تبلیغات
برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات. - مطالب قصه های قبیله

برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

چهارشنبه 27 دی 1396

تا تو با من روشنی، من روشنم.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

به نظرم هر آدمی باید برای خودش یک رفیق یواشکی داشته باشد. خیلی یواشکی که وقتی از همه آدمها برید و هیچ کس نتوانست اون آرامشی رو که میخواد بهش بده، بره سراغ رفیق یواشکی اش. اصلا آدم باید یه رفیق یواشکی داشته باشد که بتونه باهاش خاطرات یواشکی بسازه و ته ته قلبش قایمش کنه. یا وقتی غم از دلش می باره و همه اومدن گفتن تو آدم مقاومی هستی، تو میتونی از پس این مصیبت بر بیایی، تو میتونی این روزها رو پشت سر بذاری، فقط بشه پیش اون بغض کنی، گریه کنی و حرف بزنی از غمی که توی دلت خونه کرده و اون آدم یواشکی هم فقط گوش بده. بدون اینکه مثل بقیه آدمها بخواد قضاوت ات کنه و بهت بگه چی درسته و چی اشتباه ! یه رفیق یواشکی که وقتی هیچکس نیومد بگه آنقدر اندوه و غم ات سنگینه که تنهایی نمیتونی اینهمه درد رو تحمل کنی، بیاد و بگه : منوببخش که توی بساطم واژه ای از جنس تسلا برایت پیدا نکردم رفیق ! اما من هستم در کنارت،  شاید نتونم حس ات رو بفهمم، یا جای تو باشم این روزها، ولی میتونم در کنارت باشم برای کم شدن اندوه ات..

هر چه گشتم واژه ای پیدا نکردم برای حال این روزهایم، واژه ای که بشود تمامیت تلخی  این روزهایم را به تصویر بکشد.

من حتی جرات تسلیت گفتن را هم ندارم. چون ایمان داشتم که خدا برای مادر معجزه خواهد کرد ..


# بگو بارون بیاد، آروم میشم ..
    آروم باش، بارون میشم.



شنبه 23 دی 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

 

زیاد که اهل وبلاگ‌ خوندن نیستی،

کله پوک !

اما می‌دونم خیلی استراتژیک ! و یواشکی می‌یای نوشته‌هام رو می‌خونی و می‌ری.

من حتی می‌تونم اون لبخند شیطونت رو که گوشه‌ی سمت چپِ لب‌هات می‌ره بالا و

چشم‌هات برق می‌زنه رو تصور کنم وقتی که داری می‌خونی که یعنی هه هه هه !

خب این یکی  پست وبلاگ هم که درباره‌ی منه !

 میدونی کله پوک !  لبخند تو دنیای این دیووونه س.

اما تو، چند روزه نخندیدی...

لبخند بزن

بگذار دلم قرص باشد به غرق شدن در خنده هایت جناب ِ جان!

# چرا وقتی یه کله پوک ! تلفنش رو جواب نمیده، آدم فکر می‌کنه که شاید تصادف کرده، شاید گرگ‌ها خوردندش ! یا آدم بدا دزدیدنش ! یا همه‌ی چیزهای بد دیگه و آدم خیال می‌کنه دنیا آوار شده روی سرش. اما به محض اینکهجواب میده و صداش رو می شنوی و خیالت راحت میشه که حالش خوبه، عین بچه‌ای که می‌خوای ببریش گردش خوشحال میشی، گوشی رو که قطع می کنی و  فرت خوابت می بره !

ها ؟ چرا ؟



دوشنبه 18 دی 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

سفر قهرمانی زن در جنگیدن شبانه روزی نیست، سفر قهرمانی ما را با مردان عوض کردند؛

مدارج ترقی را هشت تا یکی پرواز کردیم و مدارک تحصیلی پرزرق و برق گرفتیم.

با شلوارهای جین، صبح ها ساعت شش از خانه زدیم بیرون، رانندگی کردیم

 بچه های کوچک مان را بین محل کار و خانه به کمر کشیدیم،

جنگیدیم، جنگیدیم و جنگیدیم که ثابت کنیم مستقل هستیم، که به مردها نیاز نداریم.

ولی لذت بزرگی را از دست دادیم !

لذت محبت مرد جنگجویی که سفر قهرمانی اش را به طور غریزی طی می کند و

نیازمند توجه و بخشندگی زنی است که به او افتخار می کند !




پنجشنبه 30 آذر 1396

آب قند لطفااااااا !

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

نامبرده یکی از خوش ترین احوالات زندگی اش !
کشف یک فولدر از تصاویر ایووووول ! ارتینگ و همبندی بود
که لابه لای فایل های به درد نخور، خودشون را قایم کرده بودن
و وقتی میخواست شوتشون کنه تو سطل اشغال، یک هو چشمک زدند بهش که
ماااااا اینجائیم، شوت نکن ما رو !
روایت شده که نامبرده از شوق پیدا کردن آن همه تصویر ایول ارتینگ و همبندی،
 ناگهان دست و دلش لرزیده و باقی ماجرا در عنوان !



دوشنبه 27 آذر 1396

دلش را به نسیم صبح سپرده بود.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 


نیزه ات را در پیشانی کسی رها کن که رویاهایت را ناممکن می‌پندارد، جنگجو!

# روزگاری در زندگی‌ام یک جنجگوی پاره‌وقت بودم.
حالا نیزه‌ام را گذاشته‌ام کنارم و !
خاطرات روزهایی را در ذهنم مرور می‌کنم که با یوزپلنگ‌ها دویده‌ام.



دوشنبه 27 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

جوان تر که بودم، تا نفس داشتم بحث می کردم !
اما الان فقط رها می کنم و میرم.
نمیدونم پیر شدم یا عاقل !

پنجشنبه 23 آذر 1396

یَا مُجِیبَ الدَّعَوَاتِ

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

و یاد بگیریم که یادمون باشه ! قرار نیست
تا ابدالدهر تو همین دنیای لعنتی ِ لاابالی زندگی کنیم!
یه دنیای دیگه هم وجود داره که خوشبختانه یا متاسفانه
به هردمبیلی ِ این خراب شده نیست!
توش ترازو میذارن و عدل اونجا حاکمه!

# اگر پروردگاری باشه، که گویا هست. البته که هست.

نامبرده ! بعد از  گذراندن یک روز  کاری فوق العاده مزخرف !
هنگامی که نگاهش با نگاه آمار کل وبلاگ تلاقی کرد،
بالاخره ! تبسمی هرچند کوتاه اما گرم و دلنشین،
 مهمان صورت خسته اش شد.

# از همگی همراهان و خوانندگان خاموش ! و روشن ! نازنین،
که امروز بازدید وبلاگمان را به رقم نوزده میلیون شوت ! کردند، کمال سپاسگزاری را دارم.

سه شنبه 21 آذر 1396

حرف دل، حرف حساب !

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

اگر می خواهید ثروت واقعی خود را بدانید،
چیزهایی که دارید و پول قادر به خرید آن ها نیست را بشمارید.

دوشنبه 20 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

ارباب باور نمی کنی، زن جراحتی دارد که هیچ وقت درمان نمی شود. در هیچ کدام از کتاب هایت در این مورد چیزی نخوانده ای، حتی مادربزرگ هشتادساله ام نیز به این زخم درمان ناپذیر مبتلا بود. هرروز شنبه این پیرزن تشکچه اش را جلوی پنجره می کشید و چند تار مویی که به سرش مانده بود شانه می زد و با زیرکی مراقب بود کسی متوجه رفتارش نشود. اگر کسی نزدیکش می شد قیافه ای عبوس به خودش می گرفت و وانمود می کرد در حال چرت زدن است. اما مگر می توانست بخوابد؟ منتظر شنیدن صدای آواز جوانان بود برای دختر زیبایی در همسایگی مان! بله ارباب در هشتاد سالگی. میبینی زن چه موجود اسرارآمیزی ست؟

الان که به یادش می افتم گریه ام می گیرد. در آن زمان جوان بودم و فردی لاقید. روزی بین من و مادربزرگم درگیری لفظی درگرفت. مادربزرگم مرا سرزنش می کرد که چرا دائما به دنبال دخترها هستم. من هم با پررویی روبرویش ایستاده و گفتم: چرا خودت هر شنبه برگ گردو روی لبهایت می مالی؟ شاید فکر می کنی برای تو آواز می خوانیم. به همین خیال باش. ما برای دختره می خوانیم نه برای تو مرده ی پوسیده!

آن روز فهمیدم زن یعنی چه؟ دو قطره اشک از چشمان مادربزرگم فروریخت و بدنش لرزید. از آن روز به بعد قوایش تحلیل و به سوی مرگ پیش رفت.

 

| زوربای یونانی | نیکوس کازانتزاکیس | ترجمه محمد صادق سبط الشیخ |

دوشنبه 20 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

پر لایک ترین توییت 3 دسامبر مربوط به ایزابلا کاردیناله دختر 26 ساله ی ایتالیایی ساکن شهر فلورانس بود. ایزابلا یک معلول جسمی حرکتی ست. او در ژانویه ی 2006 بعد از یک تصادف شدید برای همیشه مجبور به استفاده از ویلچر شد. توییت او اسکرین شاتی از کامنت یک پست در اینستاگرام بود. پستی که در آن از کاربران خواسته شده بود تا در کامنتها در مورد آسیب های روحی ناشی از معلولیت حرف بزنند. اسکرین شات ایزابلا از شخصی بود که در کامنتها پیامی با این مضمون گذاشته بود:«همشونو باید جمع کنن و بریزنشون تو دریا». او زیر این اسکرین شات نوشت: «کسی توی فلورانس مربی شنا میشناسه؟ من نمیخوام به همین سادگی تسلیم بشم». توییت خانوم کاردیناله در کمتر از یک ساعت بیش از ده هزار بار بازنشر شد. صبح روز بعد ایزابلا کاردیناله مثل همیشه از خواب بیدار شد، برای رفتن به دانشگاه از خانه بیرون رفت، و از چیزی که روی دیوار خانه اش میدید شگفت زده شد. روی دیوار خانه با رنگ قرمز نوشته شده بود:

in quale mare ti abbandonano, che posso venire a salvarti, poi chiederti:vuoi sposarmi?
 
«تو رو تو کدوم دریا میندازنت که بیام نجاتت بدم و
 ازت بپرسم: با من ازدواج می کنی؟»


شنبه 18 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

همیشه می گفت،

ببین، هوا رو بو بکش.

ببین ماه آذر چه عطری داره . ..

دیوانه بود!

آذر ماه هیچ عطر بویی نداشت؛ جز سوز و سرمایی که نوید زمستان را می داد.

من اخم می کردم و یقه پالتوام را بالا می دادم.

می گفت، ماه آخر پاییزه. عطر عاشقی داره دیوونه

درختا بارونش...

حتی سوز و سرماش میگه چتر نمی خواد ..

یه قلب عاشق می خواد یه همراه. ..

اون وقت کل دنیا میشه جاده و انتها نداره. ..

شاید دیوانه بود ! اما راست می گفت.

کل دنیا را در همان آخرین ماه پاییز با او قدم زدم.

لعنتی انگار تمام نمی شد جاده عشق...


بخشی از کتاب مکالمه ی غیر حضوری- علیرضا اسفندیاری.

سه شنبه 14 آذر 1396

شهر مه آلود من !

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

بادهای پاییز را حــــــــــــــــــــــــــــــــــس می کنید؟
 مثل من می خواهیدش؟
 به خودتان می فشارید؟
می بلعیدش؟ 

چهارشنبه 8 آذر 1396

دلخوشی های ساده ام !

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

گفت: نگران نباش دیوونه !
فکر کردی من تنهات میذارم ؟ 
 
گفت:
گور بابای عکس !
پاکش می کنم تا تو بتونی با خیال راحت سرچ بکنی.

# می خوام بگم هر آدمی یکبار و لااقل برای یک شب،
خوشبخت ترین آدم روی زمین بوده !

# جانِ دلِ دیوووونه. ..



سه شنبه 7 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

من نود درصد مواقع ! کم حرف و آرومم.
اون آدمی که ده درصد پرحرفیا و شیطنت هام رو میبنه،
(اجازه میدم بهش که ببینه ! )
قطعا یا خیلی عزیزه برام !
یا خیلی باهاش حال می کنم. ..

# پائیز فصل توست !
پیراهنی از حریر ابر تن می کنی و
با شاعرت !
 به لحن باران،
حرف می زنی !

پنجشنبه 2 آذر 1396

که در پائیز روئیدی !

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

  چه صنمی باهاش داری؟
دلیل خنده هامه !

پنجشنبه 2 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

دارم تمرین می کنم احترام الکی به کسی نذارم.

طی چندماه گذشته چندین نفر که باهام بد برخورد کردن رو چنان کم محل کردم که حالا ازم حساب میبرن غلییییظ !

همچین با ترس و لرز سعی  دارن بهم سلام کنن !

دارم کیف می کنم از قلدر بازیام :-)

كیف میكنم وقتی می بینم یكی با كلی ادعا و كبكبه و دبدبه به دلش مونده كه یه جمله‌ی تحسین‌آمیز راجع به خودش از زبون من بشنوه!

گاهی حقشونه "نشنون".  همونطور كه "نمیگن".


شاعر اشتباه کرده گفته سحرخیز باش تا کامروا شوی؟ باشی؟
باید می گفت قلدر ! باش تا کامروای باشی؟ شوی ؟

# الکترود میله ای کاپرباند ! ننگ به نیرنگ تو که از کله صبح تا همین الانش دهن منو سرویس کردی !
#عکس مار ! تو تابلو برق را اونم نصف شب ! می فرستی که زهرترک شم و دو متر بپرم هوا از ترس؟
  ها؟ شجاع شدی ؟ خوب پس دارم برات !
# حیف خانواده نشسته !





دوشنبه 29 آبان 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

خاک و خُلی

از جنگ برگشتم !

بیسیم چی نمی دونه ما بردیم یا باختیم

هیچ کسی این ورِ خط نیست

باز منم !

جنگنده ای که نمی دونم چرا همیشه زنده می مونه !


# اون دایره برا اینه که یه عکس بذاری از خودت نه اینکه مقاله بنویسی توش.

این عملیات چیپ ! را ول کنید.

شهامت اینکه متلک ها؟ رجزخوانی ها ؟ عشقولانه های خود را بی پروا  ! به خود خودش بگوئید را داشته باشید.



یکشنبه 28 آبان 1396

رو سرزمینی که به اسم منه !

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

دوجین کار سرم ریخته،

اول باید خورشید را باید به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد.

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

وَ آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد بیاورند روزی زیبا بوده اند.

بعد از تو
این دنیِا
 یک دنیـــــــــا کار دارد تا
دوباره دنیا شود..!

جمعه 26 آبان 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

درباره آرامبخشم پرسیدن ..
از خنده هات گفتم !

یکشنبه 21 آبان 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

اینکه همه راه ها رو ببندیم
تا اونی که میخوائیم نره، چه فایده داره؟
اتفاقا ! باید همه راه ها رو براش باز کنیم و  ..
اون !
موندن رو انتخاب کنه !

# در قفس را باز بگذار.
    پرنده اگر عاشق باشد، روی شانه هایت می نشیند...!


جمعه 12 آبان 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

شده نام کوچک ات را با پسوند "جان" صدایت کند و تو !
 هزار بار بیشتر عاشق اسمت شوی ...!

میخوام بگم هر آدمی تو زندگیش،  یکبار و لااقل برای یک شب، خوشبخت ترین آدم روی زمین بوده !

  پوریا؟
- بعله؟
کی میری مدرسه؟
- هروقت بزرگ شدم ... !


شاید یکی از بامزه ترین بعععععله !!! گفتن هایی بود که شنیدم.
و البته یکی از خوشمزه ترین دیالوگ هام  با یه شوکولات.



سه شنبه 21 شهریور 1396

گریزِ دلپذیر

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

از تنهایی نترس.
هرکی خواست بره، بهش بگو فردا دیره. همین امروز برو. ..
وقتی ترس از دست دادن نداری یا بهتر بگویم
 وقتی مطمئنی بعد از هر از دست دادنی دنیای بهتری انتظارت را می کشد،
زندگی آرام تر، رنگی تر و امن تر پیش می رود.


سه شنبه 14 شهریور 1396

رنگی پنگی هایشان

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

اگر هم یک عدد کله پوک بدجنس هست که میانِ همه ی دغدغه و گرفتاری آدم های شلوغ جهان،
لابه لای پیام های همیشه جدی مان !!! بنویسد:

 " یک عکس فان
برات
گذاشتم اینستا
ببین "

 یعنی دنیا هنوز قشنگی هایش را دارد.

# من اما به روی خودم نیاوردم چقدر خرکیف شدم. :-) شما هم نیاورید. بین خودمان بماند.

 

سه شنبه 14 شهریور 1396

حرفِ دل، حرفِ حساب.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

داری زیرآبی میری، حواست باشه
هم آب خیلی زلاله، هم ماهیاش با ما رفیقن. ...

# به آدم ها هزار بار فرصت جبران کردن بدین.
اما یه بار هم بهشون فرصت دوباره خر فرض کردنتون رو ندین.

پنجشنبه 5 مرداد 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

آقای فیروز نادری، یکی از مدیران ارشد ایرانی الاصل ناسا یه متن ارزشمند و زیبا تو پیج اینستای خودش نوشته.
وقتی دانایی این مرد رو مقایسه می کنم با یه عده آدمِ مثلا باسواد و رزومه علمی و کاری فوق درخشان اما ریاکار ...!
به مفهوم اقیانوس هایی به عمق یه وجب بیشتر پی میبرم.

متن آقای نادری رو می تونین از این لینک بخونین.

Firouz Naderi (@firouz_michael_naderi) • Instagram photos and videos


من متنی را که به انگلیسی نوشته بودم از یکی از دوستانم درخواست کردم که آن را - فقط برای همین یک بار - برای من ترجمه کند.

این تنها اکانت مجاز من در اینستگرام است- اکانتی که با تیک آبی مشخص شده است. پستهای این اکانت در ارتباط با علم، اکتشافات فضایی، سیاست، هنر، مردم و تمام چیزهایی است که جالب به نظر می رسد. از آنجایی که این صفحه ادمینی ندارد، من به نظرات و سؤال های خیلی محدودی می توانم پاسخ می دهم. در ضمن با اینکه قدردان تمام افرادی هستم که در زیر پست ها لطف خود رو با جملاتی نظیر " ما به تو افتخار می کنیم " نشان می دهند اما با توجه به اینکه این مورد بیش از پنجاه در صد از نظرات را در بر می گیرد بطور حتم برای مخاطبینی که این صفحه را دنبال می کنند تکراری و خسته کننده خواهد بود. در حالی که از توجه و لطف شما صمیمانه تشکر می کنم، محترمانه تقاضا دارم که از این پس این جمله و عبارت های شبیه به آن را در بخش "comment" تکرار نکنید. اینگونه صفحه برای همه جذاب تر خواهد بود.

من پنجاه سال از پنجاه و سه سال گذشته را در امریکا زندگی کرده ام و در نتیجه انگلیسی الان زبان اول من است. فارسی را خیلی خوب صحبت میکنم ولی نوشتن به فارسی برای من دشوار است. بنابراین تمام پستها در این صفحه همیشه انگلیسی خواهد بود. برای اینکه به آن تسلط بیشتری دارم و بهتر می توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم. علاوه بر این قصد دارم جوانان را به یادگیری زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم ، ترغیب کنم. امروزه برای مخاطبین من که اکثریت جوان هستند خیلی مهم است که انگلیسی را به عنوان زبان دوم خود به خوبی فراگیرند. برای پست هایی که دارای مطالب و واژه های پیچیده تری هستند می توانید ازمترجم گوگل استفاده کنید. کسانی که علاقه ای به مطرح شدن مباحث این اکانت به انگلیسی ندارند، خوشحال می شوم که اینجا را ترک کنند. بجای داشتن ۵۵۰۰۰ فالوور در صفحه خود، ترجیح می دهم فقط ۲۰۰ نفر که از خواندن پستها لذت می برند حضور داشته باشند.
تشکر و سپاس که از صفحه من دیدن می کنید.



..........................................................................................................................................


# مهم این نیست که بستنی با طعم قهوه چقدر دوست داری. مهم اینه دیگه کتاب محبوبت را نداری که همزمان که داری براش مطلب می نویسی، تو اون یکی دستت بستنی مورد علاقه ات رو هم لیس بزنی و لذت کتاب نوشتنت دوبل بشه.

پنجشنبه 22 تیر 1396

روباه های پرتقالی دلم.

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

دم همه اونایی که تو چاله چوله های زندگی،
 تنها گذاشتنمون تا یاد بگیریم روی پای خودمون بایستیم، گرم.

جمعه 26 خرداد 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: اسپینوی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

اگر حرفی دارین، به خود آدم بزنید.
این مسخره بازیا چیه؟
طومار می نویسید، میذارید پروفایل تلگرام؟!

قشنگ ترین صدایی که امسال شنیدین، چیه؟
صدای بارون پائیزی توی جنگل؟
صدای پیانو؟
صدای خنده های یه نی نی؟
صدای آهنگ مخصوصی که روی تماس اون یه نفر خاص گذاشتین که وقتی زنگ خورد، شیرجه بزنین رو گوشیتون؟
صدای نی لبک؟
میدونین قشنگ ترین صدایی که من امسال شنیدم چی هست؟
 دیالوگ های شیرین یه فندق که تحت بازجویی عموش نمیخواد اعتراف کنه توپه رو کجا گذاشته؟





صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :