراکه ورود دوربین عکاسی به این کشور ممنوع بود و خارجی‌ها هم اجازه سفر به آن را نمی‌یافتند. تصاویر عموماً از سال 2012 که رهبر جدید کره آزادی‌هایی را اعلام کرد به بعد گرفته و منتشر شده است.

پی بردن به واقعیت‌های درون کره شمالی برای افرادی که در این کشور زندگی نمی‌کنند، بسیار دشوار است و همواره یک مانع نفوذناپذیر بین ناظران خارجی و واقعیت کره شمالی وجود دارد. آنها که به این کشور در قالب عکاس یا گردشگر سفر می‌کنند در محافظت و همراهی نیروهای پلیس قرار دارند. از سوی دیگر، کره شمالی هم تلاشی برای شناساندن خود به دنیا نمی‌کند. تصاویر محدود منتشر شده تا حدودی بازتابی از زندگی روزمره مردم در کره شمالی است:

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

زندگی در کره شمالی قوانین خاص خود را دارد. در کره شمالی شب‌ها برای صرفه‌جویی در انرژی، برخلاف کره جنوبی، شهرها خاموش است. خط مرزی بین کره شمالی و جنوبی در این عکس با نور چراغ‌ها کاملاً قابل تشخیص است. علاوه بر این برق هنوز در این کشور کالایی کمیاب است. حتی در پیونگ یانگ، پایتخت کره شمالی شب‌ها تاریکی سراسر شهر را می‌پوشاند. در شهرها روشنایی‌ها ساعت 11 خاموش می‌شود و برای صرفه‌جویی در مصرف برق در طول روز آسانسور 15 دقیقه خاموش نگه داشته می‌شود.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

کره شمالی در مقایسه با وسعت و جمعیتش یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های دنیا را دارد. بودجه سالیانه ارتش حدوداً شش میلیارد دلار آمریکاست. نهاد سنگ بون در کره شمالی به ارتش جایگاهی ویژه در دولت و جامعه می‌دهد. براساس آمار اعلام شده نهادهای نظامی بین‌المللی کره شمالی یک میلیون و 600 هزار کارمند مسلح دارد. زنان در کره شمالی می‌توانند به عضویت ارتش درآیند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

ارتش کره شمالی یک نیروی ذخیره با بیش از 8 میلیون عضو زن و مرد دارد. این ارتش در شبکه عظیمی از تأسیسات نظامی پراکنده در همه کشور شامل بنیاد بزرگ تولید سلاح، سیستم دفاع هوایی متراکم، سومین زرادخانه بزرگ سلاح‌های شیمیایی در جهان و بزرگترین مجموعه نیروهای عملیات ویژه جهان عمل می‌کند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

درحالیکه این کشور یکی از بزرگترین ارتش‌های جهان را دارد، دولت نمی‌تواند نیازهای بیش از یک میلیون نفر نیروی مسلح خود را تأمین کند. صحنه‌هایی به این شکل که در آن سربازها برای غذا و پول تجارت می‌کنند در این کشور رایج است. خدمت سربازی اجباری در این کشور بسته به نیازی که وجود دارد مشخص می‌شود و طول آن به 10 سال هم می‌رسد. زنان نیز در این کشور به سربازی می‌روند و پایگاه‌های آموزشی ویژه‌ای دارند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

رضایت خانواده نقشی در ازدواج دخترها و پسرها ندارد این وزارت اطلاعات و امنیت این کشور است که بررسی صلاحیت‌ها برای ازدواج را انجام می‌دهد به این ترتیب که دو طرف باید یک گزارش کامل از نحوه آشنایی، میزان علاقه و احساسی که به هم دارند، علت آشنایی و … را به وزارت امنیت ارائه بدهند. پس از این مرحله و بررسی‌های لازم و شناسایی تمامی اقوام دختر و پسر برای آنها قرار مصاحبه صادر می‌شود و پس از بررسی سیستم‌های امنیتی و نظامی کره شمالی و حضور دختر و پسر و پاسخ دادن به سوال‌های خاص اگر مورد مشکوکی دیده نشود، اجازه ازدواج آنها صادر می‌شود. مراسم عروسی در کنار مقبره کیم ایل سونگ برگزار می‌شود.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

کودکان کیم جونگ اون را پدر می‌خوانند و او مظهر قدرت مطلق در جهان دانسته می‌شود. آنها کشور خود را به عنوان «بهشت روی زمین» می‌دانند. به پسران و دختران خردسال یاد داده می‌شود که باید غرب را نفرین کرد و تنها راه کمک به کشور و کیم جونگ اون، درس خواندن و یادگیری فنون نظامی لازم برای دفاع از کشور است.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

کشاورزی در کره شمالی بسیار اهمیت دارد. برای انجام بسیاری از امور از بچه‌های مدرسه استفاده می‌کنند. با وجود اهمیت کشاورزی بیشتر تولیدات آن به صورت غیرمکانیزه انجام می‌شود. مزارع اشتراکی است و کشاورزها هم مثل سربازهایی دانسته می‌شوند که در مزرعه خود در حال جنگند. با پخش تبلیغات، سخنرانی‌ها و موسیقی‌های انگیزشی در مزارع اشتراکی از طریق بلندگوهای بزرگ هر روز کشاورزان را به طرف مزارع می‌خوانند. دانش‌آموزانی که پرچم‌های انقلابی و دسته‌های گل در دست دارند، به نوبت تلاش می‌کنند تا روحیه کشاورزان را بالا نگه دارند. شعارهایی که روی دیوارها نوشته شده هم همه شهروندان را به وفاداری و رها کردن تمام دنیا تشویق می‌کنند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

هر شهروندی در کره شمالی در قبال نگهداری از خانه خود مسئول است. پیش از زمستان سقف خانه را برای حفاظت از برف و باران بررسی می‌کنند و با کاهگل کشی مانع از خراب شدن آن می‌شوند. برای رسیدگی به خانه وسایل و امکانات زیادی در مناطق روستایی در دست نیست و آنها باید با ابزار طبیعی این کار را انجام دهند. مردم در هر نقطه از این کشور که زندگی می‌کنند باید تا آخر عمر همان‌جا بمانند و حق خروج از منطقه محل سکونت خود را ندارند. اگر زمانی خواستند سفری انجام دهند یا برای کاری از روستا یا شهر خود خارج شوند، حتماً باید اجازه حکومتی داشته باشند؛ در غیر اینصورت قانون‌شکنی کرده‌اند و مجازات خواهند شد. آنتن تلویزیون در پشت بام خانه مجاور در این عکس دیده می‌شود. آنچه از طریق تلویزیون پخش می‌شود تنها با موضوع تبلیغ حکومت است و مردم کره شمالی هرگز هیچ فیلم خارجی را در تلویزیون یا سینما‌هایشان ندیده‌اند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

پیونگ پانگ عمیق‌ترین شبکه متروی جهان را دارد. این شبکه در عین حال به عنوان پناهگاه شهری در برابر بمب‌ها هم استفاده می‌شود. مترو 100 متر زیر زمین عمق دارد و از مکان‌های جذاب برای دیدن در این کشور است؛ چراکه عکس‌های زیادی در آن قرار داده شده است. سیستم متروی این کشور که 100 متر زیر زمین است، در دهه 1970 با کمک شوروی و چین ساخته شد و قرار بود در صورت بروز حمله هسته‌ای به پناهگاهی برای مردم تبدیل شود.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

مقامات کره شمالی به تازگی مردم این کشور را تشویق می‌کنند که در انجام امور تفریحی و ورزشی فعال‌تر باشند. آنها خواسته‌اند این موضوع در سطح نخبگان کشور هم انجام شود زیرا به این نتیجه رسیده‌اند که ورزش می‌تواند در بسیج توده‌ها مؤثر باشد و انرژی ایجاد کند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

استفاده از خودرو در این کشور تنها محدود به مقامات کشوری و لشکری است و سایر مردم تنها می‌توانند از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند. رفتن با خودرو به محل کار ممنوع است و بیشتر مردم برای جابجایی‌ها از دوچرخه استفاده می‌کنند. صنعت خودرو در کره شمالی بخشی از اقتصاد ملی این کشور به حساب می‌آید و در اختیار ارتش است. تنها بخش محدودی به صورت شبه‌خصوصی در حوزه خودرو فعالیت می‌کند. در کره شمالی انواع خودروهای سواری، کامیون و اتوبوس‌ها و مینی‌بوس‌ها تولید می‌شوند. خودروسازی در این کشور به جای مونتاژ به مهندسی معکوس پناه آورده و با این‌کار توانسته تولیدات کمپانی‌های جیپ، تویوتا و حتی موتورهای چینی را هم بازتولید کند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

بیش از 1500 مایل در ساحل کره شمالی برای ممانعت از تلاش مردم برای رفتن به خارج از کشور با حصار الکتریکی احاطه شده است. مردم عادی کره شمالی نمی‌توانند به راحتی وارد نوار مرزی شوند به ویژه مرز با کره جنوبی یک منطقه به شدت نظامی و کنترل شده است. نزدیک شدن به نوار مرزی چین هم دشوار ولی از مرز کره جنوبی ساده‌تر است. مردم در آنجا سعی می‌کنند از سیم‌کارت‌های چینی استفاده کنند و در مواردی توانسته‌اند تلفن‌های موبایل چینی را به شکل قاچاق وارد کشور کنند. اگر آنها بتوانند به شبکه تلفن موبایل چین وصل شوند می توانند به هر نقطه دنیا تلفن بزنند. در عین حال بدون ایجاد هر نوع مانعی از سوی حکومت می‌توانند به شبکه جهانی اینترنت دسترسی پیدا کنند. به همین خاطر دولت این نواحی مرزی را به شدت کنترل کرده و تلاش می‌کند کسانی را که از تلفن موبایل استفاده می‌کنند، پیدا کند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

قوانین حاکم بر کره شمالی تمامی جوانب زندگی مردم را تحت کنترل قرار داده و بر تمامی بخش‌های زندگی‌شان به نوعی تأثیر گذاشته است. تصاویر رهبران کره شمالی باید در درون تمام منازل نصب شده باشد. علاوه بر آنها تصاویر تعدادی از افسران عالی‌رتبه نظامی هم در برخی منازل دیده شده است.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

کره شمالی برای بیش از دو دهه است که با بحران غذا روبروست. دولت در این کشور مسوول تهیه مواد لازم به صورت کوپنی است. مردم درآمد ماهانه بسیار ناچیز دارند و در بیشتر موارد با وجود کمک‌های دولت نیازهای اولیه شان تامین نمی‌شود. فقر و قحطی بر بسیاری از خانواده‌های این کشور حاکم است.

به دلیل این مشکلات مسئولان امور تولیدی نباید کوچکترین اشتباهی‌ در انجام وظایف خود داشته باشند، چراکه با برخوردهای سخت و اعدام از سوی حکومت مواجه خواهند شد. دولت کره‌شمالی معتقد است کمک‌های غذایی کشورهای دیگر بر طرز فکر مردم اثرات سوء دارد و برای اینکه از آلودگی فرهنگی که نتیجه مصرف این غذاهاست در امان بمانند، از پذیرفتن آن سر باز می‌زند. سازمان تغذیه جهانی بارها درباره قحطی و گرسنگی در این کشور هشدار داده است. در این تصویر مردی در حال جمع‌آوری علف برای خوردن است.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

کره شمالی تقریباً نسبت به خارج در محاصره قرار دارد. آنها اگر نه هیچ، اما مواجهه و رویارویی خیلی کمی با ملیت‌ها و نژادهای دیگر دارند. از سال 2012 میلادی و به دنبال تغییر و تحولات در حکومت کره بیش از 5 هزار گردشگر خارجی توانسته‌اند تاکنون مجوز ورود به این کشور را گرفته و به کره شمالی سفر کنند. در تمام مدت سفر مسئولان دولتی گردشگران را همراهی می‌کنند. این عکس واکنش یک گروه از مردم را در زمان مواجهه شدن با غربی‌ها نشان می‌دهد.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

در این کشور استفاده از شبکه جهانی اینترنت جرم تلقی می‌شود و مجازات اعدام دارد و تنها می‌توان از شبکه داخلی «اینترانت» استفاده کرد. کره شمالی به شدت مضامینی را که روی شبکه اینترانت کشور منتشر می‌شود کنترل می‌کند. یکی از مضامین شبکه اینترانت کره شمالی انعکاس و نشر سخنان رهبر این کشور است. ولی در کنار آن دستور پخت غذا و نکاتی هم در مورد تغذیه منتشر می‌کند.

تعدادی از دانشجویان با استعداد و نخبه در مؤسسات دولتی که به شدت تحت کنترل هستند، آموزش می‌بینند و تا حدی به شبکه جهانی اینترنت دسترسی دارند. این کشور برنامه‌نویسان کامپیوتری بسیار پیشرفته‌ای دارد که انواع و اقسام سیستم‌ها و نرم‌افزارهای پیچیده را طراحی کرده و ساخته‌اند. به گفته رئیس اداره امنیت کره جنوبی، در فاصله دو ماه، کره شمالی از طریق بدافزارهایی که در بازی‌های کامپیوتری جاسازی کرده بود، سعی کرده ارتباطات تلفن موبایل بیش از 20 هزار نفر در کره جنوبی را کنترل کند. البته دولت کره شمالی این اتهام را تکذیب کرده است.

کره شمالی سال گذشته یک تبلت جدید به نام سامجییون را ساخت که با سیستم عامل اندروید کار می‌کند و تعداد زیادی از بازی‌های کامپیوتری در آن نصب شده است. یکی از نرم‌افزارهایی که در این تبلت نصب شده، نسخه دیجیتال رمان مشهور «برباد رفته» است و روزنامه واشنگتن‌پست درباره آن نوشت این نسخه مقدمه‌ای داشت که در آن توضیح داده شده بود «این داستان برای درک گسترش سرمایه‌داری مدرن در سراسر آمریکا بسیار مفید است.» البته برنامه‌نویسان این کشور به دلیل دسترسی نداشتن به جهان خارج نمی‌دانند با چه محصولاتی باید رقابت کنند و چه چیزی بسازند. در این کشور داشتن کامپیوتر شخصی نیازمند دریافت مجوز از مقامات دولت‌های محلی است و همه سیستم‌های کامپیوتری در اداره پلیس کره شمالی ثبت شده‌اند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

در کره شمالی از هر 12 نفر جمعیت این کشور، یک نفر تلفن موبایل هوشمند دارد. این آمار را مؤسسه کوریولینک که شبکه ارتباطات موبایل را مدیریت می‌کند اعلام کرده است. طبق آمارهایی که یک شرکت مصری اخیراً منتشر کرده، حدود دو میلیون نفر در کره شمالی مشترک این شبکه مخابراتی تلفن‌های هوشمند هستند. میزان استفاده مردم کره شمالی از تلفن‌های موبایل آنقدر زیاد است که دولت این کشور برای مردم در مورد نحوه رفتار و آداب استفاده از موبایل راهنما و دستورالعمل‌هایی منتشر کرده است.

دولت به سفارتخانه‌ها و دفتر مؤسسات خارجی اعلام کرده «پخش علایم مخابراتی این سیستم‌ها روی محیط اطراف تأثیرات زیانباری گذاشته است» و در نتیجه جواز استفاده از سیستم وای‌فای در این ساختمان‌ها لغو شده است. خبرگزاری یونهاپ، متعلق به کره جنوبی، نوشت یک شهروند کره شمالی که در یکی از شرکت‌های نظامی کشورش مشغول به کار بود، با تلفن همراه خود با یکی از دوستانش که در سال 2001 به سئول پایتخت کره جنوبی گریخته بود، تماس گرفت و در مورد قیمت برنج و شرایط زندگی در کره شمالی با او صحبت کرد؛ این کار او از طرف دولت تخطی از قوانین تلقی شد و در نتیجه حکمی جز اعدام برای او صادر نشد.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

کره شمالی اعلام کرده است در نظر دارد یک منطقه صنعتی در هر استان این کشور ایجاد کند و اخیراً قوانینی را برای ارائه مشوق‌های ویژه و تضمین شده به سرمایه‌گذاران تصویب کرده است و خودمختاری بیشتر برای رسید به تصمیمات کاری برای رونق کسب و کار و ترویج آن داده است. در این تصویر زنان دوزنده در یک کارگاه خیاطی در کارخانه نساجی سونبونگ کار می‌کنند.

زندگی در «بهشت روی زمین» + عکس

مراسم احترام به مقبره کیم ایل سونگ در سالگرد تولد وی انجام می‌شود. 15 آوریل «روز خورشید» نامگذاری شده است. رهبران و مردم کره شمالی معتقدند که او نمرده است بلکه به خورشید پیوسته و هر روز جهان را گرم و روشن می‌کند. مردم در این کشور بیشتر به امورات روزانه خود می‌پردازند و چندان به دنبال اخبار و اطلاعات خارج از مرزهای آن نیستند. فروشگاه‌ها، انواع تفریحات، خوراکی‌ها و کالاها و خدمات عادی در این کشور وجود دارد و با همه محدودیت‌ها از زندگی خود ناراضی نیستند. آنها معتقدند خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین هستند!

عکاس نشنال جئوگرافیک در برخورد با خرس‌های قطبی انتظار هر واکنشی را داشت به غیر از یک احوالپرسی گرم و دست تکان دادن از سوی آنها !

تصویری از دو خرس قطبی این روزها بسیار مورد توجه قرار گرفته است. قضیه از این قرار است که لائورا کین،عکاس نشنال جئوگرافیک برای عکاسی به قطب شمال رفته بود که با این دو خرس که به سمتش می‌آمدند مواجه شد. این عکاس مدت کوتاهی بعد متوجه شد که این دو خرس در پناهگاه حیات وحش قطب شمال به استقبالش آمده‌اند و در حال دست تکان دادن برایش هستند. لائوار کین می‌گوید: واقعا تجربه باور‌نکردنی در مقابل این مخلوقات حیرت‌انگیز بود. 

ناسا تیمی از اشخاص مختلف را استخدام کرده تا به مدت یک سال با زندگی در نزدیکی آتشفشانی غیرفعال در هاوایی، شرایط زیست در مریخ را شبیه سازی کند.

life on Mars

اسکان دادن انسان در کره مریخ دستمایه گمانه‌ زنی و مطالعات جدی بوده‌ زیرا شرایط سطحی این سیاره و وجود آب در آن باعث شده تا بتوان آن را قابل زیست‌ ترین مکان خارج از کره زمین در منظومه خورشیدی دانست. اما تجربه زندگی در فضایی متفاوت از زمین و همینطور انجام ماموریت های دشوار، کاری سخت و طاقت فرسا است.

کارشناسان ناسا معتقدند، ماموریت فضانوردان به کره مریخ یا همان سیاره سرخ می تواند یک تا سه سال به درازا بیانجامد. اکنون ناسا با استخدام تیمی به دنبال مهیا کردن شرایطی است تا بتواند فضانوردان را قبل از انجام این ماموریت با شرایط زندگی در مریخ آشنا کند.

life on Mars

تیمی شش نفره زیر گنبدی در فضایی محدود و بدون دسترسی به هوای بیرون، غذای تازه یا حتی داشتن حریم خصوصی به زندگی در کنار یکدیگر می پردازند. این گنبد از قطر ۱۱ و ارتفاع ۶ متری برخوردار است و فضانوردان تنها با پوشیدن لباس های مخصوص فضایی می توانند به محیط بیرون دسترسی داشته باشند.

تیم شش نفری ناسا از یک ستاره شناس فرانسوی، یک فیزیکدان آلمانی و چهار امریکایی که یک خلبان، معمار، خبرنگار و دانشمند خاک شناسی هستند، تشکیل شده است. هر یک از اعضای گروه از یک تخت و میز کار کوچک برخورداراست و در مدت ماموریت تنها پودر پنیر و کنسرو تن مصرف خواهد کرد.

life on Mars

ماموریت به ایستگاه بین المللی فضایی ISS در مدار زمین شش ماه طول می کشد. کارشناسان ناسا معتقدند، زندگی سخت فضانوردان در ماموریت های فضایی، فشارهای روحی و روانی، انزوا، تغذیه سخت، زندگی در فضاهای محدود و حتی مشکلات تکنیکی ممکن است فضانوردان را در تحمل چنین شرایطی با مشکلات بسیاری مواجه کند.

منبع: مهر

ناسا+

سازمان فضایی آمریکا، ناسا فهرستی از تکنولوژی‌هایی که در فیلم علمی‌تخیلی «مریخی‌» از آنها به‌ عنوان «توانایی‌های تخیلی» یاد شده اما امروز در ناسا موجود هستند، منتشر کرد.

خرین ساخته کارگردان معروف، ریدلی اسکات، به نام «مریخی» به زودی به نمایش عمومی گذاشته می‌شود اما تبلیغات تلویزیونی این فیلم هیاهوی زیادی در محافلی که به پیش‌گویی‌ها و تکنولوژی‌های فیلم‌های علمی‌تخیلی علاقه‌مندند، پدید آورده است.

طی 50 سال گذشته، فیلم‌های تخیلی زیادی ساخته شده‌اند که دانشمندان و مهندسان را به فکر ساخت تجهیزات و تکنولوژی‌های آینده انداخته و از آنها ایده گرفته‌اند اما این‌بار گویا مسیر وارونه‌ای پیموده شده است.

ناسا به‌عنوان مشاور کارگردان در فیلم «مریخی» همکاری کرده است و اکنون نیز اعلام کرده 9 مورد از تکنولوژی‌هایی که برای اقامت در مریخ مورد نیاز است و در این فیلم به نمایش گذاشته شده، به شکلی موجود هستند و برخی حتی در حال استفاده در ایستگاه فضایی بین‌المللی هستند.

ناسا نزدیک به 15 سال است که پروژه‌هایی برای دستیابی به سطح مریخ تعریف و اجرا کرده و آخرین مریخ‌نوردش به نام «کیوریسیتی» (کنجکاوی) همچنان روی این سیاره سرخ فعال و در حال آزمایش و گشت‌وگذار است.

سازمان فضایی آمریکا همچنین در اعلامیه خود تأکید کرده است که بسیاری از تکنولوژی‌هایی که در فیلم دیده می‌شود، مانند ماشین سفر در زمان، هنوز وجود خارجی ندارند و صرفاً تخیلی هستند و بقیه تکنولوژی‌ها نیز در فضای واقعی و عمل به شکل و با توانایی‌های دیگری وجود دارند.

فهرست اعلام شده ناسا از آنچه در فیلم می‌بینیم و در ناسا می‌توانیم بیابیم 9 مورد را شامل می‌شود اما شاید تا 20 سال دیگر (زمانی که داستان فیلم در آن روی ‌می‌دهد) بقیه این تکنولوژی‌ها نیز وجود داشته باشند.

پایگاه مریخی

در فیلم ریدلی اسکات، بازیگر نقش اول وقتی در یک پایگاه مریخی همراه همکارانش زندگی می‌کند، این پایگاه را ترک کرده و می‌میرد. این پایگاه یک نمونه از چیزی است که ناسا برای آموزش و تمرین فضانوردانی که قرار است در پروژه‌های «کاوش فضای دوردست» شرکت کنند، از آن استفاده می‌کند.

پایگاه‌های فضایی ناسا به نام «کنکاش و تحقیقات انسانی آنالوگ» یا به اختصار HERA نامیده می‌شود و نمونه آن در مرکز فضایی جانسون ساخته شده و اکنون در حال استفاده است. این قرارگاه‌ها قرار است در صورت سفر انسان به مریخ یا هر سیاره دور دست دیگری، به‌عنوان پایگاه و محل اقامت مورد استفاده قرار گیرد.

نمای پایگاه مریخی فرضی در فیلم مریخی‌ها

پایگاه HERA در پایگاه فضایی جانسون

مزرعه فضایی

در این فیلم تخیلی، دیده می‌شود که قهرمان داستان در طول مدتی که منتظر است تا برای نجاتش بیایند، در مزرعه خود گیاهانی پرورش می‌دهد که از آنها برای تغذیه استفاده می‌کند. اوایل اوت امسال (مرداد 1394) نخستین محصولات مزرعه خانگی ایستگاه فضایی بین‌المللی برداشت شد و فضانوردان این ایستگاه از این به بعد از سبزیجاتی که خود در فضا کشت کرده‌اند تغذیه خواهند کرد.

نمایی از فیلم که بازیگر در حال برداشت سیب‌زمینی از مزرعه مریخی است

فضانورد ایستگاه فضایی بین‌المللی در حال برداشت محصول سبزیجاتی که در این ایستگاه پرورش داده شده است

بازیافت آب

این تکنولوژی سال‌هاست که در ایستگاه فضایی استفاده می‌شود و فضانوردان هر قطره از ادرار را بازیافت و از اوره و قند و آب آن برای شست‌وشو استفاده می‌کنند.

اکسیژن‌ساز

در ایستگاه فضایی بین‌المللی، یک سیستم اکسیژن‌ساز وجود دارد که به‌طور دائم به تولید هوا برای تنفس ساکنان آن می‌پردازد و از این راه هوای تنفسی فضانوردان تأمین می‌شود.

لباس مریخ‌نوردی

ناسا در حال حاضر پروژه‌ای دارد که در آن روی طراحی لباس فضایی Z-2 کار می‌کند. لباس فضانوردی Z-2 ظاهری عجیب دارد و قرار است امکان قدم زدن انسان روی سیاره سرخ را فراهم کند.

مت دیمون، بازیگر فیلم، در لباس فضانوردی که در فیلم مریخی پوشیده

ناسا از عموم دعوت کرده از میان سه پوششی که برای رویه لباس Z2 طراحی شده به یکی رای دهند

مریخ‌نورد

چندین ربات و خودرو تا به‌حال روی مریخ حرکت کرده‌اند و داده‌های گرانبهایی را برای زمین فرستاده‌اند که آخرین آنها «عکس شبه زن مریخی» بود اما ناسا همچنان پروژه‌های جاه‌طلبانه‌تری را در دست اجرا دارد و اعلام کرده نسل بعدی خودروهای رباتیک این سازمان، برای عملیات روسطحی در فضای دوردست و نزدیک به کار گرفته خواهد شد.

مریخ‌نوردی که در فیلم با تجهیزات فضایی مجهز شده است

مریخ‌نورد ناسا که در حال حاضر در دست طراحی برای مأموریت مریخ است

پیشرانه یونی

در فیلم تخیلی، فضانوردان با استفاده از موتورهایی که با پیشرانه یونی کار می‌کنند، می‌توانند با سرعت قابل قبولی به مریخ برسند اما در واقعیت این تکنولوژی کاربرد دیگری دارد.

ناسا از موتورهای «پرتاب یون» برای کاستن از مصرف سوخت و کنترل سرعت استفاده می‌کند و حتی در فرودی که روی کوتوله «سرس» داشت نیز از این موتورها بهره گرفت. ناسا همچنین اعلام کرده که در حال کار روی نسل بعدی موتورهای فضایی که نام آن‌ را «پرتابه اثر هال» گذاشته است و براساس نظریه هال در فیزیک کار می‌کند.

پنل‌های خورشید

نه تنها ناسا که بسیاری از خانه‌ها و تأسیسات عمومی روی زمین هم این ‌روزها از پنل‌های خورشیدی برای جمع کردن انرژی خورشید و تولید انرژی مورد نیاز خود استفاده می‌کنند.

ژنراتورهای ترموالکتریک رادیو ایزوتوپی (RTGs)

این ژنراتورها در واقع رآکتورهای مینیاتوری هستند که در آنها از «واکنش واپاشی رادیواکتیو» برای تولید نیرو استفاده می‌شود. این واکنش در داخل ژنراتور با استفاده از پلوتونیوم 238 انجام می‌شود و اکنون مریخ‌نورد «کیوریستی» یکی از این ژنراتورها با توان تولید 110 وات در دل خود دارد. گفتنی است که کیوریسیتی 10 سال پیش طراحی و ساخته شده و حدود 5 سال است که روی سطح مریخ فعالیت می‌کند.

مترجم: محمدرضا احمدی‌نیا

هفته نامه چلچراغ - حامد وحیدی: حاشیه های زندگی فیدل کاسترو لبریز از تمجید و افشاگری در کنار عشق و نفرت است. حاشیه هایی که حتی فعلا جلوی فرارسیدن زوال و مرگ را نیز گرفته است.

باورش سخت است، اما تاریخ چاره ای جز ثبت آن ندارد. آخرین اسطوره بازمانده لشکر سوسیالیست های تاریخ در آغاز دهمین دهه زندگی اش گرمکن برند آدیداس می پوشد و اگرچه طبق عهد 60 ساله اش مثل همان روزها که در عملیات به چریک هایش به نشان اهمیت دادن به زمان دو ساعت مچی ساده می داد، هم چنان دو ساعت روی مچ دستان چپ و راستش می بندد، اما برند رولکس آن ها از دید لنز هیچ دوربینی مخفی نمی ماند.

عمو فیدل، گره بازنشدنی

چریک 190 سانتی متری بیش از هفت سال است که قدرت را به برادرش تفویض کرده و به توصیه پزشکان در حال استراحت است. روزی خبر از مرگ او می دهند و روزی دیگر بخش های خبری گزارشی تصویری از حضور او در جمعی کارگری ارائه می دهند. یکی از زندگی متمولانه او در جزیره ای اسرارآمیز داستان ها می گوید و دیگری ترورهای برنامه ریزی شده، اما به طرز عجیب ناکام مانده سازمان سیا علیه او را برای دیگران تعریف می کند. اما حقیقت هرچه باشد، نه تنها در کوبای 12 میلیونی بلکه در سرتاسر دنیا هر نفس فیدل برای خیلی ها پرارزش ترین موهبت جهان است.

دلدادگان کاسترو از یک ماه پیش با راه اندازی صفحه ای به نام «رفیق بی کسان دنیا» در یکی از شبکه های اجتماعی تصمیم گرفته اند هم زمان با هشتاد و نهمین سالروز تولد او در قالب 89 نفر از عشاق کاسترو به کوبا سفر کنند و در صورت اجازه مقامات امنیتی این کشور به دیدار آخرین غول کاریزماتیک دوران آرمان ها بروند. فیدل کاسترو هرگز باور نداشت که از اواخر سال 2007 و از زمان تشخیص بیماری بی علاجش حداقل تا هشت دیگر زنده خواهدماند. حالا و در تولدی دیگر، در غیاب دوست شفیق و سرشناسش گابریل گارسیا مارکز، جوانانی از نقاط دور و نزدیک تنها به شوق دیدن او عازم هاوانا می شوند تا برای یک لحظه هم که شده، آخرین سرو ایستاده چپ ها را برای دقایقی هم که شده، ببینند.

اولین تصویر غیرمتعارف و جالبی که یک خارجی در سفر به کوبا با آن رو به رو می شود، صف های طولانی خرید اجناس مختلف است؛ تماشای تحمل مشقت های بسیار برای خرید مثلا یک بستنی پس از ایستادنی طولانی در صف و در نهایت لذت خوردن با ولع آن در زیر آفتاب گرم هاوانا، بازدید از کارخانه های تولید سیگار برگ، دیدن زنان میان سالی که پشت میکروفون با صدایی بلند برای کارگران مشغول به کار روزنامه روز را می خوانند. (این رسم قدیمی کارخانه های سیگار کوباست. در گذشته که بیشتر کارگران بی سواد بودند، با این کار آن ها را از حوادث اطراف خود مطلع می کردند. با این که کارگران دیگر بی سواد نیستند، اما این رسم امروزه نیز هم چنان پابرجاست.)

مردم شدیدا تعارفی و خون گرمی هم که با دیدن توریست ها برای آن ها دست تکان می دهند و با اصرار از آن ها می خواهند که یک فنجان قهوه مهمانشان شوند، از دیگر قاب های آشنای نقطه به نقطه این کشور افسون شده با نفخه عدالت است. به نظر می رسد با تمام مشکلات اما مردم خوشحال هستند.  کافی است کمی با دقت در خیابان های شهرهای مختلف کوبا قدم بزنیم و کمی از مردم عادی در مورد احساسشان در روزهای مانده تا تولد 89سالگی فیدل بزرگ بپرسیم تا پرحرارت ترین پاسخ ها را در این مورد بشنویم.

 لوییس کلاولو جوانی 28 ساله است و به خبرنگار شبکه فرانس 24 که به این کشور سفر کرده، در مورد فیدل کاسترو می گوید: «برای من به عنوان یک کوبایی، فیدل بهترین چیزی است که ما در تمام تاریخمان داشته ایم.» کافی است به هر کارخانه در هر کدام از استان های کشور کوبا برویم، تی شرت های منقش به تصویر فیدل کاسترو و چه گوارا اصلی ترین چهره هایی هستند که به وفور دیده می شوند.

عمو فیدل، گره بازنشدنی

یکی از این کارگران با اعتماد به نفس رو به خبرنگار موبور و چشم رنگی این تلویزیون اروپایی می گوید: «با این که فیدل همیشه از چاپ و دست به دست شدن عکس هایش انتقاد می کند، اما تصویر او هر روز باعث اعتماد به نفسی مافوق تصور در ما می شود. گویا با فیدل است که معنا پیدا می کند.»

پرتره هایی این چنین همیشه مورد اعتراض مخالفانی بوده که گویای امروز را به خاطر ناکارآمدی برادران کاسترو پیکری خسته و پیر می دانند که با آخرین نیروهای بازمانده در وجودش خود را افتادن و خیزان به پیش می کشد. ولی عشق به کاسترو چیزی فراتر از شوقی متظاهرانه در میان توده های مردم این کشور است. شاید به خاطر چنین نیروی قدرتمندی است که اپوزیسیون های این کشور هرگز جایی در قلوب مردمی که پیش تر نزد عشق به فیدل بسته اند، ندارند.

2- طبق منطقی نانوشته در کوبا، فیدل کاسترو محبوبیتش را از ریش های بلند، لباس های نظامی، سیگار برگ، رفتارهای چریکی و موفقیت افسانه ای در سخنرانی هایش به دست آورده است. شاید اگر اینترنت فقط کمی زودتر اختراع می شد و بسیاری از سخنرانی های تکرارناشدنی او را به آسانی و با یک کلیک می توانستیم تماشا کنیم، کمی بیشتر از رموز دلبری او در دل هواخواهانش باخبر می شدیم.

هرچند شاید از شدت طولانی بودن دستانمان را به نشانه تسلیم بالا می بردیم. سخنرانی تاریخی و چهار ساعت کاسترو در دادگاهی که به خاطر حمله او و یارانش به پادگانی در بندر سانتیاگوی شیلی تشکیل شده بود و البته هفت ساعت سخنرانی در زیر آفتاب سوزان در آمریکا که در نهایت به غش کردن او و در مورد بعدی به سقوط فیدل و شکسته شدن زانوی او منجر شد، در کنار سخنرانی امیدوارانه و روحیه بخش او در یک برنامه رادیویی پس از بروز توفانی هولناک در هاوانا که هفده ساعت طول کشید، تنها بخشی از دلایل اثبات یکی از ویژگی های خاص کاستروست.

عمو فیدل، گره بازنشدنی

 در کنار این ها این قهرمان دل سوختگان عدالت اجتماعی را باید یک خوش شانس محض نیز دانست. فابیان اسکالانته رئیس سابق DI (سازمان اطلاعات و امنیت کوبا) چند سال پیش در کتابی به نام «638 راه برای کشتن فیدل کاسترو» داستان بیش از ششصد ترور نافرجام فیدل را جزء به جزء شرح داده است؛ از به کار بردن مواد منفجره در توتون سیگار برگ او توسط سازمان سیا تا ترور او هنگام غواصی زیر آب و کارگذاشتن 90 کیلوگرم مواد منفجره بسیار قوی زیر تریبونی که او قرار بوده پشت آن یکی از همان سخنرانی های معروفش را انجام دهد.

البته در این بین، بعضی از نقشه ها هم شکل و شمایل ساده تری داشته اند. به عنوان مثال یک بار قرار بود یکی از هم کلاسی های سابق کاسترو در خیابان به او برخورد کند و در روز روشن اسلحه اش را از جیبش بیرون بیاورد و به او شلیک کند. اما پروژه های این مدلی علیه کاسترو همان قدر موفق بوده که پروژه های مسموم کردن و منفجر کردن او. اما بدون اغراق بامزه ترین مورد مربوط به طرحی است که طبق آن قرار بوده ماده ای سمی در کفش کاسترو قرار داده شود تا باعث ریخته شدن ریش هایی شود!

ریش هایی که برای هم رزمانش نشانی سمبلیک از مبارزات آزادی خواهانه به حساب می آمد. اما معجزه همیشه جایی حوالی فیدل پرسه می زند و نقشه های عجیب و غریبی مثل این هم نتوانسته باعث خجالت زده شدن او در میان طرفداران و در نتیجه دل سرد شدن بخش عمده ای از سینه چاکان کاسترو در جهان شود. در هر حال چریک ما رویین تر از آن بود که با این ترفندها چشم از خلق برکند.

3- به چریکی که سال ها در سخت ترین عملیات نظامی با انبوهی از ریش و چهره ای مصمم در مبارزات ستاره ای بی رقیب بوده، نامه نگاری چندان نمی آید. اما کاسترو خاص ترین چریکی است که احتمالا دنیا به خود دیده است. سال گذشته در کوران بازی های جام جهانی 2014 برزیل با نوشتن نامه ای به دیه گو مارادونا، ضمن تعریف و تمجید از برنامه ای که اسطوره فوتبال آرژانتین به عنوان کارشناس در آن حضور داشت، سلام و عرض ارادتی به لیونل مسی هم ابراز می کند تا همه را به تعجب وادارد.

او در بخشی از این نامه نوشته است: «من هر روز از دنبال کردن برنامه شما پیرامون جام جهانی از شبکه تلویزیونی «تله سور» شاد و مسرور می شوم. از برنامه شما متشکرم که می توانم به کمک آن این سطح خارق العاده از ورزش جهان را شاهد باشم. همانطور که به شما درود می فرستم، به مسی نیز سلام می کنم. فوتبالیست خیره کننده ای که برای مردم ارجمند آرژانتین عظمت و شکوه به ارمغان آورده است. به رغم تلاش های حقیرانه توطئه گران و دسیسه چینان، هیچ چیز نمی تواند شکوه و شهرت و اعتبار شما دو نفر را بی ارزش کند و کوچک جلوه دهد.»

اما دست به قلم شدن  کاسترو به همین موارد محدود نمی شود. او همین چند هفته پیش هم با ارسال نامه ای به الکسیس سیپراس، نخست وزیر یونان، نوشت: «یونانی ها تحسین مردم آمریکای لاتین و حوزه کاراییب را از آن خود کردند، چرا که آن ها به این طریق از هویت خود و فرهنگشان در مقابل تجاوز خارجی دفاع کردند.»

این نامه نگاری های او البته گاهی پاسخ هایی را نیز به همراه داشته که معروف ترین آن ها نامه خداحافظی چه گوارا به اوست که دیگر ستاره پرفروغ تاریخ کوبا برای فیدل نوشته است؛ نامه ای که شاید پس از آن هیچ کس نتوانست به این خوبی او را با کلمات این چنین شرمنده کند: «... کمتر کسی را دیدم که هوش و لیاقت تو را داشته باشد، به همین خاطر بدون هیچ شک و تردیدی راه تو را پیش گرفتم. بررسی و تفکر در امور و استقبال از خطر، همراه با احترام به ارزش هایی که به آن اعتقاد داریم، همه را از تو یاد گرفتم... مردی را ترک می کنم که مرا چون پسر خود می دانست و این جدایی زخم های عمیقی به من وارد می کند. اما من با ایمانی که به من آموختی، به سنگرهای دیگری می روم تا سرشار از احساسات انقلابی، برای انجام مقدس ترین وظایف یعنی برای مبارزه با امپریالیسم به هرجا که لازم باشد بروم و این عمیق ترین زخم را درمان می کند... اگر قرار باشد که در در زیر آسمان دیگری بمیرم، باز هم تا آخرین لحظه به تو و این مردم فکر می کنم. از آن چه به من  آموختی متشکرم و سعی می کنم به وظایف خود و نتایج نهایی آن وفادار باشم.»

عمو فیدل، گره بازنشدنی
فیدل کاسترو و ارنستو چه گوارا

 وقتی این نامه را که وفاداری از تمام سطور آن می چکد، با شایعاتی که کاسترو را متهم به فرستادن چه گوارا به ماموریتی بی بازگشت می کند، کنار هم قرار دهیم، اسرارآمیز و مبهم بودن رابطه بین این دو اسطوره هم چنان سر به مهر باقی می ماند.

4- فیدل در طول زندگی اش همیشه هم خوش شانس، محبوب و مورد توجه نبوده است. همین سه ماه پیش بود که خوان رینالدو سانچس، بادیگارد سابق او، با انتشار کتابی با نام «زندگی دوگانه فیدل کاسترو» روایت هایی عجیب در مورد کاسترو فاش کرد. سانچس با رونمایی از جزیره خصوصی فیدل به نام «کایو پیدرا» از زندگی اشرافی او در این جزیره و گذراندن وقت با دلفین های دست آموز و ماهی گیری و غذا خوردن در رستوران شناور و لذت بردن از چشم اندازهای زیبای دریای کاراییب آن هم دور از چشم مردم کوبا خبر داد.

اطلاعاتی که فقط کافی بود با پرده برداری از آن ها اولین کبریت کشیده شود تا تیر اتهامات یکی پس از دیگری به سوی سیبل نام داری چون فیدل کاسترو پرتاب شود. بعد از آرامشی کوتاه پس از توفان آقای بادیگارد، جرگه گونزالس یکی از اعضای سابق وزارت خارجه کوبا نیز مرد شماره یک کوبا را بی نصیب نمی گذارد تا پیش از فرارسیدن سالروز تولدش  کادویی تلخ به افکار عمومی و او هدیه شود. او حال و روز زندگی اش در کوبا را این گونه روایت می کند: «در کوبا هیچ چیز هیچ وقت بهبود نمی یابد. همه چیز همان طور باقی می ماند یا بدتر می شود. همسر من پزشک است. او یکی از اولین پزشکانی است که برای کمک به هوگو چاوز در انقلاب سوسیالیستی اش به ونزوئلا رفت. او تنها 400 پزوی کوبا (6،7 پوند) در ماه درآمد دارد و این تمام پولی است که عاید ما می شود. این در حالی است که او شش روز در هفته کار می کند و یک شب هم کشیک دارد. البته ما سهمیه ماهانه دریافت می کنیم، اما تنها 10 روز کفاف می دهد. پسرم هم در آمریکا زندگی می کند. او در سفر به مکزیک به طور غیرقانونی به آمریکا فرار کرد. حالا او ماشین، لپ تاپ، موبایل و یک آپارتمان اجاره ای دارد، اما من در 46 سالگی هنوز ماشین ندارم. مدت هاست به سواحل زیبایی که تنها نیم ساعت تا خانه ام راه است، نرفته ام. چون نمی توانم هزینه رفت و آمد را بپردازم. به همین دلیل است که در هر خانه ای منبع درآمد غیرقانونی وجود دارد. همه برای پول درآوردن تقلا می کنند. با این که وکیل هستم و جایگاه های گوناگون دولتی داشته ام، اما این روزها زندگی ام را با مکانیکی سپری می کنم که تازه آن هم اگر بازرسان دولت بفهمند جریمه ام خواهندکرد.»

 هرچند موضع کاسترو و حامیانش در برابر چنین اتهاماتی همواره سکوت و لبخند بوده، اما بدتر از آن این مطالب در کوبا خیلی زود فراموش می شود. به قول بازیکن قدیمی و محبوب تیم ملی فوتبال کوبا (یِنی یِر مارکز): «ایمان به فیدل در کوبا گره ای بازناشدنی است.»

عمو فیدل، گره بازنشدنی

5- وقتی فیدل کاسترو 60 ساله شد، خبرنگاران خارجی از او پرسیدند که آیا از مرگ نمی ترسد؟ او گفت: «کسی باید از مرگ بترسد که در زندگی خود هیچ کاری نکرده و به مقصودی نرسیده باشد. من آن کاری را کردم که در زندگی ام آرزوی آن را داشتم. با انجام انقلاب، زندگی مردم را اساس تغییر و نظم اجتماعی را در کشور به وجود آوردم. بنابراین من هرگز از مرگ هراسی ندارم.»

به نظر می رسد فیدل کهن سال بر بیماری چیره شده باشد. هرچند با این همه او دیگر آن رهبر پرانرژی نیست. اما فیدل کاسترو هنوز در چشم بسیاری اسطوره ای است به جا مانده از دورانی پرآشوب که قهرمانان آرمان ها و آرزوهای فرودستان را یک تنه به دوش می کشیدند و هیبت و جذبه آنان، توده ها را مجذوب و مسحور خود می کرد. در دوران پسامدرن اما بسیاری اسطوره ها را زنده نمی خواهند. اسطوره های زنده، دیر یا زود فرو می ریزند. اسطوره قهرمانی فیدل کاسترو نیز درهم شکسته است.

پس از گذشت نزدیک به 50 سال از به قدرت رسیدن فیدل کاسترو، امروز هم انقلابی ها و هم ضدانقلابی های جهان شادمانند که این شخصیت جدل جو و بحث انگیز در سال های پایانی زندگی اش آرام گرفته است.

دوستان و طرفداران کاسترو این روزها شادمانند که شخصیت انقلابی معبود و محبوبشان هنوز در دوران یک تازی تنها ابرقدرت جهان زنده است و گرچه بیمار و نزار، اما از دور به «امپریالیسم جهانی» دهن کجی می کند؛ بی خیال از آن که آرمان های او و پیروانش برای ایجاد «جامعه سوسیالیستی» به گفته مخالفانش دیری است که بر باد رفته و کشتی انقلابی آمریکای لاتین، روزهای واپسین حیات پرماجرای خود را سپری می کند و هم چنان قلب مردم کوبا با نبض او می تپد و این نشانی از شریان زندگی اجتماعی است که او در طول 89 سال گذشته زندگی اش همواره در پی ایجاد آن بوده است.

در یکی از شهرهای مکزیک برای تنبیه افرادی که در خیابان آشغال می ریزند دست به ابتکار جالبی زده اند.

 شهردار شهر" سن نیکولاس د لوس گارزا"  در شمال مکزیک تصمیم گرفت عکس افرادی که مقررات را رعایت نمی کنند و در خیابان ها آشغال می ریزند به صورت بزرگ در تابلوهایی در سطح شهر به نام تابلوهای شرم، نصب شود.

بر روی این تابلوها،  تصویر افراد به شیوه عکس افراد زندانی طراحی شده و زیر آن نوشته شده است : "به دلیل کثیفی اش بازداشت شد"

پیتر سالغادو شهردار منطقه در کنفرانس مطبوعاتی گفت این مجازات عمومی به علاوه جریمه نقدی و بازداشت از این پس برای هر فردی که سه مرتبه آشغال ها را در خیابان رها کند عملی خواهد شد.

انتشار عکس افرادی که در خیابان ها آشغال می ریزند در تابلوهایی در شهر

ابتکاری برای مقابله با ریختن زباله در خیابان ها (+عکس)

فردی که عکسش در این تابلوی بزرگ قرار داده شده از ماه می گذشته تاکنون سه مرتبه آشغال ها را در پیاده رو رها کرده بود.

سالغادو گفت که عکس نقض کنندگان مقررات به همراه اسامی آنها به صورت کامل بر روی تابلوهای شرم قرار داده خواهد شد.

در این شهر معمولا آشغال و زباله ها صبح ها به وسیله خودرو جمع آوری می شود که نزدیک شدن خود را به خانه ها اعلام می کند تا مردم زباله خود را بیرون بگذارند. با این حال برخی از افراد زباله های خود را شبانه در خیابان ها رها می کنند

شهردار اضافه کرد: روزانه 25 تن آشغال و زباله که در خیابان ها ریخته شده اند جمع آوری می شوند. این آشغال و زباله ها باعث از کار افتادن کانال های دفع آب های روان و ایجاد مشکل به هنگام بارندگی می شود.

شهردار در پاسخ به سوالی درباره اینکه آیا این تابلوها ناقض حقوق بشر نیست گفت: فرهنگ پاکیزگی باید تغییر کند.


امروزه، بر کسی پوشیده نیست که دنیای مجازی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. همان اندازه که مسائل سرگرم کننده و تفریحی در این دنیا سهم دارند، پرداختن به معضلات و مشکلات جوامع امروزی نیز  مورد توجه قرار می‌گیرد. به تازگی  شاهد واکنش‌های اینترنتی شدیدی در پاسخ به کشته شدن یک شیر معروف در زیمباوه بودیم که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

 سیسیل (Cecil)، شیر نر 13 ساله و معروف پارک ملّی هوانگ"Hwange" در کشور زیمباوه بود که به عنوان بخشی انکار ناپذیر از جذابیت‌های این پارک، مورد توجه علاقمندان خود قرار داشت. اما این موجود زیبا و باشکوه توسط والتر پالمر(Walter Palmer)، دندانپزشکی آمریکایی از مینه سوتا، بیرحمانه  کشته شد. این دندانپزشک آمریکایی، 55 هزار دلار هزینه کرد تا شبانه و به صورت مخفیانه این موجود عزیز و دوست داشتنی را، آن هم فقط برای تفریح و سرگرمی  به قتل برساند.

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

اما پالمر به هیچ وجه شدت پیامدهای  این اقدام ناپسند خود را، درست پیش بینی نکرده بود. موج واکنش شدید و اعتراضات گسترده‌ی حامیان حیوانات و حیات وحش خیلی زود گریبان این انسان بیرحم را گرفته و او را وادار کرد تا مطب و وبسایت دندانپزشکی خود را تعطیل کند.

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

پالمر با پرداخت مبلغی قابل توجه، یکی از راهنمایان پارک را تطمیع کرده بود تا سیسیل را شب هنگام از پارک بیرون بیاورد. سپس او می‌توانست به راحتی حیوان بیچاره را شکار کند. او با استفاده از تیرکمان اقدام به این کار کرد که متأسفانه جان شیر را در دم نگرفته  و سیسیل بیچاره بعد از تحمل 40 ساعت درد و عذاب و تعقیب شدن، سرانجام جان سپرد. او همچنین با قساوت سر شیر را قطع و پوست بدن آن را کنده و باقی مانده‌ی جسد را گوشه‌ای رها کرده بود. به علاوه  سعی در پنهان کردن قلاده‌ی شناسایی مخصوص او نیز کرده بود که خوشبختانه این اقدام ناشیانه ناموفق بود.

cecil

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

به دنبال درج خبر ارتباط پالمر با این حادثه، مردم با قرار دادن دسته‌های گل، عروسک‌های متعدد و یادداشت، به این اقدام او اعتراض کرده و انزجار و خشم خود را نشان دادند.

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

پالمر اکنون تحت تعقیب است، نه فقط برای کشتن یکی از عزیزترین جانوران ساکن این پارک، بلکه به دلیل شکار غیر قانونی که بنا بر اختیارات سازمان گردشگری زیمباوه، جرم محسوب شده و مرتکبین آن تحت تعقیب قضایی قرار می‌گیرند.

پالمر بعداً در یادداشتی سعی کرده کار خود را توجیه کند. این که او در مورد شکار به حرف راهنمایان محلی خود اعتماد کرده که به او اطمینان داده بودند شکار در این منطقه قانونی است. او همچنین در ادامه گفته عمیقاً بابت کاری که کرده متأسف است. شکار فعالیت مورد علاقه‌ی او است که همواره به شکلی قانونی آن را دنبال می‌کرده و از اینکه پیامد این مسئله این شیر را درگیر خود کرده، عمیقاً ناراحت است.

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

مرگ سیسیل نه فقط دوستداران او را تحت تأثیر قرار داد، بلکه واکنشی گسترده و جهانی را در پی داشت. اگرچه اکنون سیسیل مرده، اما او 24 شیر نر جوان را از خود به یادگار گذارده که ادامه دهنده‌ی خون او در طبیعت زیبای کشور زیمباوه هستند. هر چند ممکن است در ادامه و در جریان رقابت برای جانشینی، تعدادی از آنها کشته شوند، اما آنها موجوداتی مغرور و باشکوه هستند که باید برای حفظ حیات‌شان جنگید و از اقدامات مشابه تا حد ممکن جلوگیری کرد.

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

این آخرین تصویری است که از سیسیل به یادگار مانده است.

اینترنت و مقابله با شکار غیر قانونی در زیمباوه

پنجشنبه 1 مرداد 1394

کرگدن ها مجهز به دوربین می شوند.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 

وبسایت نوچه - آرزو مقدس: در آفریقا هر شش ساعت یک کرگدن به خاطر شاخش شکار می‌شود و با توجه به این که تنها ۲۵۰۰۰ عدد از این جانوران در طبیعت باقی مانده است، نیاز شدیدی به یافتن راه‌های جدید و خلاقانه برای حفاظت از آن‌ها وجود دارد. تا کنون شیوه‌های متنوعی مانند استفاده از پهپاد، محافظین مسلح یا تعیین توالی دی.ان.ای برای جلوگیری از انقراض این جانداران به کار گرفته شده است اما حالا گفته می‌شود یک شیوه‌ی جدید و پیشرفته‌ی نظارتی ابداع شده که می‌تواند تغییر چشمگیری در شرایط کنونی ایجاد کند.

نصب دوربین بر شاخ کرگدن ها برای جلوگیری از شکار غیرقانونی

    یکی از مسائلی که حفاظت از کرگدن‌ها را به شدت دشوار می‌کند، پراکندگی بیش از حد آن‌هاست که موجب می‌شود مناطق حفاظت شده قادر به تامین منابع مالی و انسانی کافی برای محافظت از آن‌ها نباشند. اینجاست که سیستم جدید RAPID به کار می‌آید: دستگاهی شامل یک دوربین کوچک که روی شاخ نصب شده و به GPS و دستگاه کنترل ضربان قلب مجهز است و به محض مجروح یا کشته شدن کرگدن، اعلام خطر می‌کند.

نصب دوربین بر شاخ کرگدن ها برای جلوگیری از شکار غیرقانونی

با استفاده از چنین دستگاهی اگر شکارچیان موفق شوند یکی از این جانوران را به دام اندازند، محیط‌بانان می‌توانند بلافاصله از طریق هلیکوپتر خود را به محل رسانده و مانع از کشته شدن حیوان شوند یا با کمک تصاویر ضبط شده توسط دوربین به دستگیری و محکومیت این شکارچیان کمک کنند. نخستین آزمایشات میدانی RAPID سال آینده و با جمعیت کرگدن‌های سیاه که در شرق آفریقا زندگی می‌کنند آغاز خواهد شد و سازندگان این سیستم جدید در تلاشند انواع دیگری از آن را برای ببرها و فیل‌ها نیز ابداع کنند.

    از سال ۲۰۰۷ تا کنون شکار کرگدن‌ها ۹۰۰۰ برابر افزایش یافته است که بیشتر به دلیل بالا رفتن تقاضا در بازارهای آسیایی است: شاخ کرگدن در ساخت داروهای سنتی چینی کاربرد دارد و نشانه‌ی جایگاه اجتماعی افراد نیز هست. اگر شکار این جانوران با شدت کنونی ادامه پیدا کند، کرگدن‌ها و فیل‌ها تا بیست سال آینده به طور کلی از حیات وحش حذف خواهند شد و به همین دلیل می‌بایست هر چه زودتر راهی برای کاهش و توقف آن پیدا شود.

کتاب "آقای سفیر" که حاصل مصاحبه ی «محمد مهدی راجی» با دکتر ظریف است، تاکنون شش بار در نشر نی تجدید چاپ شده، در یادداشت زیر گوشه هایی از کتاب را پر رنگ کرده ایم، بخش هایی که گمان می کردم شاید برای مخاطب جذاب باشد و از ظریف در مصاحبه های رسانه ای کمتر شنیده باشد، مطالعه ی این بخش ها که بریده ای از پاسخ های ظریف به راجی است می تواند دید کاملی از طرز تفکر و شکل کاری دکتر ظریف به خواننده بدهد، واضح است که جملاتی که می خوانید بیان کامل سخنان ایشان نیست و به قولی دستچین شده است و چه بهتر که کل کتاب را مطالعه کنید.

آنچه که از

نامزد بازی

به فاصله ی یک هفته به اصفهان رفتم تا خواهرم که پانزده سال از من بزرگ تر است را ببینم،ایشان نیز خواهر یکی از دوستان خودش را به عنوان دختری متدین و انقلابی برای ازدواج معرفی کرد. در ماه مبارک رمضان بود که روزی خواهرم آن ها را به خانه ی خود دعوت کرد؛ دو خانم جوان آمدند اما من دقت نکردم و حتی متوجه نشدم منظورشان کدام یکی از آن ها است مادر و پدرم هنوز در تهران بودند .

آنچه که از
همسر ظریف در مراسم خیریه

بنابراین با اجازه ی آنها همراه خواهر و شوهر خواهرم به خواستگاری رفتیم ، به یاد دارم در آن جلسه کمی قرآن و حدیث خواندم که ایشان پسندیده بودند؛ زمانی که به خانه بازگشتیم به مادرم اطلاع دادم که برای تشریفات به اصفهان بیایند نامزدی مان مصادف با شب های احیا بود، ما به همراه خواهر همسرم به دعای ابوحمزه ثمالی رفتیم و این "نامزد بازی" ما بود ،در آن زمان ایشان 17 سال داشتند و من 19 ساله بودم که ازدواج کردیم ،جالب اینکه پسرم نیز در سن 19 سالگی و دخترم در 17 سالگی ازدواج کردند. زندگی  در آمریکا از سن 17 سالگی تا 47 سالگی بیشتر سالهای عمرم را در آمریکا گذراندم.

جالب اینجاست که اکثر ایرانیانی که در آمریکا زندگی می کنند اسم غذاها و ادویه را به انگلیسی می دانند، اما من و همسرم هنوز نمی دانیم. ما به رستوران مسلمان ها می رفتیم یا به رستوران هایی که ماهی و سبزیجات سرو می کردند، به خانه ی آمریکایی ها رفت و امد نداشتیم ،مثلا دختر خواهر بنده که خیلی متدین هستند و در امریکا زندگی کرده اند اسم تمام ادویه ها را به انگلیسی می دانند ،اما همسرم با خانم های امریکایی رفت وآمد نداشته که در مورد ادویه و یا غذا صحبت کند زمانی که سفیر بودم و به آمریکا رفت و آمد داشتم تنها در حوزه اجبار سیاسی تعامل می کردیم نمی خواهم جانماز آب بکشم، اما گرایش های شخصی بنده نیز اینچنین بود.

قطعنامه 598

قطعنامه در اوج قدرت نظامی ایران تصویب شد، فکر می کنم آنجه باعث شروع بحث قطعنامه ی 598 شد؛ فتح فاو و نگرانی از سقوط عراق بود، تا اینکه  وضع جبهه ها تغییر اساسی کرد: ما فاو و مجنون را از دست دادیم و عراقی ها وارد خاک ایران شدند قطعنامه 598 در یکی از بندهایش دستور به آتش بس فوری و عقب نشینی بدون تاخیر می دهد، زمانی که آتش بس را پذیرفتیم عقب نشینی از خواست عراق به خواست ایران تبدیل شده بود.

آنچه که از
جوانی های ظریف

در زمان پذیرش عراق می خواست مذاکره کند اما ما خواستار آتش بس فوری بودیم دیدگاه عده ای برخورد با شورای امنیت بود و عده ای دیگر تلاش بر تلطیف کردن فضا داشتند بالاخره تصمیم وزارت امور خارجه با همراهی امام این بود که ما استراتژی خاصی را در پیش گیریم و آن را ادامه دهیم تا از تحریم ایران جلوگیری کنیم.یکی از بزرگترین افتخارات من در زندگی این است که توانستم این کار را به سرانجام برسانم بزرگترین موفقیت سیاسی جمهوری اسلامی در جنگ گرفتن آن گزارش معروف از دبیرکل بود که عراق را رسما به عنوان مسئول تجاوز به جمهوری اسلامی شناسایی کرد.

دیپلماسی

کار دیپلماسی بسیار سخت است؛در دیپلماسی باید واقع بین باشید و نباید کسی را دوست قلمداد کنید ،ضمن اینکه باید در مقابل همه تظاهر به دوستی کنید زمانی که می خواستند قطعنامه ی اول را علیه ایران تصویب کنند، تصویری از من هست که در کنار سفیر انگلیس می خندم؛ می خواستم به آن ها نشان دهم  که کاری که می کنند برای ما آخر دنیا نیست، اما این دلیل نمی شود که من او را آدم قابل اعتمادی بدانم یا کارکردن با وی برای من لذت بخش باشد.

دردیپلماسی ممکن است کسی از اینکه می تواند کاری را در جهت منافع کشورش انجام دهد، لذت ببرد اما در واقع کار بسیار دشواری را در پیش دارد به طوری که نیاز به فکر و سنجش مداوم وجود دارد من تلاش می کنم هیچگاه از واژه ی "دشمن" استفاده نکنم.دیپلمات های ایرانی بعد از انقلاب فن دیپلماسی نمی دانستند و زبان انگلیسی شان خوب نبود، ظاهرشان نیز مناسب نبود ،خود من روز اول با کاپشن به نمایندگی نیویورک رفتم افرادی بودند با کت سربازی به سازمان ملل می رفتند، بعد اینکه کت سربازی را کنار گذاشتند کت و شلوار های کثیف می پوشیدند، به تازگی یقه ی آخوندی مد شده بود و در نیویورک پیدا نمی شد، از همسرم خواهش کردم تا یقه ی پیراهنم را بشکافد به همین صورت یقه دیپلماتیک درست کردیم، سفیر هند در یونسکو در واکنش به من گفت :امروز اولین بار که با ظاهری مرتب به اینجا آمده ای و این خیلی مهم است زیرا اگر دیگران شما را نامرتب ببینند دیگر به عقایدتان توجه نمی کنند.

آنچه که از

چپ ها

اسم روزنامه سلام می آمد تنمان می لرزید، یادم است در یک مورد این روزنامه در نامه ای به وزیر خارجه نوشته بود که ظریف در جایی این صحبت را درباره آمریکا کرده و وزارت خارجه باید موضع خودش را روشن کند در غیر اینصورت ما افشاگری می کنیم بیشتر تندروی ها از لانه ی جاسوسی گرفته تا قضیه مکه و ممانعت از روابط با مصر به دست "جناح چپ" صورت گرفت.

روزی به شوخی و جدی به آقای (رییس دولت اصلاحات) گفتم زمانی دوستانتان به خاطر اینکه ما حرف های معتدل می زدیم با ما مخالف بودند، حالا که خودشان همان حرف های ما را می زنند. یکی از شرایط تندروهای مجلس ششم برای اینکه به آقای صادق خرازی رای اعتماد بدهند؛ این بود که مرا از معاونت عزل کند، روش مبارزه با نظام سلطه این نیست که شما با رفتار و عملکردتان مبانی نظام سلطه را تقویت کنید، اگر می خواهید با نظام سلطه برخورد کنید باید مبانی سلطه را برهم بزنید.ایشان(محتشمی پور) در هیئت دولت گفته بود این فرد آمریکایی است و نمی تواند برود من به آقای محتشمی پور پیغام دادم که در این دنیا نمی توانم کاری انجام دهم اما درآن دنیا از شما نخواهم گذشت.

گفت و گوی تمدن ها «تنش زدایی» جلوگیری از ابزار سازی نظام سلطه برای ادامه حیات آن است،مبنای سیاست تنش زدایی در دوران اصلاحات با بحث گفت و گوی تمدن ها آغاز شد ،گفت و گوی تمدن ها در واقع شناسایی نظام سلطه و تشخیص و پیشنهاد پادزهر آن بود؛ زیرا آنها به دنبال برخورد تمدن ها بودند، "گفت و گوی تمدن ها" این مبنای فکری ان ها را زیر سئوال می برد،عجیب این است که ما نفهمیدیم چه چیز باارزشی در اختیارمان است. متاسفانه بعدها خودمان به این کالای با ارزش فرهنگی مان حمله کردیم ،تندروها در همه جای دنیا با یکدیگر متحد هستند؛ اما نه در ظاهر و روش بلکه در هدف ،لذا تندروها اصولا مخالف دیدگاه گفت و گوی تمدن ها بودند؛ چه تندروهای به ظاهر انقلابی و چه تندروهای سلطه گر نظامی.

آنچه که از

ایران و آمریکا

رابطه با آمریکا یا هر کشور دیگری "ابزار" است و باید در جهت منافع ملی به کار گرفته شود؛ رابطه با امریکا به قول فقها: نه واجب است نه حرام. بنده به دلایل متعدد معتقدم که ما از تعامل مستقیم کم تر ضرر می بینیم، چون واسطه ها چه دولتی و چه شخصی نه صداقت دارند و نه مسائل ما را به درستی می فهمند و نه پیام ها را درست منتقل می کنند ، انباشت برخوردهای منفی حل نشده از کودتای 28 مرداد تا لانه جاسوسی و از حمایت آمریکا از عراق تا موضوع هسته ای، برداشت های اشتباه، سوتفاهمات ناشی از تعاملات غیر مستقیم، مهم ترین عوامل بی اعتمادی و تقابل است، روابط ایران و آمریکا نیازمند یک پارادایم جدید است، طرفین خواسته ها، نگرانی ها و دیدگاه های خود از طرف دیگر را مشخص کنند؛ این اقدام قبل از اینکه دوجانبه باشد یک اقدام داخلی است هر یک از طرف ها باید در محیط های تصمیم گیری خود مثل: شورای امنیت ملی یا نهاد رهبری، تصویر روشنی که از مشکلات با طرف مقابل دارند و راه حل های آن ایجاد کنند.

صدام


دکتر خرازی در سال 79 سفری به عراق داشتند، که بنده همراه ایشان بودم ،موضوع سفر دو جانبه ایران و عراق و موضوعات باقیمانده از جنگ بود ،عراقی ها تاکید داشتند تعداد همراهان در ملاقات به دلایل امنیتی باید بسیار محدود باشد ،نمی خواستند محل اقامت "صدام" مشخص شود ،طرف های ساعت 9 صبح بود که دو اتومبیل تشریفات وزارت خارجه عراق آمدند و ما را از هتل به محلی که ظاهرا یکی از کاخ های ریاست جمهوری در داخل شهر بود بردند،مدتی در شهر ما را گرداندند ظاهرا می خواستند مطمئن شوند که ما مسیبر را گم کرده ایم.

آنچه که از

در بیرون شهر هم مدتی رانندگی کردند تا به باغی رسیدند نکته بسیار قابل توجه در این گفت و گو خودشیفتگی عجیب صدام بود، وی حتی در مورد توافق 1975 که در زمان ضعف عراق و قدرت شاه حاصل شده بود به گونه ای وانمود می کرد که گویا نظراتش را بر شاه تحمیل کرده است، فکر می کنم در نهایت نیز همین "خودشیفتگی" باعث سقوط صدام شد.

کیهان

متاسفانه از ابتدای دولت اصلاحات دروغ پردازی های گسترده ای به راه افتاده بود ، گروهی ر ا متهم کردند که بدون مجوز مقامات کشور اقداماتی انجام داده اند برای مثال روزی روزنامه "کیهان" تیتر بزرگ زد که «اینجا چاران است با ما به سی.تی.بی.تی بیایید» زیر آن در همان صفحه اول نوشت : گروهی که به باند نیویورک در وزارت خارجه معروف اند در جاده کرج – چالوس یک ایستگاه جاسوسی درست کرده اند که اطلاعاتش مستقیم به وین می رود ،ظاهرا فردای آن روز بعد از تماسی که بالترین مرجع کشور با کیهان گرفته شد مجبور شد بنویسد که این کار با هماهنگی مقمات کشور انجام شده است .در طول دوران مسئولیتم هیچ اقدامی را بدون هماهنگی با مقامات بالاتر انجام نداده ام  همان اقدام هم مصوبه شورای امنیت ملی ر ا داشت اما متاسفانه هجمه بسیار گستردگی و هماهنگی که منبع اصلی اش نیز یک دو نفر بیش تر نبودند آغاز شد.

آنچه که از

توافق سعد آباد


تصمیم گیری در مورد بحث هسته ای تصمیم دولت اصلاحات یا احمدی نژاد نیست، تصمیم گیری توسط رهبری صورت می گیرد این نتیجه اجرای سیاست های رهبری توسط دولت اصلاحات و افرادی مثل بنده بود و موجب شد خانم رایس بگوید:«تهران ما را در دنیا مسئول مشکل هسته ای ایران کرده است »اما در دولت بعدی (احمدی نژاد) گفتمان و روش اجرا تغییر کرد و به نتیجه ای رسید که الان می بینیم و دنیا ما را یک تهدید امنیتی می شناسد ،در دوره مسئولیت دکتر روحانی، بنده مسئول گروه مذاکره کننده بودم، در تمام دورانی که من مسئولیت داشتم یک کلمه بدون اجازه رهبری گفته نشده است .

چین و روسیه


حتما یکی از منافعشان این است که مانع از این بشوند که ایالات متحده قدرت غالب جهانی شود و تلاش خود را می کنند تا روش های امریکا برای پیگیری اهدافش را تعدیل کنند؛ به عبارت دیگر در شرایط کنونی بین المللی ، روسیه و چین تا حد قابل توجهی به عنوان بازیگران ملی عمل می کنند ، نه بازیگران جهانی؛ اگر منافع جهانی نیز برای خود تصور می کنند در چارچوب منافع ملی اش می بیند در نتیجه منافع «روسیه و چین» در این است که بحث هسته ای ایران در"شورای امنیت" پیگیری شود 1+5برای روسیه و چین امکان بازیگری بیشتر ،چانه زنی ،به حداقل رساندن هزینه های خود از فشار بر ایران و کسب منافع فراوان تر از همه اطراف دعوا را فراهم می کند.روسیه به عنوان یک بازیگر درجه دو یا حتی درجه سه در صحنه ی جهانی وارد می شود و در واقع نیاز به این نقش دارد ازاین بازیگر جز این توقعی نمی رود.

احمدی نژاد

آنچه که از

در اولین سفر آقای احمدی نژاد به نیویورک می دانم ایشان تمایل داشتند در همان سفر بنده را قبل از دیگر سفرا برکنار کنند ،اما ظاهرا مورد توافق رهبری قرار نگرفت ،علی رغم تاکید رهبری بر ادامه مسئولیت بنده این جانب فقط در آنجا حضور داشتم و کاری به من محول نمیشد حتی در مورد قطعنامه هایی که در شورای امنیت تصویب شد ،به هر ترتیب بنده از نظر روحی دو سال بسیار پر فشار را گذراندم.

حاجی واشنگتن

ایران کشور تنهایی است و از نظر قومی و نژادی ،مذهبی ، زبانی جزو هیچ کدام از گروه بندی های منطقه نیست ،در صورتی که دیگران اشتراکات زیادی با هم دارند ،این خاصیت بسیار مهم نوع بازیگری ایران در جامعه بین المللی را مشخص می کند، در ابتدای انقلاب نیروهای قدیمی کنار گذاشته شدند ،به دنبال آن برخی افراد تازه وارد با حوزه روابط بین الملل و اصولا با ساختار دیپلماسی بیگانه بودند آن ها عموما زبان بلد نبودند ،شاید به تعبیری قصه "حاجی واشنگتن" شرح حال بسیاری از دیپلمات های ما باشد با این تفاوت که دیپلمات های پس از انقلاب خودباوری ویژه ای داشتند اما حاجی واشنتگتن این خود باوری را نداشت ،شباهت حاجی واشنگتن با من این است که علی رغم اینکه با کم و زیادش  سی سال در امریکا زندگی کردم، آداب و رسوم ایرانی و اسلامی خود را حفظ کرده ام ، گرچه امیدوارم نکات مثبتی هم از ظواهر فرهنگ غربی،مانند احترام به حقوق و وقت دیگران آموخته باشم.
ایمان عبدلی


شرکت آمریکایی MegaBots به تازگی کارخانه روبات ساز «صنایع سنگین Suidobashi» را به یک دوئل جانانه روباتهای غول‌پیکر دعوت کرده است.  این شرکت ژاپنی سازنده یکی از بزرگترین روباتهای دنیا با نام Kuratas است که در حقیقت یک ماشین جنگی با سرنشین انسانی است که می‌تواند همانند یک تانک حرکت کرده یا همانند یک غول عظیم‌الجثه از سلاح استفاده کند. البته مگاباتز هم دست خالی به میدان نخواهد آمد و به تازگی برای شرکت در این نبرد یک روبات ۵۴۴۳ کیلوگرمی با نام Mark II تولید کرده که با نیروی بنزین حرکت می‌کند.
 
آندرو استروپ و گوی کاوالانتی و مت اوهرلین، بنیانگذاران شرکت مگاباتز می‌گویند که هدف آنها از تاسیس این کارخانه، ابداع یک ورزش تازه است: نبرد روباتهای انسان‌نمای غول‌پیکر که توسط سرنشین انسانی هدایت می‌شود. چنین نبرد هولناکی در استادیوم و در حضور تماشاچیان می‌تواند لحظات جذاب و خارق‌العاده‌ای را رقم بزند. 
 
به قول این سه جنگجو: «ما یک روبات غول‌آسا داریم، شما هم یک روبات عظیم الجثه دارید. خب، خودتان می‌دانید اتفاق بعدی چه خواهد بود!»

چهارشنبه 10 تیر 1394

پرنسس دایانا، شاهدخت ولز

نویسنده: Laura   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 

دایانا، شاهدخت ولز

دایانا، شاهدخت ولز (به انگلیسی: Diana, Princess of Wales) (دایانا فرانسس اسپنسر (به انگلیسی: Diana Frances Spencer); زادهٔ ۱ ژوئیه ۱۹۶۱ - درگذشتهٔ ۳۱ اوت ۱۹۹۷) همسر اول چارلز، شاهزاده ولز، بزرگترین فرزند و ولیعهد ملکه الیزابت دوم بود.

او برای فعالیت هایش در زمینهٔ جمع آوری پول برای خیریه های بین‌المللی و همچنین به عنوان یک شخصیت برجسته و مشهور در قرن بیستم شناخته شده بود. ازدواج او با شاهزادهٔ ولز در تاریخ ۲۹ ژوئیهٔ ۱۹۸۱ در کلیسای جامع سنت پل برگزار شد که مخاطبانی جهانی داشت و به وسیلهٔ بیش از ۷۵۰ میلیون نفر تماشا شد. با این ازدواج او القاب شاهدخت ولز، دوشس کورنوال، دوشس رافیسِی و کنتس چِستِر را به دست آورد. ثمرهٔ این ازدواج دو پسر بود، شاهزادگان ویلیام و هری، کسانی که در ردیف رسیدن به تاج و تخت بریتانیا دوم و چهارم هستند.

دایانا در یکی از خانواده های اشرافی انگلیس با دودمانی سلطنتی متولد شد. وی با اعلام نامزدی اش به چهره ای جهانی مبدل شد. او برای کارهای خیرخواهانه به رسمیت شناخته شده بود و از سال ۱۹۸۹ تا زمان مرگش، رئیس بیمارستان تخصصی اُرموند بود. دایانا در دوران ازدواجش و پس از آن به عنوان چهرهٔ برجستهٔ مطبوعات باقی‌ماند و ازدواج او پس از ۱۵ سال با طلاقی در تاریخ ۲۸ اوت ۱۹۹۶ به پایان رسید. توجه رسانه ها و مطبوعات جهان برای آخرین بار در تاریخ ۳۱ اوت ۱۹۹۷ به دایانا جلب شد، روزی که او در یک تصادف رانندگی در پاریس کشته شد.

اوایل زندگی

دایانا در ساعت ۷:۴۵ عصر در تاریخ ۱ ژوئیه ۱۹۶۱ در شهر کوچک سندرینگهام در منطقهٔ نورفولک به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از بین پنج فرزند ویسکُنت و ویسکُنتس آلتروپ بود. اسپنسرها از خاندان های قدیمی و بسیار مهم بریتانیا هستند که نسل های متمادی با خاندان سلطنتی رابطهٔ نزدیک داشتند. آن ها امیدوار بودند که پسری متولد شود تا نسل خانواده را ادامه دهد و به همین علت تا یک هفته نامی برای بچه انتخاب نشد، تا این که آن ها "دایانا فرانسس" را از روی اسم "دایانا راسِل، دوشس بِدفورد"، که از خویشاوندان گذشتهٔ آن ها بود، و همچنین از روی اسم مادر دایانا، "فرانسس روچه"، برداشتند. دایانا در کلیسای سنت ماری مگدالنه غسل تعمید داده شد.

دایانا، شاهدخت ولز

 او دو خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر به نام های سارا، جین و چارلز داشت. او همچنین برادری نوزاد به نام جان داشت که حدود یک سال قبل از تولد او فوت کرده بود. میل برای داشتن یک وارث، اجباری به ازدواج اسپنسرها اضافه کرد و بر طبق گزارش ها لِیدی آلتروپ به کلینیک رفته بود تا علت "مشکل" را مشخص کند. این رفتارها به وسیلهٔ برادر کوچکتر دایانا، "تحقیر آمیز" خوانده شد، و بعدها چنین گفت: "آن دوران بسیار برای والدینم وحشتناک بود و علت طلاقشان شد و فکر نمی‌کنم آن ها هیچ وقت با این مسئله کنار آمده باشند". دایانا در پارک هاوس بزرگ شد، جایی که به خانه سندرینگهام نزدیک بود.

دایانا هشت سال داشت که پدر و مادرش، به خاطر خیانت مادر وی با فردی به نام "پیتر شاند کید" (ناپدری آیندهٔ دایانا)، از هم طلاق گرفتند. اندرو مورتون در کتابی که دربارهٔ زندگی دایانا نوشته این طور می آورد که: دایانا زمانی را که لرد آلتروپ داشت چمدان ها را در ماشین می گذاشت به خاطر داشت و بعد از آن لیدی آلتروپ در ماشین نشست و آن ها از دروازهٔ پارک هاوس خارج شدند. دایانا در زمان جدایی والدین، به همراه مادرش در لندن زندگی کرد، اما در تعطیلات کریسمس، لرد آلتروپ به همسر سابقش اجازهٔ بازگشت با دایانا را نداد.

مدت کمی بعد از آن، لرد آلتروپ سرپرستی دایانا را با کمک مادرزن سابقش، "لیدی فِرموی"، برنده شد. دایانا ابتدا در مدرسه ای نزدیک نورفولک تحصیل کرد و سپس به یک مدرسهٔ شبانه روزی در کنت فرستاده شد. در ۱۹۷۳، لرد آلتروپ رابطه ای را با "راینه، کنتس دارتموث" آغاز نمود. دایانا سپس با نام "لِیدی دایانا اسپنسر" شناخته شد، زمانی که پدرش در سال ۱۹۷۵ لقب "اِرل اسپنسر" را دریافت نمود. لیدی دارتموث، نامحبوب و نامهربان در نظر دایانا، با لرد اسپنسر در لندن در تاریخ ۱۴ ژوئیهٔ ۱۹۷۶ ازدواج نمود. دایانا همیشه به عنوان آدمی کمرو در دوران رشدش شناخته شده ولی او هم در رقص و هم در آواز بسیار استعداد داشت. او همچنین با کودکان بسیار مهربان و صبور بود.

 پس از اتمام تحصیلات در سوئیس، دایانا به لندن بازگشت. او کار با کودکان را آغاز نمود و به عنوان یک پرستار بچه در مدرسهٔ جوانان انگلستان شروع به کار کرد. ظاهراً دایانا با شاهزادگان اندرو و ادوارد (برادران کوچکتر چارلز)، آن همان زمانی که خانواده اش پارک هاوس را، که یکی از دارایی های ملکه در سندینگهام است را در اختیار داشتند، بازی می کرده است.

دایانا، شاهدخت ولز

تحصیلات و اشتغال

در ۱۹۶۸، دایانا به یک مدرسهٔ شبانه روزی دخترانه فرستاده شد. زمانی که جوان بود، به یک مدرسهٔ محلی عمومی رفت. آنجا در زمینهٔ تحصیلات، استعدادی از خود نشان نداد و سپس به مدرسه ای در کنت فرستاده شد که آن جا هم به عنوان دانش آموزی ضعیف شناخته شد و پس از تلاشی بیهوده، دوباره همهٔ درس ها را رد شد. هر چند او استعدادی ویژه در موسیقی، به عنوان یک پیانیست تمام عیار، از خودش نشان داد. این حضور برجستهٔ او در این زمینه، باعث دریافت جوایزی به وسیلهٔ او شد.

 در ۱۹۷۷، او کنت را به قصد تحصیل در یک مدرسهٔ تکمیلی دختران در سوئیس ترک کرد. حدوداً آن زمان بود که شوهر آینده اش را که درگیر رابطه ای با خواهر بزرگترش، سارا، بود را برای اولین بار ملاقات کرد. دایانا همچنین در شنا و غواصی خوش درخشید و بعد از آن به یک مربی باله در بالهٔ سلطنتی مبدل شد. سپس برای مدتی طولانی به باله پرداخت اما با افزایش سن، قد نسبتاً بلندش برای این کار مناسب دیده نشد.

دایانا در ۱۹۷۸ به لندن آمد و از آن جایی که مادرش بیشتر سال را در اسکاتلند بود، دایانا برای زندگی به آپارتمان مادرش در لندن رفت. کمی بعد از آن، آپارتمانی به قیمت پنجاه هزار پوند برای او، به عنوان هدیهٔ تولد هجده سالگی، در منطقهٔ کالهِرن خریده شد. او تا سال ۱۹۸۱ با سه تن از دوستانش در آن آپارتمان زندگی کرد. او در لندن، بنا به درخواست مادرش، پخت‌وپز پیشرفته را آموخت در حالی که هیچ وقت یک آشپز زرنگ و خبره نشد و به جای آن مربی رقص برای جوانان شد، تا زمانی که بر اثر یک حادثه در هنگام اسکی، سه ماه شغلش را رها کرد.

 سپس یک کار به عنوان دستیار گروه بازی در یک مدرسه پیدا کرد و کارهایی مانند نظافت را برای خواهرش سارا و بسیاری از دوستانش انجام داد و همچنین به عنوان میزبان و مهماندار در مهمانی ها کار کرد. دایانا همچنین مدتی به عنوان پرستار بچه، برای یک خانوادهٔ آمریکایی که در لندن زندگی می کردند، کار کرد.

ازدواج با شاهزادهٔ ولز

شاهزاده چارلز در گذشته با خواهر بزرگتر دایانا، یعنی سارا، ارتباط داشت و پس از آن در اوایل سی سالگی تحت فشار شدید برای ازدواج قرار گرفته بود.

دایانا، شاهدخت ولز

شاهزادهٔ ولز سال های متمادی با لِیدی دایانا آشنایی داشت، اما برای اولین بار در تابستان ۱۹۸۰ به طور جدی و به عنوان عروس خودش به او نگریست. در آن زمان آن ها در یک آخر هفته در دهکده ای مهمان بودند و در آن جا با هم بازی چوگان تماشا کردند. این رابطه ادامه یافت تا جایی که چارلز، دایانا را برای مسافرت با کشتی در یک آخر هفته دعوت نمود. سپس او را به قلعهٔ بالمورال (مقر خاندان سلطنتی در اسکاتلند) دعوت کرد تا با خانواده اش ملاقات کند. دایانا به وسیلهٔ ملکه الیزابت دوم، شاهزاده فیلیپ، دوک ادینبرا و ملکه الیزابت، ملکه مادر مورد خوش آمد گویی واقع شد. سرانجام آن ها به لندن رفتند و شاهزاده در ۶ فوریهٔ ۱۹۸۱، خواستگاری نمود که با جواب مثبت از جانب دایانا همراه شد، اما مراسم نامزدی برای چند هفتهٔ بعد مخفی نگاه داشته شد.

نامزدی و عروسی

نامزدی آن ها در ۲۴ فوریهٔ ۱۹۸۱ رسماً اعلام شد و بعد از آن لِیدی دایانا حلقه ای سی هزار پوندی (نود و چهارهزار و هشتصد پوند به قیمت امروز) با ۱۴ الماس بسیار زیبا در اطراف و یک یاقوت کبود ۱۲ قیراطی بیضی شکل در وسط که در طلای سفید ۱۸قیراطی واقع شده بود و شبیه حلقهٔ مادر خودش بود را انتخاب نمود. حلقه در آن زمان به وسیلهٔ جواهرساز سلطنتی ساخته شد ولی غیر معمول برای یک عضو خاندان سلطنتی، حلقه کاملاً منحصربه‌فرد نبود و مشابه آن در کلکسیون جواهرسازان سلطنتی وجود داشت. حلقه بعدها و در سال ۲۰۱۰ به عنوان حلقهٔ نامزدی کاترین میدلتون مورد استفاده قرار گرفت. همچنین از این حلقه، نسخه های مشابه بسیاری در سراسر جهان ساخته شد.

دایانا، شاهدخت ولز

دایانای بیست ساله با ازدواجش با شاهزاده چارلز در تاریخ ۲۹ ژوئیهٔ ۱۹۸۱ در کلیسای جامع سنت پل شاهدخت ولز شد. علت انتخاب سنت پل به جای کلیسای وست‌مینستر به خاطر فضای بیشتر بود که مناسب تعداد زیاد مهمان ها باشد و این ازدواج هم ازدواجی "شاه و پریان" مانند تلقی شد و با تماشای عده ای نزدیک به هفتصد و پنجاه میلیون از پای تلویزیون و صف کشیدن ششصد هزار نفر در بیرون کلیسا و خیابان ها همراه گردید. در محراب کلیسا، دایانا تصادفاً ترتیب دو نام اول چارلز را اشتباه کرد و به جای "چارلز فیلیپ"، "فیلیپ چارلز" آرتور جرج را به زبان آورد. او همچنین در ادامهٔ سوگند، عبارت "اطاعت از همسر" را بر زبان نیاورد که به درخواست خودشان این رسم را کنار گذاشتند و در آن زمان نقدهایی در این زمینه صورت گرفت. دایانا در مراسم، لباسی به ارزش نه هزار پوند بر تن کرد که از دنباله ای به طول بیست و پنج فوت (هشت متر) برخوردار بود.

شاهزاده و شاهدخت ولز بخشی از ماه عسلشان را در خانهٔ خانوادهٔ مونتباتن (خانوادهٔ پدری چارلز) در همپشر گذراندند و سپس با پروازی به نزدیکی جبل طارق رفتند تا در آن جا به کشتی بریتانیا بپیوندند و طی یک سفر دریایی دوازده روزه از دریای مدیترانه و مصر دیدن کنند. آن ها همچنین از تونس، ساردنی و یونان نیز دیدن کردند و در آخر با یک توقف کوتاه در بالمورال، ماه عسل خود را به پایان رساندند.

پس از شاهدخت ولز شدن، دایانا به طور خودکار به سومین زن عالی رتبهٔ بریتانیا (پس از ملکه و ملکهٔ مادر) مبدل شد و به عنوان چهارمین یا پنجمین شخص در رتبه بندی سایر قلمروهای همسود پس از ملکه، دوک ادینبرا، ملکهٔ مادر و شاهزادهٔ ولز در نظر گرفته شد. پس از چند سال، ملکه به دایانا نشان های سلطنتی مختلف را برای واضح کردن عضویت او در خاندان سلطنتی اهدا نمود. نیم‌تاجهای مختلف به او هدیه کرد و مدال عضویت در خاندان سلطنتی الیزابت دوم را به او اعطا نمود.

شاهدخت ولز

شاهزاده چارلز، شاهزادهٔ ولز بود و دایانا با ازدواج با او لقب شاهدخت ولز را دریافت کرد و عملاً به عضویت خانواده سلطنتی درآمد. وی در سالهای بعد در بسیاری از برنامه‌های داخلی و خارجی شرکت کرد و همراه با شاهزاده چارلز یا به تنهایی به بسیاری از کشورهای جهان بویژه قلمروهای همسود سفر کرد.

دایانا، شاهدخت ولز

جدایی از شاهزاده چارلز

شهرت و محبوبیت دایانا و چارلز باعث شد تا کوچک‌ترین کارهای آنان نیز توسط رسانه‌ها و پاپاراتزی‌ها پوشش داده شود و بسیاری از مسائل خصوصی آنان در مطبوعات منعکس گردد. از جمله آنان روابط نامشروعی که چارلز پیش از زندگی با دایانا داشت. در تمام این سالها دایانا و چارلز از خبرسازترین افراد پادشاهی متحده بودند.

این دو از سال ۱۹۹۲ جدای از هم زندگی کردند اما سرپرستی فرزندانشان را بصورت مشترک برعهده داشتند. در همین حال چارلز نیز مجدداً رابطه‌اش را با کامیلا آغاز کرد و بعدها هم به داشتن رابطۀ عاشقانه با کامیلا اعتراف نمود. پرنسس دایانا در سال ۱۹۹۵ در یک برنامه تلویزیونی در بی بی سی پرده از نگرانی‌ها و مشکلات درونی خانواده برداشت و از فشارهای رسانه‌ای و اجتماعی که بر وی بود گلایه کرد. وی علت به وجود آمدن این مشکلات را کامیلا پارکر بیان کرد و گفت که در این ازدواج سه نفر حضور داشتند.

 وی همچنین چارلز را در مورد این مسئله مقصر دانست. به همین خاطر کامیلا از شوهرش جدا شد. این موجب دشمنی بیشتر دایانا و کامیلا شد و سرانجام کتابی با عنوان دایانا:داستان واقعی اش و به دنبال آن دروازۀ کامیلا، غارتگر خانه ها منتشر شد که در آن به بدگویی و روابط عاشقانه و مشکلات زندگی این دو نفر پرداخته شده بود. سرانجام دایانا و چارلز در ۲۸ اوت ۱۹۹۶ با پیشنهاد ملکه رسماً از هم طلاق گرفتند. با این کار عنوان سلطنتی دایانا قدری پائین آمد اما چون وی مادر دو تن از شاهزادگان بود تا آخر عمر به عنوان یکی از اعضای خانواده سلطنتی باقی‌ماند و لقب پرنسس ولز را حفظ کرد.

مرگ

دایانا، شاهدخت ولز

دایانا در اواخر عمرش تصمیم به ازدواج دوباره گرفته بود. کسی که وی می خواست با او ازدواج کند دودی الفاید نام داشت. این خبر حتی از ماجرای رابطۀ دوبارۀ چارلز و کامیلا داغتر بود زیرا اگر این ازدواج صورت می گرفت دایانا القاب سلطنتی اش را از دست می داد و دیگر عضو خانوادۀ سلطنتی محسوب نمی شد. هر چند که این ازدواج هیچ وقت صورت نگرفت زیرا در ۳۱ اوت ۱۹۹۷، دایانا در یک تصادف شدید رانندگی درگذشت. وی آن شب به همراه نامزدش دودی الفاید و راننده‌اش برای فرار از دست عکاسان از درب پشتی هتل خارج شد و قصد خروج از پاریس را داشت.

 آن ها در یک بنز لیموزین در تونلی در پاریس مشغول به حرکت بودند که ماشینشان به دلیل سرعت زیاد و عدم کنترل راننده با دیواره تونل الما پاریس برخورد کرد و راننده و الفاید به سرعت جان باختند. بعد از تصادف به نظر نمی آمد دایانا صدمه ای جدی دیده باشد اما وی یک بار در آمبولانس دچار حمله قلبی شد و در بیمارستان هم بر اثر خونریزی ریوی و مغزی درگذشت. تنها کسی که در این میان جان سالم به در برد محافظ شخصی دایانا بود. بعدها معلوم شد که نه دایانا و نه الفاید هیچکدام کمربند ایمنی نبسته بودند. همچنین گفته شد که راننده سه برابر بیشتر از اندازه مجاز نوشیدنی الکلی مصرف کرده بود. پدر دودی اسپانسر فیلم قتل غیرقانونی شد که در آن نیمهٔ تاریک مرگ پرنسس دایانا و پسرش نمایش داده شده است.

بعد از مرگ دایانا چارلز به همراه خواهران و برادر دایانا برای آوردن بدن او از لندن به پاریس سفر کردند. بعد از بازگشت، ملکه الیزابت دوم اعلام کرد که بعد از جدایی از چارلز، دایانا دیگر عضوی از خانواده سلطنتی نیست و نباید تشییع جنازه رسمی برای وی برگزار شود. این گفته اعتراض زیادی را به دنبال داشت و سرانجام با اصرار شاهزاده چارلز مراسمی رسمی برای دایانا برپا شد.

فعالیت‌های اجتماعی

دایانا، شاهدخت ولز

هرچند شاهدخت دایانا به هنر علاقه داشت اما عمده شهرت وی بخاطر فعالیت‌های عام المنفعه و اجتماعی است. وی با تأسیس و یا همکاری با چندین موسسه خیریه، به مدرسه سازی، خانه سازی و کمک به بینوایان و دردمندان پرداخت. وی کمکهای شایان توجهی به جذامیان، مبتلایان به ایدز و آسیب دیدگان از مین در کشور آنگولا انجام داد. وی در سفر به مناطق بحران زده و محروم مانند آفریقا و بوسنی و هرزگوین با جدیت به دلگرمی دادن به محرومان و آسیب دیدگان پرداخت و با کسانی چون نلسون ماندلا، مایکل جکسون و مادر ترزا دیدار کرد.

علاوه بر این وی به عنوان همسر ولیعهد او را در سفرهای کاری همراهی می کرد. او با چارلز به کشورهای ایالات متحده، کانادا، ایتالیا، قلمروهای همسود و برخی از کشورهای آفریقایی و آسیایی سفر کرد. او همچنین برخی از سفرهای خود را به تنهایی انجام می داد و از بیمارستان ها و مکان های عمومی بازدید می کرد. همچنین وی به عنوان همسر ولیعهد از وظایف ویژه ای نیز برخوردار بود.

دانستنی‌ها

    دایانا در سال ۱۹۸۷ در ملا عام دست یک مبتلا به ایدز را گرفت تا به این طریق از آنان حمایت کند. بعدها وی با مبتلایان به جذام نیز چنین تماسهایی داشت

    بلافاصله بعد از تصادف عکاسان زیادی سر رسیدند و از صحنه عکسبرداری کردند اما پلیس دوربینهای آنها را ضبط کرد.

    در سال ۲۰۰۶ یک مجله ایتالیایی بنام چی برای نخستین بار عکسهایی از تصادف دایانا را چاپ کرد که با اعتراض انگلیسی‌ها مواجه شد.

چهارشنبه 10 تیر 1394

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

نویسنده: Laura   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 

همشهری تماشاگر: بانجی جامپینگ نام یک ورزش است که طرفداران زیادی در دنیا دارد، ورزشی که شاید در ظاهر دلهره آور باشد اما علاقه مندان زیادی را به سمت خود می کشاند. افرادی که دوست دارند در زندگی شان حتی برای یک بار هم که شده طعم سقوط آزاد را بچشند و تنها با یک طناب کشی به زندگی متصل شوند. این رشته زن و مرد نمی شناسد و حتی گاهی این زنان هستند که گوی سبقت را در این ورزش از مردان می ربایند تا ثابت کنند از مردان هم شجاع ترند.

تولد بانجی جامپینگ

بانجی جامپینگ برای اولین بار در دنیا در سال 1950 میلادی انجام شد و پس از آن مشتاقان زیادی پیدا کرد. این ورزش به طور مدرن برای اولین بار در آوریل 1979 میلادی در بریستول انگلستان توسط چهار نفر از اعضای کلوب ورزش های خطرناک اجرا شد و چهار نفر از روی پل معلق کلیفتون به پایین پریدند. رهبر این عملیات دیوید کرک نام داشت که بلافاصله بعد از پایان عملیات دستگیر شد. دیوید چندی بعد به آمریکا رفت و از روی پل های گلدن گیت و رویال جورج پرید و باعث محبوبیت این ورزش در بین مردم این کشور شد. زمان تولد این ورزش در ایران آن قدرها هم طولانی نیست. بانجی برای اولین بار در باشگاه پرش بانجی توچال انجام داد و کمتر از یک سال پیش هم دومین سکوی پرتاب بانجی در بوستان ولایت با پرش مهسا احمدی بانوی بدلکار ایرانی افتتاح شد.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

بانجی جامپینگ در همدان

توچال، اما تنها جایی نیست که مجهز به این امکانات است. در شهر همدان و مجموعه دیدنی گنجنامه هم می توان همراه با خشایارشا پرش آزاد داشت! کتیبه های گنجنامه در پنج کیلومتری غرب همدان و در انتهای دره عباس آباد قرار دارد. یادگارهایی از دوران داریوش و خشایارشای هخامنشی که بر دل یکی از صخره های کوه الوند حکاکی شده و پایتخت تابستانی هخامنشیان را نام و نشاندار کرده است. اما شما با سفر به گنجنامه، فقط با یادگارهای هخامنشی دیدار نمی کنید. در نزدیکی گنجنامه، چشم انداز زیبایی از آبشار گنجنامه و دره های سرسبز عباس آباد، تاریک دره و کیوارستان دیده می شود که می تواند گزینه خوبی برای طبیعت دوستان باشد. تلکه کابین گنجنامه هم در میدان گنجنامه و در پنج کیلومتری شهر همدان قرار دارد. جایی درست در مجاورت کتیبه های کهن این شهر و آبشار گنجنامه که هر سال مسافران زیادی را به این منطقه می کشاند. در این مجتمع تفریحی- ورزشی سکوی پرش بانجی جامپینگ، کابل پرواز تیرودل، دیواره سنگ نورید، پیست تریال، تعادل هوایی (رنجر)، سالن بولینگ، پیست اسکی، پیست سورتمه سواری و...هم تدارک داده شده و علاوه بر آن، شهربازی سرپوشیده، باغ گیاهان، پارکینگ های روباز و سرپوشیده و... به خانواده های مسافر امکاناتی می دهد.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

بانجی درمانی

تنها انگیزه پریدن از ارتفاع مربوط به ماجراجویی و هیجان پذیری نمی شود و بسیاری آن را به این دلیل انجام می دهند که انرژی های منفی و اضطراب هایشان را تخلیه کنند. به عنوان مثال، بسیاری از ورزشکارانی که در آستانه رقابت های حساسی هستند با انجام این ورزش تمام استرس های پیش از بازی را از خود دور می کنند و بعد از آن به راحتی می توانند در رقابت های اصلی خود شرکت کنند. پس اگر قصد دارید در حرفه تخصصی خود موفق شوید، اگر می خواهید تصمیمات بزرگ بگیرید یا اگر می خواهید با از بین بردن تنش ها روحیه ای شاد و سالم داشته باشید، بانجی جامپینگ پیشنهاد ما به شماست.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

آماده برای پرش

برای انجام این رشته، فردی که قصد پریدن دارد باید طنابی کشی یا فنری را توسط محافظی به تن و بدن و قوزک پای خود ببندد. البته این کار به تنهایی امکان پذیر نیست و معمولا مربیان این رشته به مجهزشدن فرد موردنظر کمک می کنند. زمانی که فرد موردنظر از سکو سقوط کند، خاصیت فنری ریسمان باعث می شود انرژی پرشی فرد به هنگام سقوط آزاد آرام آرام دفع می شود تا جایی که شخص کاملا بایستد. اما پس از سقوط و رسیدن به انتهای مسیر، همین انرژی چون قابلیت فنری دارد باعث برگشت فرد می شود و او را تا حدی به بالا می کشد. هیجان این ورزش تا اندازه ای است که تا دقایقی پس از پایین آمدن هم فردی که این پرش را تجربه کرده هیجان زده می شود و معمولا از لحظات شگفت انگیزش با حرارت برای تماشاچیان صحبت خواهدکرد.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

هیجان با بانجی جامپینگ

این ورزش شاید در طبقه ورزش های مخاطره آمیز طبقه بندی شود اما در حقیقت طرفداران زیادی بین بانوان ایرانی دارد، به طوری که حتی بسیاری بر این باورند زنان ایرانی ساده تر از مردان برای سقوط از ارتفاع 40 متری تصمیم می گیرند. بانجی چند سالی می شود که به ایران رسیده اما هنوز هم خیلی ها با این رشته ورزشی غریبه هستند.

شاید بانجی جامپینگ یکی از بهترین راه های افزایش ناگهانی آدرنالین خون باشد. این روزش عجیب در اصل از شهر وانوتا واقع در نیوزیلند آغاز شد. در میان برخی از اقوام کهن این ناحیه رسم بوده که مردان جوان برای اثبات شجاعت خود، مچ پایشان را می بستند و از بالای برجی چوبی به پایین می پریدند. در دنیای مدرن امروزی این فعالیت تنها جنبه ای تفریحی دارد و به ورزشی همه گیر تبدیل شده که در هر نقطه ای از جهان قابل انجام است ولی معمولا مکان هایی انتخاب می شوند که منظره ای زیبا هم داشته باشند تا بر هیجان آن بیفزاید. به خاطر داشته باشید که این ورزش برای کسانی که فشار خون بالا یا بیماری های قلبی دارند اکیدا ممنوع و خطرناک است. در ادامه ده نمونه از بهترین مکان های مخصوص این ورزش را معرفی کرده ایم.

بهترین مکان ها برای بانجی جامپینگ

پل ویکتوریا فالز واقع در زامبیا

این پل یکی از بهترین و زیباترین مناطق جهان است که ارتفاعی حدود 111 متر برای علاقه مندان به سقوط آزاد را فراهم می کند. این مکان که به عنوان یکی از عجایب هفتگانه طبیعی زمین معروف شده، با آبشارها و جنگل های فوق العاده تماشایی احاطه شده که نه تنها برای سقوط کنندگان بلکه برای ناظران عادی هم نفسگیر و جذاب است. هزینه یک بار امتحان این ورزش 110 دلار است و اگر بخواهید از پرش شما فیلم و عکس هم تهیه شود باید 45 دلار دیگر بپردازید. هنگام پرش احساس می کنید که آبشار با سرعت سرسام آوری به سمت شما می آید.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

پل رودخانه بلوکرانس واقع در آفریقای جنوبی

این پل در مرز شرقی و غربی شهر کیپ تاون قرار گرفته که نه تنها منظره دلفریبی دارد، بلکه محل استقرار سومین مقصد برتر ورزش بانجی جامپینگ دنیاست. این پل 216 متر با سطح رودخانه فاصله دارد و در سال 1984 ساخته شده است. مناظر زیبا و نیز 7 ثانیه تجربه سقوط آزاد از دلایل محبوبیت این جاست. همچنین مربیان بسیار ماهری دارد که از نکات ایمنی لازم برای شما خواهند گفت: یک سیستم آونگی بسیار مطمئن هم دارد که ایمنی ورزشکاران را تضمین می کند.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

برج ماکائو واقع در چین

این برج مسیری 233 متری برای علاقه مندان به این ورزش فراهم کرده که حدود 6 ثانیه طول می کشد و در کتاب گینس به عنوان مرتفع ترین مکان برای این پرش ثبت شده است. با استفاده از یک سیستم کابلی کنترل شده، قبال از این که به آرامی بر روی یک کیسه هوا فرود بیایید چند بار در هوا بالا و پایین خواهید رفت. این برج منظره ای دیدنی از ماکائو دارد. هزینه این پرش 319 دلار می شود که تی شرت مخصوص، گواهینامه و یک کارت عضویت هم به شما تعلق خواهدگرفت.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

سد ورزاسکا واقع در سوییس

این سد که اکثر مردم آن را از فیلم جیمز باند به خاطر دارند، 220 متر ارتفاع دارد و از جمله برترین مکان هایی است که بانجی جامپرها جذب آن می شوند. ورزاسکا یک سد هیدروالکتریک است که بین سال های 1960 تا 1965 ساخته شد، پرش 007 کلاسیک مخصوص مبتدیان و 007 اولتیمو مخصوص پیشرفته هاست. برای پرش 007 حتما باید از قبل مراحل رزرو، معاینات پزشکی و سنجش قد و وزن را انجام دهید. اگر می خواهید در طی یک پرش، مناظر دیوانه کننده سوییس، کوهستان آلپ، دریاچه ای زیبا و رودخانه ای لاجوردی را در پایین مشاهده کنید، حتما به این سد سری بزنید.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

پل رویال جورج ساسپنشن واقع در شهر کانن در کلورادو

این پل در سال 1929 به عنوان جاذبه ای توریستی ساخته شد تا جنگل و رودخانه آرکانساس را به همردم نشان دهد. پل حدود 385 متر طول دارد و ارتفاع آن تا ابتدای پایه ها حدود 46 متر است که مکانی رویایی برای علاقه مندان به بانجی جامپینگ در سراسر جهان به شمار می آید. برای برخی حتی قدم زدن بر روی این پل وحشت انگیز است.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

پل رودخانه کلورادو واقع در کاستاریکا

این پل مکان دیگری است که تجربه ای فراموش نشدنی برایتان رقم خواهدزد. ارتفاع پل 80متر است که بر بالای دره ای بسیار عمیق با مناظری زیبا ساخته شده و 61 متر ارتفاع دارد که مساوی است با حدود 5 ثانیه سقوط آزاد با سرعتی بی نهایت به سوی رودخانه سنگلاخی کلورادو، دیدن جنگل های بارانی این اطراف هنگامی که از این پل سقوط می کنید حقیقتا خاطره انگیز است. این ورزش از سال 1991 در این جا آغاز به کار کرد و نکات ایمنی به شدت رعایت می شود. برای پرش اول 65 دلار و برای پرش دوم 30 دلار خواهید پرداخت.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

کانال کورنیت واقع در یونان

این کانال دو خلیج بزرگ کورنیت و سارونیک را به هم متصل می کند و پل مستقر بر روی این کانال مکانی ایده آل برای سقوط آزاد است و کارکنانی فوق العاده مودب و مهمان نواز دارد. کسانی که دوست ندارند این ورزش را تجربه کنند، بهتر است از بالای پل شاهد پرش دیگران باشند و از آن بالا منظره زیبای رود و کشتی هایی که از زیر پل عبور می کنند را ببینند.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

پل پرین واقع در آمریکا

تنها پل آمریکاست که به دست بشر ساخته شده و بانجی جامپینگ در تمام طول سال در آن در جریان است. این پل 150 متر ارتفاع دارد که از روی رودخانه مار عبور می کند و هر ماجراجویی را خرسند می سازد. این پل قبلا با نام تووین فالز اینترکانتی در 1927 افتتاح شد و در آن زمان مرتفع ترین پل جهان بود.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

ولکانو بانجی (سقوط آزد روی آتشفشان) واقع در شیلی

خطرناک ترین و نیز گرانقیمت ترین مقصد بانجی جامپینگ دنیاست که تجربه ای همانند مرگ دارد. هزینه ای معادل 10 هزار دلار از شما اخذ می شود تا 6 روز در این جا اقامت کنید و به فعالیت هایی کم هیجان تر بپردازید و در آخر پرشی هیجان انگیز را تجربه کنید. در این جا سوار بر یک هلی کوپتر می شوید و بر فراز یک کوه آتشفشان فعال به پایین می پرید و کابل حدود 105 تا 130 متر کش می آید و شما تا 214 متر پایین می روید. بعد از این که مرگی قرمزرنگ و داغ را بر صورت خود احساس کردید، هلی کوپتر اوج گرفته و با سرعت 80 متر بر ساعت شما را از روی زیباترین مناظر شیلی عبور می دهد.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

رودخانه بوت کوسی واقع در هیمالیا

این پل که ساخت سوییس است و چهار ایکس استحکام دارد، مکان مناسبی است برای کسانی که می خواهند 160 متر پایین بپرند و به رودخانه لاجوردی برسند. این مکان توسط برخی از ماهرترین مربیان سقوط آزاد اداره می شود. در این جا هیجان اصیل نپالی و طولانی ترین سقوط آزاد جهان را تجربه خواهیدکرد.

سقوط آزاد با بانجی جامپینگ

قربانی های بانجی جامپینگ

هر ورزشی در عین هیجان انگیز بودن با خطرات زیادی هم همراه است و باید طبق قوانین بازی و با رعایت کامل مسائل ایمنی انجام شود. بانجی جامپینگ هم از این قاعده مستثنا نیست، با این حال افرادی که در پرش هایشان دچار آسیب دیدگی می شوند، کسانی هستند که از وسایل مطمئن و استاندارد استفاده نمی کنند و یا کسانی اند که با وجود وسایل خوب به درستی پایین نمی پرند. یکی از این افراد بدشانس مایکل لاش بود که در سال 1986 به خاطر جراحات زیادی که در زمان پرش اشتباه روی بدنش به وجود آمد، از دنیا رفت.

در سال 1977 لورا پترسون یکی از 16 عضور تیم قهرمانی بانجی جامپینگ آمریکا به خاطر آسیب شدیدی که به جمجمه اش وارد شد، جانش را از دست داد. او به خاطر پرش اشتباهی که انجام داد نتوانست خودش را کنترل کند و سرش به شدت با دیواره سکوی پرش لوینزیانا برخورد کرد.

ریشی باوجا هم یکی از قربانیان ورزش بانجی جامپینگ است که بعد از پرش از پل 80متری نتوانست تعادلش را حفظ کند و پس از چند بار بالا و پایین رفتن ناگهان طنابش رها شد و از اتفاع 50 متری به درون آب سقوط کرد. البته ضربه ای به سرش وارد نشد اما از ناحیه سینه به شدت با سطح آب برخورد کرد و همین امر باعث پارگی طحال، ترکیدگی جگر و شکستی های کوچک شد. با توجه به آسیب دیدگی های ریشی هیچ کس باور نمی کرد که او بتواند از مرگ حتمی نجات پیدا کند.

اسم یک زوج انگلیسی به نام های تیزیانا آکورا 25 ساله و آلبرتو گالتی 26ساله هم در فهرست قربانیان ورزش بانجی ثبت شده است. آن ها که برای ماه عسل خود به ایتالیا رفته بودند، پس از پرش بانجی جامپینگ جان خود را از دست دادند. بعد از تحقیق از صاحب برج پرش مشخص شد که این برج برای تعمیرات جزئی بسته بود و او با اصرار زوج جوان مجبور شده بود برج را برای پرش آماده کند. این برج چهار سال متوالی مورد استفاده قرار گرفته بود و تا آن زمان هیچ حادثه ای در آن جا اتفاق نیفتاده بود. نکته عجیب این بود که با این که طنابی که به پای زوج بسته شده بود تحمل وزن 2000 کلیوگرم را داشت اما از شانس بد آن ها، وزن 90 کیلوگرمی آلبرتو را تحمل نکرد و پاره شد. تیزیانا هم که همزمان با شوهرش از بالای برج پایین پریده بود از دیدن این صحنه وحشت زده شده و به خاطر از دست دادن تعادلش به شدت با دیوار برج برخورد کرد و به خاطر ضربه ای که به سرش وارد شد جانش را از دست داد.

یکی دیگر از مشکلات شایع بانجی جامپینگ تعویق گردش خون در قسمت ران پا بعد از پرش است. خوان پابلو یکی از بانجی جامپرهایی بود که پس از گذشت چند روز از پرشش از برج معروف بانجی در کلمبیا دچار دردی خفیف در پاهایش شد ولی به آن اهمیت نداد. اما بعد از پنج ماه درد پایش آن قدر زیاد شد که راه رفتن برای او دشوار شده بود.

پزشکان بعد از بررسی مشکل خوان به این نتیجه رسیدند که گردش خون در قسمت ران پای او دچار مشکل شده و همین امر باعث خشکی در رگ های این ناحیه شده است و پنجمین نفر در کل دنیا بود که دچار این مشکل شده بود. او برای درمان خود به بیمارستان های زیادی رفتن و با مشهورترین پزشکان مشورت کرد اما هیچ کدام از آن ها نتوانستند راه حلی به خوان پیشنهاد کنند. به خاطر همین خوان 36 ساله مجبور است تا آخر عمر از عصا برای راه رفتن استفاده کند.

چهارشنبه 10 تیر 1394

رمز گشایی از دکل گمشده ایران

نویسنده: Laura   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 


حالا می‌توان عبارت دكل گمشده را طعنه‌ای به تمام ماجرا دانست. گم‌شدنی در كار نبود. شاید انتخاب نام «دكلی كه هرگز نیامد» برای شرح داستان جذاب‌تر باشد. دكل گمشده ایرانی می‌تواند دستمایه یك فیلم هیجان‌انگیز هالیوودی باشد. فیلمی كه شگردهای مافیا را با جذاب‌ترین قصه‌ها به تصویر می‌كشد. چند دلال راهی مركز شهر می‌شوند. سر از ساختمان‌های نزدیك به هم نفت در می‌آورند. آن قدر دلیل می‌آورند تا طرف‌شان راضی شود كه هم مجموعه‌اش به دكل نیاز دارد و هم این دلالان توان خرید دكل را در سخت‌ترین دوره تحریم‌ها دارند. تحریم لقمه چربی را در دامان این كاسبان انداخت. لقمه‌ای به بزرگی ٨٧ میلیون دلار.

 قبل از آن ٢٩ سالی می‌شد كه كسی به ایران دكل نفروخته بود، بعضی‌ها این طور عنوان می‌كردند كه ایران دكلی نخریده است چون اجاره پورسانت‌های جذاب‌تری را به همراه می‌آورد اما به هر روی بعد از خرید دكل شهید رجایی، دكل دیگر نیامد تا نوبت به سحر یك رسید و جنجال‌هایی كه بر سر آن بر پا شد. یك طرف ماجرای خرید دكل در آن روزها جهاد دانشگاهی بود كه می‌گفت قدرت ساخت دكل را در داخل داریم و از این سو بقیه می‌گفتند كدام قدرت ساخت دكل؟ كدام كارخانه دكل‌سازی؟ قرار بود جهاد دانشگاهی ١٤ دكل برای وزارت نفت بسازد .رویایی كه البته تعبیر نشد.

درست روزهایی كه برخی فانوس به دست در روشنای روز به دنبال كارخانه ساخت دكل در ایران می‌گشتند و می‌پرسیدند این اطراف كارخانه دكل‌سازی ندیده‌اید؟ داستان دكل در ایران وارد فاز تازه‌ای شده بود. همان‌ها كه ابتدای داستان راهی شركت نفت و گاز پارس شده بودند و آنها را مجاب كرده بودند كه می‌توانند برای ایران دكلی بخرند، پول را داده بودند و دكل را نگرفته بودند.  حالا معلوم می‌شود قصه ساخت دكل در ایران چندان هم پركشش نبود.  نادر قاضی پور می‌تواند مدال نخستین افشا‌كننده این موضوع را از آن خود كند. او بود كه نخستین بار عنوان كرد كه دكل نفتی دین از تركیه خریداری شده است اما وجود خارجی ندارد.  تا اینجای داستان خبر تازه‌ای نیست، تایید گم شدن دكل نفت در دولت پیشین از سوی زنگنه نیز اتفاق تازه‌ای نبود، اما ماجرا آنجا جذاب می‌شود كه حرف‌ها بر سر  دكلی كه نیامده است ضد و نقیض می‌شود.

 كدام دكل؟
مگر دكل گم می‌شود؟ این را یكی از نمایندگان عضو كمیسیون انرژی می‌گوید و بعد نیز تاكید می‌كند تا امروز چیزی در این باب نشنیده است.

 در حالی كه برخی اعضای كمیسیون انرژی هیچ اطلاعی از داستان كشدار دكل نفتی نداشتند و جزییات را مطالبه می‌كردند تا دریابند داستان دكل چیست، سخنگوی كمیسیون انرژی مجلس تاكید كرد كه قرار است پس از اتمام تعطیلات مجلس، موضوع دكل دین در دستور كار قرار گیرد تا ابعاد ماجرا معلوم شود.  حسین امیری خامكانی در پاسخ به این سوال كه آیا كمیسیون انرژی گزارشی در خصوص ماجرای دكل نفتی خریداری شده دریافت كرده است یا خیر، می‌گوید: هنوز گزارش جامعی در مورد مساله دكل گم شده ارایه نشده است؛ از این رو كل داستان در پرده‌ای از ابهام قرار دارد. وی ادامه داد: از این كلاف سردرگم آنچه مشخص است اینكه دكل خریداری شده هیچ‌وقت به ایران نیامد. همین. البته این مساله در دولت سابق رخ داد و حالا دولت یازدهم باید پیگیری كند و موضوع را به سرانجام برساند. او با تاكید بر اینكه تا زمانی كه توضیحات دقیق دولت را نشنود، صلاح نمی‌داند بقیه قطعات پازل را فاش كند، گفت: ممكن است برخی از این اطلاعات درست نباشد از این رو روند رسیدگی دچار اختلال می‌شود. من معتقدم كه باید صبر كنیم تا یك بررسی دقیق انجام شود اما مسلم اینكه برخورد با عاملان این فساد خواست عمومی مردم است و ما نیز حتما این موضوع را مد نظر داریم.

دكل مكزیك است
سید حمید حسینی، فعال بازار فرآورده‌های نفتی اما اعتقاد دیگری دارد. او  سناریوهای مختلفی را در این میان ترسیم می‌كند و می‌گوید ماجرا هم پیچیده است و هم پیچیده نیست. هر چند برخی می‌گویند دكل در قطر رویت شده است، وی تایید می‌كند گزارشی را دیده است كه در آن اشاره شده دكل حفاری كه قرار بود امروز در خلیج فارس باشد، در آب‌های مكزیك مشغول به كار است.  او می‌گوید: باید همه جوانب را در نظر گرفت. من فكر می‌كنم این دكلی كه امروز در آب‌های مكزیك در حال كار است، متعلق به ما نیست. بالاخره این دكل در شرایط تحریم خریداری شده است، در موقعیتی كه هیچ شركتی حاضر به دور زدن تحریم و فروش دكل به ایران نبود.

 وی گفت: كار در این شرایط ویژگی‌های خاص خود را دارد. به هر حال بسیاری از شركت‌های زیر مجموعه نفت و فعال در این حوزه، مانند شركت تاسیسات دریایی كه قرار بود این دكل را بخرد، علاقه‌مند بودند دكل ملكی داشته باشند. حالا دلالانی این وسط حضور دارند كه می‌خواستند معامله را جوش بدهند.

 او در توضیح این مطلب اضافه كرد: این موضوع را باید از چند زاویه بررسی كرد، وضعیت اول این است كه قسط اول پرداخت شده است و بعد از آن دیگر پولی از سوی ایران واریز نشده و در نتیجه مالك دكل آن را به شركتی دیگر فروخته است یا اینكه در وضعیت دوم واسطه‌ها قسط‌های بعدی را دریافت كرده‌اند و چیزی به فروشنده  دكل نداده‌اند و وضعیت سوم نیز این است كه خود شركت تاسیسات دریایی با اطلاع از اینكه واسطه‌ها پول را به شركت فروشنده نمی‌دهند، آن را پرداخت كرده باشد.  وی گفت: به هر حال یك موضوع برای من مسلم است، اینكه پول به شركت فروشنده نرسیده است، درست است كه این پول از سوی ایران پرداخت شد اما در جیب دلالان و واسطه‌هایی است كه در این قرارداد حضور دارند، به شكلی كه در وضعیت‌های مختلف توضیح دادم.
 او ادامه داد: اگر این دكل متعلق به ایران بود، یعنی شركت فروشنده پول آن را گرفته بود، نمی‌توانست آن را به شركتی دیگر و به نقطه‌ای دیگر منتقل كند چون مالك آن ما بودیم ولی حقیقت این است كه ما پولی دادیم و دكلی نداریم.

شاید اصلا دكل نبود
عباس سلطانی اما از زاویه‌ای دیگر به این داستان می‌نگرد. وی می‌گوید: به نظر می‌رسد اساسا دكلی با این مشخصات و به این اسم وجود خارجی نداشته است. او همه‌چیز را روی كاغذ معنی می‌كند و می‌گوید: منظور من این است كه خرید، فروش و جابه‌جایی دكل تنها روی كاغذ اتفاق افتاده است و از ابتدا چنین دكلی وجود نداشته است. او نیز با تایید حرف همكارانش مبنی بر اینكه كمیسیون انرژی بعد از پایان تعطیلات بررسی موضوع دكل را در دستور كار خود قرار می‌دهد، می‌گوید: مساله فساد اقتصادی و برخورد با مفسدان اقتصادی یك مساله ملی است و در صورت عدم قاطعیت در برخورد با این افراد جامعه را نسبت به خود ناامید كردیم. به همین خاطر همواره مجلس تمام تلاش خود را انجام داده است كه این مسائل را در دستور كار خود قرار دهد.

قطعات گمشده
 می‌گویند معامله در تركیه اتفاق افتاده است. تركیه انگار حیاط خلوت بسیاری از كاسبان تحریم در روزهای سخت ایران بوده است. یك سر بابك زنجانی به تركیه می‌رسد و یك سر دكل گمشده و انبوهی ماجرای دیگر. قطعات پازل دكل گمشده، آن قدر پراكنده هست كه كسی شجاعت اظهارنظر مطلق و دقیق درخصوص آن را نداشته باشد. آیا بررسی كمیسیون انرژی و مجلس شورای اسلامی می‌تواند بخشی از این قطعات را كنار هم بنشاند؟

روزنامه اعتماد

ماجرای گم شدن یک دکل در زمان دولت سابق دستمایه شوخی و طنز در فضای رسانه ای و اجتماعی شده است. تعدادی از این واکنش های طنزآمیز را برگزیده که تقدیم مخاطبان می شود. به امید پیدا شدن دکل!

مصاحبه روزنامه شرق با دکل

بعد از انتشار خبر گم‌شدن یک دکل به این هوا اندازه، در دوره آقای احمدی‌نژاد، گمانه‌زنی‌های مختلفی به وجود آمد که این شائبه را به وجود آورد که پاکدست‌ترین دولت ما دست‌هایش را با صابون نمی‌شسته و به‌همین‌دلیل دستش کثیف است. به‌همین‌دلیل میهنی - احمدی‌نژادی ما دکل گم‌شده را پیدا کردیم و اصل ماجرا را از خودش پرسیدیم تا دست‌های مهرورزان را بشوییم.

* سلام دکل‌جان. شما را کی دزدیده؟

دکل: من دزدیده نشدم. من گم شدم. درواقع من را ربودند. من وقتی بچه بودم داشتم با بچه‌دکل‌های دیگر بازی می‌کردم که یکی آمد و من را دزدید و فروخت به گروه‌هایی که کودکان خیابانی را مدیریت می‌کنند. آنها من را معتاد کردند و مجبورم کردند که در خیابان گدایی کنم.

* یعنی اصلا گم‌وگورشدن شما ربطی به کسی ندارد؟

دکل: بله. صددرصد. آنهایی که در ذهن شماست وقتی فهمیدند من گم شده‌ام، همه‌جا دنبال من گشتند و کلی هم گریه کردند و گفتند دکل مردم گم شد فردا جواب مردم را چه بدهیم؟

* شما به کسی مظنون نیستی؟

دکل: چرا من به شما و همه رسانه‌ها و مطبوعات از جمله روزنامه «شرق» مظنونم. شما در هشت سال گذشته کاری کردید که من گم بمانم و آگهی گمشده من را چاپ نکردید. از کجا معلوم خود تو من را ندزدیده باشی؟ هان؟

* عزیزم یک چیزی بگو که بگنجد. دکل را من در کدام جیبم فروکنم؟ ما یک خودکار و یک لپ‌تاپ داریم از همه‌جامان بیرون زده و هرکاری هم باهاش می‌کنیم قشنگ توی چشم است و مجوز هم نمی‌دهند به این سادگی. بعد دکل را بردارم چه‌کارش کنم؟

دکل: من نمی‌دانم. پس شاید کار جیسون رضایی باشد. شاید هم کار آن آقایی باشد که از عربستان برای تحصیل بچه‌اش پول گرفته و آبروی ما را برده چون ما خودمان برای تحصیل همه پول دادیم به همه (البته حالا هیچ‌کدام از این بورسیه‌ها هم درس‌خوان نبودند و الان خوشبختانه همه واردکننده پورشه هستند)، بعد برای ما افت ندارد یکی برود به عربستان بگوید پول بده بچه‌ام درس بخواند؟ به نظرم دکل را بیندازیم گردن همین‌ها.

* ببخشید برای دزدیدن دکلی به اندازه شما اول باید سوراخ کَند. چنین سوراخی کجا یافت می‌شود؟

دکل: همان سوراخ گنده‌ای که توی شهرک غرب موقع گودبرداری درست شد. آن سوراخ به غیب‌شدن من ربط دارد.

* ولی آن سوراخ مربوط به بابک زنجانی بود و هرچند بزرگ‌ترین سوراخی بود که تهران به خودش دیده بود ولی اگر آن سوراخ را برای شما کنده باشند پس معلوم می‌شود جریان انحرافی در گم‌شدن شما دست داشته یا مطلع بوده.

دکل: این افترا و تهمت است. من اصلا ربطی به سوراخ انحرافی ندارم.

* به نظر شما تطمیع شدی یا به نحو تابلویی می‌خواهی توپ را بیندازی در زمین دیگران. اصلا الان که نگاه می‌کنم شما دکل صافی هم نیستی و انحراف پیدا کردی و کج رفتی بالا. نکند تو دکل انحرافی باشی و داری رد گم می‌کنی؟

دکل: برو بابا. من دیگر بدون حضور وکیلم حرف نمی‌زنم.

نتیجه آچاری: خشت اول چون نهد معمار کج و به روایتی انحرافی / دکل‌ها هم می‌روند تا ثریا کج و کوله.

..........................................................................................
شوخی های دکلی (طنز)



سعید: او پاک دست ترین دولت تاریخ را داشت و میتوانست بدون دخالت دست یک دکل را غیب کند

..........................................................................................
سهیل : هر کی دکل حفاری نفتی رو برداشته خودش بیاره بذاره سر جاش.
..........................................................................................
دکل ملت ایران رو این دور و برا ندیدید؟

شوخی های دکلی (طنز)


.......................................................................................
شوخی های دکلی (طنز)


شوخی های دکلی (طنز)

..........................................................................................

مریم: مظنون اصلی گم شدن دکل نفتی.

شوخی های دکلی (طنز)

..........................................................................................

یک دستگاه دکل حفاری نفتی گم شده از یابنده تقاضا میشود آن را به نزدیک ترین صندوق پستی بیاندازد به نشانی وزارت نفت
..........................................................................................

نیما : قدیم‌ها می‌گفتن شتر با بارش گم می‌شه الان باید تغییرش داد به دکل با نفتش
..........................................................................................

ایرانی مقیم خارج از کشور : دلم میخواد برم تو خیابون اولین نفری روکه دیدم بغل کنم و بهش بگم ،خوش به حالت که تو کشورت دکل نفتی گم نمیشه .بعدشم برگردم خونه .

..........................................................................................

طرفه: دکل نفت رو ندیدین؟ همین گوشه کنارا گذاشته بودما

..........................................................................................

مهسا: یه بار یه فامیله می‌خواد بره دولت دهم مدیر بشه میگن نمیشه دیگه تیم رو بستیم، میگه باشه پس من یه دکل برداشتم

..........................................................................................

دکل نفتی! گم شده تو دولت احمدی‌نژاد؟! مداد تراشه مگه؟
..........................................................................................

مهری : چی شده؟
-مویابلمو دزدیدن
- برو داداش من! تو این مملکت دکل میدزدن کسی ککش نمیگزه، تو نگران موبایلتی؟!

..........................................................................................


مگنا قرمز: یه دکل انقدی ندیدی؟
شوخی های دکلی (طنز)
..........................................................................................


کافه : مثل درز گوشه کاناپه که همیشه چندتا کنترل و دسته کلید توشه دنیا هم یه سوراخی داره که هواپیماهای مالزی و دکل نفت و... توشه

..........................................................................................

یک عدد دکل نفتی که راه را بلد نیست، چند سال است که از منزل خارج شده و باز نگشته است. مژدگانی یابنده محفوظ است

..........................................................................................

پیام وارده در فیسبوک: چنان میدزدمت در روز روشن که دولتمرد سابق آن دکل را...

..........................................................................................

یک دکل نفتی که دارای اختلال حواس است با شلوار راه راه و پیراهن رکابی ازمنزل خارج شده و تاکنون برنگشته است... مرتب این مسیج برام میاد!

..........................................................................................
دزد دکل در برنامه ماه عسل

شوخی های دکلی (طنز)

..........................................................................................

رضا : دکل من زیر درخت آلبالو گم شده...
..........................................................................................

where is my dakal

..........................................................................................

جواد : دکل ما رو ندیدی؟
جان : نه به جان محمود

شوخی های دکلی (طنز)



..........................................................................................


پژمان احمدی: یک عدد دکل نفتی در دوره آقای احمدی‌نژاد گم شده است پ ن : رمز گشاییش کردم به تصویر زیر رسیدم با سپاس

شوخی های دکلی (طنز)



..........................................................................................
دکله اینجا هم که نیست...

شوخی های دکلی (طنز)

برای خیلی‌ها این سوال پیش آمده بود که ملکه سبا این همه طلا را از کجا آورده بود؟ تیمی از باستان‌شناسان بریتانیایی با بررسی سایت‌های حفاری در اتیوپی، جواب خوبی برای این سوال یافته‌اند.

 ملکه سبا در انجیل، حاکمی معرفی شده که با بارهایی از طلا برای تحت تاثیر قرار دادن سلیمان به اورشلیم سفر می‌کند. اما برعکس خودش به حقانیت حضرت سلیمان پی می‌برد و ایمان آورد. مردم ممالک او نیز همه موحد و خداپرست شدند. بلقیس نیز -طبق برخی روایات- بعدها به همسری حضرت سلیمان درآمد.

دولت سبا یا سَبَأ از حکومت‌های باستانی (قرن هشتم قبل از میلاد)‌ منطقه یمن بوده است. دولت و مملکت سبا از مهم‌ترین و معروف‌ترین دولت و ممالک تاریخ گذشته شبه‌جزیره عربستان بوده است.

این منطقه به دلیل ارتباط با اورشلیم و امپراتوری روم شکوفا شده بود. نام ملکه آن یعنی بلقیس هم در قرآن و هم در انجیل آمده و اشاره شده که وی به همراه خدم و حشم بسیار بزرگی به همراه شترهایی که انواع ادویه‌جات، طلا و سنگ‌های قیمتی حمل می‌کردند، به اورشلیم وارد شد و 120 کیلو طلا و به همراه مقدار زیاد ادویه به شاه پیشکش کرد. همین موضوعات نشان می‌دهد که این ملکه چه ثروت عظیمی داشته است.

رسیدن ملکه سبا به اورشلیم در نقاشی آپولونیو دی ژیووانی

تیمی از باستان‌شناسان بریتانیایی در سال 2012 یک معدن طلای بسیار بزرگ را در اتیوپی شمالی کشف کردند که در نزدیکی آن یک میدان جنگ و خرابه‌هایی از یک معبد وجود داشت. باستان‌شناسان با بررسی‌های بیشتر و کشف یک سنگ 6 متری که روی آن خورشید و هلال ماه –نشان سبا- حک شده، دریافتند که این منطقه در گذشته به قلمرو سبا تعلق داشته است.

تصویر بلقیس در مینیاتورهای ایرانی

علیرغم اینکه روی سنگ با علائمی هشدار داده شده بود که این مکان، خانه یک نوع کبرای عظیم‌الجثه است، باستان‌شناسان با جابه‌جا کردن آن، کتیبه‌ای را به خط سبایی‌ها، زبان باستانی که ملکه سبا به آن زبان صحبت می‌کرد، کشف کردند. باستان‌شناسان همچنین در تپه‌های اطراف، خرابه‌هایی از معبدی باستانی را یافتند که گفته می‌شود به خدای ماه سبا اختصاص داشته است.

این تیم باستان‌شناسی همچنین استخوان‌های انسانی را در میدان جنگی در نزدیکی این مکان کشف کردند.

حال مورخان و باستان‌شناسان معتقدند که معدن طلایی که در این قسمت از اتیوپی کشف کرده‌اند، متعلق به بلقیس بوده و ثروت عظیم او را پشتیبانی می‌کرده است. این معدن روی تپه‌ای واقع شده و در ورودی آن 1/2 متر زیر زمین قرار داشته است.

باستان‌شناسان جمجمه یک انسان را در ورودی این معدن کشف کردند؛ در جایی که هنوز علائم حفاری در آن قابل مشاهده است.

مترجم: نسترن صائبی

«سرمان را یواشکی برمی‌گردانیم تا مبادا خطی بر وجدانمان بیفتد. زندگی 5000 زن کارتن‌خواب در تهران، آمار 9 درصدی معتادان زن از کل معتادان که در 5 سال اخیر دو برابر شده است، آمار 32 درصدی مرگ‌ومیر زنان ناشی از اعتیاد، رواج افسردگی و رسیدن سن اعتیاد به 13 سال در بین دختران و تغییر الگوی مصرف آنها از مواد سنتی به مواد صنعتی و روانگردان که منجر به لذت و هیجان و شادی کاذب می‌شود، وجود دو میلیون کودک کار در کشور و ... قله‌ای از کوه یخی است. همزمان خبر تجاوز گروهی شش مرد معتاد زیر پلی به دختر 11 ساله‌ای که کودک کار است هم منتشر شد.

خبری که در هیاهوهای اخیر گم شد و دریغ از واکنشی کوچک به این عمل شنیع و غیر انسانی که به فرموده مولای متقیان از شنیدن آن انسان اگر بمیرد، رواست.

در چند هفته اخیر شدیدترین هجمه‌ها و حملات را از جانب کسانی که اکثریت واجدین شرایط دو سال پیش در چنین روزهایی بر روش‌ها و رویکردها و رویه‌های آنان خط بطلان کشیدند تحمل کردیم، کسانی که هشت سال در غار کهف خود خزیده بودند در این دو سال از هیچ کوششی برای پاشیدن بذر ناامیدی و دلسردی در میان مردم دریغ نورزیده‌اند.

 جماعت مقدس‌نما و مدعی دیانتی که با صدور اطلاعیه پشت اطلاعیه و خط‌ و نشان کشیدن‌های پی‌درپی از زلزله به پا کردن در روز مسابقه و برخورد خونین تا قبیح‌ترین و مشمئزکننده‌ترین اهانت‌ها و توهین‌ها که لایق خودشان بود، زنان و دختران پاکدامن و عفیف این سرزمین را خطاب قرار دادند.

کسانی که نام یاران خدا را بر خود نهاده‌اند به رغم توصیه دیگران به حیا، برای نهی از یک منکر ده‌ها منکر دیگر مرتکب شدند، الفاظی که قلم از یادآوری و نوشتن آن شرمسار و مصداق بارز چندین عنوان مجرمانه در قوانین جمهوری اسلامی ایران است. اگر روزی زنان و دختران عزیزمان این جماعت را ببخشند، بی‌تردید فراموششان نخواهند کرد و در حافظه تاریخی خود این روزها را به یاد خواهند سپرد».

منبع:  پیام فیس‌بوکی معاون رئیس‌جمهور

تیم ملی والیبال ایران در شبی که بعید است به این زودی ها غبار فراموشی بگیرد، موفق شد در یک بازی بی نقص آمریکا را 3-0 شکست دهد.

  برای ما که در رقابت های ورزشی عادت کرده ایم به «اما و اگر» از آن پیروزی های دلچسب بود.  هر ایرانی فارغ از لهجه و قومیت و حتی جنسیت به پسران بالا بلند سرزمین اش افتخار کرد، از این پیروزی خوشحال شد. آرام خوابید اما  ...

  اردیبهشت امسال تیم فوتبال آژاکس آمستردام پیش از مصاف خانگی با تیم کامبور به مناسب روز جهانی مادر، همراه با مادران خود وارد زمین بازی شدند و با تقدیم دسته گل و گرفتن عکس یادگاری به آنها، این روز را برای مادران‌شان به یاد ماندنی کردند.

  دیشب اما حتی جاخالی انداختن های سعید معروف، سرویس های قائمی و عبادی پور، خلاقیت و هوش غلامی و فریادهای موسوی هم نتوانست از یاد کسی ببرد که گروه های کم تعداد اما پرهیاهوی فشار موفق شدند با حاشیه سازی مانع از ورود زنان و دختران به ورزشگاه شوند.

  تردید نکنید که شب گذشته آن دسته از مردانی که با تجمع های خیابانی موفق شدند حرف خود را به کرسی بنشانند با دیدن نتیجه کارشان، آسوده تر از هر کسی به رختخواب رفتند و در آن سو  زنان و  دخترانی که مشتاق بودند در ورزشگاه  تیم ملی کشورشان را تشویق کنند باز هم افسوس خوردند که چرا باید از چنین حق ساده ای محروم شوند؟

  از خودشان پرسیدند چطور حضورشان در راه پیمایی و انتخابات ستایش می شوند اما حق ندارند به ورزشگاه بروند و یک مسابقه ورزشی ملی را - با رعایت همه موازین و تمهیداتی که به سهولت قابل اجراست- شاهد باشند؟

  دلواپسانی که دیشب آرام و لبخند به لب از این پیروزی تازه و عقب نشینی دولت خوابیدند تنها دلنگرانی شان همین بود؟ آنها مقابل اختلاس و دزدی و خیانت چرا سکوت می کنند؟

  دل شان خون نشد از تجاوز دسته جمعی چند مرد؟!  به دختری 11 ساله در خیابان؟ این مردان غیور و پر سر و صدا وقتی با زن و دختر خودشان روبرو می شوند هم تا این اندازه حساس و پرآشوب هستند یا تسامح و تساهل به خرج می دهند؟

  باور می کنند که مادران همین بازیکنان دوست داشتنی والیبال هم «زن» هستند و دوست دارند روی سکوها و از نزدیک درخشش فرزندانشان را شاهد باشند؟ چطور انتظار دارند بازیکنان والیبال به قول آنها «پوزه آمریکا را به خاک بمالند» اما همسران و مادرهایشان اجازه نداشته باشند کنار آنها باشند؟

 گروه های فشار می گویند مخالف «آزادی بی حد و حصر» هستند اما اتفاقا خود آنها در این کشور تنها بهره مندان از آزادی بی حد و حصر هستند!

  چه کسی جز آنها می تواند هر کنسرت و سخنرانی را به هم بریزد؟ چه کسی جز آنها از این آزادی برخوردار است که فیلم ها را از پرده پائین بکشند! از دیوار سفارت بالا بروند یا به سمت رئیس جمهور لنگه کفش پرتاب کند؟ در نماز جمعه به سمت خطیب مهر بیندازد؟ از نماینده مجلس با پاره آجر استقبال کند؟ مراسم تدفین شهدا را به کارناوال سیاسی تبدیل کند؟ به کوی دانشگاه هجوم بیاورد؟ درِ جماران را بشکند و .... شما می توانید گروهی مشابه آنها را مثال بزنید که از «آزادی بی حد و حصر» برخوردار باشند؟!

  حضور زنان در ورزشگاه نه تمام آرزوی آنانی است که نیمی از جامعه را تشکیل می دهند و نه وقتی منع می شوند دنیایشان به آخر می رسد. نکته اما ساده است؛ این همه تلاش و هیاهو برای ایجاد نارضایتی و برانگیختن خشم و غصه دار کردن زنان و دختران شادمانی ندارد.

 همین زنان و دختران هستند که فردا ستاره های تازه به دنیا می آورند. ستاره هایی که به درخشش شان در زمین های ورزشی و میدان های علم و صنعت و هنر افتخار می کنیم.

هیچ کدام از والیبالیست هایی که دیشب مقابل آمریکا ما را سربلند کردند را یک مرد به دنیا نیاورده است، گرچه برایتان سخت است و جانکاه اما باور کنید که آنها را زنان زاده اند. شیرزنان این سرزمین.

احسان محمدی


شنبه 30 خرداد 1394

این هلندی هایِ قدبلندِ بی تعارف.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 

شاید روی نقشه تفکیک برخی کشورها مانند آلمان، هلند و بلژیک کار چندان ساده ای نباشد، حتی برای فردی سوار بر قطار یا اتومبیل هم تشخیص اینکه چه زمانی از مرز این کشورها عبور کرده به سختی امکانپذیر است، با این حال و به رغم تشابهات بسیار، این کشورها تفاوت های چشمگیری نیز با یکدیگر دارند. تفاوت هایی که می توان آن ها را در موارد گوناگونی از زمین فوتبال گرفته تا شرایط اقتصادی و اجتماعی مشاهده کرد. در این گزارش ویژگی های منحصر به فرد هلند  و هلندی ها مورد توجه قرار گرفته است، کشوری مسطح در اروپای غربی که ارتفاع بیشتر مناطق آن از سطح دریا فراتر نمی رود. بنابر اطلاعاتی که یکی از مقامات سفارت ایران در هلند در اختیار ما قرار داده، بیش از 50 هزار ایرانی در هلند زندگی می کنند و هلند چهارمین مقصد مهاجران ایرانی در اروپا محسوب می شود.

این هلندی های قدبلند خسیس!

کشوری کوچک: نه تنها با تصوری که ایرانی ها از یک کشور در ذهن دارند، بلکه با هر استانداردی، هلند کشور کوچکی محسوب می شود تا جایی که در بسیاری از برنامه های هواشناسی در شبکه  های جهانی نامی از هلند دیده نمی شود، اتفاقی که چندان خوشایند هلندی ها نیست. درواقع هلندی ها نسبت به مشخص شدن کشور آن ها در نقشه های مختلف بسیار حساس اند. مساحت هلند تقریبا معادل استان آذربایجان شرقی است، البته عملکرد اقتصادی، علمی و ورزشی این کشور نشان می دهد که اندازه یک کشور عاملی بازدارنده برای رشد محسوب نمی شود.

همه انگلیسی بلدند: هلندی ها به زبان هلندی صحبت می کنند که کمی به آلمانی شباهات دارند، با این حال برخلاف برخی از جوامع غیرانگلیسی زبان اروپا، تعصبی روی زبان خودشان ندارند و از شما هم انتظار ندارند که هلندی بلد باشید. بخش قابل توجهی از هلندی ها به زبان انگلیسی تسلط دارند به خصوص در شهرهای بزرگ مانند آمستردام و لاهه.

قد بلند:
هلندی ها به بلندقدترین ملت جهان مشهورند. متوسط قد مردان در هلند 185 سانتیمتر است. یعنی اگر آقایی با قد 180 سانتیمتر به هلند بیاید نه تنها مردی بلندقد محسوب نمی شود بلکه از بسیاری از خانم ها نیز کوتاه تر است. باور رایج این است که مصرف بالای لبنیات باعث افزایش قد هلندی ها شده اما نتایج یک تحقیق به تازگی نشان داده که در طول تاریخ، هلندی های قدبلند تمایل بیشتر به بچه دارشدن نشان داده اند و در نتیجه به مرور نسل های بعد بلندتر شده اند.

این هلندی های قدبلند خسیس!

خرج کردن با حساب و کتاب: نه تنها دیگر جوامع اروپایی بلکه حتی خود هلندی ها هم از خودشان به عنوان ملتی خسیس یاد می کنند. به طور محترمانه می توان گفت که هلندی ها به شدت با حساب و کتاب خرج می کنند و البته تا آنجا که بشود اصلا خرج نمی کنند. در محیط های کاری می توان مهاجرانی را دید که از رستوران شرکت یا دانشگاه خرید می کنند و در عین حال هلندی های بسیاری را دید که غذای خودشان که اغلب نان و پنیر است را از خانه می آورند. البته قوت غالب در هلند سیب زمینی است.

مهربان و مودب: هلندی ها به شدت افراد مودبی هستند و بسیار بعید است که به یکدیگر پرخاش کنند. به طور مشابه نسبت به دیگر جوامع (مثلا آمریکایی ها) افرادی مهربان و خوش برخورد هم محسوب می شوند. اگر از آن ها آدرس بپرسید، در بسیاری از موارد حتی کمی راه خود را کج می کنند تا به شما در رسیدن به مقصد کمک کنند. در فروشگاه ها و ادارات نوبت را حتما مراعات می کنند. اما در مواردی مانند سوارشدن به قطار نشان می دهند که اگر مجبور به رعایت صف نباشند، در سبقت گرفتن از یکدیگر تبحر دارند.

نژادپرست؟: هلندی ها ادعا (و حتی افتخار) می کنند که ملتی آزاداندیش و بدون تعصب هستند. درنتیجه بسیار بعید است که فردی با نژاد یا مذهب متفاوت در این کشور با حملات نژادپرستانه مواجه شود با این حال شاید برخی از هلندی ها ته دلشان از حضور خارجی ها در این کشور خیلی راضی نباشند. به خصوص در مورد برخی از ملیت ها مانند افرادی که از ترکیه و مراکش به هلند مهاجرت کرده اند. این نارضایتی بیشتر است تا جایی که حتی جوک هایی نیز در مورد این افراد در هلند ساخته شده است.

آب و هوای غیرقابل پیش بینی:
هوا در هلند متغیری است به شدت غیرقابل پیش بینی. ممکن است هوا آفتابی باشد و تنها چند دقیقه بعد بارانی سیل آسا از آسمان ببارد. خود هلندی ها معمولا همواره حداقل یک ژاکت به همراه دارند تا تغییرات ناگهانی هوا غافلگیرشان نکند.

این هلندی های قدبلند خسیس!

حمل و نقل عمومی:
کیفیت حمل و نقل عمومی (چه برای سفرهای بین شهری و چه برای سفرهای داخل شهری) بسیار بالا است و به همین خاطر استفاده از آن تنها به اقشار کم درآمد محدود نمی شود. کوچک بودن شهرها و نزدیک بودن آن ها به یکدیگر باعث شده که برای بسیاری از افراد، شهر محل سکونت با شهر محل کار متفاوت باشد و در چنین شرایطی (به خصوص با درنظر گرفتن بهای بنزین) حمل و نقل عمومی نقش پررنگی در جابجایی روزانه نیروی کار ایفا می کند. وسایل نقلیه عمومی نیز نسبتا منظم هستند که همین مساله برنامه ریزی برای استفاده از آن ها را راحت تر می کند.

دانشگاه ها: آموزش عالی در هلند نسبتا کیفیت خوبی دارد. در فهرست 100 دانشگاه برتر جهان، 4 دانشگاه هلندی به چشم می خورند که از این نظر تنها کشورهای آمریکا، انگلستان و سوییس وضعیت بهتری از هلند دارند. زبان آموزش نیز از مقطع کارشناسی ارشد به بالا معمولا انگلیسی است که همین ویژگی دانشگاه های هلند را به مقصدی جذاب برای دانشجویان بین المللی تبدیل کرده است.

امنیت: در هر کشوری می توان نقاط و محله های ناامنی را یافت اما در مجموع هلند حتی در مقایسه با همسایگانش مانند بلژیک، کشور بسیار امنی محسوب می شود. به خصوص روستاها و شهرها کوچک هلند از این نظر وضعیت بسیار خوبی دارند.

این هلندی های قدبلند خسیس!

حریم خصوصی: هلندی ها به شدت به حریم خصوصی شما احترام می گذارند. شاید این ویژگی ابتدا جذاب به نظر برسد اما باعث می شود بسیاری از افراد که از دیگر فرهنگ ها می آیند احساس کنند که در هلند به آن ها بی محلی می شود، به خصوص که هلندی ها در مقایسه با مردم کشورهای جنوب اروپا مانند اسپانیا و ایتالیا به ندرت باب مکالمه را با شما باز می کنند. البته از شما هم انتظار می رود که حریم شخصی دیگران را رعایت کنید، برای مثال پرسش هایی مانند اینکه به چه کسی رای داده اید و چقدر درآمد دارید را بهتر است از هلندی ها نپرسید.

بی تعارف: هلندی ها اصلا اهل تعارف نیستند و تصوری هم از این عادت فرهنگی در ذهن ندارند. درنتیجه اگر به شما چایی تعارف کنند و شما در اولین واکنش بگویید «نه، بسیار ممنون»، هرگز دوباره به شما تعارف نمی کنند. در نتیجه در برخورد با هلندی ها نه تنها باید در مورد ردکردن پیشنهادات محتاط باشید (چرا که فرصت دوباره ای نمی یابید) بلکه در اینکه چه چیزی را به آن ها تعارف می کنید نیز باید مراقب باشید، چرا که اگر باب میلشان باشد حتما قبول می کنند آن هم بدون رودربایستی.

دوچرخه سواری: استفاده از دوچرخه برای هلندی ها عادتی فراتر از تفریح است. هلندی ها حتی اگر خودروی شخصی هم داشته باشند در بسیاری از موارد ترجیح می دهند که از دوچرخه استفاده کنند، به خصوص در شهرهای شلوغ که یافتن جای پارک مشکل است و یا برای مسیرهای نزدیک. تماشای مادری هلندی که دو فرزند خردسالش را روی دوچرخه قرار داده و رکاب می زند و یا افرادی سالخورده که به راحتی دوچرخه سواری می کنند تقریبا برای همه دیگر ملت های جهان جالب توجه و حتی شگفت آور است.

روزنامه هفت صبح - آرش پورابراهیمی

شنبه 2 خرداد 1394

همیشه پای یک زن در میان است.

نویسنده: Laura   طبقه بندی: رسانه (ایران، بین الملل)، 


در سال 1963، استفن هاوکینگ 21 ساله بود و دانشجوی درخشان مقطع دکترای رشته فیزیک دانشگاه کمبریج. در این سال دو رویداد زندگی استفن جوان را زیر و رو کرد. نخست اینکه پزشکان تشخیص دادند او به بیماری «ای ال اس» مبتلا شده و بیش از چند سال زنده نخواهد بود. ای ال اس یا «اسکلروز جانبی آمیوتروفیک» بیماری نورون های حرکتی است که موجب تخریب پیش رونده و غیرقابل ترمیم در دستگاه عصبی مرکزی شامل مغز و نخاع و دستگاه عصبی محیطی می شود.

این بیماری منجر به از دست رفتن تدریجی عملکرد عضلات شده و با تضعیف ماهیچه ها به تدریج فرد به فلج عمومی مبتلا می شود به طوری که توانایی هرگونه حرکتی از او سلب می شود. مبتلایان به این بیماری معمولا مدت زیادی زنده نمی مانند؛ زمانی بین سه تا پنج سال. زمان مرگ استفن اما دو تا سه سال پیش بینی شده بود.

استفن هاوکینگ زندگی اش را مدیون زنی است که با او ازدواج کرد

به نظر می رسید همه چیز برای آن دانشجوی کوشا که آینده درخشانی برایش پیش بینی می شد به پایان رسیده است. خود استفن نیز ناامید از همه چیز به آینده مبهم و البته ترسناکش فکر می کرد. سرنوشت اما خواب دیگری برایش دیده بود. قرار نبود استفن به این زودی ها از دست برود. در همین دوران بود که آشنایی با یک زن، زندگی استفن را نجات داد: «جِین وایلد».

نخستین دیدار


جین و استفن برای اولین بار یکدیگر را در یکی از جشن های دانشگاه دیدند. آنها دوست های مشترکی داشتند که آشنایی شان را رقم زدند. جین نیز دانشجو بود. او البته بعدها به دانشگاه «وست فیلد» لندن رفت و دکترای خود را از آن دانشگاه گرفت. اگرچه تشخیص پزشکان چیزی نمانده بود استفن جوان را از پای درآورده و همه امیدش را به زندگی بر باد دهد، رابطه اش با جین او را نجات داد. هر چه استفن عاشق تر می شد امیدش به زندگی نیز افزایش می یافت. آنها دو سال پس از آشنایی و در سال 1965 با هم ازدواج کردند.

استفن هاوکینگ زندگی اش را مدیون زنی است که با او ازدواج کرد

در واقع این جین بود که استفن را مجبور کرد به ازدواج تن بدهد. جین آن روزها را خوب به یاد دارد: «عاشق لبخند کشیده و چشم های خاکستری زیبایش شده بود. او آدم بسیار جالبی بود و ما می خواستیم به جنگ بیماری و پزشکان برویم.»

هاوکینگ که این روزها 73 سال سن دارد نیز به خاطر می آورد که چگونه عشق جین زندگی اش را نجات داد: «وقتی عاشق شدم دلیلی برای زندگی پیدا کردم.» رابطه پیچیده این دو از نهایت غنای احساسی برخوردار بود؛ با اینحال آنچه بیش از احساسات شگفت انگیز حاکم بین جین و استفن چشمگیر است، عشقی است که به یکی از دو طرف رابطه کمک می کند تا طرح هایی را که در سر دارد تحقق بخشد.

حاصل ازدواج جین و استفن سه فرزند است: «رابرت» که در سال 1967 متولد می شود، «لوسی» متولد 1970 و سرانجام «تیم» که کوچکترین فرزند آنهاست و متولد 1979.

استفن هاوکینگ زندگی اش را مدیون زنی است که با او ازدواج کرد

با اینحال زندگی این دو دستخوش توفانی ناگهانی می شود. جین و استفن در سال 1990 از هم جدا می شوند تا به تنهایی زندگی کنند و سرانجام پنج سال پس از این تاریخ، طلاق رسمی بین آنها جاری می شود. پس از این جدایی است که جین با «جاناتان جونز»، موسیقی دانی که از دوست های خانوادگی آنها بود ازدواج می کند. هاوکینگ نیز با زنی به نام «اِلن» ازدواج می کند. اگرچه جین اکنون با شوهر دومش در انگلیس زندگی می کند اما هاوکینگ در سال 2007 همسر دومش را نیز طلاق داد.

جین در سال 1999 کتابی در مورد ازدواج و زندگی با استفن هاوکینگ نوشت: «سفر به بی نهایت زندگی من با استفن». از این کتاب فیلمی نیز اقتباس شده است که در سال 2014 به نمایش درآمد: «تئوری همه چیز».

استفن هاوکینگ زندگی اش را مدیون زنی است که با او ازدواج کرد

زندگی من با استفن

جین و استفن اگرچه از هم جدا شده اند اما مدت هاست که روابط کاری خود را از سر گرفته اند. همین مسئله نشان می دهد کتابی که جین نوشت با هیچ مخالفتی از سوی هاوکینگ روبرو نشده است.

علاوه بر این، جین شخصا از کیفیت فیلمی که از روی کتاب ساخته شد نیز ابراز رضایت کرده است. او به «نیکلا دیویس» خبرنگار گاردین که می پرسد «در مورد اقتباس از کتاب چه احساسی دارید؟» می گوید: «آنها فیلم بسیار زیبایی تولید کرده اند. البته من باید خودم را با اقتضائات صنعت سینما وفق دهم. همه همکاران استفن در قالب شخصیتی به نام برایان جمع شده اند که همیشه هم به عنوان همکار کنار او حضور دارد.»

استفن هاوکینگ زندگی اش را مدیون زنی است که با او ازدواج کرد

جین در مورد «فلیسیتی جونز» که نقش او را در فیلم بازی کرده است نیز می گوید: «وقتی آنها در حال فیلمبرداری بودند، فلیسیتی چند باری برای صرف شام نزد من آمد. ما ساعت ها با هم حرف زدیم. از خودم می پرسیدم او قرار است چه چیزی از من در فیلم نشان دهد؟ اما وقتی برای اولین بار روی پرده او را دیدم کاملا جا خوردم. به خودم گفتم او شخصیت مرا دزدیده است! حرکت های او بسیار شبیه من بود. حتی بسیار شبیه به من حرف می زد. خلاصه برای من تجربه بسیار عجیب و شگفت انگیزی بود.» جین هنوز نیز در مورد استفن هاوکینگ با احترام حرف می زند.

استفن هاوکینگ زندگی اش را مدیون زنی است که با او ازدواج کرد

هفته نامه تماشاگران امروز - ابوالفضل الله دادی

یک دیرینه‌شناس با قید عبارت «با من ازدواج می‌کنی» در کسل‌آورترین بخش مقاله علمی خود، پای عروس و دامادهای آینده را به آشفته‌بازار مقالات آی.اس.آی باز کرده است.

اگر فکر می‌کنید کاربرد مقاله‌های علمی تنها به پر کردن رزومه علمی یا ارتقای رتبه اساتید منحصر می‌شود و بخش تقدیر و سپاسگزاری مقالات هم جایی کسالت‌آور برای تقدیر و تشکر از استادان و همکاران است، شاید وقتش رسیده باشد که کمی دقیق‌تر به مقالات نگاه کنید!

دکتر کِیلِب براون، پژوهشگر موزه سلطنتی دیرینه‌شناسی تایرل در آلبرتای کانادا به‌تازگی مقاله‌ای بسیار مهم درباره تکامل همگرا در دایناسورهای شاخ‌دار منتشر کرده و در پایان بخش سپاسگزاری پس از تشکر از حمایت‌های دوستش با عبارت «لورنا، با من ازدواج می‌کنی؟» از او درخواست ازدواج کرده است!

اوج خلاقیت یک دایناسورشناس: خواستگاری در مقاله ISI

این برای نخستین بار در تاریخ نشر مقاله‌های علمی است که محققی در بخش سپاسگزاری مقاله‌ای علمی به کسی پیشنهاد ازدواج می‌دهد؛ پیشنهادی که ظاهراً با موافقت لورنا اوبراین پایان شیرینی هم داشته است.

سخنگوی انتشارات CELL ناشر ژورنال Current Biology که با شیرین‌کاری محقق کانادایی، پای عروس و دامادهای آینده را به آشفته‌بازار مقالات ISI باز کرده اعلام کرده که ناشر در جریان این مطلب بوده و برای این زوج بهترین آرزوها را دارد!

اوج خلاقیت یک دایناسورشناس: خواستگاری در مقاله ISI

در مقاله دکتر براون با عنوان A New Horned Dinosaur Reveals Convergent Evolution in Cranial Ornamentation in Ceratopsidae که با همکاری دونالد هندرسون تدوین شده، غیر از خواستگاری خلاقانه این دیرینه‌شناس کانادایی، یافته‌های علمی جالب‌توجهی هم در خصوص روند تکامل دایناسورها وجود دارد که موردتوجه جامعه علمی قرار گرفته است.

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :